صدیقه حسینی

حباب‎‌های کوچک و بزرگ به هم می‌خورند و بدون این‌که بترکند همین طور آرام و نرم توی پس زمینه‌ی قرمز ِ تند حرکت می‌کنند. دوباره به هم می‌چسبند، از هم جدا می‌شوند، بالا و بالاتر می‌روند و لمس یکی از کلیدها کافی‎ست تا تمام حباب‌ها را یک‌جا محو کند.علی می‌گفت: لپ‌تاپت هم مثل خودت است!رهایش کنی می‌خوابد و مثل تو خواب حباب می‌بیند....

همیشه به این کابوس‌ تکراری من می‌خندید. با این‌که بهتر از هرکسی دلیلش را می‌دانست اما همیشه می‌گفت: حتی ماهی‌ها هم انقدر خواب آب و دریا و حباب نمی‌بینند... می‌گفت: این هم از آن اداهای روشنفکری‌ست خانم دکتر...

این که لپ‌تاپ را هم این‌طوری تنظیم کرده، نسخه‌ی جدیدی‌ست که برایم پیچیده تا انقدر حباب ببینم که به قول خودش برایم عادی شود....
از روی صندلی بلند می‌شوم. تمام بدنم خشک شده. می‌نشینم! کمرم را صاف می‌کنم و دست‌هایم را به سمت جلو می‌کشم. دوباره بلند می‌شوم. دکتر گفته بود: کمردردت اقتضای سن است فقط باید توی استخر راه بروی!... من دست و پا می‌زدم خودم را برسانم به آن طرف استخر اما پارچه‌ی برزنتی آرام آرام روی سطح آب را می‌پوشاند.

موسیقی فیلم آبی بلند می‌شود. رد صدا را که می‌گیرم به کتابخانه‌ی توی هال می‌رسم. گوشی را گذاشته بودم روی قفسه‌ی دوم، لا‌به‌لای پایان‌نامه‌های بچه‌های دانشگاه! اسم و عکس نسترن افتاده روی صفحه‌ی موبایل! با یک لبخند بزرگ که من را یاد خنده‌های  نازنین می‌اندازد.

_  سلام مامان

_  سلام!راه افتادین؟!

صدای ماشین می‌آید. صدای رد شدن ماشین‌ها از کنار هم! علی می‌گفت صدف را که بگذاری دم گوشت صدای اتوبان تهران_ رشت می‌دهد بیخود می‌گویند صدای دریاست...این ملت همه چیز را رمانتیک می‌کنند...

می‌گوید: مامان!چیزی درست نکنیا....

چاقو را محکم روی پولک‌های ماهی می‌کشم. بدجور زل زده به من! پولک ها می‌خورند به صورتم! به شیرآب! به کاشی‌های سفید و قرمز دیوار آشپزخانه! همه جا بوی ماهی گرفته... ماهی‌ها من را به کف استخر می‌کشیدند. تلو تلو می‌خورم. تکیه می‌دهم به دیوار هال! باریکه‌های نور افتاده روی دیوار و من با هر قدم که به دیوار دست می‌کشم برای سرپا نگه‌داشتنم به نورهای نارنجی چنگ می‌زنم.

موسیقی ِ آبی را خیلی خفه‌تر می‌شنوم. نفهمیدم چه شد موبایل زیر کوسن‌های کاناپه جا ماند.صدای الو گفتن ِ علی با صدای دور ِ گریه هایی که معلوم نیست مال چند نفرست مخلوط می‌شود.

می‌پرسم: کسی نگفت چرا خانمت نیومد؟!


_ نه بابا کسی از تو انتظاری نداره که!همه دیگه وضعیت ما رو می‌دونن .... ولی یه عذرخواهی کوچیک کردم.

_  راستی مگه دوستت تو تهران فوت نکرده بود چرا آوردنش رشت؟!

_ چه می‌دونم!... مث این که خودش گفته بوده منو ببرین روستای آبااجدادی‌م! از صبح اسیریم به خدا... ولی اگه بدونی از دیروز سال تولدمو رو چند تا سنگ قبر دیدم؟ !هه! این طور که معلومه بعدی منم... بچه‌ها راه نیفتادن؟!

_ ولی من میترسم همین جایی که دنیا اومدم بمیرم علی... دلم می‌خواد تو سفر بمیرم....

 _ نه آخه اوضاع یه جوری شده که آدم می‌ترسه بمیره یه عده ببرن یه جا دفنت کنن و هرکی از راه می‌رسه به بهونه‌ی فاتحه یه انگشت فرو کنه تو سنگ قبرت....نسترن زنگ نزد؟! این جا از صبح یه چایی ندادن! سرم داره می‌ترکه ...

 در کتری را بر‌می‌دارم. حباب‌های کوچک و بزرگ روی آب بالا می‌آید. علی توی آب می‌دوید.من اما دست و پا می‌زدم. موج‌ها محکم می‌خورد به شکمم و به عقب پرت می‎‌شدم. علی فریاد می‌زد و می‌دوید. چای کیسه‌ای را گذاشته بودم همین‌جا! نبود! علی فریاد کشید نیست. جیغ می‌کشیدم. دهانم پر از آب می‌شد. آب صدایم را خفه می‌کرد. دست و پا می‌زدم. توی استخر خون گیر افتاده بودم و دسته دسته ماهی‌های ریز و درشت چسبیده‌بودند به تنم!یک پارچه‌ی برزنتی آرام آرام روی سطح استخر را می‌پوشاند.بیشتر دست و پا زدم.علی،نازنین را گرفته بود روی دو تا دست و می‌دوید. جیغ می‌زدم. نفس می‌کشه؟!... علی بلند بلند گریه می‌کرد. دیگر دست و پا نمی‌زدم. آرام گرفته بودم. پارچه‌ی برزنتی آمد و از روی سرم رد شد. ماهی‌ها من را به کف استخر می‌کشیدند. جیغ زدم. علی گفت: بازم همون خواب لعنتی؟!...

نفس نفس می‌زدم. تمام شب را کف یک استخر خون زیر بدن لزج ماهی‌ها خوابیده بودم. نفس نمی‌کشید. چند بار فریاد زد: نفس نمی کشه... خواب نبود!

موهایش خیس بود. پیچانده بودندش لای یک حوله‌ی کوچک و قطره‌های درشت آب روی بدن سردش سُر می‌خورد. آخرین بار من و نازنین کفش‌هایمان را درآورده بودیم و روی سنگ‌ها و صدف‌های سرد راه می‌رفتیم. گفت: صدف‌ها مرده ن مامان... نگاه کن چقدر سردن!

قرص جوشان را می‌اندازم توی لیوان آب! ذرات نارنجی غروب در آسمان پخش می‌شود. قرص ته لیوان می‌جوشد. یک لحظه آرام و قرار ندارد. دستم محکم لیوان را می‌چسبد. آن تکه از آسمان و دستم آهسته آهسته نارنجی می‌شوند. قرص کوچک و کوچک‌تر در آب حل می‌شود و جنازه‌اش به سطح آّب می‌رسد. خورشید انگار داغ‌تر شده، آرام آرام ذوب می‌شود و رد ِ نارنجی را روی آبی‌ها می‌کشد ...




این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 الهه ملک محمدی 1394-07-07 17:26
عالیه
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: