نسترن مکارمی

گوش هایم را صدای فسسس پر کرده است . چیزی شبیه صدای دیگ زودپز وقتی بخار در آن انباشته شده .چقدر امروز جاده خلوت بود . سرم باد کرده و سنگین شده. نفسم هنوز در نمی آید . مامان را صدا کرده بودم مثل وقت هایی که خواب بدی می بینم. توی خواب هایم همیشه دارم با مامان دعوا می کنم . همیشه توی خواب با من لجبازی می کند. از همه چیزم ایراد می گیرد. توضیح که می دهم گوش نمی کند. حرف خودش را می زند. مسخره ام می کند. عصبی می شوم. خودم را می زنم. توی صورتم چنگ می کشم. خون راه می افتد. می گویم: مامان... مامان... مامان ... حالا توی بیداری با نفسی که بیرون نمی رفت حبس شده  توی سینه  و صدایی که فقط خودم می شنیدم. نه ...احمق ... نه.. نه.. مامان، مامان، مامان ... انگار در گوی فلزی چرخانی گیر افتاده بودم. با چشم های باز دور و برم را نگاه می کردم. دشت، جاده، اتوبان، دشت، جاده، اتوبان، و بعد یک توقف پر سر و صدا . ماشین محکم به گارد ریل برخورد کرد و ایستاد وحالا این صدای فسسسسس...  منتظر می شوم تا تمام شود. به روبرو خیره شده ام. همه جا آرام و ساکت است و حتی می شود صدای وز وز زنبوری را شنید. از دور همهمه ی عبور ماشینها در اتوبان، مثل هو هوی باد به نظر می رسد .آرامش بعد از طوفان . سکوت پس از دعوا. اصلن اینهمه عجله برای چه بود ؟ گوشیم زنگ می خورد. از جیب کوچک کیفم که حالا افتاده کف ماشین برش می دارم. به صفحه اش نگاه می کنم مدیر گالری است. لابد پیگیر دیر کردنم شده. جواب نمی دهم. اصلن نمی دانم اگر الان بخواهم جواب بدهم صدایی از گلویم در می آید یا نه. شروع می کنم به صدا درآوردن از خودم آآآآآآ ... تارهای صوتی هنوز کار می کنند. به پیاده شدن فکر میکنم . روسریم را که نمی دانم کی روی سرم جا به جا شده بود مرتب می کنم گوشیم را بر می دارم. ممکن است بهرام زنگ بزند شاید هم نه . دلیلی هم نداشت . هنوز بیست دقیقه نیست که از خانه بیرون زده ام.می دانست عجله دارم .دم در گفت: تند نرو . دیر نمی رسی . مراقب باش . گفتم :مراقبم . زدم بیرون .مهمانها هنوز نشسته بودند . پرسیده بودم: اشکال ندارد بروم ؟ ناراحت نمی شوند ؟ گفت: نه ...برو . من می مانم پیششان . مهمانها سر زده آمده بودند . اگر از قبل خبر می دادند می گفتم که امروز افتتاحیه است دعوتشان می کردم همانجا. یک دوری می زدند مجسمه ها را می دیدند. مسخره ام می کردند و می خندیدند و حتمن یکیشان که بیشتر از بقیه سعی می کند به هنر علاقه نشان بدهد می پرسد :عزیزم می شه بگی این عروسکها رو از چی الهام گرفتی ؟ توضیح مودبانه ام به جای " از ریخت کج و معوج تو! " این است که :اینها عروسک نیستند . مجسمه های پارچه ای هستند .ذهن خلاق بچه ها ایده ی ساخت این مجسمه ها بود ... سری تکان می دادند و توی گوش هم پچ پچ می کردند و ریز ریز می خندیدند . ولی الان هم جای آنها امن است هم جای مجسمه ها . فقط من توی گل گیر کرده ام . سه سال کشیده بودم و گذاشته بودم کنار دیوار. نقاشیهایم توی هیچ نمایشگاهی فروش نمی رفت. بعد این ایده ی تازه سر و کله اش پیدا شد . آن هم ایده ی خودم نبود از یک جایی کش رفته بودم.گالری دار گفته بود تاریخ نمایشگاهت را تعیین کن خودم برایشان مشتری پیدا می کنم . خوب بود اگر خریداری برای اینها پیدا می شد .از شرمندگی خیلی چیزها در می آمدم. سه سال هر چه دستم آمده بود پول رنگ و بوم داده بودم و چپانده بودم گوشه و کنار خانه. توی این گرانی وشرایط سخت . مامان هر چند وقت یک بار برایم کار پیدا می کرد . کارمند دفتری، لیسانس با روابط عمومی بالا

- به نظر شما من روابط عمومی ام خیلی خوبه ؟

- چی بگم ؟ یکم سعی کنی یاد می گیری .

- اینها کسی که تازه بخواد سعی کنه و یاد بگیره نمی خوان. این چیزا باید ذاتی باشه ...

-  مسئول دفتر مدیر عامل کارخانه ی ...

- منظورش همون منشیه .

- نه منظورش منشی نیست .ببین نوشته مسئول دفتر .

- خوب همون منشیه دیگه ...

-  تو حالا بنویس شماره شو. یه زنگ بزن...

می داند زنگ نمی زنم و شماره را می اندازم دور .باز هم می گردد و پیدا می کند .

-  کیانا مهد کودک زده. یه نفرو می خواد براش رو دیوارنقاشی کنه .

می روم. رنگها را می چینم و روی در و دیوار پو خرسی و باب اسفنجی و میکی موس می کشم . پول زیادی از این کار در نمی آید ولی برای راحت شدن از دست پیشنهادهای مامان کافی است .

- کیانا داره پول پارو می کنه . از همین مهد کودک . تو چرا نمی کنی ؟

- سرمایه میخواد مامان .جا می خواد .یه عالمه وسیله می خواد . بچه های مردمو که نمیتونم توی پارک نگه دارم...

می خواهم پیاده شوم . حالا که سقوط نکرده ام ،حالا که گارد ریل نگهم داشته ،حالا که هنوز زنده ام می خواهم بزنم بیرون. هوای بیرون سرد است ،ولی همین جا هم دارم به خودم می لرزم . دستگیره را می کشم و در را هل می دهم. باز نمی شود .کمی بیشتر فشار می دهم . با صدای غژ و غژ و به سختی لای دربه اندازه ای باز می شود که بتوانم بدنم را بیرون بکشم.خیره می شوم به جاده .به پراید مشکی که کمی جلوتر می ایستد. مردی پیاده می شود و با تعجب نگاهم می کند .می پرسد:می رفتید شاهین شهر ؟ واقعن که حماقت هم حدی دارد . ممکن است مثل خیلی از خانمها رانندگی ام زیاد خوب نباشد  ولی دیگر آنقدر ابله نیستم که خروجی اتوبان را با ورودی عوضی گرفته باشم . حوصله ی حرف زدن و توضیح دادن ندارم. با دست به سمت اصفهان اشاره کردم و با صدایی که نمی دانستم در همهمه ی دور اتوبان چیزی از آن را می شنود یا نه گفتم: اصفهان می رفتم ...اشاره کردم به شانه ی خاکی

-  ماشین کشید این ور...

دستم را در هوا چرخاندم

-  چرخید...

اشاره می کنم به گارد ریل

- خوردم به گارد ...

- کمک می خواین ؟

- نه ممنون ...

هنوز ایستاده دودل نگاه می کند. خودم هم نمی دانم باید چکار کنم دوباره می گویم: ممنون. زنگ می زنم بیان دنبالم ... با دستم ادای حرف زدن با موبایل را در می آورم.فهمید. دستش را بلند کرد و شاید ته دلش گفت :خود دانی و سوار شد و رفت . نمی توانستم به ماشین نگاه کنم. نمی توانستم به جای ضربه ها و تو رفتگیها خیره بشوم ... این تصادف چقدر برایمان گران تمام می شد ؟... زندگی بدون من چقدر می توانست گران تمام شود؟  خانه بدون من، سفره بدون من، تخت خواب و کتابهای کتابخانه، آشپزخانه...به مراسم ختم فکر می کنم. به روضه خوانی که می خواهد لابد یک عالمه پرت و پلا درباره ی مادر دلسوز  وفداکار و مهربان سر هم کند .درباره  ی بانوی مومنه !! به نماز میت .وسواس روی سنگ قبرم چه خواهند نوشت هم برای خودش مرضیست که رهایم نمی کند . باید چیزی بنویسم آماده بگذارم کنار. کار است دیگر. امروز نشد فردا. توی تصادف نشد ،سر پله های آپارتمان .کجا و کی فرقی نمی کند. دوست ندارم یکی از آن شعر های چرند برایم بنویسند با یکی از آن مادرم هایی که دنباله ی میم را تاب می دهند تا پایین سنگ... فقط اسم خودم، اصلن فقط اسمم کافیست . مگر نه این که همیشه برای همین خودم بودن با همه جنگیده بودم .با بابا و مامان و حتی با بهرام  و حالا دیگر کمتر با کسی و بیشتر با خودم . چقدر این خودم ورژن عوض کرده بود، چهره عوض کرده بود. اصلن چه خوب می شد به جای روضه خوان و مرثیه سرا؛ دوستان و آشناها یکی یکی می آمدند حرفهای دلشان را می زدند . همه حتی آنهایی که از من دل خوشی نداشتند . مثل همین زن همسایه که فکر می کند من عصا قورت داده و گنده دماغم و می خواهم به او فخر بفروشم. نمی داند که من چیز زیادی از نحوه ی عمل آمدن ترشی و مربا بلد نیستم وگرنه حتمن در بحثهایشان شرکت می کردم و از جارو دست گرفتن و شستن و تی کشیدن بالا و پایین پله ها متنفرم برای همین اغلب همسرم جور مرا می کشد. یا زن سوپری سر کوچه با آن دماغ پهن و قد کوتاهش ... خوب اینها به خودی خود عیب نبود .چند کرور آدم با قد کوتاه و دماغ پهن توی دنیا زندگی می کنند  وخیلیهایشان دوست داشتنی اند ولی اگر فقط یکیشان سوپری را اداره کند که اغلب چیزهایی که تو به دنبالشان می گردی را در قفسه ها ندارند ،همه ی معادله ها عوض می شود.قهوه ی آرارات ندارد. ماست کرفس ندارد. پنیر هر کوفتی به جز کاله ندارد. آنوقت فکر می کند تو دیگر از چه قماشی هستی و چرا مثل بقیه با یک لیوان چای دردت را دوا نمی کنی، یا چرا از همین ماستهای گوسفندی معمولی نمی بری و همه ی دنیا که پنیر کاله را دوست دارند!!...برای همین تا پایت را می گذاری داخل سوپر، چشمش را گرد می کند و نگاهش می شود یک سوزن، فرو می رود توی مغز استخوانت و تقه می زند که: چه دردی می خواهی؟ .مرد سبزی فروش دیوار به دیوارش هم دیگر نا امید شده از این که به من اعلام کند :راستی خانم مهندس! سبزی قورمه و کوکو هم آورده ام .کنار بگذارم برایتان؟ گوجه برای رب و لیمو برای آبلیمو...نه جانم تو مشتری به درد خوری برای اینها هم نمی شوی !همین که گاه گداری سر بزنی چند تا پرتقال و سیب و خیار و گوجه بخری کلاهش را هم می اندازد بالا، چون کمتر زنی پیدا می شود که بدون این که دانه به دانه بپرسد کیلویی چند است و چرا اینقدر دو لا پهنا حساب می کند؛ از او چیزی خریده باشد . مشتری هپروتی مثل تو برای کاسبهای این محله نعمتی است . بهرام وقتی می شنود که سبزی فروش مرا خانم مهندس صدا زده از خنده دلپیچه می گیرد. پراید دیگری کمی جلوتر می ایستد . این یکی نقره ایست و سه جوان از آن پیاده می شوند .

- چیزی شده خانم ؟

دوباره همان حرفها ...

- کشیدم شانه خاکی، ماشین چرخد، خورد به گارد ریل...

یکیشان دور ماشین می چرخد

-  خدا خیلی رحمتان کرده...

دو متر آنطرفتر را با انگشت نشان می دهد

-  اگه اونجا اینطوری شده بود گاردریلی نبود که نگهتون داره. می افتادین پایین جاده ...

دوباره تصویرهایی از سقوط . صدای آمبولانس.چراغهای روشن و خاموش.علائم حیاتی منقطع...تصویرهایی که حالا کم کم دارند برایم خوشمزگی می کنند. نبودن و شانه خالی کردن از چه کنمها و چه می شودها... آنها که می ماندند  خودشان چراغها را خاموش می کردند . چای و خرما می گرفتند جلوی جماعت همیشه در صحنه. راهشان را پیدا می کردند .خوب یا بد با تنهایی می ساختند. حتی بیشتر از قبل بهم نزدیک می شدند و همدیگر را تنها نمی گذاشتند . اتفاق بد همیشه هم اتفاق بدی نیست . راه فرار خوبیست برای خودش . رها شدن خوبیست . تنها چیزی که نگرانم می کرد آرامشی بود که از دیگران سلب می شد. حقی که از آنها ضایع می شد. حق دخترم در کنار خود داشتن مادری. نمی توانستم بگذارم در تنهایی و بدون من رشد کند ،آبله مرغان بگیرد، بالغ شود، عاشق شود، نامه های عاشقانه بنویسد ،قرارهای مشکوک بگذارد ،بی آنکه کسی باشد که به او بگوید من هم روزهایی شبیه به همین روزهای تو را داشته ام. من هم درست مثل تو در اولین لحظه های قائدگی ام هراسان شده ام. من هم درست مثل تو از تغییرات اندامهایم خجالت کشیده ام. من هم عاشق شده ام .در خلوت خودم خیال پردازیهای عاشقانه کرده ام. آسان نبود و من جسارت رها کردن را در خودم نمی دیدم. رها کردن آنهایی که بندهایشان به تن من وصل شده است  و با کمترین ارتعاشی همه با هم می لرزیدیم .  یکی از جوانها کاپوت را می زند بالا . می گوید: ماشین را راه بیاندازید برویم جلوتر بایستید . می پرسم: چرا ؟

- پلیس اگه ببینه زدید گارد ریل را له و لورده کردید جریمه ی سنگینی می نویسه ماشین رو هم می بره پارکینگ. اینجا نمونید بهتره.

به گارد ریل نگاه می کنم به  فرورفتگی اش. به فضایی که ماشین خودش را وسط آن جا داده .به دو پایه ی کنده شده اش .می گویم: روشنش نکردم .یه صدای فس شنیدم ،فکر کردم رادیاتش سوراخ شده

- نه رادیات نیست . گاز کولر خالی شده. روشن می شه. ما جلوتر می ریم شما پشت سرمون بیاین .

دوباره از لای لهیده ی در به زور می نشینم داخل .به گوشیم نگاه می کنم که هنوز زنگ نخورده .ماشین را روشن می کنم .دور می زنم و آرام آرام ورودی اتوبان را پشت سر می گذارم و گوشه ای پارک می کنم . جوانها پیاده می شوند

-  زنگ می زنید به امداد یا به کسی؟... می مانیم تا کمک برسد  .. می گویم: مزاحم نمی شوم .شما بروید .من زنگ می زنم بیایند دنبالم . قبول می کنند. دوباره تشکر. دوباره خدا نگهدار. دوباره مراقب باشید . بلاخره که چی؟ نمی توانم تا شب صبر کنم .تاریک بشود همه چیز سخت تر می شود. شماره می گیرم. بهرام خیلی زود جواب می دهد .صدایم زیادی مسلط و آرام است . ترس مدتیست که از تنم بیرون رفته

- سلام خوبی ؟ رسیدی؟

- نه . تو اتوبانم. تصادف کردم .

- چرا ؟؟؟ خوبی خودت ؟

- خوبم

-  با چی تصادف کردی؟

-  با خودم... هیشکی... با گارد ریل. به کسی نخوردم. جاده خلوت بود ...

- میام دنبالت . بشین تو ماشین تا برسم ....

می ایستم کنار ماشین و از آنجا به گارد ریلی که به آن برخورد کرده ام خیره می شوم . پسرها راست می گفتند. فاصله کمی بود تا جایی که گارد ریل تمام می شود . تا سقوط و جا به جا تمام کردن. مثل دونده ای که بعد از پایان مسابقه ،به این فکر می کند که شاید می توانسته سریعتر خود را به خط پایان برساند . هوا لاشه ی سنگینی می شود که روی سینه ام جا خوش کرده  ، طوری که نزدیک است زیر فشارش خفه بشوم . دارم خفه می شوم و توی گلویم بغض، سنگیست که در مسیر یک جوی باریک، گیر کرده است . سنگ را که دور می زند ، اشکهایم سرازیر می شوند . چرا گریه نکرده بودم نگفته بودم که چقدر ترسیده ام و نمی خواستم توی این شرایط سخت، چنین بلایی سر خودمان بیاورم .باید برگردم به خانه . باید کارهای نیمه تمامم را تمام کنم . باید تابلوهای کوچک و بزرگ کنج کمد مانده را مرتب کنم. شاید به قدر کافی برایشان تلاش نکرده ام .باید بر گردم خانه و برای شام لوبیا پلو بپزم . باید از مرد میوه فروش بپرسم چقدر سبزی برای زمستان کافیست . باید با زن کوتاه قد رفتار بهتری داشته باشم .  اگر بهرام سر برسید و اگر قبل از دیدن من، به ماشین نگاه کند . اگر به جای پرسیدن حال من، اول در کاپوت را بزند بالا ؛حتمن خفه می شوم .

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 فردین 1396-07-28 20:29
لذت بردم از داستان. نام مناسب. شروع خیلی خوب. داستان زنانه ای با پرداخت خوب. فقط بنظرم پایان کمی کش داده شده. موفق باشید.
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: