بی تا ملکوتی


نه، موهای کوتاه به او نمی آید. هرگز موهایش را کوتاهتر از شانه ها نکرده. مرد عکس های آنا کارینا را گذاشته توی صفحه اش. آنا کارینا را نمی شناسد.اسمش  را به فارسی توی گوگل تایپ می کند. صفحه بالا نمی آید. سرعت اینترنت پایین است. چند بار رفرش می کند. آنا کارینا همسرسابق ژان لوک گدار، فیلمساز فرانسوی. آلفاویل را دیده .حالا چشم های گرم و غمگین اش را به یاد می آورد. آیا موهای آنقدر کوتاه به خط های ریزکنار چشم  و گونه های آب شده اش می آید؟ مرد موهای کوتاه دوست دارد. یا  سری که مو ندارد. یا موهای قرمز. قرمز، مثل شراب رزه. مثل آلیس توی فیلم. عکس اش را گذاشته توی صفحه اش و لینک موسیقی آغازین فیلم را... "و این همان است که تو می خواستی. زندگی برایم آسان است؛ بیشتر اوقات. این داستان، کوتاه تراست. نه عشق، نه افتخار و نه قهرمانی در آسمان اش.نه... نمی توانم از تو چشم بردارم..." نه نمی تواند از او چشم بردارد. وقتی عکس جدید می گذارد با موهای یک در میان سفید شده. با چشم های خسته و اخم همیشگی اش. با ریش نتراشیده و خط های عمیق روی پیشانی اش. کاش عکس قدیمی بگذارد. عکسی با یک بارانی کرم با یقه های پهن بالا زده. عکسی با یک کت مخمل قهوه ای یا با یک بلیز یقه اسکی سفید. همانطور که او را به یاد می آورد وقتی که بیست ساله بود. مرد مسن شده. مرد پیر شده. چشم هایش نمی درخشند. حقوق خوانده اما حقوق به کارش نمی آید. استریپر یا فرشته نجات؟ حالا مسئله ی او این است. حالا شعرهای آخماتووا توی صفحه اش می نویسد و عکس های دختری را لایک می زند. نام دختر لیلاست. نمی شناسدش. می نویسد: "خاطره ای در درونم است." شاید خاطره ای است درون مرد؛ "مثل سنگی سپید درون چاهی عمیق".

خاطره ای در درونش است. برایش نه شادی است و نه اندوه. زل می زند به نوار باریک کنار صفحه. لایک می زند؟ لایک نمی زند؟ ژربیرای نارنجی را از توی گلدان سفالی در می آورد، پرپر می کند و می شمرد: لایک می زند، لایک نمی زند. لایک می زند، لایک نمی زند...مرد عکس لیلا را لایک می زند. عکس سیاه و سفید است. لیلا سرش را تراشیده. چشمهای کشیده ی آرایش شده اش را خمار کرده و زل زده به چشم هایی که او را می پایند.

مرد را گم کرده بود در ازدحام آدم ها وسال ها و خاطره ها. مرد زیباترین بود در دانشکده ی حقوق. حالا بیست سال گذشته. حالا مرد عکس های لیلا را لایک می زند و می نویسد سر ستیز با اندوهش را ندارد. روی آلبوم عکس ها کلیک می کند. مرد زنی را در آغوش گرفته. کنار دریای سیاه، بالای گور هدایت. مقابل اقامتگاه تابستانی لورکا. در کوچه های آلفاما. جلوی دادگاه بین المللی لاهه، دور آتش در جنگلی دور. پای تپه های برف گرفته ی زاکوپانه. همه جا زن را بغل کرده. توضیح عکس ها را می خواند و دستش را به پوست برنزه ی زن می کشد. مانیتور لک می شود. دستش عرق کرده. زن لیلا نیست اما موهایش کوتاه است و همه جا به زور می خندد. همسرش است اما بینی ظریف آنا کارینا را ندارد و چشم های درشت غمگین اش را و پوست صاف شیری رنگش را. پوستش از آفتاب و آتش سوخته. همسرش لیلا نیست و عکسی با سر تراشیده ندارد.

"سلام غریبه" این را لیلا نوشته زیر عکس مرد.عکسی با موهای سفید و سیاه. مرد نوشته: ما همدیگر را می شناسیم؟

فایل عکس هایش را باز می کند. عکس سیاه و سفید ندارد. با موهای کوتاه. با موهای قرمز. با پالتوی قهوه ای با تو دوزی پشم سفید هم.مرد او را به یاد نمی آورد. نه او را و نه زمانی را که فیلم آلفاویل را به او قرض داده بود. مرد بیست سالگی اش را به یاد نمی آورد و او را و گل های ژربیرا را که برایش  خریده بود. مرد او را به یاد نمی آورد و موهای بلند بلوطی اش و روزی که در جایی قهوه فرانسه می خوردند. در کافه ای که جای نشستن نداشت. باید می ایستادند و قهوه فرانسه می خوردند. مرد بلوز یقه اسکی سفیداش را به یاد نمی آورد و بارانی بلند کرم رنگش را. مرد زیباترین بود در دانشکده ی حقوق. حالا عکس پروفایلش پیر است. مرد او را به خاطر نمی آورد. او را وقتی زمستان بود. بیست ساله بود. شبیه آناکارینا بود. وقتی با پالتوی قهوی ای با تودوزی پشمی سفید، ایستاده قهوه فرانسه می خورد؛ در کافه فرانسه.

می رود بالای صفحه ی اصلی فیس بوک اش. صفحه بالا نمی آید. سرعت اینترنت پایین است. رفرش می کند. صفحه سفید می شود. لیلا را نمی شناسد اما شبیه آلیس توی فیلم است. با سر تراشیده. صفحه باز می شود. می نویسد: این داستان، کوتاه تراست. نه عشق، نه افتخار و نه قهرمانی در آسمان ام. سه نفر لایک می زنند.

 

 

تابستان ۲۰۱۳

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #9 محمد قادرپور 1392-09-22 21:10
سلام
خواندمش . موفق باشید
نقل قول کردن
 
 
0 #8 شهناز عرش‌اکمل 1392-07-14 16:12
عالی بود.«خاطره ای در درونش است.»من را برد توی فضای اشعار آنا آخماتوا.آن فضای غمگین و پراندوه.نمی‌دان م اتفاقی است یا ارجاع فرامتنی دارد.درکل بسیار خوش نشسته است.ممنون
نقل قول کردن
 
 
0 #7 الهام حیدری 1392-07-10 10:26
سلام داستان خوبی بود .ممنون.
نقل قول کردن
 
 
0 #6 leila sadeghi 1392-07-03 16:06
زیبا بود بیتاجان. هم زبانش منعکس کننده احساس شخصیت داستان بود و هم موضوع به زیبایی شکل گرفته بود. و اندوه..
نقل قول کردن
 
 
0 #5 Ayeh Kian 1392-07-03 16:06
داستانتو خوندم ... به نظرم کلمات مناسبیو انتخاب کرده بودی ...
نقل قول کردن
 
 
0 #4 بابک صبوری 1392-07-02 18:21
بسیار جالب و خوب بود.
فک میکنم نوع برخوردی که ( منظورم حس خود بینی ، تنهایی ، کینه ، حسادت، و ... ) که باعث استفاده از لایک ، کامنت و تنظیمات دیگه و کلن استفاده از فیس بوک میشه خیلی جذاب و جالب باشه.
مثلن انگیزه پنهان بودن در عین آشکار بودن
یا جنبه روانشناختی نسبت به تردید یا تحمیل داشتن اون چیزی که در تقابل میتونیم ازش استفاده بکنیم.
یا میزان خرد جمعی نسبت به مسائل روز.
و از همه مهمتر عملکرد خودمون در قبال واقعیتی که در مجاز خودمون به باورش میرسیم.
و ........
خیلی خوبه که مورد بررسی و قلم نویسنده قرار بگیره :-)
نقل قول کردن
 
 
0 #3 الهام زارع نژاد 1392-07-02 17:54
مرسی بیتا جان. اندوه و پیری دور ِ تند ِ روزانه ی فیس بوک رو از داستان گرفته بود و به همه ی روزهای مرد خستگی تزریق کرده بود و این قابل لمس بود.
نقل قول کردن
 
 
0 #2 علیرضا معتمدی 1392-07-02 17:40
خیلی خوب بود بی‌تای عزیز. مثل همیشه. مرسی. اون تکه‌ی "مرد بیست سالگی‌اش را به یاد نمی‌آورد" انگار آدمو از یه بلندی پرت می‌کنه. از لیلای عزیز هم ممنون بابت انتشار این متن.
نقل قول کردن
 
 
0 #1 پویان مقدسی 1392-07-02 12:51
بی تا جان داستانتان را خواندم... انتخاب موضوع که پیگیری یک نوستالژی ست و وقوعش در پدیده ی مدرنی مانند فیس بوک خیلی پارادوکس خوبی ست و داستان خیلی خوب در این تناقض اتفاق افتاده... خسته نباشید... از خوندنش لذت بردم...
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: