فرید امین الاسلام

چشمهایم را که باز کردم نور شدیدی چشمهایم را زد. لحظه ای کور شدم . اما بعد به روشنایی عادت کردم . در اتاقی بودم کوچک با در آهنی که از بیرون قفل شده بود . گیج شده بودم . از خودم پرسیدم که در این اتاق چکار می کنم . چند ضربه به در آهنی زدم . داد و فریاد راه انداختم . اما کسی جوابم را نداد . خسته شدم . تشنه شدم . تازه متوجه توالت و شیر آب کنارش شدم . کمی آب خوردم . بعد روی پتویی که روی زمین افتاده بوده دراز کشیدم.  من اینجا چه کار می‌کنم؟ سوالی که مرتب به ذهنم می آمد . باز هم داد و فریاد راه انداختم . به در آهنی لگد و مشت می زدم . اما هیچ فایده ای نداشت . سکوت کامل . فکر کرده بودم که حتما اینجا زندان است و من را بی خودی بازداشت کرده اند اما آن سوی در آهنی چیزی جز سکوت نبود . هیچ صدایی نمی آمد به جز صدای خودم و ضربه هایی که به در آهنی می زدم .

اتاق را چند بار اندازه گرفتم . با قدمهای من ، چهار و نیم قدم در دو قدم و یک کف پا بود . بارها و بارها اندازه گرفته بودم اما وقتی کفش به پایم بود. یک بار هم بدون کفش و جوراب‌هایم اتاق را اندازه گرفتم . تقریبا همان بود که قبلا بود به اضافه چند بند انگشت پا . با خودم می گفتم حتما اشتباهی شده و کسانی که من را به اینجا آورده اند متوجه اشتباه خود خواهند شد. حتما به پدر و مادرم در شهرستان خبر داده اند . حتما برادران و خواهرانم برای من کاری خواهند کرد.

اوایل سعی می کردم زمان را با خاموش و روشن شدن چراغی که محافظ توری داشت برای خودم حدس بزنم  ولی بعد از مدتی دیگر نمی دانستم چه مدتی است که آنجا هستم . بخصوص اینکه گرسنه ام شده بود ، به شدت . می دانستم چند روز است که غذا نخوردم ولی دقیقا نمی دانستم دو روز بود یا یک هفته  یا بیشتر . فقط با خاموش شدن چراغ می خوابیدم و با روشن شدن چراغ بیدار      می شدم . حس می کردم که لاغرتر شدم . کمتر داد و بیداد می کردم و کمک    می خواستم . توانی نداشتم. چشمهایم کم سو شده بودند .فقط روی پتو دراز   می کشیدم و از خودم سوال می کردم که چرا اینجا هستم؟

روی پتو دراز کشیده بودم . در عالم خواب و بیداری بودم . شلوار جین رنگ و رو رفته و تی شرتم را بالشت کرده بودم زیر سرم . جورابهایم را در کفش هایم گذاشته بودم و کنارم بودند . صدای ریز و ظریفی شنیدم . سرم را بالا آوردم . خوب نمی دیدم ولی حس کردم که دریچه پایینی در آهنی باز شده است . توانی نداشتم که از جایم بلند شوم و هوار بکشم . چیزی داخل اتاق هل داده شد و دریچه بسته شد . بوی خوشمزه ای به مشامم رسید . چهار دست و پا خودم را به سینی ای رساندم که هل داده شده بود توی اتاق . انگار تمام دنیا را به من داده بودند.  با ولع و با دست شروع کردم به خوردن . برنج سفید خالی . لذیذترین غذای دنیا را با دست خوردم . وقتی غذا تمام شد بازم احساس گرسنگی می کردم . متوجه چیز دیگری هم در سینی غذا شدم . یک دفترچه یادداشت کوچک که مدادی هم لایش بود . دفترچه یادداشت را باز کردم . صفحه اولش نوشته شده بود : «اعتراف کن»

اعتراف کنم ؟ به چی اعتراف کنم ؟ این را دیگر بلند داد زدم ولی طبق معمول هیچ جوابی نگرفتم . مدتها به کلمه « اعتراف کن » خیره شده بودم . شاید کاری کردم که خودم خبر ندارم . شاید گناه نابخشودنی انجام دادم . سعی کردم  تمام کارهایی را که قبلا انجام دادم به یاد بیاورم . خوب شاید بعضی کارهایم درست نبوده و شاید ناخواسته به کسی صدمه ای زده باشم ولی در آن لحظه چیزی به یادم نمی آمد .

وقتی شدید گرسنه می شدم سینی غذا همراه با دفترچه یادداشت پیدایش        می شد. چند دفترچه یادداشت سفید همراه چند سینی با ظروف کثیف در اتاقم مانده بود. یک بار هنگام غذا دادن تمام سینی ها و دفترچه یادداشت های سفید را پس دادم . می خواستم به کسانی که آن طرف هستند بفهمانم که من گناهی نداشته ام . اما دفعه بعد ، زمان آب و غذا دادن دوباره دفترچه یادداشت را گذاشته بودند روی سینی و  جمله « به گناهانت اعتراف کن» نوشته بود.

شاید حق با آنها بود والا چرا باید به خود زحمت می دادند و من را می دزدیدند و از من نگهداری می کردند . حتما کاری کرده ام . پس چرا مثل آدم از من بازجویی نمی کنند؟  چرا کتکم نمی زنند؟ چرا تهدیدم نمی کنند ؟ چرا از خانواده‌ام استفاده نمی کنند تا هر اعترافی را که بخواهند از من بگیرند ؟ هیچ جوابی برای سوالهایم پیدا نمی کردم . شاید هم امنیتی نباشند این آدمهایی که من را دزدیده اند .من که آنها را نمی بینم . شاید خصومت شخصی دارند . شاید واقعا کاری کرده‌ام و خودم خبر ندارم . شاید فامیل های آن دختری هستند که چند سال پیش مجبور شدم رهایش کنم . ولی او هم از جسم من لذت برده بود همانطور که من بردم . خیلی های دیگر هم همین کار را می کنند . شاید صاحبان شرکتی بودند که چند وقت پیش من به تنخواه اش ناخنک زده بودم . آن هم مبلغی نمی شد در برابر این همه دزدی و اختلاس که چنین بلایی سرم بیاورند یعنی اصلا برایشان صرف نمی کرد که بخواهند از من انتقام بگیرند . هزینه این انتقام که خیلی بیشتر از آن پول است . شاید از طرف خانواده ام باشند. ولی نه ، افراد فامیل شاید گوشت هم را بخورند ولی استخوانهای هم را دور نمی اندازند .

شاید هم بخاطر انتقادهایم از دولت در یک تاکسی بود . ولی آنها که فقط غر زدن های معمولی بود که همه می زنند .شاید کسی است که از دروغ های من صدمه ای دیده باشد ولی یادم  نمی آید که به چه کسی چه دروغی گفته ام . احتمالا کسانی باشند که از آنها پول دستی قرض کرده باشم و پس نداده باشم ولی آخر همه آنها را جمع بزنیم مبلغ زیادی نمی شود .

می دانم که ماهها  گذشته است . شاید هم سالها . دقیقا نمی دانم چه مدت . ریش هایم خیلی بلند شده اند . موهایم از شانه هایم گذشته است . بوی گَندَم را حس می کنم . دیگر لباسهایم را نمی پوشم . دیگر نه احساس سرما می کنم و نه گرما . تنها چیزی که برای من مانده این دفترچه های یادداشت است که پَسِ‌شان نمی دهم ولی پر از نوشته های مختلف من هستند . گناهانی که کرده ام و   نکرده ام و داستانهایی که برای خودم می نویسم . داستانهایی که  نمی دانم واقعی هستند یا خیالی . از کجا می آیند ؟ آیا خاطراتم هستند یا دوست دارم خاطره ام بشوند . چیزی به یاد نمی آورم.

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: