شهناز عرش اکمل

زن می‌رقصد، می‌رقصد، می‌رقصد. خم می‌شود، تنش را پیچ و تاب می‌دهد و بعد سرش را می‌چرخاند. موهای انبوهش تاب می‌خورند و صحنه کات می‌خورد روی صورت مردی با چشم‌های دریده که قلیان می کشد و دود می کند به طرف زن.

حوصله‌اش سر می‌رود. دستگاه را خاموش می کند و تلویزیون می رود روی کانال سه. صدای گزارشگر فوتبال قطع و وصل می‌شو  و فوتبالیست‌ها همراه با برفک تلویزیون توپ را دنبال می‌کنند. تلویزیون را خاموش می‌کند. صدای فوزیه می‌آید. دوباره زده به سرش. دارد صدای گربه درمی‌آورد.از وقتی او را دیده همین شکلی است. می‌گویند بعد قضایای محله جمشید زده به سرش و سال‌هاست این جوری است. نگاه می‌کند به اطرافش. از فکرش می‌گذرد که دستی به سر و روی اتاق بکشد. امشب مهمان دارد.

 

«چطوری شهناز تهرانی؟». صدای خنده بلند می‌شود. جوان دستفروش با آن چروک‌های دور چشمی که خیلی زود سروکله شان  توی صورت آفتاب سوخته‌اش پیدا شده، می‌خندد و بقیه هم همراهی‌اش می‌کنند. کاش به حرف ملک گوش نداده بود. آن روزها حرف ملک برایش سند بود. «معصومه یه جوریه! مذهبی هم هست. بهتره یه اسم دیگه صدات کنیم. پری،شهلا،شهناز!آره شهناز خوبه. تا اسمت بیاد همه یاد شهناز تهرانی می‌افتن و آب از لب و لوچه‌شون راه می‌افته.»

به‌اش برمی‌خورد. یک جورهایی اسمش شده اسباب خنده بقیه. با این جثه نحیف و استخوان‌های بیرون زده صورت و تنش هیچ تناسبی با شهناز تهرانی ندارد.جوان‌تر که بود لاغری‌اش زیاد اذیتش نمی‌کرد. بالاخره یک چیزهایی توی صورتش داشت که لاغری را بپوشاند. اما حالا بدجوری عذاب می‌‌کشید. شهربانو به‌اش گفته بود: «یه کم بخور تا جون بگیری زن. این‌طوری پیش بری دیگه هیشکی نگات نمی‌کنه. چه جوری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوای خرجتو دربیاری؟» تنش گر می‌گیرد. بوی یونجه می‌خورد به دماغش.سرش سنگین می‌شود یکهو. تیزی یونجه‌های خشک را توی تنش احساس می‌کند و آن لذت همراه با درد  از تنش بیرون می‌زند، می‌چرخد،می‌چرخد و انبار را دور می‌زند. چشم‌هایش را یک لحظه روی هم می‌گذارد و بعد باز می‌کند. میدان آزادی دور سرش می‌چرخد.

می‌رود توی دستشویی عمومی. مراد طبق معمول دم دراست و دارد فرخنده را دید می‌زند. فرخنده بیچاره هم آخرش سر و سامان نگرفت تا مجبور نباشد برای چندرغاز از هفت صبح تا هشت نه  شب توی این گوه و کثافت بماند. آن هم اینجای شهر که سگ می‌زند و گربه می‌رقصد. مراد دوستش دارد. این را حالا همه می‌دانند. مراد با آن قوز روی پشتش و صدایی که نمی‌شود فهمید از کجایش درمی‌آید باز هم آدم دوست داشتنی‌ای است. ایستاده توی راهرو ورودی زنانه. موبایلش را گرفته طرف فرخنده و سروصدا راه انداخته.

- مراد بسه. الانه که صدای زنا دربیادا. اینجا واینسا. برو مردونه. می‌بینی شهناز خانوم این دیوونه‌رو؟!

- چی می‌گه این مراد؟

- چه می‌دونم والا! می‌خواد عسک منو بندازه ببره به دخترش نشون بده. شانس منه دیگه.

مراد که ژست عکاس ها را به خودش گرفته، موبایل را جلو عقب می‌برد و چشم هایش را ریز می‌کند تا فرخنده را بهتر ببیند. با شیطنت خاصی می‌گوید: «مگه چمه؟ دلتم بخواد. بد می‌گم؟»

فرخنده که معلوم است مراد را جدی نمی‌گیرد،می‌خندد رو به او.«ولش کن بابا.واسه خودش حرف می‌زنه.فکر نمی‌کنه هم‌سن دخترشم.»

می‌رود جلوی آینه.یک جفت چشم غمگین توی صورت استخوانی آفتاب سوخته زل زده‌اند به‌اش. پوستش داغان شده از بس این خیابان‌ها را توی سرما و گرما چرخیده.دستی به موهایش می‌کشد.دکلره کمی که ازش بگذرد به قرمزی می‌زند،بدرنگ می‌شود.باید یک فکری به حال موهایش کند.چشمش می‌افتد به جای زخم روی چانه‌اش که حالا هم‌سن تمام دربدری‌هایش شده.هم‌سن تمام تنهایی‌ها و حقارت‌هایش توی تهران،این شهر بی در و پیکر با آن قفل گنده روی دروازه‌اش.قفلی که انگار روی تمام خاطره‌هایش زده شده، روی دهانش و چشم‌هایش که هیچ چیز نمی‌بینند جز دود و ماشین و تنش که  بو گرفته،بوی عرق تن‌های نشسته کارگرهای بازار و دستفروش‌هایی که میدان آزادی را ملک طلق خودشان می‌دانند.این شهر فاصله انداخته بین او و تمام آنچه داشت.حالا دیگر بوی یونجه را تخیل می‌کند.بویی که عاشقش بود و وقتی یونجه‌های بهاره را توی سرکه می‌زد،قبل خوردن کلی بویشان می‌کرد.انبار یونجه هوار می‌شود روی سرش یکهو.او می‌دود،اسلام می‌دود.حیاط را دور می‌زنند.اسلام کمربند را در دستش پیچ می‌دهد  و یکهو ول می‌کند توی هوا و بعد ضربات کمربند است که می‌نشیند توی سرو صورتش.نامرد از سمت سگکش هم می زند.تنش داغ می‌شود.داغ داغ و دیگر درد را نمی‌فهمد.از توی آینه می‌زند بیرون.دستانش را با گوشه شالش خشک می‌کند.یک دویست تومانی می‌گذارد روی میز فرخنده و می‌گوید:«هوای این مرادو داشته باش.مرد خوبیه.دنبال جوونا نرو،آبی ازشون گرم نمیشه.»فرخنده که دارد با عینکش ورمی‌رود،سرش را بالا می‌آورد و انگار که زیاد از حرف او خوشش نیامده باشد،نگاه معناداری به‌اش می‌اندازد.«ای بابا!تو رو خدا تو دیگه اذیت نکن.الان این می‌شنوه،بل می گیره.» سرش را می‌آورد نزدیک فرخنده و می‌گوید:«به حرفم می‌رسی یه روز.حالا ببین کی به‌ات گفتم» و می‌زند بیرون.

پاسبان را که می‌بیند،خودش را پنهان می‌کند.گاهی به‌اش گیر می دهند.از وقنی این کیوسک را گذاشته‌اند اینجا خیلی بد شده.نمی‌داند    این پاسبان‌های هیکلی را از کجا آورده‌اند.یکی شان که حسابی قد بلند است و موهای خیلی سیاهی دارد،باهاش چپ اقتاده.می‌ترسد که کار دستش بدهد.راه می‌افتد طرف مترو.آن جلوها که بپلکد شاید یکی پیدا شود.تهرانی‌ها که نگاهش نمی کنند اما این شهرستانی‌ها را می‌شود تور زد.توقع زیادی ازش ندارند.نه از اتاق گود و نمورش ایراد می‌گیرند نه از استخوان های بیرون زده تنش.کارشان را که بکنند می‌روند پی کارشان.

خیری با  پاهای لاغرش جلوی در مترو مشغول چانه زدن با مشتری‌اش است.خیری را دوست دارد.مثل برادرش.او هم با اینکه جوان است و وضعیت او را خوب می‌داند،تا به حال به چشم دیگری نگاهش نکرده و همیشه هم هوایش را داشته.در قضیه مددکار هم خیری مقصر نبود.فقط می‌خواست یک کاری کند که او از توی این کثافت بیرون بیاید.از کثافت گفتن خیری خوشش می‌آمد.کاف را با فتحه تلفظ می‌کرد.کثافت که با لهجه ترکی خیری همراه می‌شد،به نظرش اصلا به زنندگی منجلاب گفتن آن خانم مددکار نبود.یک چیزی برای خودش می‌گفت زنک.نفسش از جای گرم بلند می‌شد.

«سلام!این‌ورا؟»خیری سرحال به نظر نمی‌رسد.«چیه خیری؟چته؟کشتی نداری که بگم غرق شده.بازم اون دختره؟»خیری خیره می‌شود تو چشمانش.گوشه‌های لبش تکان تکان می‌خورند.اشک هم توی چشمانش جمع‌ شده.معلوم نیست  از سرماست یا به خاطر دختره است.با صدای لرزان می گوید:«دارم بی‌خیالش می‌شم دیگه.البته اونم شده.داره دودرم می‌کنه.»دلش برای خیری کباب می‌شود.فکر ‌می‌کند اگر آن سال‌ها یکی مثل خیری جلوی راهش سبز می‌شد،زندگی‌اش این‌طوری نمی‌شد.«دلشم بخواد.تو پرروش کردی خیری.چقد به‌ات گفتم زیادی لوسش نکن.جنس منه دیگه.رو دادی آسترم می‌خواد.» یک مشتری می‌آید سراغ خیری.برای  اینکه نان این بچه آجر نشود،ازش فاصله می‌گیرد.

آهی می‌کشد.از ته دل.عمیق،آن قدر عمیق که احساس می کند کل پارک‌سوار آزادی متوجه می‌شوند. دلش می‌گیرد برای خودش و خیری،مثل این آسمان دودزده که انگار دیگر چشمش آب نمی‌خورد از این ابرها.این ابرهای سیاه که دسته شده‌اند یک ور و بی‌توجه  به التماس آدم‌ها خیال ندارند تکانی به خودشان بدهند.سرش گیج می‌رود یکهو و قلبش مثل تکه اسفنجی فشرده می‌شود. توی یونجه‌زار می‌دود.باد ملایم بهاری می‌پیچد توی لباس گشادش.حین دویدن گره روسری سه گوش ژورژدش را باز می‌کند و دستانش را بالا می‌برد. باد  انگار که بخواهد روسری‌اش را از دستش دربیارد،می‌کوبد به پیشانی‌اش و جلو زلفی‌هایش پخش می‌شوند توی صورتش.نشئگی خاصی به‌اش دست می‌دهد و بلند می‌خندد.می‌دود با سرخوشی. می‌اندازد توی جاده.می‌دود،می‌دود تا اینکه با صدایی به خودش می‌آید.فاضل است که یکهو ترمز می‌کند.«کجایی دختر؟کم مونده بود بزنم به‌ات.اگه زده بودم چی می‌شد اون وقت؟»سریع روسری‌ا‌ش را می‌اندازد روی سرش.حس می‌کند فاضل هم فهمیده داغی صورتش  و تپش قلبش را.هیچ نمی‌گوید  و ناگهان می‌دود سمت یونجه‌زار.می‌دود و صدای فاضل و موتورش توی باد گم می‌شود.

شهربانو زیادی آلوده شده.شیشه غلغلی‌اش دیگر به سیاهی می‌زند.«به من می‌گی لاجون بعد خودت افتادی به جون این.یعنی این زهرماری افتاده به جونت.می‌دونی آدمو از قیافه می‌ندازه؟»شهربانو با دقت کمی از جنس توی قوطی را با نوک سنجاق برمی‌دارد.«دیگه از ما گذشته.به چی دلم خوش باشه؟به زندگیم؟به شوهرم؟خدا فقط یه مرگ سیاه بفرسته منو از دست این راحت کنه.» «این» را که می‌گوید صدایش را بالاتر می‌برد و نگاه می‌کند به سمت آشپزخانه.«نمی‌دونم چه مرگشه.این پسره الدنگ نشسته زیر پاش.همین طوری راس راس می‌ره مدرسه برمی‌گرده.» شیرین با غیظ از توی آشپزخانه می‌آید بیرون.نگاهی به شهربانو می‌کند و سرش را تکان می‌دهد.«تورو خدا تو دیگه ببند!نشسته پای بساط موعظه می‌کنه.هیچ کسم زیر پام ننشسته.هی...شعر می‌گه.» شهربانو پک عمیقی می‌زند و دود را می‌دهد توی سینه‌اش و با صدایی که می‌شود بوی دود را از آن شنید جواب می‌دهد:«برووو.جلوی شهناز صدای منو درنیار.دیگه شورشو درآوردی.خانم سه نصفه شب اومده خونه.معلوم نیست چه گوهی داشته می‌خورده.»شیرین روپوشش را می‌اندازد روی دوشش و با سرعت کیفش را برمی‌دارد که برود بیرون،بی هیچ حرفی.کفش‌ها به زحمت می‌روند توی پاهایش.از در که بیرون می‌رود،سایه‌اش از پشت در فریاد می‌زند:«من رفتم.»شهربانو که دیگر کارش تمام شده،به زحمت از جایش بلند می‌شود.«می‌بینی!کار هرروزشه.جای درس و مشقشه دیگه.هرچی می‌گم پا جا پای من نذار نمی‌ره به گوشش.گور به گور شه اون داراب که اینو انداخت تو دامن من و خودش رفت پی مردنش.اینم از این کوفت کاری که حجت بست به ریشم.دارما!نمی‌کشی؟»

از اتاق شهربانو می‌زند بیرون.دوستش دارد اما می‌ترسد زیاد بماند آنجا.تازگی‌ها از تعارف‌های او یک جور هراس می‌افتد توی دلش.گاهی تفریحی چند پکی می‌زد اما حالا دیگر نه.دیگر همان مانده که تریاکی هم بشود توی این اوضاع.باز خوب است شهربانو شیرین را دارد.هرچند دلش از دستش خون است اما اینها برای وقت‌هایی است که عصبانی است.بالاخره یکی هست که دلش به اش قرص باشد.دلش می‌گیرد.لرز می‌افتد توی جانش.کتش را کیپ تنش می کند.پشتش تیر می‌کشد یکهو.آرزو می‌کند کاش شیرین مال او بود،با همه بدقلقی‌هایش.دلش می‌خواهد شیرین سروسامان بگیرد.این پسره هم که درست و حسابی نیست.خیلی داغان است.شهربانو حق دارد بترسد.شیرین حیف است.یاد بچگی‌های او که می‌افتد دلش می‌لرزد.چه شب‌هایی که او بچه را ضبط می کرد.داراب دیگر به شهربانو سر هم نمی‌زد.بیچاره شهربانو مانده بود حیران که زندان است یا دررفته.تا اینکه کاشف به عمل آمد بی خیال شهربانو شده و رفته.جای شکرش باقی بود که داراب یک صیغه‌ای خوانده بود که شهربانو بتواند برای شیرین سجل بگیرد.هرچی بود لااقل این داراب چند روز خوش را به شهربانو هدیه کرده بود.روزهایی که  از به یاد آوردنشان دلش خوش شود.اما نصیب او از روزگار فقط  انبار یونجه‌ای بود که بوی عطرش با وحشت مرگ هنوز هم که هنوز است توی دماغش می‌پیچد.

هیچ خبری نیست.بی‌پولی بدجور اذیتش می کند.کرایه خانه را هم نداده . غلام سیرابی بدجور گیر می‌دهد به‌اش.حالا دیگر تحویلش هم نمی‌گیرد.دو-سه سال پیش باهاش کنار می آمد.اما الان غر می‌زند و کنایه.آن روز که سر ترکیدن لوله به‌اش پرید،خیلی سوخت.قبلا برایش شه‌شه خانم بود اما حالا شده بود پتیاره‌.اصلا کی این اتاق‌های نمور و تاریک را اجاره می‌کند!خودش هم خوب می‌دانست جز آدم‌های مفنگی و زن‌های خلاف و قحبه کسی سراغ این خانه‌ها نمی‌آید.حتی بعضی از مشتری‌هایش را به خاطر اینکه خانه‌اش آنجا بود از دست می‌داد.این روزها مرتیکه گفته بود می‌خواهد خانه را بکوبد.بین خودشان مرتیکه صدایش می‌کردند.از آن قالتاق‌ها بود.معلوم نبود که این خانه را از حلقوم کی کشیده بود بیرون.همه می‌دانستند که این خانه را  توی آن شلوغی‌های بعد انقلاب کشیده بالا.کرایه مرتیکه را که بدهد خیالش راحت می‌شود.

زانوهایش تیر می‌کشند یکهو.شهربانو می‌گفت زانو‌هایش حتما آب آورده‌اند.گاهی به حرف‌های مددکار فکر می‌کرد.اینکه  زندگی‌اش را عوض کند.هرچی فکر می‌کند چه جوری زندگی‌اش را تغییر بدهد به هیچ نتیجه‌ای نمی ‌رسد.اصلا چیزی وجود ندارد که بابت تغییر به‌اش فکر کند.به نظرش مددکاره زر مفت می‌زد.باید هم می‌زد.بالاخره به خاطر حقوقی که می‌گرفت باید یک کارهایی می‌کرد.

بوی نفت حیاط را برداشته.پری دارد توی حیاط لامپایش را نفت می‌کند.«دیشب که برق رفت.موندم تو تاریکی. روشنایی گازم خرابه.کلی خوف کردم.فدام خونه نبود.این فوزیه رو هم که تو تاریکی نمی‌شه ضبط کرد.می‌ترسم کار دستم بده. نفت نمی‌خوای؟»می‌نشیند روی سکوی کنار در.زل می‌زند به لامپا.خیلی به نظرش آشنا می‌آید.«بذار گوشه حیاط پیتو.شاید به کارت بیاد دوباره.»فوزیه که شلوار کردی‌اش را تا زیر سینه‌اش بالا کشیده ،مثل بچه‌ها یک گوشه ایستاده و زل زده به آنها.یکهو می‌دود سمت در و مثل خرگوش از روی سه تا پله می‌جهد توی کوچه.«فوزیه اون‌جوری نرو سرما می‌خوری...نمی‌دونم تا کی باید جور فدارو بکشم.خسته شدم به خدا.این زبون بسته حق مادری به گردن تو داره نه من.من چه گناهی دارم آخه!»پری با قیافه‌ای درمانده دمپایی‌های مردانه‌اش را که به پایش زار می‌زند،روی  زمین می‌کشد و با لامپا می‌رود طرف اتاقش.یک آن یادش می‌آید که شبیه لامپا را کجا دیده قبلا.توی خانه آن جوان دانشجو.چه پسرخوبی بود.بیچاره با هزار ترفند و کلک توانسته بود هم‌خانه‌اش را دک کند.از او خواسته بود که تمام شب را پیش او باشد. با مشتری‌های دیگرش فرق داشت.اتاقش پر از کتاب بود.توی کتابخانه،روی میز،گوشه کنار اتاق.«چقد کتاب!همشونو خوندی؟»جوان که کنارش ایستاده بود،دستی کشیده بود روی کتاب‌های کتابخانه و نشسته بود روی صندلی.«همه‌رو که نه.اما بیشترشو خوندم.تو کتاب دوست داری؟»در جوابش خندیده بود.«گرفتی ماروها! زندگیمو که واست گفتم.اوضاعم معلومه دیگه.»جوان نزدیکش شده و زل زده بود توی چشم‌هایش.مثل دیوانه‌ها.یکهو ترس ورش داشته بود.«مسخره چرا؟جدی می گم.»بعد رفته بود کنار کتابخانه و یک کتاب کشیده بود بود بیرون.«این کتابو دوست دارم بخونی.خیلی خوبه.»کتاب را گرفته بود دستش.«همین گیشای خودمونه؟» جوان خندیده بود.«نه،این گیشا با اون گیشا فرق داره.بخونی می‌فهمی.اصلا کتاب مال تو.من خوندمش.راستی یه فیلمم هست که دوست دارم ببینی.فیلم دوست داری؟گفتی که دوست داری.»جوان یک سی‌دی از جاسی‌دی‌ای برداشته و به‌اش داده بود.آب و آتش .اسم فیلم بود که با ماژیک قرمز و خطی که به زور می‌‌شد خواند،روی سی‌دی نوشته شده بود.نگاهی به سی‌دی و کتاب کرده و گذاشته بودشان کنار صندلی روی زمین.طوری که حتما فراموش کند برشان دارد.صدای ماشین غلام سیرابی می‌آید.سریع از جایش بلند می‌شود و می‌دود طرف اتاقش.

پارک‌سوار امروز خلوت‌تر است.هوا که سرد بشود مردم حال و حوصله‌شان کم می‌شود.می‌رود سمت دستشویی.سرو کله تاریکی که  پیدا شود،زنانه خلوت می‌شود.یکی از دستفروش ها بیرون در ایستاده و دارد با فرخنده حرف می‌زند.معلوم است حسابی صحبتشان گل انداخته.دلش برای فرخنده می‌سوزد.دوست ندارد با این الدنگ‌ها قاطی شود.فرخنده پاک است.این یکی  را خوب می‌شناسد.چند باری باهاش بوده اما رنگ پولش را ندیده.بهانه‌اش هم مریضی زنش است.از کنار مرد می گذرد و می‌رود داخل.فرخنده اصلا متوجه‌اش نمی‌شود.لپ‌هایش سرخ‌تر شده و دارد با هیجان به حرف های مرد گوش می‌دهد.«جای چونه زدن پاشو اینجارو تمیز کن.داره نه می‌شه.مگه نمی خوای بری؟»فرخنده نگاهش می کند و خودش را جمع و جور می‌کند.مرد که می‌فهمد تشر به جانب او بوده نه فرخنده،اخم‌هایش را توی هم می‌کند و با لحنی که کاملا مشخص است برای ردگم‌کنی است،می‌گوید:«پس یادت باشه جلد دواهارو بیاری که ببینم هموناس یا نه.فردا عصری می‌یام می‌گیرم.»فرخنده عصبانی به نظر می‌رسد و نگاهش را می‌دزدد ازش.به هرحال او مثل خروس بی محل سررسیده و عیشش را منغص کرده.فرخنده باهاش رودربایستی دارد و انگار دوست ندارد او شاهد بعضی چیزها باشد.«شاید تو دلت به‌ام فحش بدی و بگی زنیکه همه‌کاره گیر می‌ده به من.اما فرخنده به خدا حیفی.حیف.این عوضی می‌یاد اینجا هی لاس می‌زنه که خرت کنه.مگه نمی‌دونی زن و بچه داره.این سر منم رو که ختم روزگارم کلاه گذاشته.اون وقت توی ساده...نمی‌دونم ولی من با دارو و دسته ملک فرق دارم.من دوست ندارم آلوده شی.»فرخنده که حسابی خجالت کشیده با انگشتانش بازی می‌کند و می گوید:« اشتباه می‌کنی شهناز خانوم.این طوری که تو فکر می‌کنی نیست.واسه زنش دوا می‌خواست.»

شماره شهربانو می‌افتد روی گوشی‌‌اش.نفس‌نفس می‌زند.«پاشو بیا ببینیم چه خاکی تو سرم باید کنم.شیرین رفته.»می دانست بالاخره می‌رود.قبلا به‌اش گفته بود.گفته بود که دیگر نمی‌تواند این وضع را تحمل کند.«دیگه نمی‌تونم.از بچگی تو این خراب‌شده  چیزی نمونده که من ندیده باشم.می‌ذارم می‌رم.بمونم باید واسه خرج مواد این،همون کاری رو کنم که خودش می‌کرده. می‌خوام با ایرج زندگی کنم.»یک لحظه دلش می‌ریزد.نکند شیرین دربه در شود.نکند به روز او بیفتد.زانوهایش تیر می کشند یکهو.صدای موتور فاضل می‌پیچد توی گوشش.بوی رطوبت با عطر یونجه  بدن فاضل را گرفته.عطر لذت‌بخش یونجه‌های خشک می‌رود توی تمام تنش و با حسی از سرخوشی می‌زند بیرون.فاضل به سرعت دکمه‌هایش را می بندد.عجله دارد برود.اما او دوست دارد بماند.یک چیزی توی دلش سنگین می‌شود.دلش می‌خواهد گریه کند.فاضل می‌رود و عطر تنش را توی یونجه‌ها جا می‌گذارد.صدای موتورش را می‌شنود.«حواست کجاست خانوم؟حالا می‌زدم به اش صدتا صاحاب پیدا می کردا!»نگاه می کند به موتوری که صورتش را توی کلاه کاسکت پنهان کرده.«نگا می‌کنه!برو کنار تا له‌ات نکردم!»می‌کشد کنار.موتوری می‌رود و عطر یونجه را با خودش می‌برد.

 

«حالا از کجا می‌دونی برنمی‌گرده؟دو روز دیگه می‌یاد.بسته به اینه که  پسره چقد هواشو داشته باشه.حالا می دونی با اون رفته؟»

«آره.پس با کی رفته.می‌بره بدبختش که کرد ولش می‌کنه.من ترسم ازاینه.اگه شیرن برنگرده؟آواره می شه‌ بچه‌م.»

شهربانو مثل عزادارها زار می‌زند.از ته دل.انگاری که خبر شیرین را آورده باشند.موهای شانه نخورده‌اش توی صورتش آشفته‌اند. گریه می کند و سرش را آرام به دیوار می کوبد.شیشه غلغلی‌اش انگار که تیپا خورده باشد سرنگون افتاده کف اتاق.خم می‌شود و برش می‌دارد که زیر دست و پا نماند.جان شهربانو به این شیشه بند است.می‌نشیند کنار شهربانو و دستش را می گیرد توی دستش.شهربانو سرش را می گذارد روی شانه او و دوباره بغضش می ترکد.او هم گریه  می کند.چشم روی هم می گذارد و سرش چرخ می‌زند انگار.بوی پهن با عطر یونجه پیچیده توی سرش.نشسته روی پاهایش و چانه‌اش را گذاشته روی زانوهایش و خودش را تکان می‌دهد.می‌داند بیرون از این دیوارها مرگ،خشمگین و دیوانه منتظرش ایستاده.از ترس رعشه افتاده توی تنش. بخار از روی تپاله های تازه بلند می‌شود.حاجعلی بیرون ایستاده تا نگذارد اسلام بیاید داخل طویله.از توی روشنایی کوچک بالای یکی از آخورها اسلام را می‌بیند.راه می‌رود،راه می رود،یکهو می‌ایستد و با خشم چاقو را تا دسته می کند توی در چوبی انبار و دوباره می‌کشدش بیرون.خوشی و دخترهایش هنوز روی پشت بامند و دارند دید می‌زنند.منتظرند ببینند آخرش چی می‌شود.در یکهو باز می‌شود و ننه زلیخا خودش را می‌اندازد تو.پشت بندش هم زن عمو و مادرش می‌آیند.حاجعلی در را محکم به هم می‌زند از ترس اینکه دوباره اسلام حمله‌ور شود.ننه زلیخا با آن هیکل گنده که به زحمت دنبال خودش می کشد، انگار که نجسی دیده باشد صورتش را جمع می‌کند.سرش را تکان می‌دهد و یک تف بزرگ می‌اندازد توی صورت او.تف شره می‌کند روی گونه‌اش.آستین پیراهنش  را می‌کشد روی صورتش که پاکش کند.«سرتو بالا بگیر نعیمه با این دختر بزرگ کردنت.این که از خجالت تو صورت هیشکی نگا نمی‌کرد،حالا ببین یه جماعتو ریخته به هم.دربیار اون شلوار صاب مرده‌تو.»زن عمو و مادرش حمله می‌کنند به‌اش.مقاومت می‌کند.«نگرش دارین سلیطه رو.یه نگا بندازم می‌فهمم.»از شدت شرم احساس می‌کند تمام تنش کرخت شده.از حال می‌رود.«این کوفتی منو کجا گذاشتی؟دارم می‌میرم.باید بکشم.»شیشه عمر شهربانو را می‌دهد به‌اش.«فک کنم اندازه شیرین دوسش داری.نه؟»شهربانو که عصبی شده،شیشه غلغلی را پرت می کند طرفش.«خفه شو!زر نزن! زر نزن!»شیشه می‌افتد روی فرش.آن را برمی‌دارد و می‌رود طرفش.بغلش می‌کند.شهربانو مثل عزادارها زار می‌زند.

ملک جلوی آینه ایستاده و دارد آرایش می‌کند.نمی‌فهمد چرا موقع کشیدن مداد توی چشم‌هایش این‌قدر دهانش را باز می کند و استخوان فکش را کش می‌دهد.مانتواش را انداخته روی یک شانه‌اش و شالش را چپانده توی کیفش.از توی آینه می‌بیندش.«به‌به شهناز تهرانی!کم پیدایی؟کجاهایی؟»لحنش بسیار تمسخرآمیز است.اینها خوب نقطه ضعفش را گیر آورده‌اند.کارش تور زدن دخترهای جوان است.دخترهایی که اغلب از شهرشان فراری شده‌اند یا اهل همین‌جایند و نتوانسته‌اند با خانواده سر کنند.شهربانو اسمش را گذاشته بود ساقه طلایی.آن روز که بیسکویت را با چای جوشیده می‌داد پایین و حرف ملک را می‌زد.«من همون قد که از این بیسکیبیت بدم می‌یاد،از این زنیکه هم بدم می‌یاد.اصلا اسمشو می‌ذارم ساقه طلایی.با این هیکل گرد و قلنبه‌ش چقدم به‌اش می‌یاد.چطوره؟» خنده‌اش می‌گیرد.

«چیه؟خودتی می گیری؟جواب سلام واجبه ها!»

«سلامی نشنیدم که جواب بدم.تازشم حرفی ندارم باهات بعد اون همه بند و بساطی که باهات داشتم.»

ملک در مدادش را می‌گذارد و پرتش می‌کند توی کیفش.«من کاری نکردم.خودت عرضه نداری.می‌تونی نگه‌شون دار.خودتم می‌دونی من کاری ازم بربیاد دریغ ندارم.ولی یه نصیحتی بکنم به‌ات!دیگه از منو تو گذشته.باید یه فکر دیگه بکنی.اما حیف که کله‌ت پوکه وهیچی توش نیست.خالی خالیه.من و تو از این فی‌فیا نبودیم که الان ماشین شاسی بلند و آپارتمون جردنمون به راه باشه.ما داغون بودیم .بخور و نمیر.»در حین حرف زدن بسته سیگارش را هم از توی جیب مانتواش درمی‌آورد و یک نخ سیگار ازش می‌کشد بیرون و بعد می‌گیرد طرف او.«نه،تو فاز سیگار نیستم.»ملک بسته سیگار را عقب می کشد و با صدای بلند وحشی‌ای قهقهه می‌زند.مثل جادوگرها.«چیه؟نکنه می‌ترسی مال حروم باشه.»و دوباره می‌خندد.«برو درتو بذار زن.حالا دست منو رد می کنه.تا دیروز دنبال من موس موس می‌کردا،حالا دم درآورده.»خنده اش که ته می‌کشد،می‌رود طرف فرخنده و باسن گنده‌اش را می‌اندازد روی سه‌پایه کوچک کنار میز.با ژست خاصی پک می‌زند به سیگار و دود را ول می کند توی هوا.همه می گویند که خیلی قشنگ سیگار می کشد.به نظر او هم همین طور است.اصلا به‌اش می‌آید این سیگار.ملک هنوز هم قشنگ است.البته شهربانو می گوید ملک فقط عشوه‌اش قشنگ است وگرنه که همه‌اش دنبه است و چربی.«فرخنده چه خبر؟شوهر نکردی بالاخره تو؟»فرخنده دست وپایش را گم می کند و با صدایی لرزان می‌گوید:«ای بابا ملک خانوم.چی بگم.هرچی قسمت باشه.»ملک دود را می‌پاشد توی صورت فرخنده و چشمانش را ریز می‌کند.«توام خری والا.جوونی هنوز.دو سه سال دیگه که مثل این شهناز یه وری شدی و هیشکی نگات نکرد اون وقت می‌فهمی.لاقل این چند روزه رو حال کن جای اینکه ان و گوه مردمو تمیز کنی.»دلش می‌خواهد حمله کند به ملک و با مشت بکوبد توی دهانش اما خودش را نگه می‌دارد.دعوای پارسال درس عبرتی شده برایش.واقعا دیگر توان بگو مگو برایش نمانده.هنوز هم جای لگدهای فرشته،نوچه ملک را توی پهلوهایش حس می کند.

می رود پی خیری.دلش یکهو برایش تنگ می‌شود.جوان ساده دهاتی که مثل آب زلال است.بی هیچ رگه‌ای توی صفایش.اصلا با همه آدم‌های اینجا فرق دارد.بامرام است.کاش فاضل کمی از معرفت او را داشت.چی کشید آن روزها.فاضل بعد آن قضایا غیبش زد.می‌گفتند شبانه رفته طرف‌های بندرعباس.می‌دانست اگر دست اسلام بیفتد تکه تکه‌اش می‌کند.خیلی دوست دارد ببیندش.حتما کلی عوض شده توی این همه سال.این همه سال که خودش هم کلی عوض شده .جاده کش می‌آید و اتوبوس داغان دولوکس که بوی استفراغ و شاش بچه پیچیده  تویش،می‌رود و یونجه‌زارها و عطرشان را  جا می گذارد و او با ساک کهنه سربازی اسلام که تمام دار و ندارش را توی آن گذاشته،می‌رود پی سرنوشتش.سرنوشتی که هیچ وقت نفهمید چه  کسی برایش رقم زده.خیری پیدایش نیست.نمی‌داند چرا،اما دلش می‌خواهد ببیندش.زانوهایش تیر می‌کشند و دلش می‌گیرد.احساس خفگی می‌کند.تنش گر می‌گیرد و حس می‌کند توی این دنیا نیست.یک لحظه انگار همه چیز از ذهنش پاک می‌شود.به خودش فکر می‌کند،به اسمش اما هیچ چیز یادش نمی‌آید و بعد قطره‌ بارانی می‌چکد روی صورتش و یکهو به خودش می‌آید.دوباره خودش می‌شود با غمی بزرگ روی دلش.مدتی است که این حال به اش دست می‌دهد.انگار رها می‌شود توی خلاء و خالی می‌شود از هرچی که دارد.تنها چیز آشنا عطر یونجه است که حسش می‌کند.حالش هم که جا می‌آید،تازه اول سردرگمی‌اش است.

امشب شب یلداست.مردم حسابی سرشان گرم است.همه تند تند راه می‌روند تا خوردنی‌های توی دستشان را زود بچیینند توی ظرف‌ها و شروع کنند به خوردن و شادی کردن.کوچه که به ته می‌رسد،ماشین غلام سیرابی می‌خورد به چشمش.حتما آمده امشب را با فدا باشد.پک بزنند به بافور و یلدایشان را صبح کنند.بیچاره پری که خودش را پاسوز این فدای عوضی کرده.لابد اوضاعش که بدتر شود پری می‌شود وجه‌المصالحه و غلام دیگر از این خراب شده جنب نمی خورد.داخل که می‌شود بیشتر چراغ ها خاموشند.زن‌ها حتما همه مهمانند امشب.چراغ شهربانو هم خاموش است.موبایلش را که می گیرد در دسترس نیست.از وقتی شیرین رفته دیوانه شده انگار. چشمش می‌افتد به پیت نفت پری.فکر می‌کند که برش دارد و گردسوزش را نفت کند.این روزها برق زیاد می‌رود.توری چراغ گازش هم ریخته.

گردسوز را می‌گذارد جلویش و زل می‌زند به‌اش.می‌نشیند روی دوپا،چانه‌اش را می‌گذارد روی زانوها و خودش را تکان می‌دهد.تکان تکان تکان...اتاق یکهو می‌رود توی طویله و چرخ می‌زند.چرخ چرخ چرخ...مادر و زن عمو آب می‌پاشند توی صورتش.به هوش که می‌آید،قیافه خشمگین مادرش می‌آید توی صورتش.گیسوانش را می گیرد توی دستش و می‌کشد.آن قدر محکم که حس می کند پوست سرش همراه با تکه ای از موهایش کنده می‌شود و لگد است که بی هیچ مکثی می‌نشیند روی پهلوهایش. مادرش جیغ می‌زند و خودش را می‌زند و با تمام جانش به او لگد می‌زند.تنش داغ می‌شود و از شدت درد از حال می‌رود.پیچ گردسوز را می‌چرخاند می‌چرخاند تا اینکه فتیله درمی‌رود و می‌افتد توی مخزن چراغ. قلبش می‌زند.تند تند.دستانش می لرزند.تنش داغ است.دوباره رها می‌شود توی خلاء و انگار خالی می شود.بی‌وزن بی‌وزن.پیت نفت را برمی‌دارد و درش را باز می‌کند.بوی نفت می‌پیچد توی سرش و گیجش می‌کند.پیت را می برد بالا و خالی می کند روی سرش.نفت با صدای قلپ قلپی که قطع و وصل می‌شود شره می‌کند روی روپوشش.می‌رود طرف گنجه و فندک را برمی‌دارد.روشنش می کند.زل می‌زند به شعله آبی‌اش.فندک را توی هوا می‌چرخاند.شعله خاموش می‌شود.یک بار دیگر روشنش می‌کند و این بار بی هیچ مکثی می‌گیرد طرف خودش.احساس می کند همه جا سبز شده.می دود توی یونجه‌زار و باد می‌پیچد توی پیراهنش.همه جا سبز است.تمام یونجه‌زار شعله می‌کشد حالا.می‌دود رو به باد و جیغ می‌کشد.کمربند از سمت سگکش می کوبد روی تنش و پوستش را بلند می‌کند.صدای فریادی از پشت در بلند می‌شود.خودش را می‌کشد سمت دستشویی.به زحمت در را باز می‌کند.اتاقک چهارگوش دارد می‌رقصد انگار و همه جا سبز است.می‌افتد کف آنجا.دستش را دراز می‌کند طرف شیر آب و می‌گیردش.نمی‌تواند بازش کند.پوست دستش می‌چسبد به شیر.نمی‌تواند جدایش کند.عطر یونجه پیچیده توی هوا.همه جا سبز است.می‌دود در امتداد جاده کنار یونجه‌زار و صدای موتوری از دور به گوشش می‌رسد.

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #3 سجاد محمدی 1395-03-07 16:53
سلام یه خورده آخرش اذیتم کرد و مثل همیشه عالی بود
نقل قول کردن
 
 
0 #2 عقيل 1393-03-30 08:05
سلام شهناز خانم . اينكه ديدمت خوشحال شدم .
داستان از دختران سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد ...
شهناز خانم من زياد رمان و داستان نمي خوانم و تخصصي در نقد اين گونه ادبي ندارم . ولي به خاطر شما تا آخر خواندم هرچند كه ...
نقل قول کردن
 
 
0 #1 محمد برزگر 1393-03-01 18:49
داستان تاثیرگذاری بود.شخصیتها بسیار ملموس بودند و زنده فضاسازی وتوصیف هم خوب بود.ویرانی زنان روسپی از فوزیه تا شهناز قصه به خوبی به تصویر کشیده شده بود.اما به نظرم قصه کمی کش امده.مثلا قسمت جوان کتابخوان از قصه بیرون زده و نبودش آسیبی به کار نمیزد یا رفتن شیرین که البته شاید شیرین هم نمادی باشد از زن به تاراج رفته فردا.موفق باشید
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: