رضا امیری

درآن لحظه که مادر خودش را به پاهای مرد انداخته بود و التماس می کرد، عکاس ناشناس دوربین عکاسی اش را برداشت تا فردای آن روز از آخرین دیدار پیرمرد با پسر برای روزنامه اش عکسی بگیرد و درست در همان لحظه یک فوج سار آرام بر روی شاخه های درختان کنار خیابان مشرف به میدان شهر آرام نشسته بودند و داشتند خمیازه می کشیدند و او دنبال اتاق 113می گشت و ازمیان مادر و پیرمرد وآموزگارو سایه سار سارها و هزاران عکسی که گرفته بود، تنها به فکر عصری بود که او که او طنازانه به درختی در کنار کافه چوبی تکیه زده بود وبا نوک انگشتش موهای وز وزی اش را پیچ می داد و با نوک پا به زمین می کوبید و می گفت :

باهم باشیم اما مال هم نباشیم. از این صیغه ی تصاحب بدم می آید.

خنده ای کرده بود، گفته بود: بهت برخورد؟

چون سکوت او را دیده بود، خیلی خوب، همینه دیگه باید تمرینش کنیم ... باشه ؟

باشه را خیلی دوست داشتنی گفته بود.


... بله ... بله این اولین عکسشه ...یعنی اولین عکسی که با هم گرفتیم خ یلی سال پیشه، بچگی هاس. اولین روز مدرسه. اولین بار بود که با مقنعه می دیدمش. یک مقنعه سرمه ای که یه کلاه سرمه ای هم داشت با یه روبان سفید و آن موهای وز وزی اش و آن چشم کشیده و درشت و سیاه و مژه های مثل تیغ خار...بله ...بله این یکی هم منم با آن کت و شلوار راه راه، کمی آستینش بلند بود. خیلی دوس داشتم یقه ی پیراهنم بلند باشه. یقه خرگوشی. موهایم را بلند کرده بودم و جلویش را صاف زده بودم پایین؛ قیصری.

این را که گفت لحظه ای مکث کرد. احساس کرد مرد روبرویش نیز مکث کرد و هن هن کنان گفت: اینام بچه های محلن. و به بچه های دیگر اشاره کرد.

ـ بله ...بله اینم عکس دبیرستانشه ...نه قربان ...سفارشی نیست. این حاشیه ها رو برای هر عکسی می گذاشتیم. آن روزها مد شده بود؛امکانات امروزی نبود بک نگاتیو و یک چراغ ساده ی روتوش و یک مداد که نوکش را بلند و تیز می کردیم و یک تاریک خانه و یک لامپ قرمز. خودش خوب می دانست که اینطور نبود. یک شب را تا صبح در آن تاریک خانه نمور زیر ان نور قرمز و بوی تند اسید، بارهای بار امتحان کرده بود. صفحه ها خراب کرده بود. آن قدر با چشم هاش ور رفته بود که دقیقا می توانست بگوید هر چشم چند مژه دارد و دست آخر با آن قاپ طلایی و آن گل سرخ خانمی شده بود، خدا می دانست چند بار ماچش کرده بود و چند بار خجالت کشیده بود. اما این را مرد روبرویش نباید بداند مث آقای مدیر که نمی بایست بداند.

صدای پاشنه ی کفش های آقای مدیر شبیه صدای ثانیه شمار بمب ساعتی بود که هرلحظه ممکن بود منفجر شود. این سومین بار بود که ردیف میزهای دانش اموزان را بالا و پایین می کرد، داد زد: این عکس خواهر کدومتونه که اوردین شوهرش بدین؟

زیر چشمی نگاهی به عکس انداخت که با آن موهای وزوزی به دیوار حیاط تکیه داده بود. دست های عرق کرده اش را به سردی میز چسباند. احساس کرد تمام خون بدنش در گردنش جمع شده و می خواهد بیرون بزند بزند.

مدیر پاشنه هایش را محکم به هم کوبید و پشت عکس را خواند. "به امید فردا- نون "و دوباره داد زد: چرا لالمونی گرفتین؟

دانه ی عرقی که از لای گوشش آرام آرام پایین خزیده بود به چانه اش رسید و روی میزش پهن شد. سومین نفر میز سوم کلاس که درست کنار دیوار می نشست و جای زخمی روی ابروی چشم چپش بود، دستش را بلند کرد و گفت: آقا اجازه، فکر می کنم همسایه ی اوناس. و دستش را رو به نفر وسط صندلی ردیف اخر کلاس نشانه گرفت. پسر احساس کرد از تمام موهای بدنش عرق می ریزد. دستش مثل یه تکه یخ به میز چسپید. صدای ثانیه شمار قطع شده بود. مدیر پشت سرش ایستاد. دستی به سرش کشید -:پس نون تویی؟

آموزگار دستس به سر تراشیده اش کشید و ایستاد. همزمان که دیکته را تکرار می کرد، آرام آرام سر مخملی اش را نوازش کرد و یواشکی زیر گوشش گفت: پس تویی که عاشقمی؟ ودست های باریک و  استخوانی اش را روی دفتر صفحه ی  دیکته اش گذاشت و با صدای بلند ادامه داد نقطه، سر خط .

یقه ی پیراهن چهار خانه اش خیس عرق شده بود ز یر چشمی نگاهی به همکلاسی اش کرد. پسر از روی شلوارش چیزش را در دست گرفت و به عکس دختر اشاره کرد. بی اختیار بلند شد و تقریبا فریاد زد: آقا من...

پیرمرد همانطور که نشسته بود، پاهایش را جابه جا کرد و کلاه سفید رو سرش را برای لحظه ای برداشت و کمی سرش را خاراند. دستی به ابروهای پرپشت سفیدش کشید و ریشش را خاراند و با لحنی آرام گفت: پسرم هیچ خیری در عصبانیت نیست .صدای بلند و سهمگین خفه شو مثل بمب صدا کرد و کلاس ساکت شد. با دستی که سعی می کرد نلرزد عکس را برداشت و گفت این را برای پاسپورتش گرفته تمام رخ و محجب. درس و مدرسه اش که تمام شد کارهایش را راس و ریس کرد... همین کارهای درس و مدرسه و دانشگاه...مث این که طرف را می شناختن چند باری باهم حرف زده بودند مث این که غیابی خطبه ای هم خوانده بودن، همسایه ها می گفتن این را که گفت ساکت شد با دیدن آخرین عکس بی اختیار از جایش بلند شد.

- نه ...نه...قربان من قد این حرف ها نیستم. من این ور آن ور کوه، کوچه و کمر دنبال گدایی گنجشکی عابری می گردم تا عکسی بگیرم و اگر قسمت شد و به مطلبی خورد، گوشه ای چاپش کنند و چندر غازی دستم بگیرد. خیلی وقته ازش خبر ندارم کجا می ره، چکار می کنه.

بار دیگر نگاهی به عکس انداخت و آرام گفت: چه کسی این عکس رو گرفته؟

...هنرمنده؟ روشنفکرانه ...؟ نه قربان! نفرمایید تو رو خدا، روشنفکرانه ترین کار این روزها این است که لب پنجره ای که اگر رو به فضای بازی، سبزی، کوهی، باز شود چه بهتر دستت را زیر چانه ات بگذاری و سیگاری بگیرانی و چشمانت را ریز کنی و به جاهای دور نگاه کنی. هر از گاهی اگر کسی نگاهت کرد، نیشخندی بزنی یعنی این که ...

آن روز هم در دفتر روزنامه داشتم دست بر قضا یکی از همین روزهای روشنفکرانه را می گذراندم که دینگ دینگ صدای پیغام گیر موبایلم را شنیدم ...سردبیر بود ...من هم دوربین را برداشتم و راه افتادم

پیرمرد گفت :بعضیا مال خودشان نیستن، متعلق به همن.

پسر بقال سلامی کرد و گفت: منم جای پسرت. تو رو خدا اگه تعارف کنی مادر. با شنیدن جای پسرت آهی کشید و گوشه ی چادرش را به دندان گرفت و وسایلش را برداشت و یواشکی گفت: خدا حفظت کنه. خواست بگوید پسرم اما نتوانست . و در دلش می دانست که هیچ کس پسر هیچ کس دیگری نمی شود و در همین لحظه در قطعه چهارم گورستان روی تپه ی مشرف به شهر کنار قبر وسط ردیف سوم مردی عینک ذره بینی درشتی را که به چشم داشت، برداشت و دستی به چشمش کشید و گفت: من را ببخش مادر، آدم های بزرگ اشتباه های بزرگی می کنند. این را اهل دلی چندین سال دیگر به مرد جوانی که جویای من است، خواهد گفت و دست بر قضا راست هم می گوید.

.هوا داشت تاریک می شد که دوربینش را گرفت. حال و حوصله ی شلوغی خیابان ها را نداشت. به سوی کافه چوبی به راه افتاد. مادر یک دستش را ستون کرد و هم زمان گفت یا الله و لنگان لنگان از پله ها پایین آمد و خواست وضو بگیرد. آموزگار زیر کلمه ی صخره و طوفان را خط کشید و برای چند لحظه روی عبارت پایانی مکث کرد: "عجب سعادت غمناکی "و زیرش نوشت به کلمات صخره و طوفان توجه شود دوست من. مدادش را لای کتابش گذاشت و از پشت میزش برخاست. دگمه ی آخر پیراهن چهارخانه اش را بست و فکر کرد برای شام غذای ساده ای فراهم کند. مرد عینک بزرگ ذره بینی اش را به چشم زد و پایین آخرین صفحه ی زونکن چیزی نوشت و آن را بست. پیرمرد در حالی که تسبحیش را دور  دستش می پیچید، آه بلندی را که کشیده بود، بیرون داد و زیر لب چیزی گفت. باد تندی شاخه ی درختان شهر را به تندی تکان داد و صدای جبر جیر و بال زدن هزاران سار به یک باره سکوت شهر خاموش را به هم زد.

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: