آرام روانشاد

بیتا می گوید از در پشت سوار شویم بهتر است. همیشه آن جا، صندلی خالی برای نشستن پیدا می شود. تا بحال از در پشتی سوار نشده ام. همیشه علیرغم اینکه ده دقیقه زودتر به ایستگاه می رسم باید روی پله ها بنشینم. البته روی پله های قطار شش صبح جا پیدا کردن، آن هم از در جلو یک جور خوش شانسی محسوب می شود. از بیتا می پرسم:

-فرق در پشت با جلو چیه؟

-فرقش اینه صادقیه که پیاده شدی یه کم باید پیاده بری تا برسی به خط فرهنگسرا. عوضش این راه رفتن یه جور ورزش صبحگاهی محسوب میشه.

با خودم فکر می کنم بیراه هم نمی گوید. آن هم برای مایی که وقت ورزش نداریم. صبح با سگ ها می رویم و شب برمی گردیم. بیتا یکدم از خندیدن خسته نمی شود. مدام از اتفاقات جالب بیمارستان می گوید و قبل از من خودش با صدای بلند می خندد. از زنی که سینه اش را پروتز کرده و اشتباهی یکی را هفتاد و پنج زده اند و یکی را هشتاد. از مردی که استخوان ماتحتش شکسته بوده. از دختری که نوک دماغش را زیادی بالا داده اند و... بعضی روزها واقعا خاطراتش بامزه است و من هوای خندیدن دارم. اما بعضی روزها دلم می خواهد واقعا حرف نزند. کاری که او نمی تواند انجام بدهد. مدتها بود هردو هم مسیر بودیم. اما از یکماه پیش خیلی اتفاقی سر صحبت مان باز شد و یخ بینمان آب شد. دوستش دارم، ولی پرحرفی اش گاه کلافه کننده است. کارتمان را می زنیم و از گیت می گذریم. مامور سر پیرمردی داد می زند:

« آقا کارت شما نزد. من حواسم بود. کجا میری؟ برگرد.»

بیتا می گوید:

« عجب عوضی بود. حالا کارتش نزد که نزد. آسمان به زمین افتاد؟ پیرمرد بیچاره»

پیرمرد شرمزده به سمت فروش بلیط می رود. ما اما وقت آن را نداریم که بایستیم و ببینیم چه می شود. وقت دل سوزاندن نداریم. وقت هیچ چیز. مترو به آدم یاد می دهد که چند ثانیه کم و زیاد نقش بسیار مهمی را می تواند در زندگی تو بازی کند. چون از قطار سریع جا می مانی. از قطار سریع جا ماندن یعنی نیم ساعت تاخیر و تاخیر یعنی کم شدن از حقوق و کم شدن از حقوق یعنی مثل خر توی گل ماندن . صبر می کنم تا یک پله کامل بیاید و بعد پایم را روی پله برقی می گذارم. بیتا می خندد.

« می ترسی؟ »

سرم را تکان می دهم.

« خب ممکن است پایمان آن وسط، وسط دو تا پله گیر کند و زخمی شود.برای همین دقت می کنم.»

و یادم به مادر می افتد که وحشت غریبی از پله برقی دارد و هیچ وقت پایش را روی پله برقی نگذاشته. از سفر دبی که با پدر برگشته بودند می گفت همه چیز آن جا خوب بود مگر اینکه فروشگاه هایش همه پله برقی داشتند و پله های اضطراری شان نفس گیر بود. پدر می گفت نصف وقتمان روی پله های اضطراری تلف می شد. می گفت خودم را کشتم راضی شود یک بار پایش را روی پله برقی بگذارد. حریفش نشدم. نزدیک پله که می شدیم از ترس تمام بدنش یخ می زد. سوار می شویم. بیتا راست می گوید. صندلی خالی زیاد است. باخودم فکر می کنم در جلو الان قیامتی ست. تماشای هل دادن ها و صدای جیغ که دیگر برایم عادی شده است. اوایل خیلی آزارم میداد. حس می کردم جایی شبیه جنگل زندگی می کنم. اما بعد برایم عادی شد. آن قدر عادی که اگر لازم باشد خودم هم نفر جلویی م را هل می دهم و یا اگر جلو باشم و هلم بدهند با صدای بلند جیغ می زنم. اصلا من فکر می کنم یکی از بهترین راه های بیرون ریختن خشم و ناراحتی درون همان جیغ زدن ها موقع باز شدن در مترو باشد. چون همه مثل تو دارند فریاد می زنند و هیچ کس به فریاد تو توجه نمی کند و تو با خیال راحت می توانی هر چقدر که دلت بخواهد جیغ بزنی. مثل امروز که من دلم می خواست از ته دل فریاد بزنم. بلندتر از همه کسانی که در آن شلوغی از فشار بر استخوان هاشان یا مثل من از دردهاشان جیغ می زنند. دیشب مادر با اشاره چشم و ابرو مرا کشانده بود توی اتاق و گفته بود:

« سالار را گرفته اند. پدرت هنوز نمی داند. بفهمد سکته می کند. می دانی که قلبش به مویی بند است.»


بعد به من گفته بود تلفن بزنم به زن سالار و هزار قسم آیه اش بدهم که پدر نفهمد. تا صبح پلک روی هم نگذاشته بودم از صدای ناله های توی خواب مادر و نفس های عمیق و بلند پدر. زن سالار با گریه گفته بود:

« هشت سال است که دارم دیوانه بازیهای برادرتان و بی فکری هایش را تحمل می کنم. بچه از سر شب یک بند دارد بهانه اش را می گیرد و زار می زند. چرا نباید آقاجون بداند؟ هر بلایی سرمان آمد از این قایم کردن هاست. اگر دفعه پیش گفته بودیم به آقاجون دیگر این بساط یک خانه را به دو نفر فروختن را تکرار نمی کرد.»

خواهش کرده بودم دو سه روزی تحمل کند تا شاکی را راضی کنیم. هر وقت سالار توی دردسر می افتاد می شد برادرتان. پسرتان و... می نشینیم روی صندلی. بیتا خوابش می آید. به محض نشستن سرش را تکیه می زند به پشتی صندلی و چشمهایش را می بندد. ساعت پنج و نیم، وقتی خواستم از خانه بیرون بیایم مادر صدایم کرده بود.

« باید فکر سند باشیم. مثل دفعه پیش. خودش که بیاید بیرون می افتد دنبال کارهایش. ما که نمی دانیم چی به چی است. استغفرالله خدا هم از کارهای سالار سر در نمی اورد. به پدرت می گوییم رفته مسافرت. امروز روزنامه را نگاه کن. اینهایی که سند اجاره می دهند. مطمئنم ازمان سند می خواهند. سند عمو هنوز سر ماجرای قبلی گیر دادگاه است. تپه ی نریده نگذاشته این سالار»

ردیف پشت سرمان چند دختر جوان دارند بلند بلند می خندند و یک بند حرف می زنند. اول پچ پچ می کنند و به دنبال پچ پچ صدای خنده هاشان بلند می شود. چه حالی دارند اول صبحی. حوصله شان را ندارم. بیتا چشمش را باز می کند و متوجه ناراحتی ام می شود. با اشاره چشم بهم می فهماند که بی خیالشان شوم. یک دقیقه تحمل می کنم و درست لحظه ای که صدای بسته شدن در قطار می آید طاقتم طاق می شود. بلند می شوم و نگاهشان می کنم. یکیشان آن قدر برای خندیدن دهانش را باز کرده که زبان کوچکش را می بینم. یکی از دندانهایش را هم کشیده و جای خالی اش بدجور توی ذوق می زند. زبان کوچک، جای دندان خالی و رژلب قرمزش که خطش را چند سانتی متر بالای لبش نزدیک به پره های دماغش کشیده کلافگی ام از خنده بلندش را ده برابر می کند.

-خانوم یواش تر. چه خبرته سر صبحی؟

-دلم می خواد. خوشت نمیاد گوشاتو بگیر. خونه بابات که نیست.

-خونه بابای تو هم نیست. متروئه. مکان عمومی. صداتو بیار پایین.

-دلم نمی خواد بیارم پایین.

بیتا دخالت می کند:

-راست میگه دیگه. اول صبحی برای رفتن به سر کار آرامش می خوایم.

-آرامش می خوای تاکسی سوار شو.

بقیه مسافران به صبر دعوتمان می کنند. می نشینم روی صندلی و چشمهایم را می بندم. صدای غر غر دخترک را می شنوم که زیر لبی دارد لیچار بارمان می کند. چشمهایم را روی هم می گذارم.

« سوهان و پولیش ناخن. پد لاک پاک کن. قیچی. صلوات شمار. نخ دندون»

بیتا می گوید:

« اول صبحی چه انرژی دارن به خدا»

زن بغل دستی ش چادرش را به دندان می گزد و می گوید:

« پول به آدم انرژی می دهد. درمی آورند که اول صبح می آیند. نه اجاره مغازه می دهند، نه پول آب و برق و گاز و تلفن. کمتر از ماهی سه میلیون ندارند. می دانم که می گویم.»

بیتا می خندد و رو به من می کند.

« بفرما. ما این همه درس خواندیم. کله صبح تا بوق سگ می رویم برای ماهی یک میلیون و دویست. آن وقتها اینها ماهی سه میلیون درمی آورند. تازه قطار سواری هم می کنند. کلی بهشان خوش می گذرد. دلمان هم خوش است که من سر پرستارم و تو رییس دفتر مدیرعامل. بیا از هفته آینده شغلمان را عوض کنیم.»

هیچ فرصتی را برای خنده از دست نمی دهد. صندلی پشت سرمان هنوز دارند  بلند بلند می خندند. بی خیالشان شده ام. کاش می دانستم چه موضوعی میتواند اینقدر آنها را بخنداند تا من هم می خندیدم. تا رسیدم شرکت اول باید روزنامه همشهری روی میز کارم را نگاه کنم. صفحه اجاره سند. نباید بگذاریم پدر بفهمد. بلندپروازی های سالار تمامی ندارد. آن دفعه قول داد مثل بچه آدم سرش به کار خودش باشد. دست از معامله و یک هو صاحب پول قلنبه شدن بردارد. اما کمتر از یک سال همان آش و همان کاسه. آخر آدم یک خانه را به دو نفر می فروشد؟ فکر نکرد گندش درمی آید؟ مادر گفت بهش می گویند فروش مال غیر و جرمش هم خیلی سنگین است. بیتا سرش را می گذارد روی کیفم. قطار به ایستگاه کرج رسیده و توقف می کند. در کسری از ثانیه صدای جیغ ، فریاد و ناسزا و یکدیگر را وحشی و حیوان خطاب کردن بلند می شود. نه تنها روی پله ها که راهروها هم مملو از آدم می شود. بیتا می گوید این کیف جدیدت جان می دهد که آدم سرش را بگذارد رویش و بخوابد. با هجوم این جمعیت در ایستگاه کرج دیگر نمی توان امیدوار به سکوت بود. فروشنده های دیگری از راه می رسند. بازار دونات فروش ها آن وقت صبح حسابی گرم است. مردم دونات می خرند تا ضعف صبحگاهی شان را بپوشانند. حالم از دونات به هم می خورد. ردیف پشت سرمان، همان دخترهایی که سر و صدا می کنند دونات می خرند. صدای چرق و چرق پلاستیک دونات اعصابم را آزار می دهد. با تمام این شلوغی باز هم صدای آن ها از همه بلندتر است. چاره ای جز گذاشتن هدفون توی گوشم ندارم. هر چند ترجیح میدهم با آن همه مشغله کاری درطول روز صبحم را با سکوت آغاز کنم. هدفون را می گذارم توی گوشم و ترجیحا می روم سراغ فولدر موسیقی بی کلام. پیانوی فریبرز لاچینی را انتخاب می کنم. حالا فقط تکان خوردن لب آدمها را می بینم و اگر دقت کنم شاید بتوانم کمی لب خوانی کنم. از امروز علاوه بر تحمل قیافه نحس رییسم باید فکر سالار هم باشم. پدر برایش توی شهرداری کار پیدا کرده بود. گفته بود کارمندی نان گدایی ست و من نان گدایی نمی خورم. بارها مرا ملامت می کرد که از زندگی ام چه می فهمم. صبح می روم و شب خسته برمی گردم. می گفت داری عمرت را توی مترو و بی آرتی و توی آن اداره کوفتی تلف می کنی و خودت خبر نداری. نخواسته بود نان گدایی بخورد و حالا در عرض یک سال این دومین بارش بود که بازداشت می شد. اما این بار با دفعه پیش فرق داشت. بار پیش چکش برگشت خورده و طلبکار شکایت کرده بود. اما حالا فروش مال غیر کرده بود. برای خلاصی از چاله، خودش را توی چاه انداخته بود. میدانستم که تا خرخره زیر بار قرض است. فکر ساخت و ساز افتاده بود توی سرش. اوایل هم بد نبود. اما بعد از مدتی قرض ها و بدهی ها شروع شد. مادر می گفت تقصیر زنش است. مدام کفش و لباس می خرد. از این سالن زیبایی می رود آن باشگاه و از آن باشگاه می رود فلان سالن مد. همش پی قر و اطوارش است. این زن دارد بچه ام را به خاک سیاه می نشاند. پارسال که سالار را گرفتند گفتم مادر منصف باش. گیرم صد میلیونش را ظرف این مدت دو سالی که سالار ساخت و ساز می کند زنش خرج کرده باشد. چهارصد میلیون بقیه چه؟ اما مادر مگر زیر بار می رفت. دلش می خواست تقصیر اتفاق نورچشمی اش را برگردن یکی بیندازد و چه کسی بهتر از زن او. زن روبرویی دارد بچه شیرخواره اش را شیر می دهد. از خودم می پرسم آن وقت صبح با این بچه کجا می رود؟ شاید سر کار. نوک سینه اش زخم شده. معلوم است بچه حریصی دارد. من شیر مادرم را نخوردم. حتا یک روز. خان دایی می گفت جل الخالق تو چقدر از همه نظر با برادرت فرق داری. پدر جواب میداد چون این شیر خواهرت را نخورده و مادر پشت چشم نازک می کرد. بیشتر آن هایی که روی صندلی ها نشسته اند خوابند. بیتا هم سرش روی کیف من است و خوابیده. دختر زیبایی ست. از پارسال اول شهرک سر خط تاکسی های مترو می دیدمش. بعد از یک هفته با هم سلام و علیک کردیم. بعد از مدتی کمی گپ زدیم و حالا دوست شدیم.

امروز خوابیده. اگر خوابش نیاید و سرحال باشد روز مرا با خنده شروع می کند. آن قدر بامزه تعریف می کند که آدم نمی تواند نخندد.تمام طول هفته جز پنج شنبه و جمعه باید یک ربع به شش صبح از خانه بیرون بزنم و هفت شب برگردم. روزی سه ساعت از وقتم در این قطار می گذرد. هشتاد دقیقه اش زیر زمین و صد دقیقه اش زیر زمین. بچه زن خوابش برده و زن هم چشمهایش روی هم است. سینه زن همان طور توی دهان بچه است. به نظر می آید زن خواب است، اما من فکر می کنم خواب نباشد. چون پلکهایش به هم می خورد. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. ایران خودرو را رد می کنیم. همیشه به اینجا که میرسم کابوس قطار درون شهری می آید سراغم. فکر اینکه کجا بایستم که کاملا جلوی در باشد و تا ایستگاه امام خمینی بتوانم بنشینم. مخصوصا امروز که اصلا توان ایستادن ندارم. سوگل دختر دو ساله سالار خیلی به او وابسته است. باید امشب از سرکار راه به راه بروم آنجا. زنش می گفت بچه یکبند دارد گریه می کند. سالار می خواست سوگل مثل پرنسس ها بزرگ شود و زندگی کند. می خواست کاری کند که پدر و مادر صاحب خانه شوند و من دیگر ناچار نباشم شش صبح بروم و هفت شب برگردم. می خواست تمام این کارها را بکند، اما حاصلش شد بدهی یک میلیاردی. یک شبهایی می رفتم خانه شان. زنش که می رفت سوگل را بخواباند و تنها می شدیم آه می کشید و می گفت دلش می خواهد همه کار برای خانواده اش بکند. می گفتم برادر آدم آدمیزاد به همه چیز عادت می کند. حتا به شش صبح رفتن و هشت شب برگشتن. حتا به زندگی زیر زمین. به فشارهای جمعیت. به فریادهای زن هایی که دارند له می شوند زیر دست و پا. به آدمهایی که ایستاده خوابشان می برد. یک مدت که بگذرد صدای فروشنده های مترو برایت حکم سمفونی های بتهوون یا چایکوفسکی را پیدا می کند. اصلا حقوق که می گیری چشم به راه دستفروش ها می مانی. سالار می گفت مگر می شود؟ دلم می خواهد هدفون را بگذارم توی گوشم بماند و از شر صداهای دور و برم راحت شوم.اما آهنگ ها دیگر برایم تکراری شده و شنیدنشان لطفی برایم ندارد. عوض کوتاه کردن مسیر، برایم طولانی ترش می کند. با خودم گفته بودم امروز یک سری آهنگ جدید بریزم توی گوشی ام. برای اینکه یادم نرود دیروز عصر فیش رابط را گذاشتم توی کیفم. اما امروز باید تمام مدت روزنامه همشهری را برای پیدا کردن سند اجاره ای بگردم. دیروز نمی دانستم امروز چه چیزی منتظرم است. همین که نمی دانی چه چیزی در روز بعد انتظارت را می کشد سرخوشی را از تو می گیرد. باید سندی پیدا کنم که صاحبش پول زیادی نخواهد. سالار که بیاید بیرون به قول مادر همه کارها را خودش درست می کند. به روش خودش درست می کند. آینه ام را از توی کیفم درمی آورم و به خودم نگاه می کنم. چشمهایش پف کرده. مال بی خوابی دیشب است حتما. همان رژلب ساده هر روز صبح را هم نزده ام و رنگم پریده است. کیف لوازم آرایشم را هم فراموش کردم بیاورم. قطعا امروز رییس تا چشمش به من بیفتد اخمهایش توی هم می رود و می پرسد چرا رنگم پریده است. روزهایی که آرایش می کنم مهربان می شود. روزهایی که آرایش ندارم کمتر صدایم می کند که بروم توی اتاق. همان یکباری که کارتابل را برایش می برم کافی ست. اما امان از روزی که دستی به سرو رویم بکشم. صد بار به بهانه های کوچک و بزرگ صدایم می زند. بگذار بزند. از این حد فراتر نرود مشکلی ندارم. سالار می گفت این رییس ها همه پدرسوخته اند و چشم به منشی شان دارند. من می گفتم منشی نه. مسئول دفتر. می گفت به زودی کاری می کنم که از این عذاب رفت و آمد راحت شوی.همان وقت به دلم افتاد بهش بگویم تو مارا به عذابی دیگر دچار نکنی، ما با شرایطمان کنار می آییم. صدای گریه دختری مرا از عوالمم می کشد بیرون. موبایل را چسبانده به گوش و دهانش.

« الو...الو...من تو متروام. ممکنه قطع بشه. به امام حسین من بهت دروغ نگفتم. خودت میدونی امام حسین برای من چیه. دوماه محرم و صفر مشکی از تنم درنمیاد. من بهت خیانت نکردم. فقط بیا یه قرار بزاریم. برای یک ربع. فقط یک بار. همه چی و برات توضیح میدم. الو...الو...قطع شد.»

کلافه سعی می کند دوباره شماره را بگیرد. اما آنتن ها رفته و بی فایده است. همه دارند نگاهش می کنند. اما او بی توجه اشکهایش را پاک می کند. حتا دخترهای شلوغ صندلی پشت سر هم ساکت شده اند. دختر نا امیدانه با موبایلش کلنجار می رود. دخترهای پشت سر شروع به پچ پچ می کنند.

« چه التماسی می کرد بیچاره. نباید محلش بزاره. محل نزار طرف خودش میفته به دست و پاش»

زن سالار گفته بود سوگل یک بند گریه می کند. از خواب که بیدار شدند بهشان تلفن می زنم. گفته بود این بار طاقتم طاق شده. همه چیز را به آقا جان می گویم. دست دخترم را می گیرم و می روم. نمی خواهم دخترم مثل پرنسس ها زندگی کند. دخترم آبرو می خواهد. پول نمی خواهم. آرامش می خواهم. طشت طلایی که در آن خون بالا بیاورم به چه دردم می خورد. سالار می گفت پدر بعد از این همه سال کارمندی نتوانست سقفی بالای سر خودش درست کند. هر سال آواره یک خانه اند. خودش مانده و چندغاز حقوق بازنشستگی. تو هم که داری خودت را پای آنها میسوزانی. جوانی ات را در این رفت و آمد از دست میدهی. وقتی می گویم نان کارمندی، نان گدایی ست چرا باورتان نمی شود. باورم شده بود. می دانستم. اما چشم به آب باریکه سر هر ماه نداشتن شهامتی می خواست که من نداشتم. شاید سالار به خاطر همین دل و جراتش نورچشمی مادر بود. چشمهایم را می بندم و فکر می کنم به روزی که منتظرم است. به روزهایی که شبیه همند. فقط تفاوت های ریزی دارند. مثل تفاوت امروز با دیروز. دیروز قرار نبود توی روزنامه همشهری دنبال سند اجاره ای بگردم. دیروز سالار ناهارش را توی خانه اش خورد و امروز توی زندان. دیروز هیچ دیوار بلندی جلوی برادرم نبود.اینها همان تفاوت های ریز دیروز و امروزند. فردا ممکن است خوشحال باشم. ممکن است حقوق های عقب مانده مان را بریزند و من بتوانم برای سوگل عروسکی که قولش را داده ام را بخرم. به ایستگاه صادقیه نزدیک می شویم. بیتا سرش را بلند می کند و به خودش کش و قوس می دهد. مترو آدم را مثل ساعت خودکار می کند. انگاری بوی ایستگاه ها را حس می کنی. خیلی ها جلوتر رفته اند و جلوی در ایستاده اند. ایستاده اند تا به محض باز شدن در به سمت قطار دیگر بروند. آنها هم منتظرند تا روزشان را شروع کنند...



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: