آسیه نظام شهیدی

ساعت سه صبح است .زنها هنوز  بیدارند  . بدری کنار شومینه دراز کشیده . شکوه  فشار خونش را می گیرد .       

فرنگیس و پوران وملوک هرکدام  گوشه ای نشسته اند ، به بدری نگاه می کنند .بدری به  شعله ها ی کم جان  خیره  شده . چوب ها می سوزند ،جرقه ها می جهند و روی خاکستر ها پخش می شوند .

شکوه آستین بدری را پایین می کشد ،

" زیاد بالا نیست  . چارده رو هشت "

فرنگیس به پوران و ملوک رو می کند .

" خدا رحم کرده بهش ."

"  به خیر گذشته . خدا خودش رحم کرده . "

" باید صدقه بده  . خدا دوسِت داره بدری ، خیلی رحم کرده "

شکوه کمک می کند تا بدری جابجا شود . بدری صاف می نشیند .

" خوبم . چیزیم نیست . "

" بخوابین خاله جان  ..."

" خوابم نمی آد . شماها برین . "

" کجا بریم ؟  با این حاِلت ... "

"  من خوبم  "

" خانمه طبقه ی بالا فرنی آورده . بیارم ؟"

" آره بیار براش شکوه ، جون بگیره "

". میل ندارم .هیچی  از گلوم  پایین نمی ره "

" خودم فردا برات آش انار درست می کنم. آش انار دوس داره ... "

 " آش انار فقط اقدس ..."

 " زنیکه ی پدر سوخته ی دزد !، ول کن بدری ! اقدس اقدس ، باید همه چی بخوری دیگه ، "

" بنیه ی درست که نداشته  ، حالام  بدتر ..." :”

" خیلی ترسیدی بدری ؟ ...رنگت  هنوز سفیدِ..."

بدری بازویش را زیر سر می گذارد ، پاهایش را دراز می کند و کش می دهد .

" می بینین که  !، خوبم ،ضعف دارم فقط ، فشارم که بد نبود شکوه ؟... "

" نه خاله ، بازم آب قند بخورین"

بدری لیوان را پس می زند :" خوردم. نمی خوام . "

فرنگیس و پوران و ملوک آب قتدهایشان را هم می زنند و لیوان هایشان را سر می کشند .

" من بودم همون اول سکته می کردم . فک کن پوران ! چاقو زیر گلوت ..."

" فکرشم نمی کنم فرنگ  ، من با این قند صدو بیست! اصلا فکرشم نمی کنم .  "

" وقتی فک می کنم ، یه جثه ی سی کیلوئی ...سه تا مرد نره خر ... "

بدری بازوی دیگرش را هم زیر سر می برد و نفسی بلند می کشد .

" ترس نداشتن ، آدم بودن دیگه ، مث خودمون "

" آدم بودن بدری  ؟! از حیوون بدتر ! پوران فک کن  ! ساعت هفت شب، سه نفر نقابدار، بیان در بزنن ، دست و پای یه پیرزن و  با طناب ببندن ، چاقو بیخ گلوش  بذارن ، دار و ندارشو ببرن ..."

" پیرزن !  "

" خب  دختر هیژده ساله ... ، ملوک  تو شاهدی ، چقد  بهش گفتم این اقدس و اینقد رو نده ، اینقد تو دست و بالت نیارش ، جیک و پیکتو بهش نگو ..."

" اقدس که دو ماه انداخته رفته ..."

" خب رفته باشه ، کار پسرشه ، انداخته رفته بعدشم پسره رو فرستاده  "

"  دلم هوس خورش به و آلو شو کرده  ..."

" مامورا گفت فردا می رن سراغش ..."

" پوران ، بهش گفتی این پسره سوپری ام چن دفه اومده ؟ "

" آره گفتم . همه رو گفتم . راننده ی آژانس ، این زنه  زمین شورِ ، اون برق کار معتادِ

 ، همه رو گفتم ، همه رو تو برگه  نوشت  ..."

" تروخدا ول کنین ، اینا نبودن ! "

" پس کی بوده؟، کی بوده بدری جان ؟ کی بوده بدونه تو تنهایی؟ کی بوده بدونه وضعت خوبه؟ کی بوده بدونه ساعت هفت عصر تو ساختمون خلوته؟...آشنا بوده حتما..."

" گفتم  سه نفر بودن ..."

" خب سه نفر ، ده نفر ، بالاخره آشنا بودن ... "

" پنا بر خدا ! فک کن  پوران ؟ اگه سراغ ما می آمدن چی ؟ "

"   گفتم، من که سکته می کردم. در جا!، عمرمو و کردم  ،اما اینجوری! ..."

" منم  نمی خوام چند تا لات تیکه پارم کنند، بعدشم پولامو دود کنن بره هوا...نوه هام چی ؟ "

" واسه من که فرقی نمی کنه ، ..."

" خاله بدری ؟! ..."

" راست می گم خب ، حالا که چیزیم نشده ، پولم که بالاخره یه جوری دود می شه هوا می ره  چه فرق می کنه من یا اونا ..."

" یعنی که چی بدری ؟ چطو دود می شه؟ بالاخره درد و مرضی ، جراحی ، گور و کفنی ، باید یه چیزی بمونه ..."

" فرنگیس !!..."

" حالا پول هیچی ، جون چی؟ اگه می کشتنش چی ؟ "

" حالا که زنده م ..."

" الهی شکر ، الهی شکر "

" صد دفه  بهش گفتم بدری ، شبا زنجیر یادت نره . "

" منم صد دفه گفتم زنجیرو انداخته بودم ..."

" آره ، گفتن  خاله جان ..."

شکوه به فرنگیس و ملوک و پوران نگاه می کند . :" گفتن، ...زنجیر و انداخته بودن ..."

فرنگیس و پوران و ملوک به بدری نگاه می کنند .

بدری چشم هایش را می بندد و باز می کند :" هنوز جلو چشام ان....، درو که باز کردم ، اولی بازوشو انداخت زنجیروباز کرد... چش تو چش شدیم ، چشاش سبز بود ..."

" گفتی  که چشاشون قرمز بود ..."

" می گه اولی ... اولی سبز بود بدری ؟"

" سبز و قرمز ..."

" من که می گم ،  اون معتاده بوده  "

" اون که چشاش سبز نیس ملوک ... آره بدری ؟ من که درست ندیدمش ..."

" می گه چشای اولی ...شاید اون دومی بوده "

" کی دومی بوده ؟"

" معتاده دیگه ..."

" پس اولی کی بوده ؟ "

" پسر اقدس  لابد ، تراشکاره ، همیشه چشاش قرمز ه..."

" خب قرمز بوده ، سبز که نبوده ..."

" شایدم بوده، آره شکوه ؟ تو دیده بودیش ؟ "

" نه ، خاله بدری  می گن ..."

" سیز بود بدری ؟ "

" نه، یکی دو بار که دیدم قرمز بود . جرقه پریده تو چشاش حتما،"

" مگه کلاایمنی ندارن اینا ؟ "

" همه که ندارن پوران!، خب،... بگو بدری...چشای کی قرمز بود کی  سبز ؟ "

" چشای همه شون قرمز بود ، گفتم که فقط اولی سبز و قرمز بود..زنجیرو باز کرد و هلم داد ..."

" پس حتما سومی پسر اقدس بوده ...آره بدری ؟ "

" چه می دونم ملوک ؟ فقط چش سبزه هلم داد تو ... بعد دستم و پیچوند پشتم و دهنمو با دست گرفت ..."

" می خواستی گازش بگیری بدری "

"قاب دندون ام کنده می شد ...   "

" می زدی تو پهلوش ! "

" با این آرتروز ؟ دستم اصلا خم نمی شه ...خلاصه هلم داد انداختم روصندلی ...دو تای دیگه ام اومدن تو ...درو بستن  دستمو با طناب بستن دهن مو با پارچه ، نمی تونستم جم بخورم "

" طناب و پارچه از کجا آوردن ؟ "

" از آشپزخونه ...ندیدین تمام کابینت آ رو بهم ریختن ؟ "

" اگه آشنا بودن که می دونستن کجاست خاله ، نه ؟ "

" خب همین و می گم ....آشنا نبودن شکوه..."

" چه حرفا !  دستپاچه بودن خب بدری ..."

" دومی چاقو گذاشت زیر گلوم ..."

" چش قرمزه ؟ "

" بابا می گه همه شون چشاشون قرمز بوده ...آره بدری ؟ "

" آره، اون که دستمو بست صداش کلفت بود، اون بود اول حرف زد... گفت پولا ت کجاست ؟"

" تو که به ماموره گفتی گفته کلید کو ؟ "

" نه اون بعدش بود ... سومی بود گفت کلید، اولی نشسته بود مراقبم بود، ....بهشون اشاره کردم دهن مو باز کنن تا بگم "

" می خواستی پولا رو بدی ؟ "

" نه دیگه ...گوش کن ،"

" می خواسته داد بزنه، ملوک ..."

" می خواسته  معطلشون کنه لابد... "

"دومی باز چاقو گرفت بیخ گلوم ...سرشو تکون داد که باز نمی کنم . به اولی اشاره کرد،  اونم کاغد و مداد آورد . "

" ببیین ! جایِ همه چی و بلد بودن ..."

" جلو چش بود کنار تلفن ..."

" خب ؟..."

" هیچی ، پسره کاغذ آورد نیگام کرد ، منم نیگاش کردم ، دستام بسته بود خب ،...پسره گیج شد ، از اون یکی  پرسید : دستاشو باز کنم ؟ دومی گفت دهنشو باز کن ! ،سومی  نیگاش کرد ، اولی فحش داد، همینطوری که چاقو زیر  گلوم گرفت پارچه ی رو ورداشت ."

" جیغ زدی ؟ "

" نه ،... گفتم چای می خوام ."

" چای ؟! چای می خواستی ؟ "

" گلوم خشک شده بود ، گفتم چایی درست کنین گلوم خشکه ، خودتونم بخورین ، گلو شمام حتما خشکه ، بهم نگا کردن ، چش سبزه فحش بد داد بهم ، دومی ام یه چیزی گفت ، سومی ام که داشت تو خونه می گشت آمد وایساد نیگا کرد ..."

فرنگیس و پوران و ملوک می آیند جلوتر ، پیش پای بدری جلوی شومینه می نشینند . شکوه می گوید :" اینارو چرا به مامورا نگفتین ؟ "

:" شکوه جان یه چایی دم می کنی ؟ بذار ببینیم چی شد ؟ "

شکوه می رود طرف آشپزخانه :" صب کنین منم بیام "

زنها ساکتند . بدری به قاب عکس های روی شومینه نگاه می کند .روی قابها غبار گرفته . بدری به ملوک می گوید :" اون عکسا رو می بینی ؟ " فرنگیس بلند می شود قاب ها می دهد به بدری . بدری با آستین غبار شان را می گیرد .

" این مادر شکوهِ...، خدا بیامرز خواهر بزرگ بود . چقدر همو اذیت می کردیم . "

ملوک به عکس نگاه می کند :" بدری تو ام خیلی تنهایی آ ، آقاجونِت  خِسَت کرده تو بچه " توی صورت شکوه می خندد.

پوران به عکس دیگری نگاه می کند :" یادش بخیر ! این و ببینین ! یادتونه ؟ وقتی با هم رفته بودیم یونان ، پول معلمی ام برکت داشت آ! ...چقدر سفر می رفتیم . "

عکس چهار زن را توی آفتاب نشان می دهد که کنار خرابه ای ایستاده اند و می خندند و عینک آفتابی و کلاه های حصیری سر دارند با  لباسهای رنگی .

:" جوونی کجایی ! ...بدری یادته اون آقاهه لیدر تور گلوش پیشت گیر کرده بود ؟ "

" آره ،  بدری محلش نمی ذاشت "

" تو آکروپولیس هی می دوید دنبال بدری می گفت خانم شما شکل این مجسمه ی آتنا می مونین !"

" مرتیکه! ...زن داشت ."

" راس می گی بدری ؟ از کجا فهمیدی ؟ "

" فهمیدم دیگه ..."

" اگه نداشت زنش می شدی ؟ حالا نوه داشتی  "

" ملوک ول کن !، ما که داریم چی ؟ نه بدری ؟ "

"من  پشیمون نیستم . "

" نیستی بدری ؟ "

" نه .نیستم . "

شکوه با سینی چای می آید .

" ...بگو  بدری ..."

بدری فنجانش را بر می دارد . :" هیچی دیگه . گفتم چایی درست کنین ...گلوم خشکه ، چای بدین تا جای پولا رو بگم . سومی گفت اگه جیغ بزنه گلوشوببر ، دومی گفت می برم . اولی ، چش سبزه رفت تو آشپزخونه . دومی و سومی صندلی گذاشتن نشستن روبروم . پرسیدم بیرون سرده ؟ شال دور دهنشون بسته بودن . کاپشن آی کلفت و پاره پوره ام تنشون بود . کلاه پشمی ام سرشون . پرسیدم : بیرون سرده ؟ نیگام کردن "

" ... نترسیده بودی ؟ "

" نیگام کردن . باز پرسیدم سرده ؟ دومی گفت خفه شو . بهم گفت خفه شو !. سومی گفت : سرده ، طوفانِ ِ، ... دومی چشاشو هی می مالید گفت : کور مون کرد این  گرد و غبار! گفتم کاپشن تون و در بیارین . نیگام کردن . سومی کاپشن شو بیرون آورد .دومی نگا کرد . گفت : یادت می ره بپوشی  ، سومی گفت : گرمه اینجا ، گرممه ، اولی چای آورد . "

" پس فهمیدی کیا بودن ...، آره بدری ؟ "

" از کجا بدونه ؟ فقط چشاشون پیدا بوده ، آره بدری ؟ "

" اولی سینی چای رو گذاشت رو میزِ ناهار خوری . فنجون منو آورد جلو ..."

" دیدی ! می گم جای همه چیو  میدونستن ...."

" اولی باز مات نیگام کرد ، دستام خب بسته بود ، گفتم دستامو باز کنین چای بخورم بعد ببندین ، به هم نیگا کردن ، سومی گفت بازش کنین ، دومی باز کرد . چای مو گرفتم . گفتم : دستت درد نکنه . نیگام کردن . سومی چای شو ورداشت . فوت کرد . قند تو سینی بود . ورداشت . انداخت گوشه ی لپش . گفتم آب نباتم هست . نیگام کردن . دومی چای شو ورداشت گفت : تلخ می خورم . اولی گفت : کجاست ؟ گفتم چی ؟ گفت : آبنبات ."

" چه وقاحتی ! .بدری ؟!..."

" گفتم تو کابینت پایین . دست چپ . رفت آورد . سومی ام ورداشت . آب نبات ترش بود . چند تا ام پولکی . سومی پولکی ورداشت . قرچ قرچ جوید ، چای شو هورت کشید . اولی آب نبات جلوم گرفت . گفتم قند می خوام . قند داد . دومی گفت : پس اینارو کی می خوره ننه ؟ گفتم خواهر زاده ام . گاهی می آد . دوست داره . "

شکوه گریه ا ش گرفته . :" بمیرم الهی ..." فین فین می کند . فرنگیس برایش دستمال می آورد .

"  چشاتو پاک کن شکوه،  ...، حالا که به خیر گذشته ..."

" هیچی ...چای مو خوردم . اولی پرسید : خواهر زاده ت کی آ می آد ؟ گفتم دیر به دیر . دو هفته ای یه بار . گاهی ام ماهی یه بار . سومی بلند شده بود به عکس آ نیگا می کرد . گفت اینا کی ان ؟ گفتم : کدوم آ ؟ همین  عکس من و  شماها بود ... . گفتم : دوستام . گفت : اینا که جوونن گفتم : مال قدیماست.  گفت : چن سال پیش ؟ دومی گفت : بیا کنار ! . گفتم چل سال پیش . گفت توام هستی ؟ گفتم آره ، اون لباس آبیه . عکس و ورداشت آورد نشست، دومی و اولی ام نیگا کردن . اولی گفت : خوب بودی ننه ! دومی گفت اینجا کجاست ؟ گفتم یه جای دور ...سومی گفت : خوب چرخیدی !  "

" حرومزاده ها ، حرومزاده ها ی بی ناموس "

" خودش دهن به دهن شون داده خب ، ..."

" اولی گفت بسه دیگه ! پاشین دیر شد . فنجون مو گرفتن . دوباره دستامو بستن . دومی رفت عکسارو بذاره سر جاش چشش افتاد به عکس آقاجون . گفت این کیه ؟ گفتم پدرم . گفت شبیهت نیس . گفتم : خدا رحمت کنه تریاک می کشید . عکس و ورداشت نیگا کرد . سومی گفت : بذارش ! بیا ! . گفتم روزی سه نوبت می کشید . سرش به کار خودش بود.همه ش کتاب می خوند .سهمیه ش قطع شد . طاقت نیاورد .  ...سه تایی به هم نگا کردن . گفتم از غصه ی برادرم می کشید . تو آب انبار افتاده بود . فقط یه پسر داشت . سومی گفت : بسه دیگه ، بیا ! . دومی عکس و گذاشت . اولی هنوز داشت چای می خورد ، به دستاش نیگا کردم زمخت بودن ، پرسیدم : بنایی ؟ نگام کرد سومی گفت : پاشو بیا  می گم . ! ، اولی پاشد ، به د و می گفتم چرا  چشات قرمزه انقد ؟ جوشکاری یا چیز میز می کشی ؟  .سومی گفت : خفه ننه ! بسه ، حالا بگو پولات کجاست ؟ گفتم تو اتاق ، برین بیارین . گفتن کجای اتاق ؟ گفتم تو کمد دیواری . "

پوران سرش را توی دستهایش می گیرد .

" باورم نمی شه ، باورم نمی شه "

فرنگیس بلند می شود . :" من می رم دستشویی . دل پیچه گرفتم از ترس . "

ملوک چشم هایش رامی بندد . شکوه به بدری نگاه می کند . فرنگیس که برمی گردد پوران می گوید  :" نباید دیگه تنهابمونی  ، باید همیشه یکی اینجا باشه ..."

" خلاصه رفتن تو اتاق ، اولی نشست . روبروم . همون که چشاش سبز بود . نگاش می کردم . گفتم : زن داری ؟ جواب نداد . از توا تاق سر و صدای و تق و توق می اومد . باز پر سیدم : زن داری؟ . طرف اتاق نگا کرد .گفت : نه . گفتم . چرا نداری ؟

نگام کرد . گفت : می گیرم . گفتم : وقتی پولا رو بردی ؟ ...هیچی نگفت . دومی و سومی اومدن. دومی گفت : کمد قلفه . می گفت قلف . عصبانی شده بود . سومی گفت کلید کو ؟ "

" پس سومی گفت کلید کو ؟ "

" گفت کلید کو ؟  اولی پارچه ی رو دهن  مو پایین کشید ،گفتم یادم نیست . باید بگردم . سومی صداش خفه بود . اومد باز چاقو گذاشت زیر گلوم گفت : یادت بیاد ننه !. گفتم خب یادم می ره همه چی ...باید فکر کنم . گفت : فک کن ننه ! زود باش . "

" هزار هزار بار گفتم بدری مگه دوره ی شاوِزوِزکه ؟ پولات و بذار بانک . "

" فک کن ملوک ! آدم همه ی پس اندازشو بذاره تو خونه ! . "

" کاشکی یکی می رسید  همون وقت، همسایه ای ، کسی ...اگه معطلشون می کردی ..."

" یادم نبود .بخدا یادم نبود. اون وقت یه کم ترسیدم . برگشتم اولی رو نگا کردم گفتم : یادم نیست ! در و بشکنین ، اولی به اون دو تا نگا کرد . سه تایی مونده بودن . دومی گفت : سر و صدا می شه گفتم : خب بشه ! کسی اینجا نمی آد ، اگه بمیرمم کسی نمی آد ! سومی گفت : دروغ می گی ! کلید و بده ! دومی باز چاقو رو بیخ گلوم فشار داد اولی دستشو گرفت ، گفت صبر کن ! بعد به اون دو تا گفت : تا حالا که دروغ نگفته ، نه جیغ زده ، نه کاری کرده ، راست می گه ، شاید یادش نیست ، اون دو تا به هم نیگا کردن ، بهشون گفتم دستامو باز کنین خودم کمکتون می کنم . گاهی که کلیدا یادم می ره خودم  درارو باز می کنم . به هم نگا کردن اولی باز گفت : تا حالا هر چی گفته راست گفته . دستمو باز کردن . دست و پاهام خشک شده بود . به اولی گفتم دستمو بگیر پاشم . گرفت پاشدم ، گفتم بریم تو آشپزخونه . رفتیم .یه سنجاق قفلی واسه همین گوشه ی کشوی کابینت دارم همیشه . ورداشتیم . پاهام درد می کرد . اولی دستمو گرفته بود . رفتیم تو اتاق خواب . خودم سنجاق انداختم تو قفل و پیچوندم . باز شد . سه تایی نگام می کردن . گفتم : اینجاس ، وردارین . تو یه کیفِ سیاهه . در کمد و چار تاق باز کردن . گشتن، هی گشتن . کیفم اون زیرا بود . پیداش کردن . من نشستم رو تختم . خسته بودم . نگاشون می کردم . اولی نمی گشت مراقب من بود . بهش گفتم : اگه زن می گیری یه دختر خوب بگیر ، مراقبش باش . شاید شوهر دزد دوست نداشته باشه ، نگام می کرد ، هیچی نمی گفت . پولا رو از تو کیف بیرون آورده بودن . همه رو تو یه کیسه سیاه پلاستیکی می ذارم همیشه . تمام پس انداز م . از وقتی بازنشسته شدم .گفته بودم بهتون که، ...به اونام گفتم . اینارو گفتم . گفتم معلمی کردم . اینام پس اندازمه . هیچی نمی گفتن . اولی چش سبزه نگام می کرد . دومی گفت : خوب جمع کردی ننه ! . سومی گفت "خب بریم دیگه ، یالا ، زود ! . دومی نگام کرد . گفت : اینو چیکارش کنیم .  به هم نگا  کردن گفتم : دوباره دست و پامو ببندین . سومی  به اولی گفت : محکم ببند ! . آوردنم بیرون اتاق رو صندلی نشوندن . باز با طناب دستم و بستن با پارچه  دهن مو . یکی شون گوشش وگذاشت رو در . یکی از پنجره نگاه کرد . یواش درو باز کردن . من نگاشون می کردم . سومی پولارو گذاشت تو کاپشنش و زیپشو کشید بالا . کاپشنش خاکستری بود . یواش رفتن بیرون . وقتی می خواستن درو ببندن اولی برگشت نگام کرد . می خواست یه چیزی بگه، نگفت . کاپشن اش رو صندلی مونده بود . خودم بهش دادم .  دومی بیرون کشوندش . رفتن . خلاصه یه ساعتی همینجوری موندم . بعد یواش یواش با صندلی خودمو کشوندم دم در دیدم طنابه شله . اولی بسته بود . تقلا کردم یه دستمو درآوردم .بعد م ...هیچی دیگه همین . "

.......

 

فرنگیس و پوران و ملوک ساعت هشت صبح می روند . ملوک کفشهای طبی اش را از کیف بیرون می آورد . پوران دگمه های بارانی انگلیسی اش را می بندد ، فرنگیس شال پشمی اش را جلو دهان می گیرد .  توی راه پله ها فرنگیس می گوید  :" خدا خیلی رحمش کرده ! ولی دیگه بنیه نمونده براش " پوران می گوید :" هیچکدوم بنیه نداریم  فرنگ ...ولی خب، باید بیشتر بهش سر بزنیم " ملوک می گوید . :" خیلی وقت بود ندیده بودمش ، این بدری دیگه اون بدری نیست "

 

شکوه کنار در  بدری را می بوسد :" پس نمی آیین پیش من ؟ " بدری لبخند می زند و صورت شکوه را نوازش می کند :" نه ، شکوه جان ، خونه خودم راحتم .  " .

" پس من بیشتر می آم . "

" بیا . حتما بیا . "

شکوه که می رود بدری پرده ها را پس می زند و بیرون را نگاه می کند . آخرین ذرات گرد و غبارِ طوفان دیشب ، درنیم  روشنای خاکستری  آفتاب بیحال صبحِ زمستانی گم می شود .

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
+1 #6 منو 1393-05-31 14:11
یک اشتباه روایتی تو داستان بود.
نگاش می کردم . گفتم : زن داری ؟ جواب نداد . از توا تاق سر و صدای و تق و توق می اومد . باز پر سیدم : زن داری؟ . طرف اتاق نگا کرد .گفت : نه . گفتم . چرا نداری ؟
....
گفت کلید کو ؟ اولی پارچه ی رو دهن مو پایین کشید ،گفتم یادم نیست .
در قسمت بالا پارچه ای رو دهنش نیست
اما در قمست پایین پارچه رو دهنش رو میکشن پایین.
برای یک داستان کوتاه این اشتباها قابل اغماض نیست.
نقل قول کردن
 
 
+1 #5 میررضا تحققی 1393-05-06 19:16
با ارض سلام به بانوی محترم خانوم نضام شهیدی
نکته اول: اصلا از خوندن داستانتون سیر نمیشم ومثل این خانوم جوان زیبا داستانتان زیباست لطفا بگید این سیمای جوان به چه شخصی تعلق دارد نمی خواهم فضولی در وب شما داشته باشم و فقط میخواهم بدانم
راستی اگر مطلبی مثل این داستان زیبا داشتید حتما به بنده ابلاق بفرمایید
خوشحال میشوم اگر به نامه بنده پاسخ بدهید
با تشکر امیررضا تحققی
نقل قول کردن
 
 
0 #4 لیلا 1393-02-13 00:12
خیلی داستان خوبی بود.
فقط یه جاهایی به جای "ه" کسره گذاشته شده!

مثلا:
این مادر شکوهِ...، خدا بیامرز خواهر بزرگ بود . چقدر همو اذیت می کردیم . "
که باید بشه این مادر شکوهه!

و یا
این زنه زمین شورِ ، اون برق کار معتادِ
که باید بشه:
این زنه زمین شوره، اون برق کار معتاده!
نقل قول کردن
 
 
+1 #3 نويد 1392-01-16 07:45
سلام !
و
سپاس .
نقل قول کردن
 
 
0 #2 نجمه مولوی 1391-10-04 20:42
خوشبختانه داستان بود. وعناصر لاتزم برای داستانی شدن یک اتفاق را داشت . دیالوگهادر عین سادگی و تکرارشدن تنها تصاویر کنشی و کششی را به مخاطب میدادند برای خانم شهیدی آرزوی موفقیت بیشتر دارم.
نقل قول کردن
 
 
+1 #1 هنگامه طاهري 1391-10-02 11:06
عالي بود. لذت بردم
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: