محمد فلاحی

چشمانم باز بود. در تاریکی اتاقی که آن شب،  تاریکخانه ی ظهور و شهود سه سال گذشته ام شده بود، نشسته بودم و چشم دوخته بودم به همان جایی که بجای رسیدن به انتهای کوچه، و وارد شدن به خیابانی که من و بسیاری دیگر را خیابانی می کرد، مسیر رفته را نرفته برگشتم تا تلفن همراهم را که جا مانده بود، جا نگذارم و بی همراه پا نگذارم به خیابانی که تنهایی، خیال عبور از چشمان عابران و ایستاده گانش و بازگشت به مقصد را نداشتم. بی همراه، عادت بازگشت به خانه، فرار از مسیری بود که در آن پا گذاشته بودی.

خانم دادور: " سلم، با ع معذرت امروز پیامتون رو خوندم! بله، اگه قرار باشه امروز ببینمتون خوشحال می شم. برای قطعی کردن زمان و مکان تماس می گیرم".

زمان در ابتدای تابستان، چونان تیری که زود می رسد، کوتاه شد و مکان، در وسط میدانی که تاریخی بود، پای حوضی که آب داشت در نظرمان بلند آمد. نقش جهان را کشیده بودند دور تا دورمان و باغ به باغ، پیاده به خانه بازگشتیم.

 خیلی زود خانم دادور، غزل شد، شعر شد، داستان شد و هر روز ادامه پیدا کرد. یک روز راه می رفتیم، از خانه تا هرجا؛ یک شب پیاده برمی گشتیم، از هرجا تا خانه؛  یک شب خیال می کردیم و یک روز بیدار می شدیم و همراه می شدیم. یک ظهر ناهار را در پارک می خوردیم و یک بعدازظهر پارک می کردیم پای تپه ای که آنسویش زیبا بود. یک شب در میدان نقش جهان معمار می شدیم و یک نیمه شب سخت از یکدیگر جدا می شدیم و نفرین به معماری می کردیم که دیوار شد.

بعد از یک سال به رسم حضور، داستانمان را محضری کردیم و ثبت کردیم که داستان زندگی همان شعر ماست.

چشمانم باز بود. در تاریکی اتاق نشسته بودم. همراهم در مقابل چشمانم، کنار کتابِ داستانی، روی میز، بی صدا، بی نور، و بی آنکه بلرزد، خاموش بود و من در آن تاریکی اتاق آن روی سکه را می خواندم که یکی بیشتر از هزار بود. در انتظار بازگشت قهرمان داستانم بودم. باید باز می گشت؛ قهرمانی که زن بود؛ و داستانی که ظن بود و خیالی که خام بود و چراغی که روشن شد.

خانم دادور برگشته بود، تا همراهش را جا نگذارد. همراهش را با خود به خیابان برد و از تمام عابران و ایستادگان گذشت و از خیابانی به بزرگ راهی رسیدیم و یک ماه پیاده راه رفتیم؛ و از میانه ی راه اتوبوسی که مقصد معینی نداشت ما را با خود به مقصد معینی که داشتیم رساند.

پیاده که شدیم خانم دادور گفت اینجا آنسوی تپه هاست؛ و برای نزدیکی دور ترین جای ممکن است. نزدیک بودن به ستاره ها، در داغ یک شعر عاشقانه، در دل یک کویر، یک ماه در خانه ای زندگی کردیم که صاحبخانه نداشت و برای بازگشت، اتوبوس نیامد و یک سال پیاده به خانه برگشتیم. فردای آن روز، صبح زود، خانم دادور بی همراه، بی آنکه حتی یادداشتی بنویسد، از خانه بیرون رفت و از خیابانی گذشت که در آن اتوبوسی که همراه داشت و مقصد معینی نداشت، با سرعت، در مقابل چشمان عابران و ایستادگان، او را به آنسوی دنیایی برد که هیچ همراهی خط نمی داد و مقصد معین هیچ اتوبوسی نبود.

چشمانم باز بود. در تاریکی اتاقی که شاهد تنهاییم بود، نشسته بودم و خیره به داستانی بودم که شعر شد، غزل شد و با سرعت سه سالِ داستانی از روی من گذشت.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: