اسماعیل یوردشاهیان

گموش در آستانه  درایستاده بود .گوشهایش را تیز کرده  با حیرت نگاه می کرد. نمی توانست باور کند .کهر را داشتند می بردند. اما چرا در آن غروب!؟ کجا می بردند؟و چرا می بردند؟. این چند مرد غریبه کی هستند و از جا آمده اند.؟  برای چی هی دهان ودندان وچشمهای کهر را نگاه و وارسی می کنند ؟ از همه بیشتر یکی که پیرتر بود و کلاه گرد بافتنی سیاه کهنه ای به سر داشت . مرتب دستهای زمخت وچرکینش را به بدن و ران وساق وپشت کهر می کشید. پاهای کهر را بلند می کرد و نعلش را وارسی می کرد.

 گموش از همان لحظه ورودشان ازآنها خوشش نیامده بود . احساس بدکرده و پارس کنان خواسته بود که حمله کند اما صاحبش مانع شده بود.بعد ازوارسی ومعاینه دقیق کهر و صحبت با صاحبشان . یکی از آنها یعنی همان پیرمرده از جیب بغلش دسته اسکناسی در آورد وبه صاحبشان داد . بعد برگشت دستی به گردن و یال کهر کشید و عنانش را گرفت و کشید و به طرف در اصطبل  راه افتاد. کهررا می بردند.کهر این را فهمیده بود. نگاه و حالت دیگری داشت .گموش گلویش گرفته بود.کنار صاحبش نزدیک در اصطبل ایستاده بود و نگاه می کرد. کهر می رفت . کهر را می بردند . کجا؟ برای چی ؟ نمی دانست. مرد پیر عنا کهر را کشید و راه افتاد و از در اصطبل خارج شد. به در اصطبل که رسید. کهر ایستاد. مقاومت کرد .  نمی خواست برود. سرش را بلند کرده وپاهای جلو و گردنش را راست کرده کمی عقب کشیده و سینه پیش داده بود و پاهای عقبش را جمع کرده و مقاومت می کرد . نمی خواست برود. علاوه بر مرد پیر که عنانش را می کشید دو نفر دیگر از پشت هلش می دادند . بالاخره نتوانست زیاد مقاومت کند. اورا از دراصطبل بیرون بردند و عنانش را بر پشت درشکه ای بستند  و راه افتادند.کهر درمانده برگشت و نگاه پریشانش را به او و صاحبش دوخت. بعد رفت . گموش نتوانست تحمل کند.  دنبالش دوید. بعد از طی مسافتی  سر چهار راه به آنها رسید کهر که متوجه او شده بود. اشاره کرد که برگردد اما گموش  قبول نکرد. همچنان در پی او رفت. شامگاه بود وهوا رو به تاریکی نهاده بود. آنها داشتند از شهر خارج می شدند.گموش ازنگاه های کهرفهمید که باید برگردد. کنار راه نزدیک سه راهی که فاصله کمی از دروازه شهر داشت ایستاد و دورشدن کهر را که با تن پیر و خسته اش پشت درشکه می رفت تماشاکرد. ناراحت و خشمگین بود. حال خوشی نداشت. برگشت و از همان راهی که آمده بود به طرف خانه اشان راه افتاد .  به خانه که رسید. رفت و توی لانه اش کنار اصطبل که همیشه کهر آن  جا بود وهرشب قبل از خوابیدن از دریچه ی پهن وعریض اصطبل با او ساعتی احوال پرسی وگفتگو می کرد. نشست. آن شب دیگر کهر نبود. اشکش گرفت. برای لحظه ها زوزه  غم آلودی کشید . بعد سرش را روی پاهایش گذاشت وچشمانش را بست وخوابید.

چند روزی گذشت . خانه دیگر مثل سابق نبود . صاحبش هم مثل گذشته نبود .کمتر به طرف اصطبل و لانه او می آمد . تو خودش بود و سرش گرم کارهایی که گموش نمی فهمید. هر چند روز آدم ها غریبه ، زنها ومردهایی می آمدند . ساختمان خانه و حیاط را نگاه می کردند و می گشتند ومی رفتند . تا این که یک روز که از خواب برخاست .  سر و صدای زیادی در خانه و حیاط خانه شنید . نگاه که کرد .دید. اساس خانه را بسته بندی کرده بعضی را در ایوان وبعضی دیگر را در پائین ایوان  در سطح حیاط چیده اند. نزدیک ظهر کامیونی آمد و دم در حیاط ایستاد و چند کارگر شروع به برداشتن وبردن وسایل و چیدن آنها  در کامیون کردند . وقتی تمام اساسیه را در کامیون نهادند. صاحبش  کلید منزل را به زن و مرد و غریبه ای داد و همراه با زن وفرزندانش  سوار ماشین شدند که بروند. گموش احساس بدی بر دلش نشست . احساس کرد که صاحبش هم می رود و اورا  نمی برد. پارس کنان به طرف آنها دوید از در خارج شد به کنار ماشین که رسید . صاحبش با حالت  گرفته و ناراحتی پیاده شد. دستی به سر او کشید و اشاره کرد که بر  گردد وبعد سوار شد و رفت. گموش چند صد متری پشت سر ماشین دوید. بعد خسته شد به گمان این که می روند.  بر خواهند گشت . برگشت تا به لانه اش برود . به دم در خانه که رسید. دید در بسته است . شروع به پارس کردن کرد اما خبری نشد  . دم در ایستاد واطراف  را نگاه کرد. باز به صدای بلند پارس کرد اما کسی در را نگشود. نا گزیر کنار در نشست  تا عصر همان جا ماند. تا کسی در را بگشاید. نزدیک عصر مردی که کلید خانه را از صاحبش گرفته بود در را گشود و بیرون آمد. اورا که دید با پایش اورا راند اما گموش می خواست به لانه اش برود .به زور و تند خود را وارد حیاط کرد و رفت در لانه اش نشست . کمی بعد آن مرد همراه با پسر جوانی که هر کدام چوب درازی  در دست داشتند آمدند و با ضربه های چوب اورا از لانه اش راندند. گموش هر چه پارس می کرد که نمی خواهد برود. نتوانست. او را با ضربات چوب و لگد از لانه اش بیرون کشیدند واز حیاط خانه بیرونش کردند . گموش ناراحت و   ضرب خورده بیرون رفت وتا مصافتی از خانه دور  شد اما کجا می توانست برود. کمی در اطراف گشت اما جایی نداشت. گرسنه اش شده بود . فکرکرد برگردد به خانه شاید صاحبش برگشته باشد و او را ببیند  .  شب شده بود که به دم درخانه رسید اما در بسته بود.گرسنه وتشنه بود اما چه می توانست بکند. همان جا کنار دیوار نزدیک در نشست وخوابید . صبح روز بعد  در را که گشودند. بلند شدکه به لانه اش برود اما باز آن مرد با  لگد بر پشتش کوبید واو را با خشم راند. گموش  فهمید که دیگر  در آن جا جایی ندارد.  صاحبش رفته و دیگر نخواهد بود. ناگزیر با حال خراب و ناراحت راه افتاد اما کجا می توانست برود. یاد  کهر افتاد. فکر کرد برود. کهر را پیدا بکند. شاید او بداند وبگوید که صاحبش کجا رفته وچه باید بکند؟ . مسیری را که آن شب  کهر را برده بودند در پیش گرفت و رفت  و رفت به آن سه راهی رسید که شامگاه چند روز پیش از کهر جدا شده  بود. ایستاد . فهمید که کهر را  باید از آن جا دور تر برده باشند. کمی اطراف را پائید .  بعد راه افتاد . همانطور که می رفت. میان کوچه و خیابان ها هر درشکه و ارابه واسبی که می دید درنگ می کرد و بو می کشید که شاید  کهر را  ببیند . کمی از ظهر گذشته بود که در  خیابان باریکی کهر را دید که با  حال ناخوشی   ارابه را که بار  بلند وسنگین هیزم  داشت می کشید و  و هنگام رفتن یک پایش کمی می لنگد . کمی که نزدیک شد .همان پیرمردی را دید که روز بردن  کهر دست به سرو گردن کهر می کشید. با همان قیافه عبوس وکلاه بافتنی چرکین بر سر بر بالای ارابه نشسته بود .  با یک دست عنان  کهر را در دست گرفته بود وبا دست دیگر با چوب باریکی مرتب بر کپل کهر می زد که راه برود و کهر رنجور از فشار بار و ارابه بزحمت راه می رفت. نزدیک تر شد کهر او را دید و با همه ی رنجوری خوشحالیش را از دیدن او ابراز کرد . گموش فهمید که نمی تواند زیاد به کهر نزدیک و با او هم پای شود. برای همین آرام از پی  آنها  رفت . . مدتی که رفتند  . کنار یک  دربزرگی که بیشتر به در یک انبار می ماند ایستادند . پیرمرد پیاده شد و در را زد . کمی بعد چند مرد آمدند و با کمک هم بار ارابه را خالی کرده و به درون بردند . نزدیک غروب بار ارابه دیگر خالی شده بود . پیرمرد باردیگر روی ارابه نشست . خوشحال  از پولی که گرفته بود .  عنان کهر را کشید و راه  افتاد . گموش که در گوشه ای نشسته و منتظر بود. دوباره دنبالشان راه افتاد .  کمی که رفتند  نزدیک دروازه  وارد جاده شلوغی شدند. ماشین  و ارابه زیاد بود و گموش نمی توانست . در آن شلوغی  هم پای آنها بروی مجبور بود  خود را کنار بکشد. و از ماشینها و ارابه ها می ترسید. کمی که رفتند ارابه به سمت دیگر پیچید  و وارد  جاده باریکی شد. گموش نمی توانست به سرعت از عرض  بلند جاده بگذرد . مدتی طول کشید که از میان ماشینها که به سرعت در حال عبور بودند به سلامت بگذرد و خودرابه جاده باریک که کهر رفته بود برساند. هوای دیگر تاریک شده بود و او کهر و ارابه را گم کرده بود. اما بو کشان به راهش ادامه  داد . کمی بعد به  منطقه ای رسید که بیشتر به یک روستا می ماند. بیشتر خانه ها کهنه وقدیمی ویک طبقه بودند . بعد از گذشتن از چند کوچه.  از کنار دیوار نه چندان بلند  حیاط خانه ای که می گذشت. بوی کهر را شنید.پارس کوتاهی کرد  تا کهر بشنود. بعد دیوار و اطراف  در را گشت .بالاخر بعد از تلاش بسیار از پائین  وسط دو لنگه در که گود و برای خروج  آب باران وغیره بود به زحمت وارد حیاط شد و به گوشه کوچکی در حیاط که سرپوشیده  بودو محل استراحت واصطبل کهر بود رفت . . کهر که از خستگی  روی زمین خوابیده بود با دیدن گموش شادان بلند شد . اما به اشاره به او فهماندکه ساکت باشد. هر دو نمی دانستند که چه بگویند. همدیگر را بوئیدند ولسیدند و گریستند و از احوال هم با خبر شدند. کهر فهمید که صاحبشان از آن شهر رفته و برای همین اورا فروخته وفهمید که  گموش را از خانه ولانه اش رانده اند. از مقدار نان خشکی که  پیرمر درشکچی در کیسه کاه او ریخته بود  به گموش  داد تا بخورد . گموش که گرسنه بود کمی از نان خشک خورد و از آب سطل نزدیک در  نوشید . بعد  کنار کهر نشست با هم  بسیار صحبت کردند و در آخر توافق کردند که با هم باشند و آز آن جا بروند. نیمه های شب بود که گموش با زیرکی  و هوشیار داشت.  کلون در حیاط را کنار زد و در را گوشد و همراه کهر  آرام  از آن خانه بیرون آمدند ..هوا مهتابی  و روشن بود و جاده باریک میان  درختان  دراز  و پر هیبت می نمود . کنار هم آرام و خوش حال از  محله خارج شدند بعد از گذشتن از جاده اصلی که خلوت بود به   جاده باریکی  که به کوهستان ختم می شد رسیدند. باد آرام می وزید و زلال روشنی مهتاب را در نیمه های شب  بر سر آنها می پاشید. هر دو کنار هم و آزاد به طرف بیشه زار پای کوه گام بر می داشتند.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: