امید نقیبی نسب

صادقیه، پونه، سرب، صدا، صوت، برج گلدیس، سازه ای آلومنیومی با شیشه هایی مورب و آینه ای، گرگ و میش یک بعد از ظهر زمستانی، سرما و تعجیل. برج گلدیس می بلعد، با دهانی باز و گشاد، جمعیت را هورت می کشد، برگه های تبلیغاتی، کیسه های خرید، پاکت های ملخی با چاپ های اعلاء، حروف درشت انگلیسی، فونت هایی مرتب و یک دست، دست فروشانی که یک بند با صدایی رسا خانم های خوش سلیقه را پای بساط می کشانند، ون های... ، مردهای... زن های... و نمایندگی های سامسونگ، ال جی، سونی، و خطی های...

صادقیه- توحید

صادقیه- ولیعصر

صادقیه- انقلاب

صادقیه- جمهوری

و راننده‌گانی که برای جذب نفر چهارم شش دانگ حواسشان پی آدم هاست. وقتهایی  که تو هم به عنوان نفر چهارم توی تاکسی می نشینی احساس بهتری داری. مرکز انرژی و توجه در یک پراید نوک مدادی.

نمایندگی سامسونگ تمام جهانت را آبی می کند. سی و شش قدم طولِ عرض یک نمایندگی، بَرِ خیابان ستارخان. چشم بادامی ها ستارخان را تسخیر کرده اند.

میان یک چهار دیواری حبس می شوی.

میدان اول صادقیه- برج گلدیس- سامسونگ- میدان دوم صادقیه

هیچ ماشینی دور میدان اول صادقیه نمی چرخد. از وقتی این بخش را یک طرفه کرده اند،  میدان میدانیتش را از دست داده است. میدان میدانیت ندارد.

از لابه لای جمعیت راه باز کرده بودی، که «او» گذشت. یک «او» برای او کم است. ضمیری منفعل... همچون فاعلی غیر فعال در یک چهار دیواری...فاعلی که مفعول واقع می شود... اوایل بهمن ماه است و هنوز تا به حال هیچ برف و بارانی نباریده.

عطری لابه لای دود و هیاهویِ شهریِ یک روزِ زمستانی وسط آریاشهر سابق، تو را میخکوب کرده است.

بویی لابه لای دود و هیاهوی شهری یک روز زمستانی وسط آریاشهر سابق، تو را میخکوب کرده است.

رایحه ای لابه لای دود و هیاهوی شهری یک روز زمستانی وسط آریاشهر سابق، تو را میخکوب کرده است.

زنی لابه لای دود و هیاهوی شهری یک روز زمستانی وسط آریاشهر سابق، تو را میخکوب کرده است.

میخ-کوب!

وسط آریاشهر سابق، بویی غلیظ و خنک مانند نخی نامرئی دور سر و گردنت می پیچد، دلت هوری می ریزد پایین، هوای اطراف گونه هایت در آنی معطر می شود، استنشاق می کنی، دمی عمیق، چیزی مانند بخور اکالیپتوس یا انفیه، مجاری تنفسی ات را باز می کند، باز می شوی، منبسط می شوی، حسی خوشایند سرتاپای وجودت را فرا می گیرد. صداها کم رنگ تر می شوند، بو تمام وجودت را تسخیر می کند و تو می ایستی. ایست. استاپ. «استاپ» را مانند یک عرب صرف می کنی:

اِستَپتَپو- یَستَپتِپو- اِستپتاپ

اِستَپتَپو- یَستَپتِپو- اِستپتاپ

اِستَپتَپو- یَستَپتِپو- اِستپتاپ

اِستَپتَپو- یَستَپتِپو- اِستپتاپ

چشمانت را می بندی. بو را مزه می کنی و در وضعیت اِستپتاپ می مانی. مزه می کنی. مانند دانه ی برنجی که « او» دم کرده باشد. عطر طارم هاشمی. شروع می کنی به جنباندن لبهایت، گویی بو را می چشی، مولکول هایش را مثل دانه های برنج هاشمی می جوی، با نوک زبان و دندان های نیشت می چشی. با بو بازی می کنی، مزه می کنی، بو بازی می کنی، وسط آریاشهر سابق درست کنار ون های...

سوار بر قالیچه ی سلیمان تا...

بویی همچون قالیچه ی سلیمان

می روی...

میدان اول صادقیه...

چهارراه خسرو...

بازارچه سنتی...

تا ته ستارخان...

میدان توحید...

تا ته تهران

تا خراسان

سبزوار

تا شرق دور

چین

دور و برت پر شده است از حباب های رنگی.  

کسی از کنارت گذشت... نه کسی از کنارت می گذرد... در « می گذرد» می مانی، درست شانه به شانه ی تو، باید قدش حول و حوش صد و هفتاد سانت می بود، شاید، بوت های تمام چرم و یک پالتوی نخودی رنگ. قادر به تماشایش نیستی... میدان دید هفتاد درجه ای کفایت نمی کند، باور نمی کنی کسی در کسری از ثانیه در کنار شانه ات ایستاده باشد و تو قادر به تماشایش نبوده باشی... زنی شانه به شانه ی تو در کسری از ثانیه... بویی... ماندگار... یادگار... جای-گاهت در آنی بسط پیدا می کند. گسترش در شش جهت. بالا-پایین- جلو- عقب- چپ- راست. بو گریبانت را گرفته... گریبان گیر شده ای... پایبند... سست شده ای... مفعولی مطیع... سر به زیر... آرام.. بی زوال... صادقیه تمامی ندارد.. می روند.. می آیند... می خرند.. می فروشند... و تو مات ایستاده ای. مانند شاهی گرفتار در لابه لای مهره های خودی، فشرده، که ناگهان اسبی کیش می دهد. مات مختنق (لوسِنا). در کمال ناباوری، محال است، « لابد باید یک راهی باشد».. می اندیشی، عرق می کنی، می اندیشی، کرخت می شوی، مات حقیقت دارد. آن هم لابه لای این همه مهره.

و زن در کسری از ثانیه

پرتاب می شود

به پشت سرت

و فقط عطری سحرانگیز، گویی جادوگری زبردست از قلب قبایل قاره ی سیاه با ترکیب چند نوع عود و کندر آن را عمل آورده باشد. 

-           خانم جسارتن نام عطرتان چیست؟

-           بله؟

غرق در عطر می شوی. انگار میان دشتی پر از گُل ایستاده باشی، آن هم در فصل بهار، اواخر فروردین، اوایل اردیبهشت، رز، یاس، مریم، کوکب، نرگس...

-           نام عطرتان خانم؟

-           چطور؟

استغراق، استعمال، استمرار، استنشاق

استغراق، استعمال، استمرار، استنشاق

استغراق، استعمال، استمرار، استنشاق

استغراق، استعمال، استمرار، استنشاق

-           فقط می خواستم نام عطرتان را بدانم خانم!

-           یک ترکیب پیچیده است از چند نوع ادکلن اورجینال آقا!

نیناریچی، شانل، الگانس، ورساچه

تامفورد، ای فوریا، لومانی، ویسکی

چی چی، برگاموت، سدر، اسطوخودوس

چوب چدار، چوب صندل، وانیل، ملیسای هندی

-           ببخشید

-           خواهش می کنم

نمی دانی، بایستی، بروی، بمانی، ببویی، رفتن، برگشتن، پی زن برای کشف بو، استیصال و درماندگی، پرسش، جسارت، پرسیدن از یادت رفته است، سالهاست پرسش هایت را در خلوت مطرح می کنی.

«ولی استاد من فکر می کنم داروین به نکته ی خوبی اشاره کرده بوده.»

-           داروین یک احمق بود آقای عزیز، اگر انسان از نسل میمون است پس چرا سایر میمون ها انسان نشدند؟ ها؟

-           خوب شاید یک گروه دچار تغییرات شدند!

-           روح چطور؟ یعنی بعد از تغییرات میمون ها یکهویی دارای روح شدند؟ ها؟

-           خوب بحث روح بحث پیچیده ای است استاد! راستش... نمی دانم...

-           وقتی چیزی را نمی دانی بی خود وقت خودت و کلاس را نگیر

با خودت حرف می زنی، می پرسی، پاسخ می دهی، می پرسی، پاسخ می دهی، خودت را به دو بخش تقسیم می کنی و می گذاری این دو بخش با هم بحث کنند، جدل کنند، در کسری از ثانیه. و تو موظف هستی هر دو بخش را توانمند بار بیاوری، بخشی قرمز، بخشی آبی، بخشی چپ، بخشی راست، بخشی گرم، بخشی سرد، و بدن دو بخشی ات به ناچار همیشه پویاست.

بچرخی...

برگردی...

صدایش کنی...

بپرسی تا بایستد...

بو کنی...

تمام وجودش را چهره در چهره بو بکشی...

باید این عطر را خوب به خاطر بسپاری...

می توانی در لحظه ی برخورد به کمک بو به آسمان بروی، عروج کنی، شاعر شوی...

-           خانم عطرتان بوی ماه و کاج می دهد

شاید..

-           خانم عطرتان تمام خیابان را نارنجی کرد

شاید..

-           خانم بوی عطرتان صادقیه را گلستان کرد

شاید..

-           خانم شما بو می دهید، بوی خوش، بوی ابر

شاید..

-           خانم بوی عطرتان مرا به باغ های معلق بابل بُرد

شاید هم...

-           خانم جسارتن می توانم بپرسم بوی عطرتان چیست؟

-           ترکیب چند عطر است

-           عطرتان بوی ماه و کاج می دهد

-           مگر شما ماه را بو کرده اید؟

-           من هر شب ماه را با چشمانم بو می کشم لابه لای طعمی از مهتاب

-           شاعری؟

-           بویی آرام و خنک....

-           رایحه

-           آه بله، رایحه، مثل باز شدن رنگ شرابی چای کیسه ای داخل یک فنجان آب جوش... تا به حال با یک فنجان حرف زده اید؟

-           وسط میدان صادقیه نه، برای گپ زدن با فنجان باید داخل یک کافه نشست

-           چای یا قهوه؟

-           چای

-           پس باید حتمن کافه قناری را ببینید... همین نزدیکی هاست... پای آن کاج بلند...

-           پای آن برج بلند، اینجا تهران است. قناری ندارد.

-           آدم ها _ ماشین ها

-           و بوها

-           نیناریچی با طعم سُرب

-           خوب می دانی چطور گوش یک زن را به بازی بگیری

-           و شما هم مشام یک مرد

-           شنیده بودم مردها از راه چشم عاشق می شوند

-           نه مردان عینکی مثل من که وقتی عنیکشان را برمی دارند تمام جهان را امپرسیونیستی می بینند.

-           امپرسیونیستی یعنی چطوری؟

-           یک قهوه مهمان من باشید

-          شما ناهار مهمان من باشید. خانه ی من نزدیک است. همین حوالی می نشینم.

بو را باید بو کشید... کشیدنی است... مانند جیغ... نقاشی... درد... پلوی ایرانی... عطر برنج طارم هاشمی... 

-           تو را به خدا یک کفگیر دیگر بکشید

-           محال است به والله

-           خیلی کم کشیدید

-           کافیست سپاسگذارم

-           رژیم دارید یا دست پخت من به مذاقتان خوش نیامد

-           نفرمایید بانو عطر برنجی که دم کرده اید آدم را با خودش می برد وسط شالیزارهای گیلان

-           شرمنده می فرمایید

-           نه نه اصلن تعارف نمی کنم، عطر این برنج را باید قاب کرد گذاشت سینه ی دیوار

-           شما چقدر خوب صحبت می کنید

-           مستمعی چون شما گوینده یی چون من را سر ذوق می آورد.

-           پس بگذارید یک کفگیر دیگر برایتان بکشم

-           به روی چشم، بکشید، فقط به خاطر این عطر به یادماندنی و دست پخت هنرمندانه ی شما

-           نوش جانتان

-           سپاسگذارم  

عطر برنج طارم هاشمی... عطر برنج طارم هاشمی.. عطر برنج طارم هاشمی... آیا هیچ بویی زنده می شود...نه... با حلوا حلوا کردن دهان هیچکس شیرین نمی شود.

شانه ای به شانه ات می خورد.

-         هوی!

-         [ تندی می گذرد]

بو محو می شود. صداها.. فریادها.. بوق ها.. خنده ها...و دست فروشانی که یک بند با صدایی رسا خانم های خوش سلیقه را پای بساط می کشانند.

و می گذری.

و با خودت زمزمه می کنی:

او گذشت

تو لَختی ایستادی

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #4 سیف اله ملکی 1394-03-31 16:32
بااحترام تمام سعی نویسنده دریک شعر خوب ازجنس اوانکارد را می شد تمام کرد نویسنده با پیچیده کردن یک حس داستان نوشته بااین نوع داستان هاما نیازی به ترجمه ی اثار بورخس ومارکز ندایم
نقل قول کردن
 
 
0 #3 ahamad 1393-12-24 13:05
درود عالی وبی نقص...
نقل قول کردن
 
 
0 #2 ahamad 1393-12-24 13:04
درود برشما!بی نقص چون همیشه...
نقل قول کردن
 
 
0 #1 بینام 1393-12-24 11:01
بسیار بسیار زیبا بود...
بوی خوش عطر از سطر سطر داستان به مشام میرسید
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: