شهناز عرش اکمل

به عزت و شرف لااله الا الله ......... لااله الا الله.......... شفیع او بشود شخص ختم الانبیاء..........  لااله الا الله

درود حق به وی و عاشقان مرتضی......... لااله الا الله ..........

سیاهی می‌رفت و تابوت را روی سرش جلو می‌برد. تابوت را پیچیده بودند توی پرچم. زن‌ها پشت مردها حرکت می‌کردند و به خودشان می پیچیدند. چند نفر زير بغل فرخ لقا را گرفته بودند. خطوط سرخ درهمی روی گونه‌های او نقش بسته بود و آبی چشمانش شفاف تر به نظر می‌رسید. آغا سرش را پايين انداخت. نمي‌خواست چشمش به چشم فرخ‌لقا بيفتد.

«اینم از آخر و عاقبت ولي خان و فرخ لقا. خودشان می گن شهید شده اما باور نکن. سه روزه فرستادنش سردخانه شهر. امروز جنازه را تحویل دادن. همه می گن کشتنش. توی سنگر با یک نفر جر كرده. با یک گردن کلفت. با تفنگ زدن توی سینه‌ش. اونجا هم از شر كردن دست نكشيده... من كه نديدم. گناهش گردن اونها که می گن.»

آغا حرف می‌زد و با دست‌های چروک خورده اش چنگ می انداخت به تپاله‌ها. کرم‌ها توی تپاله‌ها وول می خوردند و مگس‌ها وزوزکنان روی آن چرخ می زدند. توده ای از تپاله را برداشت و توی قالب خشت‌زني ریخت. با دستانش روی مواد را صاف کرد و بعد قالب را برداشت. مواد شكل چهارگوش به خودش گرفته بود.

نگاه کرد به سردار و لبخندی زد. سردار کلاهش را روی سر بی مویش جابجا کرد و گفت: « خسته شدی. رهاش کن. کمرت خرد شد.» بی آنکه جواب سردار را بدهد شروع کرد به مرتب کردن تپاله‌های چهارگوش چند روز قبل که حالا خشک شده بودند. «باید تا آدینه هیمه‌ها را بفرستم خانه تاراج. نان پزان دارن. اما حالا که جنازه آوردن ده، حکما عروسی به عقب می‌افته.»

سردار از روی پيرنشين بلند شد و شلوارش را تکاند. آغا نگاهی به قد و بالای او توی لباس خاکی رنگش کرد و زیر لبی صلوات فرستاد. یاد صادق افتاد. خودش را جای فرخ لقا گذاشت و لرز به تنش افتاد. از ذهنش گذشت اگر قرار است جنازه سردار را بیاورند، بهتر است شهید شده باشد. نه اینکه مثل صادق به زور در کنار سه شهید دیگر چالش کنند.

«بیچاره فرخ لقا چی می کشه. خداش بیامرزه اما جوان اهلی نبود. ده هم بود هرروز یک شری به پا می کرد. یادته لچک از سر سیاه تل کشید و ماچش کرد؟ سیاه تل آه می کشید و نفرینش می کرد. مثل روز یادمه. همین دم برکه بالا بود. کنار کُرپی. نشسته بود و لباس می شست. خان‌ها اون روز گندم شوری داشتن. عيد غدير بود. زناشان پچ پچ می کردن و سیاه‌تل را نشان می‌دادن. حيواني دختره اشک می ریخت به قاعده یه قلوه سنگ. به همين ساعت قسم خودم شنیدم. گفت از صاحاب این روز عزیز می‌خوام که خوار بشه. جوانمرگ شه. صادق خیلی بد کرد به این بیچاره. خدا از سر تقصیراتش بگذره. میرزا همیشه می‌گفت این ولدالزنا سر به سلامت نمی‌بره. همین هم شد... استغفرالله. من که باورم نیست شهید شده باشه... همه می‌گن توي دعوا کشتنش.»

سردار با نوک پوتینش زد به تکه سنگی و پرتش کرد سمت جوی آب. «معصیت داره. این حرف‌ها را جای دیگه نزن. تو که نمی دانی. ندیدی. جبهه است. مدام گلوله و خمپاره میاد. هر روز این همه جوان از دست می رن. صادق هم یکی شان. مردم هم اگه می گن، تو نگو.»

آغا به كمك پیشانی آستین پیراهنش را بالاتر کشید و به چنگ زدن ادامه داد. «من نمی گم.همه اهل ده می گن. اصلا من چکار دارم.خداش بیامرزه و به فرخ لقا صبر بده. داغ جوان سخته. خدا خودش چاره کنه.» از جا بلند شد و کمی پهن خشک ریخت توی تپاله‌های خیس و دوباره چنگ زد. می خواست چند قالب دیگر بزند و کار را جمع کند. سرش را که بلند کرد قاطرشان را دید که می آمد سمت خانه. میرزا پشت سر حیوان راه می آمد. با قدم‌های محکم و شمرده. مثل همیشه ترش بود و خسته. آغا هل شد و قالب را رها کرد روی تپاله‌ها. دستش را کرد توی جوی آب و صلواتی فرستاد و در خانه را باز کرد. قاطر و میرزا هن هن کنان داخل حیاط شدند. آغا طوری که فقط خودش شنید سلامی داد و افسار حیوان را گرفت. میرزا كه اخم‌هايش بدجور توي هم بود، دست انداخت زیر شکم قاطر و طناب را باز کرد. از هر دو طرف. بار شبدر با خش خشی ممتد سرنگون شد روی زمین. «اینا را بگذار برای فردا. تیغ علف خردکن را باید تیز کنم. خودم اگر نشد یاور را می فرستم کمکت. دست تنها از پسش برنمياي.» آغا نگاهی به سردار کرد که تکیه داده بود به تنه زبان‌ گنجشک و تماشایشان می کرد. به دور از چشم میرزا لبخندی به سردار زد.

میرزا سیاه پوشیده ایستاده بود توی مهتابی و با شانه چرکمردش ریش و موهایش را مرتب می کرد. آغا دستش را با آب دهان تر کرد و کشید روی آینه شکسته غبارآلود که سال‌ها بود دست به دامان تکه ریسمانی خودش را آویخته بود به سینه دیوار. «عه چکار می کنی زن؟ گلش کردی که.» میرزا بی حوصله توپید  به زن. راست می گفت. آینه دیگر چیزی را نشان نمی داد. آغا از صورت خودش جز خطوط مبهمی از چشم‌ها و بینی و دهان در آن نمی دید.يادش نمي آمد كي توي آيينه نگاه كرده بود. آخرين بار آنچنان از زمختي چهره‌اش اذيت شده بود كه عهد كرده بود ديگر به آينه نگاه نكند. «من تا اذان می‌مانم آنجا برای قرآن خوانی. به این حیوان برس.» دلش گرفت و فکر کرد که میرزا هنوزهم دلش با فرخ لقاست. بعد از این همه سال. یاد فرخ لقا آشوب می انداخت به دلش. اما راضی نبود جگر او بسوزد. می دانست که داغ فرزند کم چیزی نیست.

ميرزا دست مي‌اندازد و گلوي آغا را مي گيرد. بدجور فشار مي دهد. يك آن دنيا جلوي چشمان زن سياه مي‌شود. فرخ‌لقا كنار آخور ايستاده  و مي‌لرزد. چادري كه به كمرش بسته، گله گله رنگ پهن و تپاله به خودش گرفته. صورتش كم كم محو مي‌شود. نفس آغا ديگر بند آمده. صداي فرخ لقا را مي‌شنود. «رهاش كن. كشتيش.» فرخ‌لقا آغا را از چنگ ميرزا درمي‌آورد. اشك از چشمان آغا سرازير شده. هنوز گلويش مي سوزد. دستش را مي گذارد روي گلويش و سرفه مي كند. فرخ‌لقا رفته است. «دهانت را باز كني و حرفي بزني تكه تكه ت مي كنم. بهتان هم نزن. آمده بود پي گوسفند گمشده‌ش.»

سردار وسط حیاط بود. داشت حیوان را جمع و جور می کرد. آغا دوید طرفش و افسار را از او گرفت. «دو روز آمدی مرخصی. خودت را خسته نکن. خودم می برمش طویله.» قاطر را که بست به آخور، از دریچه کوچک طویله به کوچه  نگاه کرد. یکی از کولی‌ها را دید که لخ لخ کنان قاشق و ملاقه به دست می رفت سمت بالامحله .او را صدا کرد. زن حیران سرش را این سو و آن سو کرد و دنبال صدا گشت. آغا از طويله جست بيرون و از میانه در خانه به زن اشاره کرد. روسری بزرگ زن که نقش باغ‌های ده را بر خود داشت، دل آغا را برد. زن ازرق چشمي بود که تا حالا ندیده بودش. شاید چون هیچ وقت بالا محله نمی‌رفت؛ جایی که کولی‌ها تابستان‌ها پشت مسجد چادر می‌زدند. شايد هم زن سر زمين‌هاي مردم  خیارچینی می کرد و زياد توي ده چرخ نمي‌زد.

زن آمد داخل. یک ستاره به رنگ چشمانش نشسته بود میان دو ابرویش. « فال هم می گیری؟» زن دستان چروک خورده آغا را گرفت میان دستان پر از النگویش. دو دستش تا مرفق طلايي بودند. «مرد كه نداريد؟» زن اين را گفت و بي آنكه منتظر جواب آغا باشد چهارزانو پهن شد روي زمين درگاهي. سردار آن طرف تر ایستاده بود و با ترکه ای روی خاک خط می کشید. سردار می گفت اینها همه اش خرافات است و نباید پول به این مزوّرها داد. یعنی در اصل این حرف میرزا بود. می گفت فالگيرها دزدند و نباید راهشان داد توی خانه. اما آغا می‌دانست که اینها یک چیزهایی می‌دانند و پیشانی آدم را می‌خوانند. « یه دردی تو دلت داری. یه درد بزرگ که همیشه توی سینه ت سنگینی می کنه. یه مسافر داری.» دل آغا توی سینه اش بالا و پایین می پرید. از توی جیب لباسش یک اسکناس کشید بیرون و گذاشت کف دست زن. «بگو ببینم خبر بد بهم می‌رسه. یه سرباز دارم. دل نگرانم. انگار توی سرم آسیاب می‌چرخانن.»

زن اسکناس را گذاشت توی سینه اش. دسته قاشق و ملاقه‌ها  را از روی زمین برداشت و چشم‌های ازرق سرمه کشیده‌اش را دوخت به آغا. «هیچ خبر بد بهت نمی‌رسه زن. سر سربازت سلامت.»

آغا در را پشت سر زن بست. سردار که داشت شبدرها را به طرف انبار می برد گفت: «نمی گی میرزا می بینه بد می‌شه برات؟ زنک جیبت را خالی کرد و رفت. چرا گوش به حرفشان می دی؟» آغا جلو رفت و گوشه ای از کومه شبدر را گرفت. سکوت کرده بود. می دانست هرچه بگوید، سردار یک جوابی برایش دارد. هيچ وقت درمورد آن روز به سردار نگفته بود. همان روز نحس چله بري. يادش كه مي‌افتاد تخته پشتش تير مي‌كشيد و خيس عرق مي‌شد. آن روز فرخ‌لقا هم بود. او هم بچه مي‌خواست. زن فالگير گفت كه هردوشان از روي نعش ننه مصور بپرند؛ سه بار. فرخ‌لقا سه بار پريد. نوبت او كه شد، سروكله  ميرزا پيدا شد و آن روز را زهرشان كرد. معلوم نبود از كي ‌شنيده بود. نه يااللهي گفت و نه سروصدايي كرد. بي‌هوا آمد توي غسال‌خانه و داد و هوار راه انداخت. با لگد زد به سطل آب و بعد به پهلوي آغا. زن غسال جيغ مي كشيد اما ميرزا همچنان مي زد. چنگ انداخته بود به بازوي زن  و روي زمين مي كشيدش. موقع رفتن ناسزاي بدي هم به فالگير گفت. فرخ‌لقا رويش را گرفته و كناري ايستاده بود. ميرزا زيرچشمي نگاهي به او كرد و آغا را كشيد دنبال خودش.

« تو نمی‌ری فاتحه خوانی؟ خوبیت نداره. یه سری بهشان بزن.» آغا که جا خورده بود، انگار چیزی نشنیده باشد، رفت سمت حوضچه. دسته تلمبه را گرفت و شروع کرد به زدن. آب قلپ قلپ کنان پاشید تو حوضچه و کم کم تندتر شد و با فشار از لوله زد بیرون. آفتابه را پر کرد و به آرامی پاشید روی خاک حیاط و با جارو افتاد به جان خطوط گلی که آب روی زمین به جا گذاشته بود. گرد و غبار بلند شد توی هوا و بوی خاک دماغش را پر کرد. هیبت سردار به زحمت توی غبار دیده می‌شد. انگار که با لباس خاکی رنگش محو شده باشد. یک آن حس کرد دیگر سردار را نمی‌بیند. جارو به دست ایستاد، چشم‌هایش را ریز کرد و به دقت نگاه کرد. غبار که آرام آرام می نشست روی سینه زمین، هیبت سردار هم نمایان می‌شد. جارو را انداخت. رفت سمت سردار و در آغوشش گرفت. سرش را گذاشت روی سینه کفتری سردار و آهسته گریست. سردار دستان مردانه اش را دور کمر او قفل کرده بود و روی سرش بوسه می زد.

قلیان قل قل می‌کرد. میرزا دود را با تمام جانش می‌داد توی سینه‌اش. آغا سفره را جمع کرد و کناری گذاشت. خانه پر از سکوت بود. تنها صدای قرآن خوان‌ها می‌آمد که لای شاخ و برگ‌ها آواز می خواندند. میرزا با همان تفرعن همیشگی اش قلیان می کشید بی آنکه کلامی از مراسم امروز بگوید. آغا توی دلش غوغا بود. با خودش کلنجار می‌رفت که چیزی بپرسد. حرف تا نوک زبانش می‌آمد. دهانش  را باز می‌کرد اما نمي‌توانست چیزی بگوید و دوباره  حرف را می‌داد پایین. آن تو پر از حرف بود. دلش هواي مردش را كرده بود. بي آنكه چيزي بگويد نگاه کرد به تاریکی بیرون و گوش سپرد به آواز قرآن خوان‌ها.

برکه موج می زند و مرغابی‌ها سرشان را می کنند توی آب و می آورند بیرون. با تُک‌هایشان لابلای پرهایشان را می‌جورند و سر و صدا می کنند. میرزا با اسب از کنار برکه‌ می گذرد. آغا پرهیب مواج او را توی آب می بیند. اسب کنار برکه می ایستد. درست روبروی آغا. حیوان سر کشیده و قشنگش را می برد طرف آب و می نوشد. آغا سرش را بلند نمی کند. تنش داغ داغ است... احساس می کند الان دلش می زند بیرون و رسوایش می کند. اسب که سیراب می شود، سرش را بالا می آورد و رو می کند  به صاحبش. انگار که بگوید تمام شد. سیراب شدم. میرزا با مهمیزهایش می کوبد به پهلوهای اسب و حیوان راه می افتد. آرام آرام تند می کند و سپس می دود. صدای تلق تلق سم‌هایش می نشیند توی گوش آغا. تلق... تلق... تلق... بوی مرد پیچیده توی سر آغا. بو را نفس می کشد و به آرامی ظرف‌ها را می گذارد توی سبدچه. حالا در غروب سبز ده توی کوچه باغی راه می رود. سبدچه به سر. صاف قدم برمي دارد تا سبدچه از روی سرش نیفتد. شانه‌هایش را کمی جلو می دهد و سرش را بالاتر می گیرد. تلق  تلق... صدای پای اسبی از روبرو می آید. آغا صاف تر راه می رود. تنش می لرزد اما سبدچه نباید بیفتد. اسب نزدیک می شود و ميرزا لبخندزنان سبدچه را از روی سر دختر برمی‌دارد. « می برم در خانه تان. سنگینه.» افسار را می کشد و اسب را برمی گرداند. محکم می کوبد به پهلوهای اسب و تند می کند. سبدچه به دست. آغا می ماند و یک کوچه پر از آواز. تلق... تلق...تلق... انگار تمام ده با اسب می دود. صدای قرآن خوان‌ها از میان شاخ و برگ درختان به گوش می رسد.

میرزا سینی قلیان را کشید طرف دیوار و دست‌های خشک و زمختش را به هم مالید. سردار گوشه‌ای نشسته و کلاهش را گذاشته بود روی زانویش. طرز نشستنش خيلي شبيه ميرزا بود. انگار كه خود جواني هاي ميرزا باشد. فقط اسب نداشت. آغا فکر کرد که کاش میرزا زود بخوابد تا او قلیان را برای سربازش چاق کند. میرزا داشت توتون توی کاغذ سیگار می‌ریخت. آغا خیلی سیگار پیچیدنش را دوست داشت. همیشه با دقت به حرکات ظریف میرزا با آن دستان زمختش نگاه می کرد. اول کاغذ را از جعبه درمی‌آورد. کمی انحنایش می‌داد و با دو انگشت سبابه و شست از توی قوطی توتون را درمی‌آورد و با دقت می‌ریخت روی کاغذ. یک خط مستقیم از توتون روی کاغذ سفید انباشته می‌شد. بعد با زبانش دو سر کاغذ را تر می‌کرد و با همان دو انگشت می‌چسباند به هم و آرام فوتش می‌کرد. کمی که می‌گذشت فندکش را می‌زد و سیگار را دود می‌کرد. امشب برخلاف همیشه چند تا سیگار پیچید و چید روی قوطی توتون. انگار می‌خواست بیدار بماند و به فرخ لقا فکر کند. «فردا برای سرسلامتی می ری خانه ولي خان. شهید دادن. داغدارن... امروز حاجی منير می‌گفت آغا را زندانی کردی توی خانه. کلی شرمم شد. قسم خوردم که من کاری ندارم. خودش از این میراث مانده درنمیاد بیرون. من چه کارش دارم. زن! گاهی برو توی ده سیر کن. حمام برو. همش که نمی‌شه جلوی در خانه تپاله خشک کنی و با خودت حرف بزني. شدی عین دیوانه‌ها. اهالی فکر می کنن من به خاطر هیمه‌ها تو رو توی خانه حبس کردم. نمی‌خوام دیگه قالب بزنی. آبروم به تاراج رفت.. نه حرفی نه حدیثی نه رفت و آمدی. همه هم می‌گذارن به پای من. هیچ کس دستش به کلون در این خونه نمی‌ره. اين هم از بخت برگشته منه. نه زادي نه رودي نه دلخوشي‌. خسته شدم از اين بي كسي. دلم می‌خواد سر بگذارم به بیابان.» آغا هیچ نمی‌گفت. اشک‌هایش آرام آرام می‌چکیدند. میرزا با عصبانیت فریاد می‌زد. با هر کلمه تنفر از چشمانش می‌ریخت بیرون. آغا دیگر حرفهايش را نمی شنید. به سردار نگاه  کرد که ساکت گوشه ای نشسته بود و مثل همیشه گوش می داد. باعث خجالت بود. مگر چند روز مهمانشان بود؟ می‌رفت و شاید هیچ وقت برنمی‌گشت.شاید یک روز شبیه همین روز مردم ده تابوت سردار را روی چشم‌هایشان می‌گذاشتند و می‌رفتند طرف قبرستان. او را خاک می‌کردند کنار سه شهید دیگر. دورتر از صادق. صادق که اصلا شهید نبود. هرچند میرزا می‌گفت هر جور هم که مرده باشد، شهید است. اصلا جوان که بمیرد، شهید حساب می شود. اما سردار فرق می کرد. جوان او فرق می کرد. سردار را خاک می کردند و آغا دیگر توی خانه حبس نمی شد و تپاله قالب نمی‌زد. هر روز سر می‌زد به قبرستان. نوحه می‌خواند و زبان می‌گرفت. گونه‌هایش را چنگ می انداخت و کل ‌می‌کشید برای جوانش.

میرزا فریادزنان با لگد زد به قلیان. « کر شدی یا خودت رو می زنی به نشنیدن؟» قلیان واژگون شد و زغال‌های نیم‌سوز پخش شدند روی خرسک يادگاري. آغا از جا پرید تا جمعشان کند. یک تکه زغال برافروخته چسبیده بود به قالی. دست انداخت و زغال را برداشت. « چکار می کنی اجاق کور! دستات می سوزه. با دستای سوخته می خوای قالب بزنی؟» میرزا با دستمال یزدی‌اش زغال‌ها را جمع می‌کرد و دشنام می‌داد. آغا مبهوت نگاهش می‌کرد. دیگر صدایش را نمی‌شنید. قرآن خوان‌ها بي‌وقفه مي‌خواندند. نگاه کرد به سردار که توی مهتابی ایستاده بود. تکیه داده بود به تیرک، پشت به آنها و سر بی‌مویش توی روشنایی ماه می‌درخشید.

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 سایا 1395-12-07 13:12
عالیییی بود موفق باشین همیشه :roll:
نقل قول کردن
 
 
0 #1 سجاد محمدی 1395-03-06 20:09
عالی بود
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: