امید نقیبی نسب

خانم رحمتی: پرستار

جدی و خشک/ چهل ساله/ قد و وزن متناسب/ صورتی مربعی شکل/ ابرو با قوس تیز/ آرایش مات/ رژ کالباسی/ چشمان گِرد/ بینی کوچک

بیمارستان: جای-گاهی ویژه

آدم ها/ روپوش ها/ تخت ها/ سرامیک ها/ پلاستیک/ سرنگ/ الکل/ قیچی/ پنس/ ابزار/ دمپایی/ نورسفید/ نور زرد/ اتاق/ در/ میز/ منشی/ اتاق/ در/ میز/ منشی/ راهرو/ پله/ پاگرد/ راهرو/ پله/ پاگرد/ درهای کشویی/ درهای بسته/ درهای باز/ درهای یک لنگه/ درهای دولنگه ی پروانه ای/ نیمکت/ آب سرد کن

اتاق عمل: سبز/ سرخ/ استیل/ استرلیزه/ گان/ ماسک/ دستکش

اتاق آی سی یو: تنفس/ تقلا/ تراک/ سوزن/ لوله های خرطومی/ مونیتورینگ/ ارقام/ اعداد/ خطوط/ حیات

عجز انسان

ناله های انسان

تقلای انسان

اشک های انسان

تنهایی انسان

سکون انسان

سکوت انسان

بدن انسان

روح انسان

روان انسان

اعصاب انسان

تغذیه انسان

انتظار انسان

علم/ عمل/ دعا/ جادو/ منطق/ احساس/ مرگ/ روح/ جن/ حیات/ پزشک/ پرستار/ خدا/ تخصص

پاتولوژی چشم

پاتولوژی مولکولارسیتوژنتیک

سیتوپاتولوژی

آسيب شناسي باليني

آلرژی

آناتومی

اپیدمیولوژی

ارتوپدي

تروماتولوژي

طب تسکینی

آرتروپلاستی و تروما تعویض مفاصل

الکتروفيزيولوژي

انگل شناسی

ایمونولوژی

میکروبیولوژی

هماتولوژی

آنکولوژی

روماتولوژي

آندرولوژی

اورولوژی

کاردیولوژی ... ‏

« مواجهه با مرگ »

ما همیشه مرگ را در مرگ دیگری فهم می کنیم

مرگ دیگری مرگ را به ما نشان می دهد

تقلای تنفس و تنهایی انسانی روی یک تخت فلزی مرگ را نشانمان می دهد

اینکه کسی درست روبه روی چشمانمان جان می کَنَد

اینکه کسی درست روبه روی چشمانمان جان می دهد

اینکه پوست صورت کسی برای کشیدن یک دم ساده به عرق می نشیند

اینکه کوچکترین اضطراب و استرسی تنفس را به تاخیر بیاندازد

اینکه کسی با چشمانش هزار بار بگوید:

نمی خواهم بمیرم

نگذارید بمیرم

از مرگ می ترسم

 

خانم رحمتی مقنعه ی سفید رنگش را خیلی زنانه و آرام، کمی مرتب می کند و نوک موهای مش کرده را بر حسب عادت، با سر انگشتانش توو می دهد. می گوید: «خیلی خسته ام، شب سختی را گذراندیم مهندس » پیداست به شدت خوابش می آید، یک بند خمیازه می کشد و یکریز اشک داخل چشمانش می نشیند، پایان شیفتش نزدیک است، دیگر چیز زیادی از زنانگی در وجودش نمانده به جز یکی دوتا نشانه ی ساده

وقتی چشم می چرخانی سمت پرستاری زیبا و جوان که لوندی می کند و از راهروها می گذرد جهان در آنی پیش چشمانت عوض می شود

خانم رحمتی می گوید: دیروز آمار مورتالیته آی سی یو هفت نفر بود مهندس

بیمارستان/ آمار/ عدد/ گزارش/ وضعیت روزانه/ وضعیت هفتگی/ وضعیت ماهیانه/ وضعیت سالیانه  

«آمار» هر چیزی آن چیز را نابود می کند

آمار تصادفات

آمار نوزدان متولد شده

آمار کودکان خیابانی

آمار اتومبیل ها

آمار دانشکده ها

آمار جرم

آمار جنایت

و هر آمار دیگری

وقتی می گوییم امروز در بیمارستان پنجاه تولد داشتیم ماهیت تولد یک انسان را نابود کرده ایم، تولد یک نوزاد یعنی اتفاق بزرگ و اعجاب انگیز

انسانی تازه نفس بر روی این کره ی خاکی پا گذاشت

انسانی تازه نفس بر روی زمین پا گذاشت

حالا دو نفر پدر و مادر شدند

حالا نوزاد یک اسم می خواهد

و همه چیز با یک اسم آغاز می شود

ستایش

سوگند

گندم

رادین

پارسا

سام

خانم رحمتی: دیروز آمار مورتالیته آی سی یو، هفت نفر بود مهندس

من: هفت نفر! مورتالیته یا مرگ؟

خانم رحمتی: مورتالیته مهندس

من: مرگ فقط می تواند مرگ باشد

خانم: ما به مرگ می گوییم مورتالیته مهندس

من: اما فقط واژه ی تلخ و سیاه «مرگ» با آن گاف مات و گنگش می تواند مرگ کسی را تعریف کند

خانم رحمتی [ می خندد]: مانده ام چرا شما گرفتار بیمارستان و تجهیزات اتاق عمل شده اید، باید فیلسوف می شدید

من: برای فیلسوف شدن فقط باید خوب دید و اندیشید

خانم رحمتی [ می خندد]: یادش بخیر، بیست سال پیش می توانستم یک نقاش بشوم و نشدم، باورتان نمی شود اگر تابلوهایم را نشانتان بدهم انگشت به دهان می ماندید مهندس

دلش می خواهد حرف بزنم

از گفتگو با من لذت می برد

زن بودن

مرد بودن

زنانگی در جوار مردی که می بیند

و یک زیبایی غبار گرفته نرم نرمک نمایان می شود

طوری لبخند می زنم که یک باستان شناس به ظرف سفالین در تپه های سیلک کاشان می زند و با قلموی نرم و ابریشمی سعی در حفظ و حراست چیزی دارد

یکی دوتا پرستار جوان را دست به سر می کند تا بروند دنبال کارشان و بتواند چند دقیقه ایی بنشیند

خانم رحمتی: چای می خورید؟

من: بدون شک

مرگ محو می شود

و زن رنگ می گیرد

انگشتان باریک و سفیدش درِ سرِ فلاسک نقره ایی رنگی را که روی میز قرار گرفته نرم می چرخاند و داخل دو تا لیوان کاغذی چای می ریزد

چای تازه دم نیست

چای تیره رنگ، بوی کهنگی می دهد

خانم رحمتی: پُر رنگ می خورید؟

من: چای باید پُر رنگ باشد، چای کم رنگ که یک بازی کودکانه است با آب جوش

خانم رحمتی می خندد

نشاط کوچکی در چهره اش جان می گیرد

و بی معطلی لیوان کاغذی را بالا می آورد و عطر چای را با ولع بو می کند 

خانم رحمتی: می دانید مهندس شاید باور نکنید اما من هر شب اینجا روح می بینم

من: هنوز هم نقاشی می کنید؟

قندی لای لبانش می گذارد و کمی از چای را می نوشد

من: صدای یک سمفونی را کم داریم

خانم رحمتی: من شیفته ی بلوو دانوب هستم

هیجان زده می گویم: اشتراوس! عالی ست، شما کلاسیک هم گوش می کنید؟

خانم رحمتی: اشتراوس پسر هیچ وقت به پای اشتراوس پدر نرسید، سالومه محشر است

و با این نکته سنجی به من حالی می کند که خیلی بیشتر از این ها از موسیقی کلاسیک سر در می آورد

دلم برایش می سوزد

خانم رحمتی غمگین می شود: تمام جوانی ام داخل همین اتاق ها گذشت مهندس

من: بدون شک کلی هم خاطرات خوب دارید

خانم رحمتی: ناشکر نیستم همیشه هم گفته ام

من: باز هم نقاشی کنید

خانم رحمتی: نه! خیلی وقت است رها کرده ام، در عوض دخترم را فرستادم نقاشی بخواند، خیلی هم خوب و خوش است، تمام اتاقش شده بوم و قلم و کنف و کتان و رنگ و تینر و تربانتین و...

من: پس حتمن نقاش توانمندی می شود

خانم رحمتی: محال است، این ها دل به کار نمی دهند، عاشق نیستند، آرمان گرا نیستند، اما اگر من نقاش می شدم قسم می خورم کسی می شدم

من: هنوز هم دیر نشده می توانید یک وقتهایی نقاشی کنید و ...

خانم رحمتی: هر چیزی وقتی دارد مهندس جوان، انگوری که سرکه شد دیگر هیچ وقت مویز نمی شود     

من: شما پرستار بزرگی هستید خانم رحمتی

خانم رحمتی: شما هم اولین مهندسی هستید که می بینم برایش مرگ یک مورتالیته نیست

من: گفتید هفت نفر در عرض چند ساعت مُردند؟ علت؟

خانم رحمتی: خوب هر انسانی برای حفظ حیات به هوای تازه نیاز دارد

من: فکر می کنید علت مرگ تاسیسات اکسیژن سانترال (مرکزی) باشد؟

خانم رحمتی: هیس! مراقب باشید مهندس، هرچیزی جایی و هر نکته مکانی دارد، مباحث فنی را در اتاق فنی مهندسی مطرح کنید، من خیلی خسته ام باید بروم، روز خوش مهندس

من: بابت چای ممنون خانم رحمتی

خانم رحمتی: راستی اگر توی سن شما بودم این شغل را رها می کردم مهندس

خانم رحمتی می رود

از آی سیو خارج می شوم

از سالن خارج می شوم

از ساختمان خارج می شوم

از حیاط بیمارستان می گذرم

( روی نیمکتی در محوطه ی بیمارستان)

« بیا رشید بریم حقمان و بگیریم، انتره مادر مرده، مِه دانی چیه! مُقصر خودمانیم، فکر می کنه چون مدرک نداریم مِه تانه هر غلطی خواست سرمان در بیاره، پاشو بریم! بریم رشید، اگر زبانش و دراز کرد با پشت دَس می خوابانم تو گوشش، دختره ی قرتی، یه منشی که بیشتر نیست، هست؟ پاشو بریم، پاشو،...»

زنی مضطرب و کلافه. یک بند حرف می زد و مثل اسپند رو آتش بی قراری می کرد.

رشید تکیده و لاغر بود. هر از گاهی با لاقیدی سری تکان می داد. دل خوشکنک. حواسش پی زن نبود. چشمانش قرمز بود. یک دست پیراهن سفید چهارخانه چرک به تن داشت و شلوار طوسی رنگ پارچه ای به پا. تمام پوست گردنش-  از داغی آفتاب دشت لابد- سوخته بود. پوست گردنش فلس فلس بود. مثل سرامیکهایی کوچک. هر از گاهی ته ریش جو گندمی اش را با انگشتان زمخت و پینه بسته اش می خارانید و چشم دوخته بود به زمین، گاهی به آسمان، گاهی به زنش، گاهی به درختان چناری که قدمتش به صد سال می رسید حداقل، قطور، پر از خطوط یادگاری، گاهی به آدم ها، گاهی به زن ها و بچه هایی که اشک کنج چشمانشان خشک شده بود، گاهی به پرستاران سفید پوش و گاهی به نگهبانان تنومند آبی پوش، گاهی...

« پاشو بریم رشید چرا ماتت برده، ها! پاشو بریم حقشان و بذاریم کف دستشان، پاشو، زودتر باید عملش کنن، امشو باید برگردیم، اینا نفهمیدن با کی طرفن، پاشو بریم دیه چرا ماتت برده؟ ها؟»

 

هوای خنکی لابه لای چنارهای می پیچید و صدای جیر جیر بلبل های خرما لاب لای شاخ و برگان درختان لحظه ای قطع نمی شد. صدا و هوا پاک رشید را بی حال کرده بود، خمیازه ای کشید و چشمانش را نرم بست...

« زن فقط بذار یه دقه بخوابم...»

از بیمارستان خارج می شوم

با خودم می گویم:

دیگر هیچ وقت به اینجا باز نخواهم گشت

و مرگ با روپوش سفید رنگی از پشت یکی از شیشه های بیمارستان برایم دست تکان می دهد

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: