آقای سامان از دوست داشتنی ترین آدم های محل است. صورت همیشه سرخ، موهای زرد فرفری کم پشت و دماغ عقابی او را جذاب  ترین آدم محل یا شاید شهر کر ده است. البته این صورت سرخ کمی کار دستش داده است. چون ما هیچ وقت نمی فهمیم که آقای سامان چه وقت عصبانی است یا می تواند از عصبانیت سرخ شده باشد؟ اصولن این که کسی از عصبانیت می تواند سرخ شده باشد، مسئله چندان مهمی نسیت اما خود به خود یک قابلیت است که در شرایط خاص ممکن است برای بعضی افراد به وجود بیاید. آقای سامان وقتی جوان تر بود فکر کرد  که اگر ریش در آورد شاید بتواند قسمتی از سرخی صورتش را بپوشاند، اما حالا که میانسال است، فهمیده است که هیچ وقت ریش در نمی آورد و تنها امیدی را که برای صورتش مانده بود، از دست داده است. بچه های کم سن تر، نوجوانی آقای سامان یادشان نمی آید و فکر می کنند او همیشه صورتش را اصلاح می کند، اما ما می دانیم که در واقع چنین نیست.

 خانه ی آقای سامان واقع در محله ای از محله های خوب شهر است. طبقه ی دوم از آپارتمان بهار پلاک 9 واقع در خیابان  ششم،بزرگراه مهر، فاز سه. البته از آن ور بخوانید راحت ترید: فاز سه، بزرگراه مهر، خیابان ششم، پلاک 9 آپارتمان بهار، طبقه ی دوم. حالم از آدم هایی که فکر می کنند در این آدرس رمزی، نمادی یا کوفتی و زهرماری وجود داشته باشد، بهم می خورد. این آدرس فقط یک آدرس است و به منتقد احمقی که خیال دارد از اعداد داخل آدرس چیزی در آورد و بعدن در نقدش از آن حرف های مزخرفی تحویل این و آن دهد، باید از همین حالا بگویم ول معطل است...

 آقای سامان هر روز ساعت هفت در پنجره را باز می کند. نردبان کشویی را از لبه پنجره آویزان می کند تا به زمین کوچه برسد و طوری که اتوی کت قهوه ایش به هم نخورد در حالی که یک کیف چرمی سیاه  در دست دارد، از نردبان پایین می آید. البته قبل از پایین آمدن یک قفل آویز درشت به پنجره     می زند و از بسته بودن آن مطمئن می شود. او معمولن وقت پایین آمدن و گذشتن از کنار پنجره طبقه ی اول، بچه های همسایه را لب پنجره می بیند که مرتب و لباس پوشیده با کیف مدرسه منتظر مادرشان هستند که به مدرسه بروند. آن ها همیشه مودبانه سلام می کنند و آقای سامان هم همیشه به آن ها لبخند می زند و سر تکان می دهد.

آن ساعت صبح کم کم بقیه پنجره ها هم باز می شوند و همه می خواهند سر کار بروند. مثلن آقای همسایه که در طبقه ی سوم می نشیند و مهندس نقشه کشی است، همان هول و هوش ساعت هفت و پانزده دقیقه می آید پشت پنجره و با آن کوله پشتی پر از نقشه اش می پرد پایین. او همیشه دیرش است و همه ی همسایه ها صدای او را می شنوند که خطاب به همسرش صدا می زند: « من دیرم شده، خودت پنجره رو ببند». بقیه ی طبقه ها بیشترشان کارمند هستند و خودشان قبل از پریدن از پنجره، در پنجره را پشت سرشان می بندند و تا جای ممکن این کار را بدون سر و صدا انجام می دهند.

آقای سامان وقتی به سر خیابان می رسد دیگر آسمان شلوغ ِ شلوغ شده است و اگر نگاهی به بالا بیندازد، می تواند عجله و شتاب مردم را در رفت و آمد ببیند. اما او به طور معمول، به ندرت این کار را انجام می دهد مگر برای جواب دادن سلام بعضی  از دوستان که از آن بالا او را صدا می زنند. آن هم برای چند لحظه تا بتواند با لبخندی جواب آن ها را بدهد. البته معلوم هم نیست کسی از آن فاصله بتواند لبخند آقای سامان را ببیند، اما همین چرخاندن سر به بالا، خود حاکی از احترام و توجه آقای سامان به شخص سلام کننده است.

آقای سامان نزدیک بین است. او از همان عینک هایی استفاده می کند که در مقابل نور خورشید سیاه می شوند. چون برای همین سلام و احوال پرسی های سر بالا، ناچار باید به آسمان نگاه کند... . چه می خواستم بگویم...؟ اوه .... یادم رفت که بگویم چرا آقای سامان جذاب ترین آدم شهر است. آقای سامان تنها کسی است که نمی تواند پرواز کند. بیچاره آقای سامان! مردم شهر به ندرت راه می روند و هیچ کدام از خانه ها در ندارند. تنها کسی که روی زمین راه می رود راننده ی تاکسی های مخصوص کهن سالان، کودکان زیر هفت سال و آقای سامان هستند. آخر به علت کهولت سن بعضی ها دیگر توان پرواز ندارند. بچه های زیر هفت سال هم از نظر دولت اجازه ی پرواز ندارند. سن قانونی پرواز بالای هفت سال است و آدم های بالای شصت و پنج سال هم فقط با اجازه پزشک باید پرواز کنند.

اما آقای سامان  قضیه اش فرق میکند. او از همان کودکی هیچ وقت میل به پریدن نداشت. مادرش دید وقتی بعد از هفت سال، پسرش حتی پریدن را امتحان نمی کند، او را پیش دکتر برد. اما دکتر گفت آقای سامان سالم ِ سالم است. فقط نمی خواهد بپرد و از آن موقع تا حالا که آقای سامان مرد عاقل و بالغی شده، تنها کسی که در شهر روی زمین راه می رود، آقای سامان است وتنها خانه ای که لب پنجره اش نردبان دارد، خانه ی اوست.  

حالا حتمن خواهید گفت شهری که  همه ی آدم هایش پرواز می کنند، این همه خیابان و بزرگراه می خواهد چه کار؟ اصلن این طور داستان هایی باور پذیر نیستند... اما حقیقت این است که یکی باید بگوید: دوست عزیز به درک که باور نمی کنی! این همه تا حالا داستان باور پذیر خوانده ای، مگر چه غلطی کرده ای؟ نخوان تا جانت در بیاید. همین است که هست. چه بخواهی چه نخواهی این آقای سامان نمی تواند پرواز کند. حالا آقای «سامان» های شما می توانند پرواز کنند به بنده ربطی ندارد.

آقای سامان عمومن مرد تنهایی است. نه این که بخواهد. این جوری شد. او برای اولین بار از خانم منشی خواستگاری کرد. ولی حرف های خانم منشی بدجور او را تکان داد. خانم منشی گفت دوست دارد برای اولین بار، محبوبش را میان ابرها در آغوش بکشد. اما آقای سامان که توان آن را نداشت یا شاید اصلن دوست نداشت، برای همیشه از ازدواج منصرف شد. این همیشه، تا  فعلن بوده است. شاید یک وقتی هم ازدواج کرد. کسی چه می داند. من نمی توانم در این باره  نظر قطعی بدهم ولی می دانم آقای خود سامان ابرها را هم دوست دارد ولی داخل آن ها تا به حال سیر نکرده و به این فکر نکرده که داخل آن ها کسی را به آغوش بکشد. به هر صورت این شد که می بینید.

آقای سامان آدم مهربانی است. مثلن یک بار یکی از بچه های زیر هفت سال که مشغول بازی بود، پایش از لب پنجره سر خورد و اگر آقای سامان آن جا مشغول قدم زدن نبود، معلوم نمی شد چه بر سر آن کودک می آمد. همه می گویند آقای سامان با جهشی برق آسا، خودش را به کودک در حال بال بال زدن رساند و نجاتش داد و بعد از آرام کردنش، او را به سمت پنجره پر داد. این حرکت قهرمانانه بیش از پیش او را محبوب کرد، به طوری که خانم شهردار به او مدال افتخار داد و شورای شهر به احترام او، در تمام مکان های تفریحی یک نردبان قرار داد تا آقای سامان بتواند به راحتی در آن جا رفت و آمد کند. اما آقای سامان اهل تفریح نیست و حتی یک بار هم به آن مکان های تفریحی نرفته بود که مشکل نردبان داشته باشد. تنها سرگرمی او خواندن کتاب هایی در مورد گیاهان است. او حتی خودش اقدام به نوشتن کتابی چهل و سه صفحه ای در موردراه های مبارزه با علف های هرز در گلدان های آپارتمانی کرد که هنوز فرصت چاپش پیش نیامده است. جدا از خواندن کتاب، آقای سامان عادت به قدم زدن شبانه دارد. همین قدم زدن ها بود که دوباره آقای سامان را روی زبان انداخت. در یک شب بارانی که آقای سامان بدون چتر در حال قدم زدن بود، پیرزنی در حال برگشت به خانه ، لای یک درخت گیر کرده بود. آقای سامان هم نردبان خانه اش را آورد و خانم پیرزن را پایین کشید. این حرکت او مثل توپ توی محافل عمومی صدا کرد. آقای سامان به شخصیت محبوبی تبدیل شده بود که همه ی آدم های شهر او را می شناختند و توی مهمانی ها و مجالس درباره اش حرف می زدند.

شرایط ماجرا طوری ایجاب می کند که داستان با یک گره خاص یا یک اتفاق، یا ادامه داشته باشد یا پایان یابد. مثلن من می توانم  بنویسم که یک روز وقتی آقای سامان از نردبان پایین آمد، پایش سر خورد و افتاد. طوری که هر دو پایش شکست. او تا مدت ها خانه نشین شد و این خانه نشینی او را از سر زبان ها انداخت. او آن قدر از سر زبان ها افتاد که خانم شهردار تشخیص داد نردبان های افتخاری در مکان های عمومی و تفریحی مزاحم عبور و مرور و حتی موجب نازیبا شدن دکوراسیون ساختمان ها می شود و تصمیم گرفتند 1  تمام آن ها را جمع کنند.  کار به جایی رسید که حتی نردبان آقای سامان هم با توجه یه استشهاد اهل محل، در لیست نردبان های جمع آوری شده قرار گرفت. بعد از آن موقع دیگر هیچ کس آقای سامان را ندید. آخرین نفری که با او ملاقات داشت، مامور بیمه بود که برای مخارج وهزینه های درمان آمده بود. جالب آن جاست که از آن به بعد آقای سامان را حتی لب پنجره هم ندیدند.

من می توانم داستان را به گونه ای دیگر هم ادامه دهم. مثلن بنویسم آقای سامان یک روز صبح که از خواب بیدار شد، تصمیم گرفت که پرواز کند. او برای آخرین بار از پنجره اش پرید. اما دیگر هیچ وقت به خانه برنگشت و هیچ کس هم او را ندید. آخرین افراد او را در حال پرواز به سمت افق دیده بودند. مردم شهر به یاد او وسط میدان، یک نردبان گذاشتند تا خاطره اش برای همه زنده بماند.

  یا مثلن بنویسیم عده ای از جوان ها هر صبح جلوی پنجره ی آقای سامان جمع می شدند و منتظر می ماندند تا او از پنجره پایین بیاید. بعد همه با کت قهوه ایی یکد ست وکیف چرمی سیاه پشت سرش راه می افتادند. حرکت این جوان ها شاید یک میل به تغییر یا یک انرژی نهفته بود که راه های بروز خود را در زندگی آقای سامان می یافتند. هر روز به تعداد جوان ها اضافه می شد. جوان هایی که می توانستند پرواز کنند اما فقط قدم می زدند. کم کم شورای شهر نسبت به این قضیه حساس شد و از شهرداری خواست که نسبت به این موضوع عکس العمل نشان دهد. آقای سامان برای پاره ای از توضیحات  احضارشد.

من می توانم از پایان این داستان یک  انقلاب بسازم. انقلابی که همه چیز را عوض کند. من می توانم توی این داستان دولت تعین کنم و توی دهن .2 من می توانم  خیلی کارها بکنم که حالا دیگر دیر شده است.

می دانم این جور که می نویسم ممکن است یک جوری به نظر بیاید. شاید هم  پایان این داستان همه « ... شعر»3 است. با این وجود هر پایانی که برای این داستان در نظر بگیریم، نه من نه هیچ کس دیگر، نمی تواند منکر قدم زدن آقای سامان بشود. اصلن نمی دانم می توانم از قدم زدن آقای سامان منظور خاصی داشته باشم؟

در هر صورت شواهد نشان می دهد که آقای سامان هنوز قدم می زند.

 

 

------------------------

1-از نقطه نظر دولت های دموکرات، ما می نویسیم  که « تصمیم گرفتند» اما اگر یک حکومت آن جوری داستان را می نوشت، به جای « تصمیم» می نوشت:« دستور دادند»

2- خودم هم می دانم توی یک داستان«خود ارجاع» این چنین ارجاع بیرونی  تابلویی، تمام ساختار داستان را بهم می زند و کار را لوس می کند اما چه می شود کرد. بخدا بعضی وقت از این خنثا بودن عقم می گیرد حالا بگذار ساختار این یکی هم بهم بخورد. بگذارید حداقل توی این دو خط اختیارم دست خودم باشد(خواستم درستش کنم، بدتر شد. ولش کنید.بی خیال. پیش آمده)

3- خودسانسوری، داستان سانسوری، یا هر چیز دیگر، همین است که هست. این جا زن و بچه نشسته.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 Raha 1391-05-30 23:19
salam,kheili vaghte dastan nakhundam,ama emshab ham sarehal shodam va ham :roll: sardargom,sareh al az babate khundane in asar va sardargom az in babat ke!!! man khodamo toye in kar didam va motmaenam ama kojao kodom ghesmst nemidonam.aslsn shayad az vaghte khabam gozashteo....be harhal kheili lezat bordam.baghiyas h bemune vase bad1!!
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: