ری را عباسی

شناسنامه ی نوعروس را دوباره تغییر دادند. مرد ِقهرمان از شناسنامه ی نو عروس پاک شد. او دختری بود با شناسنامه ی دست اول و او هم پسری که هنوز دستش به جیب پدریش بند، اما قهرمان رالی جهان است...

چشم های نخی

«الو  چرا ساکت شدی  چی شد  الو  الو »

با صدای بغض گرفته ای گفت : «بخون  ادامه بده »

ادامه دادم. روی میز ناهارخوری عروسک ِ سفیدی نشسته بود. شبیه به خرگوش. شبیه گوسفند. هدیه را باز کرد. لبخندی زد وُ رفت. با عروسک تنها شدم. هدیه برای من نبود. اما من از دیدنش آرامش پیدا کردم. یک شاخه گل یا انگشترِ طلا؟

به خرگوشک سفید خیره شده بودم. گفتم: چرا برای عشقت تصمیم

نمی گیری؟ بلند شو، بلند شو برو!

بلند شدم. تصمیم گرفتم ، بروم. کمد را باز کردم. کتانی سفید و ژاکتِ سرمه ای  لوزی لوزی را از گوشه ی کمد برداشتم. کمد را بستم. توی آینه به خودم نگاه می کردم. دکمه ها را  محکم بستم.

حالا زیر نقطه ای نشسته ام که از چار طرفِ آن، رودها جاری اند. بالای سرم آسمانی آبی.

در جزیره نیستم اما بی شباهت به جزیره نیست. با پیراهنی سفید با شالی دور گردن، زني بالای سرم ایستاد.

نگاهش می کردم. لابه لای ابرها، نگاه می کردم. ابری به تاخت به شکل اسبی می رفت. صدا ي قورباغه ها و جیرجیرك ها به گوش مي رسید.

همزادِم، ممکن است شبیه آدم باشد اما هر جه هست اینجا وجود ندارد. حالا آمده ام كه زنده زنده خودم را بجا بگذارم. از خودم مي پرسم؛ يعني چی، زنده زنده؟

يعني به فنای زنده ي خويش فکر می کنم.

چطوری؟  بعد جواب می دهم: مگر چند نفر مرگِ شان را خودشان تعيين

كرده اند؟ چه اطمینانی هست كه بگوییم مرگ ِ خود خواسته همیشه

بر اثر ناکامی بوده است. گاهی از کام ِکامل، به مرگ هم می رسیم.

فنای خویشتن با اجزای زنده، فرق می کند با مرگی خود خواسته. مثلن من از روي استيصال تصمیم نگرفته ام که ... که

الو الو داری گوش میدی ؟

« بخون ، دارم می شنوم »

چه كسي بیشتر از معتادین به فنای زنده ي خويش با لذت، ادامه داده اند؟

يكبار براي همیشه مي خواهم همه چیز را مزه مزه كنم. با صداي همه ي موجودات باشم و ذره ذره به فناي خويش برسم ! آیا شبیه به مرگ مسیح نیست كه بنشینم همینجا در جزیره ای  و ذره ذره خودم را تماشا ...

نه، اصلن اين چيز ديگري ست. تصویر مبهمی كه نه برای رنج. نه، برای شادمانی ست. مي دانم، وقتي با خودم دائم فكر مي كنم، شبیه موجود دیگری

مي شوم و دیگران حق دارند هر جور دیگر ی مرا ببینند.

گاهی در به رویم یا به رویت قفل مي کنند، مي ترسند ، بروي و هرگز برنگردی. البته عاشق یا نگران تو نیستند بلکه از مصیبتی بنام جستجو مي ترسند.

نمي دانند آن كسي كه در را به رويش قفل مي كنند خود به دنبال جستجو ست.  يعني دچار مصیبتی ست نگفتنی.

راستی عروسک ها چه معنایی دارند؟ بازگشت به کودکی ها یا به جستجوی همبازی های بزرگتر . شاید شنا کردن در معصومیت. انگار رازی درون

عروسک هاست که با لمس کردنشان آرامش پیدا می کنی و به رویاها پناه

می بری.

آسمان آبي ِ ابری ست ، پيراهنی سفيد بالای دشت مي رقصد.

با ژاكت سورمه ای و کتانی سفیدی مثل، نقاشی در اين متن نشسته ام. هیچ همزاد ی از من ِ آدم اینجا نیست. آمده ام كه به فناي زنده ی خويش امیدوار باشم.

تلفن زنگ مي زند. گوشي را بر مي دارم. صدا قطع وُ وصل مي شود.

دوستِ خوبم با شادي ابلهانه اي مي گويد: « بپا کم نیاری؟ خوب واسه خودت مي خوابي »

با صداي گرفته اي مي گويم:

«خواب ِ خوب فقط يه بار اتفاق ميفته »

از لحنِ حرف زدنم مي ترسد. مي پرسد:

«اتقافي افتاده؟ »

« نه . مگه نمي شنوي  سُر وُ مورُ و گُنده،  دارم با تو حرف مي زنم . پس هنوز به اتفاقِ جالب زندگيم نرسیدم»

مكثي مي كند، مي پرسم: بحث هاي تلفني، بحث هاي رو در رو،

بحث هاي اینترنتی، پيام هاي کوتاه، اخبارهاي كوچك و بزرگ، همه براي شکار آدم ها ست. اینطور نیست؟

الو ، تو فكر نمي كني نسل آدم هايي كه به شكارِ خرگوش مي رفتند كمتر شده و  شکار حیوان ِ اهلی و وحشی کمتر شده؟ در عوض شکار ِ آدمهای بالاتر رفته »

«چی شد؟  آره صداتو مي شنوم. صدامو می شنوی؟  »

صداي خفيف با بُغضي دردمندانه گفت:« ادامه بده »

گفتم: « داری گريه مي كني؟  مگه من روضه  خونم »

« ادامه بده.»

با هر كس دوست شدم شبیه دیگري بود. فقط احمق ترين شان واقعي تر از دیگری بود؛

الو ،ای بابا، هیچی، فکر کردم یکی داره گوش میده. به درک مگه چی داریم میگیم. حالا از اینجاش می خونم.

روزی هزار بار سبیل ِ شو توی آینه پشت لب هاش نرم مي كرد. نه بچه اي داشت نه، همسر ِ وفا داری. از مهمانی و تشریفات هم خبری نبود. پا برهنه به مستراح می رفت. از صبح تا شب تلویزیون روشن بود. روی  تمام میزهای به جا مانده از پدرش، تریاك، مثل نقل و نبات ریخته بود. گاهی توی تنهایی، از بوی بد خودش کیف می کرد. سالی اگر رفیق ِ درمانده ای به او سر می زد، ارث ِ پدری بیشتر دود می شد وُ به هوا می رفت. دیوار از دست اهل منزل کلافه بود... و همسایه ها از بوی مشکوک، هر از گاهی تلفن می کردند و هیچ پلیسی

حوصله ی تلفن های مکرر را نداشت.

همه ي فامیل نگران ِ تندرستی ش بودند. شاید فنا شده ای را مي دیدند که به کمک نیاز دارد. اما این آدم ِ در حال ِ فنا شده، عادت کرده بود که فنای خویش را زنده و به چشم خود ببیند، اما با لذت. لذت.

« الو تو فکر می کنی من از عادت حرف مي زنم یا از گذر عمر؟ حالا نمی خواد جواب بدی  بذارش برای بعد»

وقتي بچه ي ده ساله ای را که یازده سالِ پيش ديده بودم و حالا که بیست و یکساله شده، می بینم به يكباره پيري اذیتم می کند. نه، اصلن نمی پذیریم که ذره ای پیر شده باشم. با صدای بلند می گویم:  چه قدی کشیدی، چه بزرگ شدی.

اما چیز دیگری هم می گویم (به من چه که بچه ها بزرگت میش) به درک. من که هنوز جوونم و سرشار از لذت. اما هنوز هم نمی دانم کدام لذت؟ شاید از اين دلقک بازي هايی كه جلوی دست همه هست، استفاده می کنم، فرضیاتی مثل امید، آینده، و مبارزه برای آزادی یا لذت بی کران ...

از دیشب همین طور روی میز نشسته. صبح ولنتاين است ... موجودی سفید با دو گوش خموده رو به پایین با متکایی بدست که خودش هم نمی داند بخوابد یا  راست بنشیند.

روي صورت نرم و مهربان ش، دو نخ بجای چشم  های خواب آلوده ا ش دوخته شده. این موجود را به هر طرف می چر خانم با متكايي در دست خواب است. تکانش می دهم، نمي توانم بیدارش کنم. شاید به خوابی طولانی احتیاج دارد. من همین چند سطر را در یکی از شعرهایم گفته ام و گفته ام عروسك ها نگاهِ متفاوتی دارند. انگار با دست های کسی که آن را می سازد پر از رمز و راز

می شوند. عروسک ها نمی توانند چیزی از سازنده بگویند برای همین است که رازی در خود دارد. آدم ها و خالق شان هم پر از رمز و راز اند هر چه هم بگویند انگار چیز نگفته اند.  آيا اين گفته حقیقت دارد؟

« الو  می خوام برم دستشویی  بعد زنگ می زنم. باشه ؟  حتمن ادامه میدم.»

سیفون دستشویی را که می کشم صداي مرد بیست و هفت ساله اي را

مي شنوم.  به اتاق می روم. اتاق مثل شب تاریک و مردِ ِ جوان با هیاهویی پشت فرمان ماشین نشسته و مسابقه می دهد. از اگزوز  ماشین چه دودی به هوا بلند شده . لاستیک  و چرخ روی آسفالت جیغ می کشد، هوا برای نفس کشیدن هم سخت است. چند ماشین با هم تصادف می کنند و صد و هشتاد درجه روی آسفالت ِ ماشین ها می چرخند، چراغی کنار خیابان روشن می شود جاده اي پر از درخت و کنارش دریایی مواح،  هيجان به من هم سرایت می کند. می دانم  هیچ شباهتی به خيابان هاي شلوغِ تهران ندارد. حتا  نورهایی که به رنگ های مختلف از نارنجی و آ بی و سبز  به رنگ های دیگر خیابان ها را نورانی می کند. مرد بیست و هفت ساله Need for speed بازي می کند. مسایقه با پر سرعت ترین ماشين هاي دنيا.

دنياي واقعي يا خيالي؟ او چنان پشت فرمان به بدنش پيچ و تاب مي دهد و چنان قهرمانانه بزرگراه ها را مارپیچ طی می کند كه انگار قهرمان رالي دنياست. اگر به تیر چراغ برق، برخورد می کرد و در هوا چند ملق می زد، نه، خونی ریخته

می شد و نه ماشینی واقغن خسارت می دید. فقط، باید بسرعت لاشه ی اتومبیل ات را جمع می کردی و به جلو می رفتی.

اين قهرمان به تنهایی چقدر عرق مي ريخت. حتا نمي توانست لحظه اي عرقش را خشك كند و يا لب به آب يا چاي بزند. پيروزي بزرگي در انتظارش بود. خودش براي خودش هورا مي كشيد. درست مثل همه ي قهرمان ها كه هزاران بيننده دارند و تو باید خودت مجذوب خودت بشوی... تماشاگران، مهمترین بخش ِ هر مسابقه ای هستند. حتا اگر بیننده، صدای کف زدنش مجازی به گوش برسد. پيروزي  واقعي همیشه وقتي اتفاق مي افتد كه همه ي ناشناس ها برايت كف بزنند. صداي كف زدن ها براي او همان صداي ناآشنا و ناشناس را دارد.

صدای کف زدن ها و بوقِِ برنده شدن از اتاقِ مجاور بیرون می رفت. نو عروس ِ واقعن کلافه بود و انتظار همين قهرمانِ بیست و هفت ساله ای را مي كشيد که به دنبال بازی های واقعی او بود. قهرمان صدای عروس ِجوانش را نمی شنید که داد  می زد:

« اگه نمی آی  من می خوابم »

از دستشویی بیرون آمدم. چیزی نگفتم. اگر نو عروس اشتياقش شبیه مرد بود و می توانست در دنیای مجازی با او مسابقه بدهد، شاید زندگی کامل تری داشتند. دنياي خيالات ِ دست يافتني، ِراز آميز در تن و روح ما، دیگر در اتاقِی تاریک هم بدست نمی آید.

همین امشب تو قهرمان هستی، صاحبِ صد امتیاز از بزرگترین کمپانی جهان "آرتز" شده ای، آن هم در نیمه شبی که حتا نو عروس ات منتظر بود که تو در تن او شنا کنی.عروس  از انتظار خسته شد و تو يك بازي جانانه و شبانه ی دیگری را به بستر واقعی رازهايش ترجيح دادی.

«الو داری گریه میکنی؟»

« نه،  خواهش می کنم بخون... الو  لطف کن دستشویی نرو فقط ادامه بده و به من توجه نکن . فقط بخون »

«باشه  ادامه میدم ولی ممکنه وسطش برم بشاشم آ »

از این بازی‌ها می‌توان به بازی‌هایی مثل رُود راش، نید فور اسپید، مدال افتخار، سیمز، بَتِل فیلد و برن اَوت اشاره کرد. نو عروس یکبار دیگر از در نیمه باز بیورن آمد و  اشاره کرد: «هی عوضی  نمیآی؟ می خوام بخوابم، می خوابم ها!»

بعد عروس ِ جوان خوابید و شرکت آمریکایی "آرتز" درآمد سالانهٔ اش فقط در می ۲۰۰۸ به بیش از ۴٫۰۲ میلیارد دلار رسید. می گویند همه چیز رو به افزایش است. این نکته آمار ندارد و  همچنان این شرکت ها در دنیا  قهرمانانِ خانگی

می سازند... (خب بسازند به من تو چه ؟  ببین من برم بشاشم. باشه)

صبح شده و نو عروس بی سر و صدا بیدار شد و قهرمان تا لنگِ بعد از ظهر هم از خواب بیدار نشد.  قهرمان که بیدار شد، خواب آلوده به دنبال نو عروس

می گشت تا صبحانه ی دو نفره را با کره و مربای آلبالو و دو عدد تخم مرغ بجای عصرانه با هم بخورند.

قهرمان با دهانی پر از کف و پُف از خمیر دندان به آشپزخانه آمد. به دور بر نگاهی انداخت. سر و صدایی نبود. چشمش از بوی خوش خمیر دندان بیشتر باز شد. روی میز یادداشتی رها شده دید. قهرمان یادداشت کوتاه را خواند:

« حالشو ببر دهن سرویس ِ الاغ. منو دیدی پشتِ گوشِ تَم دیدی. بی شعور ِ گوساله ی عوضی! تقدیم با عشق ، مرجانه »

در همین سطرهای پایانی، مرد قهرمان  مه هنوز کمتر از دو ماه  از زندگیش با نو عروس مرجانه  خانم نمی گذشت ، مجبور به طلاق شد.

از اینکه دنیای مجازی اهل انتقام و سختگیری نیست و ثبت ِ احوال به تازگی به احوالِ زنان رسیدگی کامل و بیشتری دارد. شناسنامه ی نوعروس را دوباره از متاهل به مجرد تغییر دادند و مرد ِقهرمان از شناسنامه ی نو عروس پاکِ پاک شد. او دختری بود با شناسنامه ی دست اول. او هم پسری که هنوز دستش به جیب پدریش بند بود اما بزرگترین رالی جهان است.

« چه عجب داری می خندی  الو ، گوش کن»

نید فور اسپید، مدال افتخار و نو عروس،  مرجانه  خانم، و همه چیز بسرعت برق و باد گذشت.

شاید هنوز كسي باشد به رازهاي  شبانه و عاشقانه کمی فكر كند. آن مرد بيست و هفت ساله، عاشق بود. عاشقِ دنیا.

حتا صدای هیجانش از در بیرون می رفت. داد می زد، هورا می کشید.

عرق می ریخت. بسرعتِ نور می توانست به همه چیز فکر کند. حتا از پر پیچ ترین جاده ها، بی خطا می گذشت. در بازي دلخواهش، قهرمان بود. حالا از او

می پرسند:« پسرم چه خبر؟  رفتی پی این دختر رو بگیری  شاید برگردونیش سر زندگیش؟ دختر خوبی بود »

« مگه اُسکُلم حال داری یا،  رفت که رفت. عوضش یه کیس ِ جدید دارم، توپ، آ، هلو.  فراموش کن  مامی جونم، این در نشد یه ویندوز دیگه. این یکی باباش پک و پزی وُ مانیش هم که جور ِجوره.  پارو هم بشم بدجوری تا آخر دنیا سوارم.

مخلصتم مامی جونم. یه خبر دست اول یه بازی جدید اومده آه محشره خداست. خوشم میاد طرف، خودش اهل بخیه اس»

مرجانه خانم، همان نو عروس گل که  روزی با همه ی تشریفات سنگین به

خانه ی بخت راهی شد، حالا عروس ِ دست دوم یا دختری فراموش شده است. آرام به همين گوسفند ِ دم دستم مي گويم، شاید رازها رو به مرگ اند.

از وقتي آمد و روی میز من نشست، همبن طور دارم برايش حرف می زنم، این هدیه ببیشتر  به لالایی نیاز دارد. از بس که  این روزها شكلِ هر چيزي خود آن نيست. همين خرگوشک كه راحت مي تواني بگويي گوسفند یا بچه خرس، گربه، شاید  هم توله سگ حتا گاو همه شبيه به همه چيز شده اند. اما اين خرگوشکِ كه متكاي سفيد وُ آبي چهارخانه اي دارد و تور كتانی بالاي متكايش دوخته شده، خواب و آرامشِ يك جانور رئوفی را دارد كه مجبور به نشستن

در خواب وُ بيداري ست.

«الو  الو  تو می تونی بگی دوست واقعي اين عروسک کیه؟ می دونم عروسک ها هم تنها شدند اما این  چرا نشسته خوابه؟

اِوا  چرا نمی دونی؟  سوال به این مهمی

عکسش رو گرفتم که رازش رو  با خودش به گور نبره.

الو  هیچ می دونی چند وقته همو ندیدیم. بذار قیافه شو بهت بگم. عکس شو گرفتم، باشه حتمن ایمیل می کنم»

چشم هایش مثل دو بادام تلخ که از فشار خواب بسته است. درست مثل خود من که احساس می کنم از اينكه شبيه كسي باشم غمگین مي شوم،

نمي خواهم شبيه هيچكس و يا هيچ دوستي باشم. من منفردم و این عروسک از چین آمده و درست مثل همان بچه ی چيني ست كه نياز به خواب ِ سفيد و آرام در آغوش مادرش را داشته. ولی تا صبح براي بازار ِ عاشقانه ي جهان کار کرده تا گوسفندی شبیه خودش را سر هم کند. آخرين دوخت روی دنبه ی گوسفند، نوشته شده: (بازار دوبي- محمد ميرزا سفارش دهنده - ساخت كشور چين) این سطر رو  توی شعرم آوردم...

حالا همه چيز مرتبه. همه ي برخوردها عاشقانه و سپیده از آسمان سر زده.

بچه ی شش ساله اي تازه وارد خانه مي شود.

موها مشكي و لُپ هاي درشتی دارد. شبيه افغان هاست؟ شايد چيني، شايد مشهدي  یا بچه ای سر همین چار راه ها باشد. اصلن شاید بچه ای در کوچه بازار های کردستان ِ عراق یا تهران وُ دبی باشد که دارد باربری می کند. گفتم همه چيز شبيه همه چيز شده.  وقت ناهار همه چیز مرتب و تلويزيون موقع ناهار روشن و کودكان ِ ناقابل مثل بسته ی خرمای فشرده شده و ناقابل روی بمب به هوا ...

داد می زنم : « تف به این کنترل بیاد که معلوم نیست زیر بغل  ِکدو متونه  یکی شرق ِ خونه می خوابه یکی غرب. خاموشش کن این پدر سگِوُ.  بازم  ما یه لقمه نون گذاشتیم توی دهنمون ، یعنی نمیشه یه روزی بدون خون و خون ریزی یه لقمه نون و بی گناه بجویم؟ تف به ذات تون بیاد.  دل کدوم ناظری به درد نمیاد از این بچه های خمیر شده ...»

تا کنترل را  پیدا کنم  خبر ِ مسرت بخشی پخش می شود از کانال ِ غرب (هم اکنون شاهد بسته هاي بزرگِ گلِ رُز از كشور هلند به گوشه گوشه ی جهان هستیم. در این روز بازار عشاق گرم است. این گل های بي نظیر که سراسر اروپا را طی کرده امروز به دست هر عاشق،  هدیه ای ست گرانبها.  به این گزارش و چگونگی صدور گل ها در روز عشاق توجه بفرمایید)

سفره را جمع می کنم. هيچكس نمي تواند مانع عشق بشود. اين تنها

شكاري ست كه هنوز ممنوع اعلام نشده.

الو از کجا میدونی؟

راستش نمی دونم  اما فکر می کنم آدم ها همه اهلي اند و من یک احمق ِ ناسازگار منفردم.  خاک به سرم کنند که حوصله ی هیج  کور و کچلی رو ندارم  ...

عجيب نيست كه هيچكس، نه، هديه دهنده و نه گيرنده، نگاه دوباره ای به کادو ها نمی کنند. هدیه ای که بابت درس اول عاشق به هم داده اند. همین عروسک چشم نخی بی پدر و مادر که از وقتی آمده زير چشم های نخی اش خواب كودكانی را مي بينم كه سوزن بدست دارند  همین طور خميازه

مي كشند .

همین خرگوشک سفید که کمی خرس است و روبروی همین نوشته، نشسته و زیر چشمی می بیند که من  دارم تند وُ تند برایش می نویسم و گاهی که خسته می شوم ، بلندش می کنم و دستی به دنبه اش می زنم . دنبه اش پر از ساچمه یا پشکل های ریز شده ی پلاستیکی ست که مرا به یاد قرص های هومیوپاتی می اندازد.

«الو چی میگی  آره هو میوپاتی یه علم پزشکیه، الو یه کم صبر کن، گلوم خشک شد . بذار دو تا اسپری بزنم، تو نمی خوای بری بشاشی؟ نگران نباش داره به خیر و خوشی تموم میشه »

هومیوپاتی یک علمِ جدید پزشکی و علمی ترسو است. می گویند کُل نگر است تا تکّه نگر. شاید از سرمایه داری می ترسد که سر راست نمی تواند با آنتی

بیوتیک ها و کورتون ها بجنگد.

فکر می کنم ادعا دارند بیماری ها تنها از راه وراثت منتقل نمی شود. و هر بیماری با سمی مشابه خودش درمان می شود...

مثلن مشکل تنفسی من از انکار چیزی بر می خیزد، نه وراثت.

هر وقت چیزی را انکار می کنم، نفسم می گیرد. هومیوپات ها مثل همان پسر بیست و هفت ساله که در اتاقی تاریک  و حفاظت شده قهرمان بود، آن ها هم در حال مبارزه و در همین چارچوب  برای قهرمانی حرکت می کنند. البته

می گویند در بعضی از کشورها بیمارستان هم دارند اما در همین تهران خودمان بیماران را قاچاقی و نیمه کاره درمان می کنند و یا مثل همه ی درمان های دیگر، مردن راه درستی ست.

من که قصد ندارم کسی را نجات بدهم و کسی هم نیست که مرا به جای امنی ببرد. ترجیح می دهم زیر همین چشم های نخی بمانم و  بنویسم و به تو فحش بدهم  که  خیلی به دل بگیری و از غصه دِق کنی و بعد بگویم شوخی  می کنم  (هه هه ) تا کمی بخندیم. شاید بعد از تو  همه ی پشت ِ سری هایت بگویند طفلک دق کرد و مرد. ما همگی به صورت دسته جمعی خوشبختیم و درست مثل همان مرد بیست و هفت ساله ای که مرجانه را برای

شناسنامه اش، دخترانه رها کرد، خوشبختیم.

مرد ِ جوان مثل همه ی ما  بازی می کرد و  در بازی همه چیز داشت ، همه ی موجودات ناشناخته برایش کف می زدند. خدا نکند این کف زدن ها ادامه پیدا کند.  یک لحظه که زندگی فریبت می دهد، اگر ماسک ِ خوشبختی را برداری و تا زانو خم بشوی که بگویی واقعن سپاس، سپاسگزارم، سکوتی بزرگ برقرار می شود و کسی تو را بی نقاب نمی شناسد. در همین لحظه است که

همه ی کف زدن های جمعی در یک آن بر علیه تو به صدا در می آید. فقط یک ذره بی احتیاطی آن هم از هیجان  و برداشتن ماسک از صورت واقعی...

همیشه بی قانونی از قانون ِ ماسک ها، کار دستت می دهد و تو دستگیر

می شوی.

من با هیچ ماشین آدم نمایی قصد مسابقه، برنده شدن یا باختن را ندارم. همینکه بتوانم راه حلی برای به جا گذاشتن اندامم در این دشت یا جزیره  پیدا کنم کافی ست. مگر به دنبال یک لذت آفریده نشده ایم، مگر قرار نیست سرشار از لذت دِق کنیم و از اینکه داریم به پایان می رسیم شوخی شوخی به مرگ نزدیک بشویم و... من با پوشاک ِ کم خوراک ِ کم  عشق نداشته به چیزی یا به همه چیز، در دشتی که چار طرفش رود است، نشسته ام.

درست مثل همین عروسک که خوابش را به آغوش دارد و بجای متکا،

دست هایم را زیر بغلم گرفته ام. شاید عمیقن قهرمانی هستم که نمی دانم  برایم کف می زنند یا... اینجا آخرین مرزی ست که ماسکی به چهره ندارم و قرار است اجزای بدنم را تکه تکه با لذت، پشت درهایی که  به رویم قفل

شده اند بجا بگذارم. گدایی، لذتی راحت است.

فیلسوفی به اسکندر گفت، نمی دانم چه گفت. حتا اسمش را به یاد ندارم همه چیز را گدایی کردیم و معتاد شدیم به زندگی. نمی خواهم پشت درهای قفل شده از خودم گدایی کنم. باید چشم های بسیاری را وقت بخشیدن  ِ چیزی بهتر دید.  دارم با لذت به پایان می رسم. ژاکتم را روی شاخه ی درختی دور افتاده  پرت کرده ام .کتانی های سفیدم را پشت رودخانه ای جا

گذاشته ام.  دست هایم را زیر ِبغلم، لخت، بغل زده ام. بالای سَرم آن زن که در ابرها می رقصید با پیراهنی سفید، باد را هم به باد می داد تا بیشتر ابرها را لخت کند. شاید لذت در مرگ به پایان می رسد.

«الو الو  می شنوی، چه بارونی شروع شد »

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: