هر دو روی صندلی های، جلوی ماشین نشسته بودند.نوشین نگاهی به نادر انداخت و گفت:باز چی شده چرا اینقدر تو خودتی؟

نیره نور الهدی

نادر در حالی که به بیرون نگاه می کرد، دنده را عوض کرد و هیچ حرفی نزد. فقط گفت: خونه رو باید این ماه تحویل بدیم.

نوشین گفت: مدت اجاره که دو ساله بود. چرا؟

نادر گفت: همین طبقه پایین خونه مادرم مگه چشه. می ریم اونجا می شینیم. اجاره رو هم واسه خودمون پس انداز می کنیم یا می زنیم به زخم زندگی مون و هزار قرض و وام مونده، که از بانک و این ور اون ور گرفتیم.

 نوشین گفت: آخه زیرزمین مامان که خیلی نموره، نه نور داره نه فضای کافی برا وسایلمون. یه اتاق کوچیک داره که اونم فقط می تونیم انباریش کنیم. فکرشو کردی یه مهمون بیاد خونمون بخواد شب بمونه، کجا جاش بدیم؟

نادر گفت: یه کاریش می کنیم. مامان راست می گه، شما که هنوز اول زندگی تونه، خونه مستقل می خوایین چکار؟ هنوز بچه مچه ای هم که ندارین که نیاز به اتاق داشته باشه. یکی دوسال دندون رو جیگر بذارین، گذشته.

نوشین که دیگر حالا ساکت بود و هیچ حرفی نمی زد، از پنجره مغازه های بسته را می دید که یکی یکی به سرعت از جلو چشمانش عبور می کردند. در خیالش اسباب و اثاثیه را جمع می کرد. ظروف شکستنی را لای روزنامه و پارچه های کهنه می بست، فرش ها و وسایل سنگین را هم نادر جابه جا می کرد. که با صدای نادر به خودش آمد:رسیدیم نمی خوایی پیاده شی؟

یک ماه دیگر در زیرزمین خانه مادر نادر ساکن شده بودند. پنجره ها رو به حیاط جنوبی خانه باز می شد. دیگر هر وقت دل نوشین می گرفت، نمی توانست پشت پنجره برود و خیابان پر رفت و آمد ماشین ها را تماشا کند. فقط هراز گاهی چند گنجشک برای خوردن دانه برنج هایی که نوشین از باقی مانده غذا برای شان در باغچه، روی برف ها می ریخت، با ترس و لرز از پایین ترین شاخه  بدون برگ  درخت انجیر، روی لبه باغچه می نشستند و بعد از اینکه مطمئن می شدند از نبودن کسی در حیاط،به وسط باغچه می رفتند و با خیال راحت دانه برنج ها را می خوردند.

نوشین پرده یکسره پنجره را کشید، و نشست روی میز کوچک کنار تلفن تا با خواهرش که مدتی بود از حالش بیخبر بود تماسی بگیرد، که یک کاغذ یادداشت کوچک، کنار تلفن، توجهش را جلب کرد: نوشین جان من با مادر و آبجی مولود رفتیم بازار برای خریدن لباس شویی. تو خواب بودی دلم نیامد بیدارت کنم. چیزی که من بپسندم حتمن تو هم می پسندی. نادر

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #5 نیره نورالهدی 1392-10-08 22:27
سپاسگزارم برای خوانش دوستان عزیز
نقل قول کردن
 
 
0 #4 محسن 1392-08-25 15:43
خانم نورالهدی داستان‌تان خوب و پرکشش بود. لذت بردم.
نقل قول کردن
 
 
0 #3 فاطمه نیازی 1391-12-28 21:20
بهار همه‌چيز را فراموش مي‌كرد. بوي عود و اسكناس لاي قرآن. بوي تُنگي كه گاه بيرون مي‌زد از بازي‌گوشي ماهي كم‌حوصله. آن‌وقت من دست‌هايم را قلاب مي‌كردم و از پولك‌هايش، تنم ليز مي‌خورد. هروقت هم كه آب تنگ را عوض مي‌كردم ماهي از خوشحالي دور خودش پيچ مي‌خورد كه حس مي‌كرد انگار دريا شده‌است در ظرف بزرگ‌‌تر.
***
دو روز مانده به نوروز، عیدتان مبارک و سبز
نقل قول کردن
 
 
0 #2 نیره نورالهدی 1391-12-21 20:30
ممنونم پرند عزیز هم برای خوانش هم برای این جمله ی زیبا و ژرف
نقل قول کردن
 
 
0 #1 پـــــــــــــرند 1391-12-21 12:14
وعشق بود که چشمان نمناکش را از گنجشکها پنهان میکرد ..
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: