بی تا ملکوتی


جای خالی لنین را نشانم دادی. گفتی تا همین بیست سال پیش، آنجا بود. روی آن تپه سرخ. تو گفتی سرخ اما هرچه نگاه کردم، سرخ نبود. قهوه ای بود با بوته های گر گرد کوچک که از این پایین معلوم نبود که چه گیاهی اند. تو گفتی همیشه آن بالا بود. روی پایه سربی. هر صبح بهاری، هر شب یخبندان و هرعصر پاییزی مثل امروز. درست رو به همه شهر. رو به قصر سوخته، کلیسای مخوف ومجسمه های بی رنگ. تو گفتی تپه سرخ بود و لنین رویش به همه شهر بود و دستانش رو به همه مردم. آن تپه رو به قصر سوخته بود و کلیسای در مه فرو رفته اش اما رو به همه شهر نبود. تنها رو به قسمت قدیمی شهر بود و رو به پل چارلز و رود قهوه ای وولتاوا. تو گفتی لنین پراگ، بلندترین لنین جهان بوده. زیباترین و پر ابهت ترین و نزدیک ترین به چهره اش و هر بار که می گفتی بلند ترین، دست راست ات را تا بالاترین ارتفاعی که برای قد ۱۸۰ سانتی متری ات، ممکن بود، بالا می بردی و تکه شکافته زیر بازویت را می دیدم. و پیراهن سبز مغر پسته ایت که دو بار قبل هر پوشیده بودی، بوی نم می داد و دگمه هایش تا زیر گلوی باریکت بسته بود و چرکی دور یقه اش، از شستن های زیاد پاک نشده بود و تنها، کهنه تر شده بود. تو گفتی مجسمه لنین به زیبایی خودش بوده و من خوایم میاید. تو گفتی لنین هنوز هم زیباست. زیبا خوابیده وسط میدان سرخ با چشم های آبی اش و موهای بورش. و کت و شلوار کرم رنگ اش. با جلیقه خوابیده. با جلیقه مخمل نقش دارش و دستکش های سبز زیتونی اش. گفتی لنین در میدان سرخ روی تخت خوابیده و دست هایش را روی هم گذاشته و چشم هایش را بسته و با آرامش خوابیده است.

آیفون ات را درآوردی تا عکس لنین را نشانم دهی که‌ آرام و بی خیال روی تخت وسط میدان سرخ خوابیده. کت و شلوار کرم رنگ پوشیده، دست هایش را روی دلش گذاشته و چشم هایش بسته است و ذره ای بو نمی دهد. فورجی آیفونت کار نمی کند. حتی تری جی آیفونت کار نمی کند. تری جی آیفون من کار می کند اما به تو چیزی نمی گویم و نمی گویم لنین را دیده ام. که مرده. کت و شلوار  زرد پوشیده و مرده. در اتاق سرد تاریک. نمی گویم لنین را در سکوت دیده ام. با پوست زرد و موهای تنک و توریست هایی که در صفی طولانی ایستاده اند اما لحظه ای کنار او نمی توانند بایستند.

گفتی: می دونی بیشتر این خونه ها خالی اند؟

-نه نمی دونم

- بیشتر این خونه های دویست ساله و سیصد ساله، خالی اند... گرون اند. مردم هنوز تو آپارتمان های زمان کمونیستی زندگی می کنند...

و نتوانستی عکسی از لنین خوابیده با کت و شلوار تمیز و اتوکشیده کرم رنگ پیدا کنی. و نمی گویم که من در یکی از همین خانه های دویست ساله زندگی می کنم. با سقف های چهار متری و تیغه های نازکی که از میان اتاق ها گذشته و اتاق ها را به دو نیم کرده. نمی گویم بیا از صد و بیست و سه پله بالا برویم و کنار جای خالی مجسمه. نمی گویم چشم های آبی ات را ندیده ام از فاصله. نمی گویم چشم های آبی زیبای تو را ندیده ام از آن بالا. از جای خالی لنین. رو به شهر. رو به قهوه ای وولتاوا. رو به این همه مجسمه رنگ پریده. سومین بار است که می بینمت و باز هم ریش ات را نزده ای. ریش جوگندمی ات که قرمز است و من پای همین تپه بی لنین، می خواهم دست بکشم به گونه هایت و چروک هایی که زیر ریش، پنهان مانده اند. گفتی زندانی سیاسی بوده ای و برای همین از ایران آمده ای و حالا از این پایین، آن بالا چه خالی است.

گفتی چیزی از عنکبوت های پراگ می دانی؟

-نه...

و نمی گویم عنکبوت هایش را می شناسم و خانه های متروک اش و رودی که شهر را به دو نیم کرده و چراغ راهنمایی ای که سر چهارراهی است و یک دقیقه برای هر دومسیر قرمز است.

-به خاطر نم بالاست

گفتی چه بلایی سر مجسمه اش آورده اند؟ و من نمی گویم بیا برویم پی مجسمه. شاید تکه تکه نکرده باشندش. شاید گوشه یک کارخانه رها شده، رها شده باشد. شاید بشود تکه تکه هایش را پشت یک ایستگاه قطار جدا افتاده از قطارها پیدا کرد. دست کم صورت اش را یا دست هایش که روی هم مانده اند. یا موهای بور سربی اش. و نمی گویم بیا پله ها را بالا برویم و کنار جای خالی مجسمه، رو به شهر، رو به کلیسای فرو رفته در مه و رو به گدایان در حال سجده...

-از دور که به تپه نگاه کنی انگار زنی از پشت خوابیده

و من چقدر خوابم میاید و چقدر دلم می خواهد پول مرمت تابلوی نقاشی آخرین معشوقه چارلز را بدهم و ببرمت هتل پنج ستاره آرچیبالد، رو به کاخ ژوفین، رو به پل و پشت به کلیسای مخوف مه آلود. گفتی چقدر می گیری ترجمه کنی برای پناهنده ها؟ می گویم: زیاد. می خندی

-نه بابا پولی نیست توی این کار

-پس چی؟

-چی چی؟

-زندگیت؟ غذا؟ اجاره خونه؟ آب، برق، تلفن، اینترنت؟

-کار اصلیم مرمت آثار تاریخیه... دیوار، نقاشی، در، پنجره...

-حافظه تاریخیت پس خوبه

-نه اما خوب بلدم کلاغ رنگ کنم جای قناری

-کلاهبرداری پس

-آره می خوام کلاتو بردارم

این بار مستقیم نگاهم کردی. کش کوچک سیاهی از جیب شلوار مخملی کرم رنگت درآوردی و انبوه موهای جوگندمی بورت را از دو طرف گوش های بزرگت کشیدی و با کش مهارشان کردی. پشتت را کردی به من و به خانه های جسته از جنگ و نوادگان نازی ها، رعیت ها، روسپی ها، ساکنین آشوویتس، موسیقی دان ها، اشراف زاده ها، مست ها، گداها و گردانندگان عروسک های ماریونت. پشت به من و کافه های شلوغ و میدان شهر قدیمی و جای تانک روی سنگفرش ها. پشت به من و رو به جای خالی لنین و تپه ای که مثل یک زن میانسال برهنه از پشت خوابیده. گفتی دادگاه بعدیم کی تاریخش معلوم می شود؟ و نمی گویم نامه می فرستند از طرف اداره مهاجرت و پراگ پر از گورستان است.

-نمی دونم

-بازم میای حرفامو ترجمه کنی؟

ـآره... فکر کنم بیام

-تاریک شد. خونه ات نزدیکه؟

- با مترو سه ایستگاه فاصله است

سکوت کردی. سیگار خاموش را بین انگشتان کشیده ات نگه داشته بودی. در پرونده ات خوانده بودم که سیگار را ترک کرده ای اما جیزی در لمس سیگار خاموش بود که ترکش سخت بود برایت. گفتی خانه ات به آن چهار راهه نزدیک است؟ همان که برای هر دو طرف قرمزاست؟

-بیا بریم... اما نه با مترو. مترو آسمون رو از آدم می گیره. تراموا بهتره...

و باز آسمان پراگ ابری بود و آسمان مجسمه سنگی سربازها و زنان برهنه. آسمان پراگ ابر بود و آسمان گورستان هایش. باز شب بود و آسمان بی ماه. زوج جوان آمریکایی کنار درشکه ایستاده بودند و به دهان درشکه چی خیره بودند. درشکه چی به چکی گفت: "داره بارون می گیره، جایی نمی رم"...



-----------------

بازنویسی ژانویه ۲۰۱۶

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 البرز کاظمی 1395-02-01 12:18
با درود
توصیفها حسی برهنه آشکار وزیباست
گویی آدمدرکنار افراد داستان است
البرز کاظمی(الف.ریا)9 5/2/1
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: