بارید ولی محو شد، رفت لای جرزها. جرزهایی که دیده نمی شدند.

ری را عباسی

 

زمین تشنه ی باران بود. هوا آبی آبی. زیر درخت ایستاده بودم. آخرین قطره از برگی روی صورتم ریخت. محو شد. با دستم محو شد. برگ انگور خیس بود که صداش زدم:

کجایی؟

استُپ. آزاد.  استُپ.  آزاد.  استُپ. آزاد. استُپ. آزاد! استُپ!

ایستادم. چشم هایم را باز کردم. گمشده را باید پیدا می کردم. دور وُ برم را گشتم. نبود.

صداش زدم:  اوهوی پری، پری کجایی؟ پیدات می کنم. قسم می خورم پیدات می کنم.

پیداش نکردم. باران مثل چتر بسته شد. هیچکس دور وُ برم نبود. پری همیشه پشت این مجسمه قایم می شد. چشم که می بستیم . زود پیدا می شدیم. حوصله ی گم شدن نداشتیم. چشم بستن مان مهم نبود تنها چیزی که مهم بود زود رسیدن به جایگاه بود. پری کم می دوید، زود می رسید.

کجاست ؟

دور میدان ایستاده ام. تا مچ ِ پا در آب وُ گِل فرو رفته ام. نیست که نیست.

نمی بینمش. یک روز بارانی درست پشت همین مجسمه گم شد، همیشه بازی مان بزرگ اما آن روز یک بازی سه نفره بود. نزدیک ِ محله ی ما گم شد. شاید از یاد همه رفته باشد. بخاطر پری برگشته ام . چیزی وادار م می کرد دوباره برگردم. دور میدان را چند بار چرخیدم. در این چند روز آنقدر آمده و

رفته ام که  مردم مشکوک شده اند. شاید امروز اتفاقی باران بارید، درست مثل همان روز که در باران صدایش می زدم:

اوهوی پری بیا بیرون. بیا بیرون. تموم شد.

سالهاست از آن می گذرد. بازی تمام شده بود. حالا آنقدر قد کشیده ام که مجسمه را بهتر از

گذشته ها می ببینم، مجسمه ای زیبا و هر چیزی که زیباست می گویند اغوا گر است. اما برای من زیبایی نداشت.

گاهی مرد، گاهی زن، یک زن ِ دست و پا چُلفتی که می خواهد سوار دوچرخه ای بشود.  دوچرخه ای که هنوز که هنوز است در گوشه ی این محله ثابت است. زن می خواهد با یک پایش که روی زمین است، رکاب بزند.  می رود اما هنوز جایی نرفته. زمین ِ زیر پایش را چمن کاشته اند. حوضچه ای لاجوردی زیر دوچرخه اش، ما تابستان ها از لوله ی سر بزیر آب می خوردیم. لوله را برداشته اند و چند فواره دورش کاشته اند. مرد  ِ مجسمه یا همان زنی که  امروز لُنگی به دور پایش بسته اند، لُنگش کمی کنار رفته، یک پایش روی زمین و پای دیگرش در حال رفتن است. زن یا مردی  شلخته که ساز دهنی اش را با دست چپ، نزدیک لبش گرفته.

همیشه با بعضی چیز ها مشکل دارم و خودم را بعد از سال ها  لعنت  می کنم که تکلیفم را با بعضی چیزها روشن نمی کنم، بالاخره زن یا مرد؟

مهم نیست.  منکه نیامدم اینجا کارشناس ِ جنسیت  ِ مجسمه ها باشم. اگر چیزی را تغییر  داده اند برایم مهم نیست، چند سال گذشته و کسی یادش نمی آید که روزی پری پشت همین مجسمه نیست شد. شاید از یاد مادرش رفته باشد. مادرش از بس جواب های مسخره شنید که...

ما چند نفر بودیم. کارمان همین بود. بازی های دم غروب. اِستپ. آزاد. اِستپ. آزاد.

هنوز گرگ نشده بود گُم ش کردیم، ای کاش گرگ می شد اما جلوی چشم مان آب نمی شد. محو

نمی شد. مثل بارانِ آن روز که رفت لای جرز زمین و دیگر پیدایش نشد. حالا برگشته ام و امروز آنقدر باریده که جرز زمین آبها را پس می دهد. به زمین خیره می شوم . انگار حلقه ای از من گم شده. دنبال  گمشده ات که می گردی به یاد همه ی گمشدگانت می افتی.  اگر زمین سیراب بشود پری را پس

می دهد؟

باغبان محله می گفت : خدا عمرت بده خانم، کسی که رفت، رفته. من، نه چیزی دیدم نه، حکایتی شنیدم.

درست می گفت. باغبان چشمش نمی دید. پری هشت یا نه ساله بود. با موهای بلند قهوه ای،

می توانستم از پشت موهایش را بگیرم تا او هم گرگ بشود. گرگ ها مجبور اند چشم ببندد. اگر فقط نوک انگشتم به هر جای بدنش حتا لباسش می رسید، تمام بود، او گرگ می شد و باید چشم

می بست.  پری از همه ی ما کمتر گرگ می شد. کمتر  چشم می بست. من و مهینه بیشتر از همه گرگ می شدیم. من دوست داشتم جاهای ِ دور تری قایم بشوم به هیجان بازی فکر می کردم . ولی پری می گفت:

همین جا خوبه. اگه راست می گید منو بگیرید.

با یک سُک سُک به مجسمه می رسید وُ آزاد می شد. من به مجسمه همیشه شک داشتم. پری از مجسمه  دور نمی شد. نشد که یکبار پشت ِ مجسمه قایم بشود و ما بتوانیم او را بگیریم.  به جز چسبیدن به مجسمه هر جای دیگری اگر قایم می شد زود گرگ می شد. شاید  پری پی برده بود که پشت مجسمه جای امنی دارد. کسی باور نکرد که پری با ما و در همین جا و در همین نقطه که بازی  می کردیم ، گم شده باشد.

همه به مردی که این اواخر بچه ها  او  را با سنگ می زدند مشکوک بودند.  پری تنبل تر و گاهی ساده یا خنگ تر از آن بود که جایی دوری برود . هنوز دیدن این مجسمه بعد از سال ها پریشانم می کند.

قد مجسمه کوتاه تر از قبل شده بود.  همه چیز در بچگی به طرز غریبی بزرگ است. نه، این مجسمه هنوز  هم برای من بزرگ است. به همین خاطر استپ کرده ام. دست های این مرد یا این زن که ساز دهنی را  زیر لبش گذاشته و بی صدا از دور صدایی دارد. نه، صدایی نیست. نگاهش که

می کنم نمی دانم چیزی از این پیکر محو شده یا نشده، فقط یک لُنگ آویزان ِ پاهایش شده.

آفتابِ بعد از باران، پیکر برنزیش را برق انداخته، می درخشد. پاهایش بزرگ، شبیه مرد یا زن ِ پا

برهنه ی روستایی که با پریشانی سوار  دوچرخه ای شده.

خودم را جمع و جور می کنم. پای رفتن ندارم.  زیر درخت مجنون با ریسه های سبز و بلند که در نسیم ملایمی می رقصیدند. صدایش را می شنوم. درست همین جا صدایم زد:

بگیرش. بگیرش. نذار در بره. گرفتمت. آها خوب گرفتمت. گرگ. گرگ. گرگ.

روی کمرم افتاده بود و خستگی در می کرد . منهم آویزانش شدم:

تو خودت گرگی. خودت گرگی.

صدای قهقه در بازی . بازی. بازیِ تکراری و تمام نشدنی.

پری کجاست و آن درخت های مجنون کجا رفته اند؟

صداش می زدیم : پری  کجایی ؟ بچه ها آزاد آزاد آزاد، بازی قبول نیست، بچه ها به خدا نیستش. بریم دنبالش بگردیم. پری نیستش.

رفتیم خبر بردیم که ... خواهرش گفت: مگه با شما نبود؟

بود. ولی  ولی...

ولی نداره. برو بهش بگو دیر وقته هر جا هستی، زود بیاد خونه.

برگشتیم .هیچکس نبود. ترسیدیم. همه رفته بودند. شب شد . مادرش دم در ایستاده بود تند وُ تند با مادرم حرف می زد، بعد گریه کرد. بعد صدام زد. رفتم. مادرش پرسید:  پری کجاست؟

می لرزیدم. مثل حالا که باد یک قطره آب روی صورتم ریخت . تند و تند اشک هام می ریخت. محو می شدند با کف دست با کتفم. توی آینه هم گریه می کردم. همه رفتند . محله پر از صدا شد. صدا می زدند پری.

من همینجا و مثل حالا کنار مجسمه ایستاده بودم. کوچک تر از امروز و با گوشهایم صدایی

می شنیدم. می ترسیدم حرفی بزنم. مجسمه مثل درختی در تاریکی نگاه مان می کرد. اگر دستم به برجستگی چشم هایش می رسید، دست می کشیدم به نگاه سنگیِ و بی نقطه اش. باید یک نقطه می گذاشتم توی چشمهایش تا دیگر مات نگاه مان نکند. می ترسیدم روزی به حرف بیاید و خودش دستم را بگیرد و بگوید بیا چشم هایم را ببند، آهای بچه ها  من گرگم، تو برو قایم شو، تا پنج می شمرم، نه، تا ده، تا، تا، بیست تا سی. تا...

سی سالم شده بود. هیچکس نبود. کسی بازی نمی کرد. کسی نمی دوید. کسی، کسی را صدا

نمی زد. مجسمه بلند تر از من شده بود. نه.  از اول هم بلند تر از من بود. من اشتباه می کنم. هنوز که هنوزه از نگاه ماتش می ترسم. پری گم شد. جلوی چشم همه ی ما گم شد. من به مجسمه مشکوک بودم. کسی حرفم را باور نمی کرد. مادر پری با مادرم سالها قهر بود. ما از این محله رفتیم. مادر مَهینه تحمل دیوانگی مادر پری را نداشت، او هم رفت. پری جایی نرفت که گم بشود، پشت همین مجسمه قایم شد. چه قایم شدنی، گاهی پشت دوچرخه بود. از کناره های این پیکر دست و پایش معلوم بود. دنبالش می افتادم، می گفت:  رسیدم  آزاد آزاد.

کلمه ی آزاد آزاد کلمه ی  بی قید و شرطی بود که وقتی به زبان می آمد گرگ چنگالش بسته می شد. پری که کمتر نفس نفس می زد. در آزادی نفسِ راحتی می کشید. وقتی تو کمتر گرگ می شوی گرگ ها، بیشتر گرگ می شوند، گرگی که حاضر است پیراهنِ دوستش را از تنش در بیاورد و بر خلاف قانون بازی به زمینش بزند و دندانش را در بازوی دوستش فرو کند. اگر فقط  نوک ِ انگشتم به هر جای بدنش می رسید، باید چشم می بست.

چشم بستم و راه افتادم. دور تا دور ِ محله را دوباره گشتم. محله تغییر کرده بود. درخت چنار و مجنون را بریده بودند و درخت های سیمانی با برگ های شیشه ای پر از شکوفه کاشته بودند. درختی نورانی با شکوفه های رنگی، سفید، ارغوانی، صورتی و قرمز و برگهایی سبز وُ نورانی. شکوفه هایی که هرگز به زمین نمی ریختند. درختانی کوتاه که در هر فصل یک شکل داشتند.

پرُ از شکوفه و تابستانی عقیم از سایه ها. چراغ ِ کنار خیابان ها عوض شده بود و مثل عصایی بالای سرمان روشن بود. گاهی دختر و پسری جوان می آمدند وُ مات نگاهش می کردند، خلسه ای در چشم مجسمه بود. شاید این پیکر با صدای ساز دهنی خودش،  توی خلسه پایش از رکاب ول شده بود. حوض از آبی لاجوردی به سبز تیره می زد. همه چیز عوض شده بود. تا جایی که یادم می آید مجسمه لُنگِ نداشت. دلم نمی خواست سر بلند کنم به چشم هایش زل بزنم. این پیکرِ دیوانه، صورتش همیشه رو به بالا بود.

هنوز هم بعد از رفتن پری نمی توانم به صورتش نگاه کنم. دستش باران خورده و تمیز. ساز دهنی کنار لبش خیس وُ بی صدا . از بچگی صدای سازش را میان بازی می شنیدم. درست مثل گریه های پری که می گفت:

تو رو خدا نریم خونه . یه کم دیگه بازی کنیم. یه کم دیگه.

پری را بیشتر از همه دوست داشتم، بازی براش خیلی مهم بود، گرگ می شد یا نمی شد، دیده می شد یا نمی شد، همه چیزش بازی بود. چرخ  ِ مجسمه را بغل می گرفت و می چسبید. از گرگ شدن فاصله می گرفت.

از پشت موهاش دِلی دِلی در هوا  تاب می خورد. گاهی محو ِ مجسمه گاهی شوق ِ بازی و گاهی حتا اگر گرگ می شد یادش می رفت کسی را بگیرد. همه آزاد بودند. گاهی شانه هایش را وسط بازی تکان می دادیم یا تهدیدش می کردیم که:  دیگه بازی نمی کنیم، میریم خونه مون اگه خل بازی درآری؟

شاید در خلسه فرو می رفت. بچه ها مسخره اش می کردند. برای اینکه از شر همه خلاص بشود

می گفت: اصلن من نخودی.

به حساب می آمد یا  نمی آمد، اهل جر زدن نبود. راحت بود و به همین راحتی جایی رفت که کسی پیداش نکرد .

برگشته ام و فکر می کنم، چیزی اینجاست. درست در همین نقطه و همین جا گم شد. مادر پری می گفت: دزدیدن ِ ش، دخترم وُ دزدیدند.

مادرِ مَهینه می گفت: تا کی می خوای انتظار  بکشی که دسته گُلت برگرده.

پشت سر می گفت: به رحمت خدا رفته. صلوات بفرستید.

پری کوچکتر از این حرف ها بود که توی باران وسط بازیِ بعد از ظهر غیبش بزند و به رحمت خدا برود. نه، باور نکردم. هنوز هم باور نمی کنم، شاید جایی دارد قد می کشد. شاید کمی کوتاه تر یا بلندتر از من شده باشد. مثل همین مجسمه که کمی کوتاه تر شده.

کسی نمی داند چرا اینجا هستم. مادرم پیر شده، پدر خیلی وقت پیش از درد جابجایی مُرد. همه می گفتند اشتباه کردید از این محله رفتید، اشتباه کردید، بچه های تان را از این دیار تاراندید.  کسی بفکر علاقه ی پدرم نبود. جای خوبی داشتیم. نزدیک همین میدان، همه چیز بود از همه مهمتر دوستان قدیمی ... مادرم از حرف زدن افتاده بود. خاله ام می گفت این سه زن جان ِ هم بودند. از دوری فرسوده شدند، نه از پیری. از جوانی فنا شدن نه، به وقت مرگ.

می گفت؛ مادر پری، پنج سال صبح به صبح، شال و کلاه می کرد وُ می آمد با سبدی در دست کنار حوض می نشست. هر روز لقمه ای نان و نمک وُ سیبی گاهی حلوا  یا پنیری با خودش

می آورد. غذایش را همانجا  می خورد و غروب که می شد، سهم مجسمه را زیر رکاب دوچرخه می گذاشت مبادا  پری شب ها سرِ گرسنه به بالین بگذارد. مردمی می گفتند، مجسمه را به نان و نمک قسم می داد که پری را بر گرداند.

کلاغ و بچه کلاغ ها هر روز زیادتر می شدند. اگر چهل کلاغ داستان پری را می دانستند،

پس داستانش را همه شنیده بودند. از آشنا تا غریبه. مادرم همیشه می گفت، سگ باشی مادر ِ فرزند رفته نباشی. این آخری مادر پری موهاش  یه تیکه برف چشماش به راهی دور. مثل گرگی جوان وُ پیر زده تو برف، زوزه می کشید.  انگاری به مردم چیزی را نشان می داد. انگشت اشاره اش هر روز به لُنگی بودکه دور ِ مجسمه انداخته بودند. هیچ کلاغی جرات نداشت نزدیکش بنشیند. غروب که می شد کلاغ ها جمع می شدند دل وُ روده ی لقمه ها را خالی می کردند.

چه روزگاری داشته پیرِ زن ؟

هرچه منتظر ماندم مادر پری نیامد. نیستی مادر، معلوم  بود اما نیستی دختر نا معلوم.

مردم بعد از مرگش می گفتند، دیوانه بود. شاید راست می گفتند که: شبی، پیرمردی به خوابش آمده و گفته، این مجسمه را ساختم، مجبور بودم مثل درختی اینجا بکارمش و از این شهر به راهی دور بروم.  دخترت بر می گردد، پری به امانت است روزی با سبدی پر از نان و نمک بر می گردد اما  و اگر دارد، وقتی سالم به تو بر می گردد که تهدید به مرگم نکنی. قطعه قطعه ام نکنی. چیزی کم یا  اضافه ام نکنی... دختر تو به راهی دور،  راهی دور  و اما ...

هر چه به دور و دورتر ها نگاه می کنم کسی نمی آید.  تا بوده  کسی که رفت برنمی گردد.  اما و اگر ندارد، فقط یک اره برقی و کارگری تنومند و نترس می خواهد از جاکَنش کُند. تا من همینجا دست ببرم توی پیکرش. قسم می خورم اگر در دلش چیزی نبود از روز اول هم بهتر درستش کنم. قصد کرده ام راز چشم های ماتش را بفهمم.  امشب باید برگردم .باید به تاریکی شب مجهز برگردم. هر چه بادا باد. فکر پری تمام شدنی نیست. از این فکر چند ساله باید تمام بشوم.

این همه پیکر پایین آمد وُ جایش چیز دیگری بالا رفت، چه شد؟

دوباره به دست و پا و چیزی که نه، لُنگ است نه دامن نگاه می کنم. شاید اشتباه می بینم، شاید یک زن ِ دست و پا چلفتی نیست. شبیه به زنی ست که سازی نزدیک به لبش دارد و با هراس

می خواهد با دوچرخه از اینجا دور بشود. این چشم های مات، بی اعتنا به مردم، در حال گریز است. می گریزد اما به دنبالش هستم.

شب درخانه ی پدری، پدری که نیست و مادری که دلش می خواهد هر چه زودتر از اینجا برود و اصلن حوصله ی زنده بودن را ندارد. مادر هر روز به خدا التماس می کند، تمامم کن. طوری التماس می کند که انگار سر فرشته ها شلوغ است به جبرئیل التماس می کند که واسطه بشود. یکسال است، افتاده و مرده ها را می شمارد. دوستان قدیمی اش و عجیب است وقتی اسم مادر پری را می آورم، هوشیار تر از قبل به حرف هایش ادامه می دهد.

چیزی ندارم  که بگویم. از راهی دور که می آیی، همه چیز تازه است. حتا مادری که التماسِ رفتن دارد.

نان و گوجه ای به رسم کودکی می خورم. مثل نان و سیب. از دور به مادر نگاه می کنم که به زور غذای آبکی را  می بلعد. دست خودم نیست حالم مثل غده ای در حال ترکیدن است. بترکد، صورتی نیست که روبرو یم آلوده نشود. می شود. مثل حالا که گوجه با همه ی خوش مزگی اش می ترکد و خاله ام که روبرویم نشسته، می گوید:

حواست کجاست دختر؟ تو که بدتر از مادرت هستی. از فرنگ اومدی که بهتر ش کنی؟ نه که بشینی ماتم بگیری. گوجه  هم شد غذا؟  ... تف به ایی روزگار بیاد که خواهر کلانترم از پا افتاد.

دیدن مادر با حالِ خرابش، خراب ترم می کند. می خوابم و به صدای اره برقی گوش می دهم.

اره به پایش گیر می کند. بیدارم و نگاه می کنم به دستهایش. از شانه و هر مفصل،

آرنج ها و نوک انگشتانش تکه تکه می شوند. از شکم می برد. اره عبور موفقی دارد. صدای

اره برقی، همسایه را بیدار می کند. بلند می شوم. باید فکری برای این صدا کرد ... اره ای بی صدا.

بی صدا. باید از ریشه بی صدا باشد. مثل الماسی که شیشه را بی صدا می برد. مثل آمدن ِ نور و رفتن نور که بی صداست. بریدن و قطع کردنی که سالها بعد اگر صدایش را بشنوند. رویای بریدن یا رسیدن به چیزی ، همین صدا را دارد، بی صدایی.

توی تاریکی ِ اتاق به سایه ی سفید سقف خیره شده ام، چه کسی کمک می کند که دست و پایش را بِبُریم؟  کسی مثل من که بی قرار دورِ این میدان می گردد و حتا خیال خوابیدن ندارد.

نه، باید از این تردید همه ساله خودم را پاک کنم. اگر شبانه آن را بدزدم و در زیر ِ زمین خانه ام ... چه کسی می فهمد؟ شاید کارتون خواب ها. شاید خیلی چیزها می بینند اما ساکت اند.

از رختخواب کنده می شوم. نصف شب از کنار بستر دو زن می گذرم. ماشین قدیمی پدر را روشن می کنم. از خیابان های آشنا می گذرم. به محله ی قدیمی دوباره نزدیک می شوم.

باید به چشم خود ببینم که پری با آن جثه ی کوچکش آزاد می شود.

آزاد. استپ.  آزاد. استپ. آزاد آزاد.

شب را با روشنایی چراغ های بالای سرم  بررسی می کنم. از زاویه های مختلف به پیکرش نگاه

می کنم. لطمه زدن به این غول کار ساده ای نیست. بلند کردن یا از جا کندنش کار یک زن ِ تنها و یا یک مرد نیست. باید چند نفر پیدا کنم. نیسانی یا ماشین باری و ....

مثل دزدی که چند شبانه روز نقشه می کشد تا محل مورد نظرش را  بررسی کند، باید خطر های احتمالی، رفت و آمدها را زیر نظر بگیرم. دزد های خیابانی صبور اند.  آنقدر کشیک می دهند که بتوانند به جایی حمله کنند. باید کاری کنم. اگر پری بفهمد به خاطرش خطر کرده ام حتمن آزاد

می شود. شاید برای خودم  می خواهم کاری کنم که کمی راحت تر زندگی کنم.

نزدیک می شوم. ناگهان چراغ های اطرافم خاموش می شود. کامیونی با چراغ خاموش می ایستد. بوی  دود  و ته سیگاری کنار درختی  می افتد. دور درخت پیچیده ام. نفس در سینه حبس می کنم. دود دور ِ درخت می پیچد.

دو نیسان آبی کنار خیابان می ایستد. چهار مرد پیاده می شوند. از دور نیمه ی تن و سر ِ چند اسب را می بینم. اسب ها شیهه نمی کشند. اره، صدای بلندی دارد. مردی بلند داد می زند. طناب ها. و طناب ها از یک طرف کشیده می شوند. ماشین ها، خاموش دور می شوند.

اسب ها خاموش اند. چراغ ها از بالا مثل عصا خاموش اند. از پیچ درخت، تنم شل می شود.

چراغ ها  به یکباره روشن می شود. گرد و خاک به هوا بلند شده دارد  به زمین می نشیند.

تنم را از درخت آزاد می کنم. کسی که سوار دو چرخه بود، مَرد یا زن، دور می شود.

گرگ و میش هوا روی حوض افتاده.  کسی زیر دست و پایم نیست. صدای مردی می آید:

این یکی هم تموم شد، قربان.  بردن ش. الآن باغبون ها بر می گردند.

ساز دهنی اش را از زمین بر می دارم. چیزی اینجا دیگر بلند نیست. باغبانی دیگر بیل به دست

می آید. عرقچینش را یک دور  دور  ِ سرش می چرخاند. تف می کند کف دستش. با بیل جای خالیش را صاف می کند.

می گویم و او می گوید: خدا عمرت بده خانم، کسی که رفت، رفته. من، نه، چیزی دیدم. نه، حدیث و حکایتی شنیدم.

 

 

سال 1389

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: