ناتاشا امیری

تا ظهر در رختخواب ماندم و با از بین رفتن تاثیر قرص، کم کم به خاطر آوردم؛ هفت مادرم تازه گذشته بود و دیگر هیچ کس نمی دانست. در آینه به خودم لبخند زدم:" واقعا" چه قد خوش می گذره!"

ولی خوش نمی گذشت. فقط کافی بود یک نفر دیگر هم بداند تا نشود گفت از چشم همه پنهان مانده است. نفهمیدم چرا وقتی کلمه ها به زبانم آمدند، مثل داستانی مضحک شدند به خصوص که مادرم هم بدون پلک زدن یا حتی نگرانی، گفت:" مسخره کردی؟"

بیگودی ها را که باز کردم، سرم گیج رفت. گربه ی نر همیالین (تاکو)، آرام تو آمد و طوری با چشم های درشت آبی نگاهم کرد، انگار کس دیگری را به جای من می دید. روی دو پا بلند شد و ناخن هایش را که شاید در طبیعت به دردش می خورد، به سطح چوبی میز توالت کشید؛ عادت تمام گربه هایی که به راحت طلبی عادت کرده بودند.  برس را به طرفش پرت کردم:" نکن حیوون!"

خره کشید اما نرفت و باز نگاهم کرد.

ولی هیچ وقت اشتباه نمی کردم. وقتی مطمئن شدم که در پارک، دختری از موسسه ی روانشناسی آزمون سرعت تشخیص بینایی را دستم داد. یک جور تست از گروه های اعداد در دو ستون که اگر مثل هم بودند، ستاره جلویشان می گذاشتم. به دختر که از امتیاز بالایم مبهوت بود، خندیدم: " بینایی من حرف نداره !"

با انگشت موهای پیچ خورده را مثل فنر باز و بسته کردم. امروز امکان نداشت رومیزی هویه کاری درست کنم، توی کمد بچپانم و جعبه های فانتزی بسازم و درجا توی سطل زباله بیندازم. بیگودی ها را توی نایلون ریختم و احساس کردم ذهنم تکه تکه شده است.

درمورد چیزی که دیده بودم، تردید نداشتم و مشکل مادرم بود که باور نکرد. زنگ صدایش:" درد داره آی...چه طور می تونی همچین فکری کنی ؟" هنوز توی گوشم بود. عود سوزاندم و ترمه ای را روی جنازه اش کشیدم. همیشه فکرمی کردم دقایق اول مرگش شاید سخت ترین لحظات باشند اما بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود.

در آشپزخانه، ظرف پای مرغ پخته، دستنخورده ماسیده بود. تی بگ را توی آب جوش انداختم و به گربه پرشین ماده (مگی)، نگاه کردم که با صورت تخت، خودش را به پایه ی میز می مالید. بی قرار و پر سرو صدا شده بود.

کتاب منوچهرمثل همیشه روی میز کنار آباژور بود. لازم نبود با روزنامه جلدش کند چون دیگر می دانستم موضوعش چیست. شاید به شهین زنگ می زدم که تازه ازدواج کرده بود و نصیحتش می کردم همین روزها وضع زندگیش بهتر خواهد شد بعد یادم می رفت چرا خوشی زیادی را حس نمی کنم.

اما روی مبل نشستم و مقاله ی روزنامه ی دیروز را خواندم از آداب مربوط به ناقص‌سازی سنتی زنان که ریشه در افسانه‌های بدویان داشت و نوعی مناسک گذار محسوب می شد. کلمات کش می آمدند و چپ و راست را اشتباه می گرفتم.

گربه ی ماده با چشم های دورنگ سبز و آبی نگاهم کرد. آن قدر خود خواه بود که اگر می فهمید بچه گربه های ولگردی را که آیسان توی خیابان پیدا می کرد، بی توجه به گریه اش توی گونی می گذاشتم و به سرایدار می دادم، شاید مثل من حس بهتری پیدا می کرد.

با شنیدن صدای کفش های آیسان که از پله ها بالا می آمد، قلبم تند کوبید اما نفهمیدم به خاطر مقاله ی ناقص سازی بود یا او. وقتی لولاها غژغژ کردند، تند شدم:" صد دفه نگفتم پاهاتو رو پله ها نکوب؟"

مقنعه اش کج شده و به جای سلام، دست روی لب هائی کشید که ذرات شکر کنجش جا مانده بود. لابد پیراشكی خریده بود تا برنج ته گرفته ی شب قبل مرا نخورد. پره های بینی اش گشاد شد اما دست روی سر بچه گربه ی ترکیبی پرشین و هیمالین، (میشا) گذاشت که پایش هنوز در آتل بود و با صدای کودکانه گفت:" وایش میشو !" تاجواب مرا نداده باشد.

هیچ شباهتی به من نداشت حتی اگر ذره بین صورتش را بزرگ می کرد، مطمئن بودم هرگز کسی را شبیه او ندیده ام. درسن او موهایم بلند بود اما او با  ماشین نمره صفر، سرش را می ترشید. کنار عروسکی صورت چینی و مو کاموایی می خوابید. همه چیز برایش فراهم بود، پول توجیبی، لپ تاپ، سفر و کافی شاپ با دوستانش... هیچ وقت مثل مادرم تجربه ی تلخ حصبه را نداشت تا با عقب افتادن دوره اش، زن عموی سنتی پدرش زهر زبان بزند:" یقین آبستنه !"

صدایم کلفت شده ازعصبانیت هنوز به کاسه ی سرم کوبیده می شد که به مادرم می گفتم:" مطمئنم... می فهمی؟ مطمئنم! " حتی اگر چشم هایش با مرگ تا ابد بسته شده بود. در بخش اداری بهشت زهرا، درمیان آدم های سیاه پوش عصبی یاغمگین، منتظر ظاهر شدن اسم، شماره ی قطعه و قبر مادر در اعلان دیجیتالی بودم. به منوچهرگفتم لزومی به حضور او و آیسان نیست. نمی دانستم آن روز زمستانی آمده و به جای چیزی که من دیده بودم، مرا دیده بود که در حیاط زیر لب با خودم حرف می زدم، کف یک دست را روی دست دیگر می کوبیدم و دانه های درشت برف سرتا پایم را سفید می کرد.

آیسان گفت:" توی پاساژ شلوار کلوین کلاین  دیدم... یه چیز شاخی بود که لنگه نداشت. "

- تازه شلوار خریدی.

-نمی خوام بخرم، فقط گفتم داره.

درست مثل وقت هایی بود که می گفت: " شاید برم سینما." و جواب که می دادم: " هفته ی پیش رفتی." حاضر جوابی می کرد که شاید .

-                    وقتی گفتی داره، یعنی می خوای بخری.

-                    اصلنم این طور نیس!

خانواده ی دوستش که برای شش ماه به آمریکا رفتند، با خرید ست مروارید قانعم کرد، گربه هایشان را نگه دارم. حتی توی ظرف سالاد هم موی آن ها را پیدا می کردم. از زبان لزجی که پایم را می لیسید، چندشم می شد. ظرف‌ آب‌ و سینی خاکشان را من باید تمیز می کردم. ماست و زرده ی تخم‌مرغ را من باید آماده و برس‌، جعبه‌، پینگ‌پنگ‌، گلوله‌ كاموا را که روی زمین پخش وپلا بود، من باید جمع می کردم. بعد منوچهر و آیسان از وجودشان لذت می بردند و اصلا" فکر نمی کردند موجوداتی راحت طلب و نمک نشناس هستند.

منوچهر می گفت:" صفت آدما واسه گربه معنی نداره !"

 ولی به نظرم رسید دیگر کلافه شده ام: " کی برمی گردن؟ ...تموم خونه شده موی گربه ."

 صدای فنرهای تخت آیسان آمد و بچه گربه میشا، طوری نگاهم کرد انگار فهمید چه می گویم. از وقتی پایش در آتل بود، افسرده و گوشه گیر به نظر می رسید.

ابرهای خاکستری فضای سالن را تاریک کرده بودند ولی بدون روشن کردن چراغ، هنوز مقاله را می خواندم؛ اعتقاد مردمان باستان این بود که ارواح خدایان و انسان‌ها دوجنسی بودند و ویژگی‌های خود را روی ارگان‌های تناسلی تصویر می‌کردند. صدای سیفون آمد. همان روز که مادر را دفن کردند، از پله های ساختمان بالا رفتم تا با گوشواره های سنگ لاجورد و پیراهن تافته ی بنفش در مهمانی زن همسایه شرکت کنم. با چند خانم که بار اول بود می دیدمشان، دست دادم. چای و بادام هندی خوردم. وقتی بحث به مشکلات زناشویی و اخلاق مردها کشید، نتوانستم تصویر گورستان را از ذهنم بیرون بیندازم؛ انعام توی دست گورکن گذاشتم و گفتم:" زودتر تمومش کن!"

با کلماتی که مطمئن نبودم از دهانم بیرون بیاید، تمام عمرم را در چند کلمه خلاصه کردم:"من که از همه ی زندگیم راضی ‌‌‌ام."

زن ها چیپس و ماست می خوردند اما از خط های صورتشان پیدا بود قانع نشده اند. دنبال این بودند دلیلی برای بدبختی بقیه پیدا کنند. رضایت و خوشبختی چیزی نبود که کسی جرات کند درموردش حرف بزند چون هر لحظه ممکن بود آسمان روی سرش خراب شود؛ تصادف، از پله افتادن، سکته ی ناگهانی ...دنیا دشمن خوشبختی بود... یک دفعه گفتم:" راستی امروز مادرم مرد !"

باید آن احساس را با بقیه قسمت می کردم چون نمی توانست فقط بین خودم و خودم رد وبدل شود. در برابر چشم های گرد شده و آه و بهت شان، از پله ها پائین آمدم وسایه ام روی پله ها زیگزاگی شد.

روی کلمه ی ناقص سازی مقاله مکث کردم. مگی ماده روی زمین غلت زد و سرش را بین پنجه‌ها مالید. دم اش به پایم خورد. شب قبل مدام میو میو می کرد و مادگی اش را می لیسید.

صدای باز و بسته شدن در کمد از اتاق آیسان آمد. حواسم به او بود اما دیر مچش جلویش باز شد و از صدای خش خش زرورق فهمیدم سیگار می کشد. توی تراس می رفت تا اتاق بو نگیرد. با کف دست به در چوبی کوبیدم وبا هر ضربه انگار تمام بغضم را هم به آن منتقل کردم. جائی خوانده بودم خطرناک ترین جهت دهی به خشم، ریختن آن توی خودم است. گفتم:" تمومش رو باید بکشی !"

آیسان بیشتر از این که ترسیده باشد، غافلگیر شده بود. اما وقتی به او اجازه دادم، لزومی نداشت روی صندلی ننشیند، درست مثل یک زن هزار کاره، سیگار را میان دو انگشت به لب ها نبرد و دود را با ژست توی هوا فوت نکند. سرسیگار دوم دیگر دود را به ریه ها نمی مکید. سر سومی لب هایش کبود شد و سر چهارمی چشم هایش وق زد و به سرفه افتاد...

 یک دفعه گفتم:"خفه شدی ؟ حالا خفه شدی؟"

نمی فهمیدم به خاطر سیگار بود یا حرف مادرم که حتی بعد از مرگش هم توی گوشم می پیچید و آزارم می داد.

تاکوی هیمالین با قدم هائی آهسته از اتاق خواب بیرون آمد و خمیازه کشید. جائی خوانده بودم این نژاد ها همدم هائی بی نظیر هستند. نفهمیدم به صدای بلند گفتم یا توی دلم که:" ولی منو که دیوونه می کنن! "

منوچهر هنوز نیامده بود. آیسان که با شلوارک جین و بلوز صورتی استرچ تا زیرسینه و باحلقه ی نقره ای که توی شست پایش کرده بود بیرون آمد، جلوی خودم را گرفتم تا بلند نگویم: " چرا این قد قرت رو قاشق می زنی ؟" در عوض یاد مکالمه ی نیمه تمام مان افتادم: " وایسا بینم! تو چه غلطی کردی؟"

خیره نگاهم کرد: " چی ؟"

  • چرا این قدر ولخرجی؟ ‌چرا خودت رو دست كم می گیری؟

- خودمو دست کم نمی گیرم.

- پس  چه اهمیتی داره توی مغازه ها چی می فروشن؟ چرا باید به من بگی تو فلان پاساژ کوفتی چی دارن؟ باید حتما" یه لباس گرون بپوشی تا کم نیاری؟

-کم نمی یارم...گیر نده مامان، یه چیزی بهت می گما!

-غلط می کنی دختره ی پررو...

اخم کرده بود، مثل بچه گی هایش...ولی دیگر چیزی نگفت و با صدای تلفن به اتاقش دوید.

با تمام وجود این آرزو را که کاش همان وقت که در شش ماهگی از دستم زمین افتاد، ضربه مغزی می شد از ذهنم دور و خودم را قانع کردم:" نفرین مادر نمی گیره ."

نمی خواستم زندگی آیسان را نابود که می خواستم وضعیت خودم را درست کنم اما نمی شد، یکی باید تاوان پس می داد.

از پشت در شنیدم تلفنی جریان یکی از دخترهای سال بالای دبیرستان را تعریف می کرد:"همون که آنتن کلاسه! با یه مردی سی سال بزرگ تر از خودش..."

اغلب آدم ها پر از غصه، درد، حرف‌های نگفته، خشم‌، کینه‌ و حسادت بودند که باعث بیماری و مشکل ‌در خود و اطرافشان می شد ولی من هیچ شکی توی چیزی که دیده بودم نداشتم. از بوی دود اگزوز به خود آمدم که در پارکینگ نیمه تاریک هستم و آن قدر ترسیدم که دویدم به حیاط پوشیده از برف. حال خودم را نمی فهمیدم. از تجسم چیزی که دیده بودم به صورتم چنگ زدم، جیغ کشیدم تا دیگر مجبور به تحمل کردن آن همه خفت نباشم اما خرد شده بودم. نفهمیدم چه شد که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، دیگر نقش بازی نمی کردم، تظاهر به زدن نمی کردم، واقعا" می زدم. ضربه های مشت به بدنم محکم ترشد: " بمیرم... بمیرم!" ولی زهر آن صحنه ته نمی كشید. زیر برف آن قدر به عقب جلو خزیدم و خودم را زدم تا منوچهر صدایم کرد.

آن موقع فقط یک دقیقه وقت داشتم بفهمم چه کنم و تصمیم گیری درآن زمان، نمی توانست بهترین تصمیم باشد.

صدای خنده ی بلند آیسان را شنیدم: " حالا که بهت گفتم برو میلش کن! فردا دیگه کسی نمونده باشه ندونه این میرزا مقوا چه غلطی کرده... فقط گاف ندی."

من هم وقتی هم سن او بودم، راز یکی از دخترهای کلاس را برملا کردم ...ازاین نظر با هم مو نمی زدیم.

تاکوی هیمالین، با زبانش برگ های سرخس را می جوید، هنوز توجهش به ماده جلب نشده بود. زندگیشان همین بود که تمام روز بخوابند، گاهی غذای خشک کاتینکا بخورند وهر چند وقت یک بار بچه پس بیندازند.

دختر کارمند موسسه ی روانشناسی پرسش نامه ای دستم داد؛ وقتی موضوعی‌ را جلوی همسرتان‌ عنوان‌ می‌كنید كه‌ به‌ نظرتان‌ مهم‌ است‌، او معمولا"از این‌ كار دلخور می‌شود یا غیر منتظره‌، واكنش‌ نشان‌ می‌دهد...

منوچهر دیر کرده بود. نگاهم روی کتاب جلد روزنامه شده ی او ایستاد، وقتی برای اولین بار خواندمش احساس کردم خالی شدم. دیگر حاضر نبودم به آن دست بزنم تا حتی میز را گرد گیری کنم.

لیوان و بشقاب ها را توی ماشین ظرفشوئی چیدم. احساس می کردم ساعت هائی را گم می کنم. شاید هم تمام مدت داشتم یک نقطه از کابینت را با دستمال تمیز می کردم و به مقاله ی ناقص سازی زنان فکر می کردم که به قصد مهار جنسی صورت می گرفت.

آیسان از اتاق بیرون آمد وموزی از سبد برداشت. خیلی بیشتر از هم سن و سال هایش غمگین، تنها، بی کس و عصبی به نظر می رسید که طبیعی نبود. گفتم:" تموم پیشونیت جوشای سر سیاه زده... فردا می برمت دکتر پوست."

دهانش را کج کرد:" اخلاقت مگسیه مامان... تند تند جنی می شی."

نفهمیدم از چی حرف می زند و بعد یادم افتاد؛ شلوار جین کلوین کلاین و پاساژ... گفتم: " تو چه غلطی کردی ؟"

آیسان موز را تند جوید و پوستش را روی سینک ظرفشویی پرت کرد:" چرا مدام تلقین می کنی زشتم ؟ مگه تو سن من پیشونیت جوش نمی زد؟"

چشمم سیاهی رفت. دستش را محکم گرفتم، طوری که صدای تق استخوان را شنیدم. رو به اتاق کشیدمش:" همون اول باید آدمت می کردم که... "

آیسان پایش را زمین کشید و جیغ  زد.

هول اش دادم توی اتاق و در را قفل کردم:" اگه یه بار دیگه ازاین دری وری ها گفتی..."

حق داشتم عصبی باشم و چیزی ته ذهن اذیتم می کرد که هیچ وقت دست از سرم بر نمی داشت. هر لحظه جلوی آن اتفاق بودم، به شدت لحظه ای که وسط حیاط زیر برف ایستادم... گفتم:" باور نمی کنم ولی خودم دیدم با چشم های خودم!" اشتباه نمی کردم... حتی اگر مادرم گفت:" دیوونه ای!" باید باور می کرد حتی اگر همیشه منوچهر را جلوی او بهتر ازآن چه بود، نشان می دادم...

مگی پرشین، سرش را به دیوار مالید. دو تا از بچه گربه هائی که زائید، مردند. مشکلی در سینه داشت که نمی توانست شیر بدهد. مادری اش فقط این بود که بعد از ادرار میشا، مجرایش را می لیسید. یک بار هم که  نفهمیده در توالت را روی بچه گربه بسته بودم، تا در را باز نکردم، پشت در نشست.

صدای گریه ی آیسان از اتاق می آمد. خیال می کرد آدم بی رحمی هستم و اگرنصیحتش می کردم، حرفم را نمی فهمید ولی فقط خیرش را می خواستم.

تست اعداد را خوب پر کرده بودم اما نمی دانستم کدام گزینه پرسش نامه را انتخاب کنم؛ همسرتان دست‌ از هر كاری‌ كه‌ دارد، می‌كشد تا با هم تبادل‌ نظر كنید یا درخواست‌ می‌كند صحبت‌ در مورد‌ موضوع‌ را به‌ زمان‌ دیگری‌ موكول‌ كنید؟

 منوچهر اصلا" اشاره ای به حرف هائی که در باره آیسان می زدم، نمی کرد حتی انگار نمی شنید. جلوی بچه گربه کاغذ مچاله انداختم اما او با پای آتل بسته، توی جعبه ی کفش ماند.

شک نداشتم ولازم هم نبود در غسالخانه به تماشای شستن بدن پوست و استخوانی مادرم با سدر و کافور بنشینم که برایم تازگی نداشت. کفن پیچ که بیرونش دادند سه مردی که با چشم های سرخ و لباس سیاه عزیزی را از دست داده بودند، محض ثواب بلندش کردند و تا آمبولانس لااله الاا... گویان بردندش...

دلم برای آیسان می سوخت. طاقت نیاوردم و در اتاقش را باز کردم. کنار تختش نشستم و گفتم:"عزیزم... چرا احترام منو نگه نمی داری؟ "

با چشم های سرخ از گریه همان طور دراز کشیده گفت: " فالگیر بهت گفت دوست ندارم؟"

چند لحظه مکث کردم:" نه!"

-خودم شنیدم  ...اگه می خوای بدونی،  آره ... ازت متنفرم.

نیم خیز شد و با فشار شکم، آن جمله را بیرون ریخت.

یک بار ناخن هایم را پشت دستش فرو کردم. هنوز جای آن مانده بود مثل یک خالکوبی ابدی. نباید هیچوقت در برخورد با بچه ی خودم خشونت به خرج می دادم، باید ملایم و در عین حال محکم می بودم ولی این ها تمامش حرف مفت بود. رفتم به اتاقم و قرص آرام بخش خوردم. یک بار دکتر داروئی به من داد که سه روز در رختخواب افتادم. خونسرد گفت می خواست عوارضش جانبی اش را روی بیمار به چشم ببیند و البته موش آزمایشگاهی بهتر از من پیدا نکرده بود. روی تخت دراز کشیدم. خودم دیدم که مگی پرشین طوری به بچه اش میشا حمله کرد که پایش در رفت. با خره، ناخن هایش را روی پوست او می کشید و کم مانده بود بکشدش. منوچهر به دکتر دامپزشک زنگ زد که خیلی زود خودش را رساند.

پرسیدم:" هار شده ؟"

دکتر توضیح داد بچه گربه دیگر بعد از سنی خاص، رقیبی برای مادرش است به خصوص وقتی پای گربه ی نردرمیان باشد...

  لبخند زدم:" منم جعبه ی سیاه هواپیما هستم!"

 منوچهر، آیسان و دکتر بهت زده نگاهم کردند.

اول نفهمیدم چرا آن جمله را گفتم. در مجله خوانده بودم صدای موتور، جهت و سرعت وزش باد، ارتفاع پرواز و مکالمات کابین خلبان را ثبت می‌کند. من هم چیزی را از قلم نینداخته بودم و بینائی ام حرف نداشت، پس ...

باید به مقاله فکر می کردم که ناقص سازی در مومیایی های مصری هم دیده شده است. هزاران سال قبل هم به شکل نمادین روح مردانه را که در عضو جنسی زن بود، می بریدند تا زنی کامل شود...

صدای در آمد و شنیدم منوچهر سوئیچ را مثل همیشه، روی جا کفشی انداخت. کف پاهای برهنه ی آیسان روی موزائیک ها دوید:" وسط حرفم حرف می زنه منوچ! سرم داد می کشه بیخود قاطی می کنه و گیر می ده !"

کدام دختری به پدرش می گفت منوچ ؟

منوچهر گفت:" اعصابش ناراحته، تو باید مراعاتش رو کنی دیگه. "

صدای بوسیدنشان را شنیدم .

بعد از این که دکتر پای میشا را آتل بست، آیسان تختش را با او شریک شد. سر گربه را بالا می گرفت، منوچهر سرنگ‌ را گوشه‌ ی دهانش می گذاشت و شیر گاو را توی حلقش می ریخت. برای واكسیناسیون‌ آنفولانزا می بردنش. طوری سرگرم می شدند انگار هیچ چیز دیگری در دنیا وجود نداشت و تمام روزهای قبل را با من بیهوده تلف کرده بودند. شاید هم گربه ها را دوست نداشتم چون منوچهر و آیسان عاشق شان بودند.

- مامان خانوم فکر می کنه بچه ام... هی می گه مداد رو تو دهنت نکن، اتاقت رو کثیف نکن... هر چرتی رو زر می زنه اما اگه بزرگم حق نداره توی زندگیم دخالت کنه.

- کلا" بزرگ شدی، شبیه مامانت نشو!

لازم نبود نگران باشد برای این که او اصلاً شبیه من نبود و نمی شد، این را خوب می دانستم و می دانست. نفس نفس می زدم و گوشم را محکم به در چسبانده بودم. روحم خسته بود. گربه ی ماده روی تخت بود و چشم هایش برق می زد، نفهمیدم کی آمده بود. بایدهمان لحظه وسایلم را می ریختم توی چمدان و می رفتم، کاری که باید خیلی زودتر می کردم. تصور می کردم توی چاله ای ایستاده ام و یک عده آدم همراه خودم، به من سنگ می زنند. با دست سرم را پوشاندم و به منوچهر گفتم:" مطمئن نباش مدت بیشتری بتونیم زیر این سقف دووم بیاریم ." جمله ی خوبی بود به خصوص اگر به زبان نمی آمد. اما بیرون که آمدم، هردو ساکت شدند. تاکو هیمالین با زبان دستش را می لیسید و به صورتش می کشید.

چشمم به پوست پرتقال هایی افتاد كه نمی دانم کی خلال كرده و روی قالی ریخته بود و مثل همیشه بدون این که به منوچهر نگاه کنم به آیسان گفتم: "بهش بگو اگه گشنشه، خورش تو یخچال هست!"

منوچهر کتش را به رخت آویز آویزان کرد. جوراب هایش را در آورد و مثل همیشه توی هم فرو برد. خیلی وقت ها ظرف شستن و جارو برقی كشیدن را سرش می ریختم اما اگر می گذاشت این کارها را انجام دهم به این خاطر نبود که خودش نمی توانست.

یکی از گزینه های سوال پرسش نامه این بود:" واقعا" می دانید شریکتان چه واکنشی نشان می دهد؟" با مداد نوشتم:" قطعا"!"

آیسان گوشه ی چشم های گربه نر هیمالین را، با دستمال تمیز کرد. به فکرش هم نمی رسید بعضی وقت ها دور از چشمش با آب‌پاش‌، آب به او می پاشم.

قطرات آب روی ماهیتابه ی تفلون جز جز کرد، تبخیر شد و بعد دود کرد. نمی فهمیدم چرا آن را روی گاز گذاشته ام.

آیسان فن را روشن کرد.

سعی کردم آرام باشم:"حالا می خوای شلوار بخری بخر ...نمی دونم چرا فکر کردی مخالفم؟"

- چون می شناسمت مامان خانوم.

چشم هایش دریده بود و سر جنگ داشت:" پوکیدم از بس غر زدی... هی بهونه می یاری... نمی فهمم چرا؟ "

جعبه ی حصیری دستمال كاغذی را بلند کردم اما به جای سر او،  پرت كردم روی زمین.

منوچهر که دست هایش را شسته بود، با حوله خشک کرد اما حرفی نزد. از خط های صورتش پیدا بود باید آماده ی طوفانی بزرگ شود.

 چشم های آیسان گشاد شد:" به خاطریه شلوار؟"

- به خاطر این که نمی فهمی ازت چی می خوام.

- چی می خوای ؟... واقعا" چی از جونم می خوای ؟

 اگر یک کلمه ی دیگر حرف می زد، جیغ می زدم. گفتم:" یه کاری نکن وقتی فامیل وهمسایه پشت سرت حرف می زنن خودم رو بزنم به كوچه ی علی چپ." با این که چیزی نشنیده بودم ولی می دانستم این حرف ها اعتماد به نفس او را از بین می برد.

آیسان دندانش را روی لب فشرد و بدون جواب رو به آشپزخانه رفت، صدای ریختن آب از بطری توی لیوان را شنیدم و مطمئن بودم چند قطره هم روی کابینت خواهد چکید.

نمی فهمیدم چه کارش کرده بودم؟ به فکرش بودم که می گفتم توی خوردن کیک زیاده روی نکند یا آفتاب نگیرد... اگر گوشزد کردن چیزهائی که زندگیش را نجات می داد بد بود، کار دیگری از دستم بر نمی آمد.

منوچهر بشقاب پلو را از مایکروفر بیرون آورد و با کاسه ی ماست، توی سینی گذاشت. تلویزیون را روشن کرد. نمی فهمید بدترین جا برای نشستن جایی بود که نمی شد به آن چه می‏خورد، توجه کند. خط هائی عمیق از این سر تا آن سر پیشانی اش را پوشانده بود.

گربه نر روی مگی پرید و پوست بالای گردن را گرفت و با پنجه، مشت و مال داد.

گوشی تلفن گوشم را داغ کرده بود. به شهین گفتم:" می خوای یه اعترافی بکنم که تا حالا به هیچ کس نگفتم؟" سکوت و نفس هایش را ازآن طرف خط می شنیدم:" من آیسان رو دنیا آوردم چون فکر کردم اینطوری منوچهر هیچوقت ترکم نمی کنه." آن موقع خیلی دلتنگش می شدم و وقتی سر کار می رفت گریه می کردم...

صدای شهین لحن خاصی داشت:"همیشه فکر می کردم زندگیت خوبه."

براق شدم: " نگفتم بده ...اصلا" چرا همچین فکری کردی؟" همه می خواستند دنبال بدبختی زندگی همدیگر بگردند؛ نقطه ضعف، دعوا، کتک کاری...

گربه ی نر خره می کشید و دور ماده گشت. باید رحم، تخمدان و بیضه شان را در می آوردند. رفتار جنسی شان بیست و چهار ساعت بعد از بین می رفت اما اگر مثل مقاله یک جور ناقص سازی رویشان انجام می دادند، چه؟

از دست منوچهر بیشترعصبانی بودم. وانمود می کرد اوضاع زندگیش روبراه است ولی یواشکی با آیسان پچ پچ می کرد:" متوجه شدی که ؟ گوشت با منه؟ روش فکر کن... باید بدونیم چی کار کنیم ...دکتر گفت شاید خطرناک شه! یعنی دیگه نتونیم جلوشو بگیریم..."

-                   نوچ!  من که دیگه نمی تونم!

آیسان در اتاقش با تلفن حرف می زد و منوچهر در سکوت قاشق را به دهان می برد.

وقتی توی پرسش نامه نوشته بودند، لابد واکنش همسر در برابر مطرح کردن هر موضوعی، مهم بود. برای همین بدون این که نگاهش کنم، گفتم:" با آیسان صحبت نکردی؟ "

حتی اگر روزی ده بار تکرارش می کردم و با کلمات و شکل جدید می گفتم؛ اهمیتی نمی داد چون درباره آیسان بود. همیشه هم وانمود می کرد آن اتفاق روز برفی نیفتاده است با اینکه من مثل جعبه ی سیاه هواپیما همه چیز را ضبط کرده بودم. اگر آن لحظه به جای خود زنی یا تحمل دود اگزوز یا یخ زدن زیر برف می گفتم مچش را گرفته ام، لابد به خونسردی همین لحظه اش می گفت:" اشتباه کردی!"  مثل مادرم.

منوچهر سینی غذای نیم خورده را روی میز گذاشت و به جای شک، توجیه کرد:" لزومی نداره به آیسان تذکر بدم و مطمئنم عقلش می رسه جلوی پنجره نره!" چند لحظه مکث کرد:" در ضمن جز تو، هیچ کدوم ما جلوی پنجره جولون نمی دیم!"

اگر به حرفم اعتنایی نمی كرد، ممكن بود به روی خودم نیاورد اما طعنه اش ... گفتم:" یعنی می خوای بگی همه بیکار نیستن ببینن توی خونه ی تو چه خبره ؟ اونم وقتی یه دختر جوون نیمه لخت ..."

نگاه خیره اش روی صورتم بود:" ولی آدمای بی کار مثل تو زیادن!" توی لحنش بغض بود مثل زمان هایی كه پیشنهاد می داد کاری پیدا کنم تا حوصله ام سر نرود؛ هوله کاری، دوختن دستکش فر، جعبه های تزئینی ... اما منظورش لابد این بود که دست از سرش یا سرشان، بردارم.

تاکوی هیمالین حالت تهاجمی داشت اما آهسته و حساب شده قدم بر می داشت و دور گربه ی ماده می چرخید که با چشم‌های نیمه بسته قوز کرده بود. یک قدم عقب و دوباره جلو رفت. گوش ها را راست کرد.

بی خوابی آزارم می داد. سرم درد می کرد. بی حوصلگی شدید ... وقتی دختر موسسه روانشناسی هم تردیدم را دید، گفت لازم نیست تست سنجش خود پنداشت را پر کنم. شاید مطمئن بود که نمی دانم تصور کلی از خودم چیست؛ خوش بین؟ وسواسی ؟ فراموش کار؟ کم حواس ؟ شکاک...

منوچهر وانمود می کرد اشتباه می کنم، بی هیچ حرفی هم معلوم بود ادامه ی بحث به کجا می كشد. مادرم هم وقتی گفت: " فکرت پایه و اساس نداره!" می خواست همین را ثابت کند. برای همین برای آخرین بار پوشکش راعوض کردم و با اورژانس تماس گرفتم. زمانی که امدادگرها رسیدند، با چهره ی سفید و دهان باز نگاهش به طاق افتاده بود و دیگر تکان نمی خورد.

جلوی منوچهر نشستم و ادامه ی مقاله را خواندم؛ برخی اعتقاد دارند از دست زنی که سنت نشده است نباید غذا خورد اما در غیر ضروری بودن این کار بحثی نبود که منجر به نابودی روح زنان می شد وبا جنبشهای فمینیستی حتی اهداف سیاسی در آن دخیل شده بود.

حس کردم دچار افسردگی همراه با عوارضی مثل کوفتگی عضلات وبی انگیزگی شدید شده ام.

دم مگی کنار رفت و تاکو با مشت‌های خود پوست پشت گردن او را چنگ  ‌زند.

اشتباه من در برداشت غلط از آن صحنه، نبود، این بود که آن را برای یک نفر دیگر، مادرم هم تعریف کردم. وقتی چیزی را که با خودت زمزمه می کردی بلند بگویی، اولین کسی که جا می خورد، خودت هستی. نباید بعضی چیزها را به زبان آورد. ولی من دیوانه بودم یا آیسان که به جای تمرکز روی امتحان ریاضی، به دوستش تلفنی می گفت با لپ تاپش حرف می زند و دستی از توی ویندوز به جای پیغام خطا بیرون می آید.

اشتباه ندیدم اما در خواب هم نمی توانستم ببینم. خواستم بگویم:" دخترای کوچیک تر از تو ناقص سازی جنسی می شن و بعد تو ...!" می دیدمش که بعد از ناقص سازی این قدر دریده نمی شد و پیامدهای منفی زیاد روحی را حمل می کرد اما بلند شدم و دستمال را روی استفراغ بچه گربه کشیدم. باید میشا را هر چه زودتر عقیم می کردند، قبل ازاین که کار دست خودش می داد...

آیسان دستش را روی شانه ام گذاشت، سر که بلند کردم عرقی روی صورتم لیز خورد.

-چه قدر زمینو می سابی ... اگه بهت نمی گفتم لابد...

مسخره ام می کرد. مگی حق داشت آن بلا را سر میشا بیاورد به جای این که مثل من، آیسان را وقتی بچه بود پارک ببرد و برایش لباس بخرد. اگر می خواست با فکر تصمیم بگیرد این کار را نمی کرد اما غریزه خیلی چیزها را حل می کرد... شاید هم برای همین عین خیالش نبود.

-                   دیگه نگهشون نمی دارم ...هرچی این گربه ها چپ رفتن راست اومدن  کثافت کاری کردن دیگه بسه!

منوچهر برای خودش چای می ریخت.

آیسان خندید:" می خوای بگی چی ؟"

نمی دانم چه طور نگاهش کردم که قدمی شاید از ترس، عقب رفت.

دختر موسسه روانشناسی فهمید بینائی ام حرف ندارد اما نمی دانم چه طور با شوهرم صحبت کنم برای همین با لب و لوچه ی آویزان پرسش نامه را لای پوشه گذاشت و رفت.

مسئله ی ناقص سازی جنسی ذهنم را مشغول کرده بود؛ دردی جانکاه، خونریزی، عفونت، ناباروری و حتی مرگ ...شاید هم بهتر می شد. شاید جلوی خیلی چیزها را می گرفت. یک وقت هائی فکر می کردم انگار باید از آیسان در برابرمنوچهر دفاع می کردم شاید هم برعکس ولی کاری از دستم بر نمی آمد. گفتم:" هفته ی پیش پدرت پول سه شلوار رو داد و تو اصلا "نپرسیدی چرا ؟"

آیسان از ته حلق جیغ زد:" چرا باید می پرسیدم چرا؟"

-                    باید می پرسیدی !

منوچهر جرعه ای چای خورد و حرفی نزد اما پیدا بود کم کم تحملش را از دست می دهد. خودشان را زده بودند به آن راه ...در یک نمایشنامه بازی می کردیم که فی البداهه می نوشتیم و در جا اجرا می کردیم و هیچ بازیگری از ما ماهرتر نبود.

صدای خره ی گربه ها از پشت مبل می آمد. 

شاید ناقص سازی بدتراز عقیم کردن بود...وقتی عقیم می شوی شاید همه ی لذت های قبل را فراموش کنی ولی با ناقص سازی همه چیز را می دانی و نصفه و نیمه ...

تصمیم خودم بود، برای همین از احتمال اشتباه حرفی نزدم فقط چون قبلاً با اطمینان گفته بودم:" محال است اشتباه کرده باشم!"

منوچهرلابد برای این که به من اعتنا نکند، کتاب با روزنامه جلد شده را باز کرد که بار صدم بود می خواند. چند سطرش را هیچ وقت فراموش نکردم؛ قباد پدر انوشیروان تحت تاثیر آئین مزدک قرار گرفت که به اشتراک در همه چیز اعتقاد داشت چون برای همگان آفریده شده بود و با دخترش زنبق ازدواج کرد.

گربه ها جیغ کشیدند.

 یک دفعه خواستم همه چیز را بگویم؛ حس وتصمیمم در آن روز برفی... جعبه ی سیاه باید به دردی می خورد وگرنه ضبط آن همه اطلاعات نفعی نداشت اما به جایش داد زدم:" احمق باید می پرسیدی چرا پول سه تا شلوار رو بهت داد!... باید می پرسیدی!"

 

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: