محمد فلاحی

ظهر بود و روز روشن. هواي پاييزي گذاشته بود تا هوس كنيم آن روز را يكسره از شوق صبح، به هواي ذوق شب بيرون بمانيم وشهر را بگرديم. گرسنه بوديم و دلمان مي خواست آن روز ناهارمان را در يكي از رستوران هايي بخوريم كه هميشه ي خدا فكر كرده بوديم غذايشان خوب نيست و يك ريال را دو ريال مي دهند تا پول جا و مكان دكانشان را دربياورند. هرچه بود، آن روز به گشت و گذار در شهر آمده بوديم و همان كاري را مي كرديم كه توريست ها مي كردند و مات و مبهوت تاريخي بودن خودمان، پولمان را از جيب در مي آورديم و بي آنكه مجبور باشيم، خودمان به احترام اين همه تاريخ كلاهمان را بر مي داشتيم و عین خیالمان هم نبود.

قرار بر آن شد تا بعد از ناهار پياده از چارباغ تا دروازه دولت و بعد از سپه به ميدان نقش جهان برويم و كتيبه هاي دور سردر مسجد جامع را براي شقايق بخوانم. در اين پنج شش سال، هر وقت كه از آن جا گذشته بوديم برايش گفته بودم كه از اول تا آخرش را مي توانم بخوانم. حتي يكبار ٤ سال پيش، وقتي خسته از حلق بازار هندوها و تو در توی بازار و از دهانه ی خانگي فروش هاي حافظ، خودمان را بيرون كشيدم و از بازي فضاي ميدان و از شوخی آفتاب پشت ابر، سرحال بر سكوي ورودي مسجد نشستيم تا هم از خريد جهاز ببُريم و نفسي  تازه كنيم و هم شقايق خريدهايش را مرور كند، قسمت هايي را برايش خوانده بودم.

آنروز دوباره از اول خوانديم.

" امر به بناء هذا المسجد ... "

هنوز ثلث اول كتيبه تمام نشده، گردنم از بس كه بالا گرفته بودم درد گرفت. بي خيالش شديم و سمت مسجد رفتيم تا بعد. ديدني ها زياد بود. پشت هر دری که بسته می شود و بالای هر گنبد و منار و روی هر دیواری که چند صد سال آنجا بوده است دیدنی هایی ندیده مانده اند که باید دید. دوست داشتم تا همانطور كه براي توريست ها جزييات را توضيح مي دادم و ناديده ها را نشان مي دادم، شقايق را به تماشا بكشانم تا هم از كار و بار تفريحم باخبر باشد و هم ببيند. ببیند چه قدر ندیده ها هست که جا مانده از نگاهمان و چه قدر تاریخ جا می شود روی دولنگه در و  دوست داشتم ببينم شوق نديده ها در چشمان يك اصفهاني چقدر شبيه گردي چشمان خارجي هاي دوستدار اينجاست. جاي گلوله هاي افغان ها را بر در مسجد نشان دادم و بعد كه پا كج كرديم تا به داخل حياط مسجد برويم يادم افتاد به كوبه هاي در. دو كوبه بر در بود. تصوير شاه طهماسب بر يكيشان و بر روي آن يكي شاه عباس بود.  اما چرا آن روز  نبودند ؟! اول خيال كردم كوبه ها از داخل بر در بودند! و بعد كه از داخل هم كوبه اي نبود به اساس بودن كوبه ها شك كردم. باورم نمي شد... هفته ي پيش ، درست هفته ي پيش خودم ديده بودمشان. نا كام، در آستانه ي دري ايستاده بوديم كه كوبه نداشت و  از نگهباني كه آنجا بود و همه چيز آنجا بودنمان را هم ديده بود پرسيدم. گفت "طلا نبودن كه. برنجي بودن. سه چار رو پيش صبيه يكيشونو برده بودند، ما ام اون يكيو خودامون وا كرديم." و خنديد. لابد دوست داشت ببيند گردي چشم هاي من چه قدر شبيه گردي جا مانده از كوبه ها بر روي در است. خيالم جا ماند روي در و گردي چشمانم چرخ خوردند و از كناره ي ميدان و گاهي به موازات كناره، از زير طاق بازار  به سپه رسيديم و هواي پاييزي و خيال كوبه هايي كه نبودند پايمان را گذاشت روي ركاب اتوبوس هاي ميدان امام حسين-ميدان ارتش. آفتاب طلایی روی برگ های پاییزی به طبیعت وا می داشتمان و از شیشه ی اتوبوس سنگفرش پیاده رو راه رفتنی می شد و کنارمان می آمد. ایستاگاه پل فلزی پیاده شدیم و از روی پل به آنطرف رفتیم. سایه روشن بیدهای حکیم نظامی، پیاده رویی که از نظر رد می شد و به جلفا می رسید، دعوت کننده به پیاده رفتنمان بودند و تا آنجا که رسیدیم ، خورشید غروب کرد. غروب یک روز پاییزی در خیال دری که کوبه نداشت و شقایق که کوبه ای بر در ندید به خانه برگشتیم.



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: