شهناز عرش اکمل

در تاریکی رفتم پایین. سعی کردم از مسیر نورانی بروم تا راه را گم نکنم. نشستم روی یکی از قندیل های نمکی که دورتادورم  را گرفته بود. در آن تاریکی مطلق فقط یک خط مورب از نور وجود داشت كه ذرات غبار تویش می‌رفتند و می‌آمدند. روز چندم بود که می‌رفتم آنجا؟ دقیقا نمی‌دانم. راستش نشمرده بودم اصلا. نشستم روبرویش و نگاهش کردم. هنوز قطره‌های خون از سرش جاری بود. قطره قطره می‌چکید از کنار شقیقه‌هایش و از کنار چانه‌اش پایین می‌افتاد. از فرقش هم می‌چکید. یک خط مستقیم از خون میان صورتش روان بود. سرعتش کم بود. طول می‌کشید که تبدیل به یک قطره شود و از نوک بینی خوش ‌تراشش پایین بچکد. چشم‌هایش همچنان بسته بود اما نفس می‌کشید. می‌توانستم بالا پایین رفتن سینه‌اش را در آن فضای نیمه تاریک تشخیص بدهم. سینه‌های برآمده‌اش از زیر پیراهن چیت گلدار آرام آرام نفس می‌کشیدند. گاهی هم یک خس خس آرام از گلویش بیرون می‌زد. شاید داشت خواب می‌دید. شاید هم داشت جان می‌داد. جان دادن هیچ کس را ندیده بودم و نمی‌توانستم بفهمم چه جوری است. از تماشایش خسته شدم. دوست داشتم چشم باز کند. توی این مدت که باز نکرده بود. به نظر بهتر بود زیر پایش خالی شود و برخلاف قطرات خون سرش یکهو بیفتد پایین. چکه چکه جان دادن برای آدم سخت است. خوب است آدم یکدفعه بیفتد، ناگهانی و مفاجا. این طوری سخت است، خیلی سخت. آن هم گیر کردن میان استوانه‌ای از خاک و خل که جا به جایش سنگ زده بیرون.

توی فکر بودم که صدای مرد از بالا پیچید پایین. همان صدا بود... خودم را کشیدم بالا. خودش بود. با آن یکی آمده بود که از او کوتاه‌تر و خپل‌تر بود. «اشتباه می‌کنی.خواب نما شدی. اصلا دیوانه شدی.» این را آن مرد خپل‌تر گفت. این یکی که لاغرتر بود و درازتر و یک دستمال چهارخانه یزدی چرکمرد دور گردنش بود که لبه‌هایش تا روی شکمش افتاده بود، هراسان آن پایین را نگاه می‌کرد. سرش را کرده بود توی دهانه چاه. «خودت را نزن به نفهمي... من و تو یدی سه تامون دیدیم. می‌‌خوای بگی چیزی که با چشمامون دیدیم، اشتباهه؟ چشم آدم دروغ می‌گه آخه؟»

مرد خپل‌تر قیافه‌اش را درهم کرد، آستین ‌هایش را زد بالا و دستان پر مویش را انداخت بیرون. نشست روی زمین. «چی می‌گی احد؟ به ما چه مربوطه. ما چکارش داشتیم. خودش دیوانه شد. مگه ندیدي؟... یکهو مثل جن زده‌ها دوید. تازه ما که نفهمیدیم یکهو کجا غیبش زد. تو خودت دیدی. ماها کاریش نداشتیم. اون فقط بيخودي ترسيده بود.»

مرد لاغرتر قیافه مستاصلش را برگرداند طرف آن دیگری. « بیخودی ترسیده بود؟ حرف زیادی نزن. جاوید ما باعث خون شدیم. خودت می‌دونی. خدا هم می‌‌دونه. اما من خیلی گفتم نکنید. ولش کنید. شما دو تا نامرد ول نکردین. راست می‌گم یا نه؟ بگو پفیوز! راست نمی‌‌گم؟» مرد خپل‌تر ناگهان رگ گردنش زد بیرون و از جایش جست. هجوم برد طرف مرد لاغرتر. باهم گلاویز شدند. دیگر حرف هم نمی‌زدند. فحش هم نمی‌دادند. با تمام جانشان افتاده بودند روی هم و می‌زدند. مرد لاغرتر به سرعت آن یکی را خاک کرد و نشست روی سینه‌اش. دستانش را انداخته بود دور گردن مرد و فشار می‌داد. چشم‌های مرد خپل‌تر داشت از حدقه بیرون می‌زد. حس کردم الان است تخم چشمش پرت شود بیرون. داشت خفه می‌شد. داشت جان می‌داد اما مرد لاغرتر ول کن نبود. حالا داشتم جان دادن یک نفر را به چشم می‌دیدم؛ جانی که با نفس‌های بریده بریده داشت درمی‌رفت. ترسیده بودم. اما مرد خپل‌تر انگار كه یکهو قوت بگیرد، با نوک پایش زد به پشت مرد لاغرتر و توانست از جایش نيم‌خیز شود.

مرد لاغرتر دست و پایش شل شده بود. حالا نوبت آن یکی بود.. اما انگار زورش نمی‌رسید. بیچاره افتاده بود به التماس. «احد گوه خوردم... ول کن... ولم کن. جان مادرت ولم کن.» مرد لاغرتر انگار که دلش به رحم آمده باشد، بیچاره را رها کرد. هر دو نشستند چهار زانو روی زمین. هر دو مستاصل با موهای ژولیده پر از خاک. خاک رس دانه ریز بلند شده بود توی هوا. مرد لاغرتر حالا افتاده بود به گریه. صورتش را گرفته بود توی دستانش و به خودش نفرین می‌کرد. « احد ول کن. تو رو خدا ول کن... تقصیر تو نبود. همش تقصیر اون یدی نامرد بود. اول اون شروع کرد. تو كه مي‌گفتي ولش کنید خدارو خوش نمیاد.» مرد لاغرتر از جا بلند شد و رفت سمت چاه. دراز كشيد روي زمين و سرش را كرد توي دهانه چاه و فریاد زد: «کسی اون تو هست؟ تو اونجايی؟ جواب بده... جواب بده...» مرد فرياد مي‌زد و صدایش برمی‌گشت طرف خودش؛ محکم‌تر و بم‌تر. دوباره افتاده بود به گریه. «شبا خواب ندارم. دارم پس مي‌افتم از ترس... ما کشتیمش. حتی نرفتیم از اون تو درش بیاریم. شاید زنده می‌‌موند.»

مرد خپل‌تر حالا ایستاده بود کنار مرد و دستش را گذاشته بود روی شانه او. «احد! ما نمی‌دونیم کجا غیبش زد. تو می‌گی خودشو پرت کرد این تو ، من و یدی ندیدیم. یکهو مثل جن غیبش زد.» مرد خپل‌تر دست انداخت روی شانه‌های دوستش و از جا بلندش کرد. زیر بغلش را گرفت و دوتایی راه افتادند.

* * *

دست انداخت به گره روسری‌اش و از هر دو طرف کشید، محکم محکم؛ آن قدر محکم که غبغبش زد بیرون. «خسته شدم. دیگه نمی‌‌تونم. به اینجام رسیده. نداری خفه‌م کرده، این بچه رو ببین. چقدر تو اين خونه اون خونه جون بکنم و کار مردمو بکنم؟ چقدر سر زمینا انگشتم کنن؟ اون از اون مرتیکه که گور به گور شد، اونم از اين کارخونه ملامین که ورشکست شد و من بدبخت شدم... خسته شدم به خدا. دیگه می‌خوام راحت زندگی کنم. می‌‌خوام خانوم بشم. مثل عاکفه. می‌بینی؟ راحت... هم کیفشو می‌کنه هم تو پول غلت می‌زنه. ندیدی النگوهاشو؟ کرده شون 24تا.»

بچه زل زده بود به افسانه و با تعجب نگاهش می‌کرد. آب دماغش چکیده بود و از روی لب‌هايش سریده بود تا زیر چانه‌اش. دماغش را که بالا می‌کشید باریکه آب آویزان از بینی‌اش هم كش مي‌آمد بالا و دوباره جاری می‌شد پایین. گاهی هم نوک زبانش را می‌كشيد روی لبش و چشم‌هایش را جمع می‌کرد. یک زنبور کوچک، شاید هم یک مگس اطراف بچه می‌چرخید. «افسانه نگو! معصیت داره به خدا. تو نجیبی، طيب و طاهری. این حرفارو نزن. جای عاکفه تو آتیش جهنمه. تو می‌خوای مثل اون بشی. خدایا توبه.»

افسانه با غیظ نگاه کرد طرف او. « فرزانه اين دهن منو باز نكنا! تو شوهرت گذاشته رفته؟ تو بچه کوچیک داری؟ تو کارگری می‌کنی! تو چه می‌دونی من چی می‌کشم؟ خسته شدم. داغون شدم. مگه چمه. شاید به خوشگلی عاکفه نباشم اما جوون که هستم. بچه رو می‌سپرم به ننه آقا. دو تا هزاری که بذارم کف دستش رام می‌شه.» فرزانه نگاهی به بچه کرد که ‌هاج و واج نگاهشان می‌کرد و مفش را می‌کشید. «حالا می‌خوای کجا بری؟ الان همه حاضر و آماده‌ان كه تو بري؟! این طفل معصومو کجا می‌ذاری. من که نگه‌ش نمی‌دارم. تو معصيت شريك نمی‌شم.» افسانه جلو آمد و بچه رو برداشت. یک جوري بچه را برداشت انگار خیلی سنگین باشد و وزنش دو برابر شده باشد. «کی خواست تو نگه‌ش داری؟ من کی از تو خواهری دیدم که بار دومم باشه. می‌برمش پیش ننه آقا.» فرزانه با چشمان خيس جلوی افسانه را گرفت. «تورو قرآن نکن. ما آبرو داریم. خودم کمکت می‌کنم. شده از خرجیم. نکن. تورو به روح مادرمون نرو.» بچه افتاده بود به گریه. انگار که ترسیده باشد. هراسان نگاه می‌کرد به مادرش و محکم فشارش می‌داد. «اَااا. نمال به من اون دماغ وامونده تو! لک می‌شه روسریم پدرسگ!.. با تو هم هستما. اسم مادرم رو نیار. کدوم مادر؟ همون که یک روز ما دو تا طفل معصومو به امان خدا ول کرد و رفت؟ کجا رفت؟ مرد؟ به بهونه چرای دو تا بز مردنی رفت بیابون و معلوم نیست کدوم جهنمی‌‌‌گم و گور شد. حالا من و تو خودمونو بزنیم به نفهمي، کو کجاس؟ همه می‌دونن زیر سرش بلند شد و رفت. اگه مرده بود که جنازه‌ش پیدا می‌شد. من که می‌دونم با یکی رفت. مارو ول کرد و گور به گور شد.» افسانه فریاد می‌زد و ‌اشک می‌ریخت. بچه شدیدتر از قبل گریه می‌کرد و از گلویش صدا درمی‌آورد. «افسانه نگو. تورو خدا نگو. پشت سر مرده حرف نزن. اون استخوناشم پوسیده الان. آخه تو چرا این طوری شدی؟ تو که این طوری نبودی. زده به سرت؟ الان داری کجا می‌ري؟ وایسا...» افسانه برگشت طرف خواهرش، نگاه کرد توی چشمانش و بچه را محکم چسباند به خودش. «دیگه به من کاری نداشته باش. تو آبروداری خودتو بکن. برام مهم نیست مردم چه گوهی می‌خورن. به اونا چه مربوطه. مگه تا حالا دو قرون گذاشتن کف دست من؟ تا جون نکندم، یه تشتک حلبی هم بهم ندادن. به هیشکی مربوط نیست. از همین امروزم شروع می‌کنم. از همین ساعت. شاید مهندسا نگام نکن اما از سر کارگراشون که زیادم. نیستم؟ جا هم با خودشون. به من چه. هر جا شده. پشت سنگا. تو سوراخ تپه. پشت درختا. به من چه مربوطه. من پولمو می‌گیرم. وارد که بشم تو کارم می‌رم داخل شهر. یاد می‌گیرم راه و چاهشو... توام قیافه تو این‌طوری نکن مثل انتر. هیچی نمی‌شه. بعدشم این بچه بزرگ می‌شه و کار می‌کنه. اون موقع دیگه نمی‌کنم این کارو. نه قربونت برم؟» افسانه صورتش را چسباند به صورت بچه و محکم ماچش کرد. راهش را کج کرد بی آنکه فرزانه را نگاه کند و رفت طرف گروه حفاری. فرزانه میان درگاهی ایستاده بود، مات و بی حرکت. انگار یک عکس باشد. یک عکس از سال‌های دور یا یک فیلم که روی یک صحنه ثابت مانده باشد. قطره اشکی از گوشه چشم راستش چکید پایین.

* * *

رفتم داخل قهوه خانه که توی دود گم شده بود. چشم چشم را نمی‌دید. یدی داشت قلیان می‌کشید و چای می‌نوشید. گرده زرد رنگی نشسته بود روی سبیل سپیدش كه نیمه لب بالایش را پوشانده بود. با آن لباس سپید و ریش بلند سپید قیافه‌اش شده بود عین درویش‌ها. فقط یک تبرزین و کشکول کم داشت. نشستم گوشه تخت، دست راست یدی و تماشایش کردم. سال‌ها بود بهش سر می‌زدم. می‌نشستم نگاهش می‌کردم و او با حوصله چای می‌خورد و قلیان می‌کشید. گاهی پول مشتری ها را حساب می‌کرد و گاه هم سر شاگردش داد می‌کشید. یک وقت‌هایی هم سر و چشمی‌‌ برای یک ‌آشنا تکان می‌داد. این تمام کاری بود که یدی در طول روز انجام می‌داد. شاید اگر نیاز به دست به آب نبود، یدی آن چند بار را هم از جایش بلند نمی‌شد. همیشه توی فکر بود و توی خودش و این در خود فرورفتگی‌اش با یک جور تفرعن همراه بود. یک پک محکم زد به قلیان. چشم هایش را تنگ کرد و کمی‌‌از دود را پاشید توی هوا. دود رفت و رفت و میان باقی دود‌ها گم شد.

روبرو را که نگاه کردم جاوید را دیدم که می‌آمد سمت یدی. خیلی وقت بود ندیده بودمش. خپل‌تر از قبل شده بود و حتی کوتاه‌تر از زماني که داشت زیر دست و پای احد جان می‌داد. بعد از این همه سال پخته‌تر و مرموزتر به نظر می‌رسيد. «سلام داش یدی. احوالت چطوره؟» یدی دسته قلیان را گذاشت توی سینی و دستش را دراز کرد و جاوید را نشاند کنارش. سمت راست، درست کنار من. سریع خودم را کشیدم کنار. جاوید هراسان بود و قیافه‌اش درهم. قلبش از زیر عرقگیر شوره بسته‌اش تند می‌‌زد. «يدی شنیدی که اینا اومدن طرف چاه ديو؟ يه گروهن با دم و دستگاهشون اومدن مي‌خوان برن پايين. نمي‌دونم چه غلطي مي خوان بكنن. اول شنیدم از آبياري اومدن. می‌شنوی که دارن چاه خشكه رو هم می‌کنن. اما امروز فهمیدم یه سری دیگه هم اومدن. یدی مي‌خوان برن تو چاه. می‌دونی یعنی چی؟» یدی ‌سرش را به آرامی‌بلند کرد و چشمانش را دوخت توی چشمان جاوید. «تو باز زد به سرت. خب بکنن. به من و تو چه دخلی داره آخه. احد گور به گور تموم شد حالا تو شروع کردی؟ بریز تو خلا این حرفارو. یه عمر اون دیوانه مون کرد حالا تو؟ مثل طوطی تازه زبون وا کرده زر زرای اونو واگو می‌کنی؟» يدي عصبي شده بود و صدايش را هم پايين‌تر آورده بود. ديگر صدايش رو به زحمت مي‌شنيدم. رفتم نزديك‌تر تا بشنوم چه می‌گوید؛ آن قدر نزديك که یدی دستش را آورد جلو و من کشیدم عقب. نمی‌شنیدم چه می‌گویند ولی می‌دانستم راجع به چاه است. بعد از افتادن احد از کوه که می‌گفتند پرتش کرده‌اند پایین، بیشتر پاپي این قضیه شده بودم. اوایل مطمئن بودم کار یدی و جاوید است. اما هر بار كه این دو نفر پیش هم بودند لام تا کام حرفی از احد و مرگش نزده بودند و من کم کم باورم شده بود این دو تا نقشی در مرگ احد ندارند. حتی الان فکر می‌کنم شاید احد خودش را پرت کرده باشد پایین. احد زده بود به سرش. مدام به خود لیچار می‌گفت. مثل دیوانه‌ها شده بود. عذرش را كه از آجرپزی خواستند، دیگر تو محله هم پیدایش نبود.

جاوید رفته بود و یدی استکان به دست پک می‌زد به قلیانش. بیشتر رفته بود توی فکر. چشمانش یک طوری بود. سیاهی چشمانش بزرگ بزرگ شده بود، مثل یک چاه تاریک و میان انبوه ریش و سبیل برفی‌اش سیاه‌تر هم به نظر می‌رسید. یکهو از جایش بلند شد و کتش را از جارختی برداشت. «هی پسر من یه سر می‌رم بیرون. حواست به دخل باشه.» یدی با سرعت رفت بیرون و من هم دنبالش. باد می‌وزید و خاک را پخش می‌کرد تو هوا. بوی تن دودآلود یدی با بوی خاک درهم شده بود. باد می‌پیچید توی پیراهن بلند گشادش و میان موهای سپیدش موج می‌زد. یدی می‌رفت طرف چاه ديو.

***

صدای موتور چاه‌کنی همه جا را برداشته بود. مهندس بلند قد آمد طرف کشکولی که داشت با گوشی همراهش ور می‌رفت. قیافه‌اش درهم بود. چشم‌هایش را جمع کرده بود و چروک اطراف آن مثل خطوط نامتقارن هندسی توی چشم می‌زد. لب‌هایش خشک و پوسته پوسته بودند. « چی کار می‌کنی کشکولی؟ ول کن اونو. آنتن نمی‌ده. سرم رفت از صدای لودر اینا. از شانس ماست دیگه. مام باید كارمون رو شروع كنيم. تو چه غلطی می‌کنی؟ چرا گوش نمی‌دی چی می‌گم؟» کشکولی سرش را آورد بالا و با چشمان ‌به اشک نشسته که در نور شدید آفتاب می‌درخشیدند نگاه کرد به او. «گوشم بهتونه. شنیدم چی گفتید. آره باید كارمونو شروع كنيم.» مهندس بلند قد نشست روي تخته سنگ كنار كشكولي. «اولين نفر خودم مي‌رم پايين. خيلي دوست دارم اون تو رو ببينم. مي خوام اولين نفري باشم  كه با آقا ديوه آشنا مي‌شم.» مهندس اين را گفت و قهقهه‌اي كشدار سر داد. كشكولي كه حالا گوشي‌اش را رها کرده بود و داشت موهاي خاك‌آلودش را مي‌خاراند، پوزخندي زد و خيره شد به جاي نامعلومي و با صدايی لرزان گفت: «ديو كجا بود مهندس؟ ديو خود ماييم. گاهي از اونم بدتريم.»

مهندس شانه‌ای بالا انداخت و با ساقه نازکی که دستش بود افتاد به جان ناخن‌هایش. «دقت کردی چقدر اینجا وهمناکه؟ چاه دیو آب سنجد اصلا این جوری نبود. یه انرژی داره اينجا. عجیب غریبن اصلا آدماش. مثلا اون خانمه رو ببین. اون بچه بغله. چی می‌گه اینجا؟ حالا چند تا مرد اومدن اینجا تماشا. اون چی می‌خواد؟ اینجا که جای زن نیست.» کشکولی گوشی اش را گذاشت توی جیب پیراهنش و دکمه فشاری آن را بست. دکمه تلق صدا داد. «شاید پول می‌خواد. گدا نیست؟» مهندس سرش را چرخاند سمت سایت حفاری و با صدایی نرم‌تر از قبل گفت: « نمی‌دونم. بعیده. گدا باشه که میاد جلو. ولش کن. ...لقش. پاشو یه غلطی بکنیم. بهتره از دیواره جنوبی شروع کنیم. دهانه خاکیه. باید چند تا میخ بلند کار بذاریم و یه کارگاه سه میخ ایجاد کنیم که اتصالش مطمئن باشه. اول کار باید ببینیم حفره‌های غاری تو کدوم دیواره ن.»

مهندس بلندقد و کشکولی رفتند سمت دم و دستگاه شان و کارگرها که چند ساعت بود بیکار دور خودشان می‌چرخیدند و کلافه به نظر می‌رسیدند. مرد میانسالی غرق در سپیدی محاسن و لباس هایش از روبرو می‌آمد. آمد آمد آمد و رسید به آنها. «داداش راسته می‌خواین برین توی این چاه؟ آخه شنیده بودم آبیاری می‌خواد چاه خشکه رو راه بندازه. چاه دیو آب نداره از قدیم. از اون وقتا که اینجا هنوز دهات بود.» مهندس بلند قد دفترچه کوچکی را از جیبش درآورد و چیزی در آن یادداشت کرد. چشم دوخت به مرد سپیدپوش، مکثی کرد و گفت:« نه آقا ما برای آب اینجا نیومدیم. کار ما یه چیز دیگه س. شناسایی و نقشه برداریه. شما احتمالا با اون سایت حفاری کار داری. اشتباه اومدی.» مرد سپیدپوش انگشت‌هایش را کرده بود توی ریش‌های سپیدش و باهاشان بازی می‌کرد. شاید هم داشت صورتش را می‌خاراند. «می‌دونی داداش. واس خاطر خودتون می‌گم ها وگرنه دخلی به من نداره. قدیمیا می‌گن کسی از چاه دیو سالم برنمی‌گرده. اگه هم بتونه بالا بیاد حتما جنی شده. اون تو خطرناکه.» مهندس که از حرف‌های مرد سپیدپوش خنده‌اش گرفته بود، نگاهی به کشکولی کرد و راه افتاد. آنها بی آنکه حرف دیگری برای گفتن داشته باشند و بی آنکه چیزی بگویند از کنار مرد رد شدند. مرد سپیدپوش نشست روی تخته سنگی و چشم دوخت به اطراف. سمت چپش پر از ضایعات کارخانه ملامین بود. پر از الگوهای کاغذی چاپ، پر از نقش و نگارهای مختلف. دست انداخت و یکی شان را برداشت. با دقت خیره شد به کاغذ و بعد آن را مچاله کرد و انداخت روی بقیه آشغال ها. قوطی سیگارش را درآورد و یک نخ بیرون کشید. فندکش را زد و با ولع پک زد به سیگارش. دود می‌نشست روی سبیل‌هایش که نیمه لب بالایش را پوشانده بود. ناگهان سیگار را با فشار روی سنگی که رویش نشسته بود خاموش کرد. نگاه کرد به روبرو. زن بچه بغل را دید که داشت نزدیک می‌شد. زن نزدیک‌تر شد و از کنار او گذشت. رویش را محکم گرفته بود. اما مرد انگار او را شناخته بود. با حالتی مستاصل از جایش بلند شد و رفت نزدیک چاه. تعداد مردم بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار شنیده بودند که یک گروه آمده‌اند پی چاه دیو. لودر در سایت حفاری کار می‌کرد و صدایش می‌پیچید توی بیابان خشک و دوباره برمی‌گشت و با بقیه صداها درهم می‌شد. همهمه مردم میان صدای لودر گم شده بود و فقط حرکات لب هایشان دیده می‌شد و چشم های پر از برق شان. مرد سپیدپوش حالا نزدیک زن بچه بغل ایستاده بود و زاغش را چوب می‌زد. حشره‌ای شبیه زنبور و شاید هم مگس اطراف سر مرد چرخ می‌زد. نزدیک صورتش می‌‌شد و مرد سپیدپوش با دستش آن را می‌‌راند. غیر از زن بچه بغل هیچ زنی آنجا نبود مگر پیرزنی با عصا که شبیه فالگیرها لباس پوشیده بود. زن بچه بغل به اطراف نگاه می‌کرد و زل می‌زد تو صورت مردم. انگار که دنبال کسی یا چیزی بگردد و بچه هم که معلوم بود خیلی خوش خوشانش است، از ذوقش جیغ می‌کشید و دست‌هایش را به هم مي‌کوبید. دیدن آن جمعیت و آن فضا برایش جالب بود. پیرزن دستش برد نزدیک صورت بچه و لپش را گرفت. «این بچه رو ببر از اینجا. خون دماغ می‌شه. اصلا واسه چی اینجا اومدی؟ خوبیت نداره زن جوون اینجا.» زن بچه بغل جوابی نداد و با گوشه لباس بچه دماغ او را پاک کرد. مهندس آمده بود نزدیک جمعیت ایستاده بود. « چرا این جا جمع شدین؟ مگه شماها کار و زندگی ندارید. برید بذارید ما به کارمون برسیم. بفرمایید خواهش می‌کنم.» پیرزن عصایش را گرفت طرف مهندس بلند قد و چروک‌های صورتش را جمع‌تر کرد و با صدای بمش تقریبا فریاد زد. « شما اینجا چیکار دارید؟ اصلا چرا اومدید اینجا. اومدید دیب این چاه رو بندازید به جان مردم؟ هیچ می‌دونید این دیب قدیم ها چندتا زن جوان از آبادی ما دزدیده برده توی چاهش؟ چندتا آدم خورده؟ الان اون تو پر استخوون آدمه. برید بذارید این دیب گور به گور بمونه اون تو تا ظهر محشر. برید پی کارتون. » مهندس لبخندی زد و چیزی در دفتر کوچکش یادداشت کرد. «مادر من آخه دیو کجا بود. اینا همه ش قصه و افسانه ست. این صداهام که گاهی  از اون تو می‌‌یاد از فوران هواست نه صدای نفس دیو. مام کارمون رو بکنیم می‌ریم. هیچ اتفاقی هم نمی‌افته. ما از سازمان زمین شناسی مجوز داریم.» پیرزن که از هم‌کلامی‌با مهندس بلند قد ذوق زده به نظر می‌‌رسید، این بار نوک عصایش را چند بار کوبید روی زمین، بعد با یک حرکت تند چرخید سمت مهندس بلندقد. «دو کلاس درس خوندی فکر می‌کنی همه چی دروغه. هرچی از قدیم گفتن حرف حسابه. اینجا دیب هست. یه دیب چاهی. بچه که بودیم می‌‌اومدیم سنگ می‌‌انداختیم تو چاه و گوش می‌‌سپردیم به صدای سنگ. سنگ که می‌خورد تو سر دیب ناله می‌کرد. من خودم به چشم خودم ندیدم. اما شنیدم. چند نفرو دنبال کرده بود و خدا باهاشون بوده که تونستن فرار کنن. اون وقتا که  اینجا این شکلی نبود. هنوز شهر نشده بود. از ترس دیب کسی جرات نداشت بیاد طرف این چاه. بهش می‌گفتن چاه اجنه... خدا بیامرزه اون زمان که من یه طفل بودم یه امنیه ای بود به اسم امان خان. می‌گن یه شب با تفنگش دیبو دنبال می‌‌کنه و دیب هم از ترسش می‌‌ره تو چاه و دیگه نمی‌ياد بالا. اما یه مقنی که یه بار می‌ياد بره تو این چاه ببینه چه خبره، با دوتا چشماش دیب رو دیده. دیب نشسته بوده سر چاه داشته زار زار گریه می‌‌کرده.  بیچاره زد به سرش از اون موقع.» پیرزن حرف می‌‌زد و مهندس تند تند یک چیزهایی می‌‌نوشت توی دفترچه اش. شاید داشت حرف‌های او را یادداشت می‌‌کرد. حرف‌های پیرزن که ته کشید، جوانک لاغری که معلوم نبود شانه های کوچک و افتاده‌ش چطور کله به آن بزرگی را روی خودشان نگه داشته‌اند، چشم انداخت توی چشم زن بچه بغل و بعد رو به پیرزن گفت:« نه ننه خانوم! دیو مال قصه‌هاست. می‌‌گن یه دختر خوشگل تو این چاهه که خیلی ساله خوابیده. هر ضربه که به چاه بخوره، این دختره یواش یواش از خواب بیدار می‌‌شه. دختره که بیدار شه، آب این چاه خشکه هم راه می‌‌افته.» جوانک کلمه آب را کشیده تر از بقیه کلمات گفت و روی حرف «آ» تاکید بیشتری کرد و بعد پقی زد زیر خنده. دوروبری‌هایش هم همراهی اش کردند و زن بچه بغل سرش را پایین انداخت. پیرزن آمد جلو و با عصایش کوبید روی پهلوی جوانک. « ببند اون دهن نجستو بی حیا وگرنه خودم از همین چاه سر و تهت می‌‌کنم که ریقت درآدها.» جوانک زد زیر خنده و از ترس ضربه بعدی پا گذاشت به فرار و پیرزن هم دنبالش. مردم می‌‌خندیدند.

مهندس و بقیه گروه رفته بودند سر کارشان و مردم هم همچنان تماشا می‌‌کردند. حالا کارگاه را متصل کرده بودند و مردی با کلاه ایمنی طناب را گرفته بود دستش و با احتیاط داشت از دهانه خاکی چاه پایین می‌‌رفت. مرد به آرامی ‌و کجکی پاهایش را روی دیواره می‌‌گذاشت و می‌‌رفت پایین. کشکولی با بیسیم ایستاده بود سر چاه و داشت پایین رفتن مرد را نگاه می‌‌کرد. مهندس و دو کارگر دیگر پشت سر مرد به ترتیب رفتند پایین.

مرد سپیدپوش جدا از جمعیت روی تخته سنگی نشسته بود و سیگار دود می‌‌کرد. زن بچه بغل هم با پیرزن دورتر از بقیه بودند. او نشسته بود روی زمین و پیرزن هم دور خودش می‌‌چرخید و با خودش حرف می‌‌زد. گاهی هم عصایش را می‌‌برد بالا و توی هوا می‌‌چرخاند.

کمی ‌بعد کشکولی با کمک یکی از کارگرها طناب را گرفته بودند و یکی را می‌‌کشیدند بالا. یکی از کارگرها برگشته بود. مرد سپیدپوش ناگهان از جا جست و رفت سمت چاه. جمعیت هم انگار فهمیده باشند اتفاقی افتاده، کشیده شدند سمت چاه دیو. کارگر خسته و خاک‌آلود نفس نفس می‌‌زد و چشمانش از وحشت گرد شده بود. «یه اسکلت تو حفره غاری بود. خودمون دیدیمش. اونجا توی دیواره. با همین دو تا چشمام دیدم. اسکلت آدم بود.» کشکولی کمی‌ آب به مرد داد. مرد آب را تند و تند می‌‌نوشید و قطرات آن می‌‌ریخت روی یقه لباس کارش. «مهندس گفت کمک کنید  بیاریمش بالا. هنوز یه تیکه از لباسش سالمه. جخ مال 15-10 سال پیش باشه.»

مردم همهمه می‌‌کردند و هرکس یک چیزی می‌‌گفت. پیرزن که مطمئن بود اسکلت مال دیو است و یکی دیگر آن را مال مرد مقروضی می‌‌دانست که دویست سال پیش خودش را انداخته بود توی چاه دیو.

کشکولی که عصبی شده بود سر مردم فریاد زد: «همه‌تون برید، برگردید سر زندگی‌تون. اینجارو شلوغ نکنید. ما به پلیس زنگ می‌‌زنیم.» زن بچه بغل نزدیک او شده بود. بچه گریه می‌‌کرد. از شلوغی و همهمه ترسیده بود. زن رو به کشکولی کرد و گفت: « ممکنه اسکلت یه زن باشه؟» کشکولی نگاهی به زن کرد و بعد به بچه‌اش که آب دماغش آویزان بود و داشت جیغ می‌‌زد. «نمی‌دونم خانم. هیچی معلوم نیست. پلیس می‌ياد، بعدشم تشخیص هویت می‌‌شه. اونا می‌‌فهمن.» زن بچه را محکم‌تر به خودش چسباند و عقب رفت. بعد برگشت و به سرعت از آنجا دور شد. مرد سپیدپوش ناخن‌هایش را می‌‌جوید. کناری ایستاده بود از دور زل زده بود به چاه دیو. یک زنبور یا شاید هم یک مگس اطرافش چرخ می‌‌زد. خورشید با تمام جانش می‌‌کوبید روی سر آدم‌ها و بادی کم جان هم می‌‌وزید و خاک‌های آهکی را بلند می‌‌کرد. مرد سپیدپوش سیگاری روشن کرد و راه افتاد سمت جاده. باد پیچیده بود توی لباسش و حلقه‌های دود اطرافش را گرفته بود.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 سایا 1395-12-07 13:17
واییی عالییی داستان ها یکی از یکی قشنگترو جذاب تر
نقل قول کردن
 
 
0 #1 امیر رفیعا 1395-07-22 00:45
بسیار عالی وهیجان انگیز بود
استاد من واقعا شیفته ی این داستان شدم
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: