ناتاشا امیری

در که می زدند دیوارهای مطب می لرزید و باد جمع شده توی چین های پرده، شبیه شکم های قبل تر ورم کرده شان می شد. روی صندلی جلویم می نشستند، نگران و عصبی گره ی روسری شان را محکم یا شل می کردند، بند کیف را بین دست ها می پیچاندند و وقتی می پرسیدند:" چرا این ماه هم ...؟ " نگاهشان دود دو می زد.

و من پشت میز چوب گردوی بزرگم نمی توانستم بگویم جواب سوالشان تا قبل از حضور زن مو قرمز پنج سال تنها انگیزه ام برای دوام آوردن بود، بی توجه به رنگ آبی پشت پنجره، حس و حال غریبی که کنایه های پیرمرد سرایدار وگاه گاه آواز خواندنش :" جمجمک برگ خزان... جمجمک برگ خزان ..." توی وجودم می ریخت، صداهای غریب توی گوش هایم، مرگ زن پانزده ساله ای وقت زایمان در روستایی دور افتاده که فریاد دیلماج هم در محاصره ی بستگان اسلحه به دستش:" آقای دکتر هر کار لازم باشد می کند!" کاری از پیش نبرد، آرزوی پدرم برای پوشیدن لباس سفید طبابت تا کاری را انجام دهم که او نتوانسته بود و ادامه بدهم چون چاره ی دیگری نداشتم، اعتقاداتی که از نوجوانی توی وجودم ریشه دوانده بود تا خیال کنم شبیه مرد اسطوره ای سوار بر گردونه ی خورشید به جای نظارت برجنگ و پیمان ها، تصمیمم بر زندگی آدم های هنوز به کره ی زمین نیامده تاثیر می گذارد و مثل شهروندی مدرن در ناحیه ی شلوغ ترین چراغ قرمز مرکز تهران، در مجتمعی تجاری، کنار پل عابر پیاده وتابلوی بزرگ تبلیغاتی چای هندی، درباره اش ساعت ها، روزها و ماه ها تک گویی و خود را قانع کنم واکنشی قوی تراز حذف خطوط قرمزی كه وجدان درد می آورد وجود ندارد، مثل تروریست هایی که درعملیات انتحاری هزارنفر دیگر را هم با خود تکه تکه می کردند به این دلیل ساده که هدفی مهم تر وجود داشت.

هیچ کس ارزش نسخه برداری نداشت، حتی بزرگترین آدم ها... پس مجبوربودم نقص تفکر کسانی را که مغزشان جز چند گرم ماده ی بی خاصیت باعادات فكری منسوخ چیزی نبود وبه خیال محروم شدن از تکامل درخواست بستن لوله هایشان را نداشتند، غلط گیری کنم. کسانی که نمی فهمیدند چه طور بالغ می شوند یا شوهرمی کنند وچرا باید به شکل مرد یا زنی دیگر تکثیر شوند بدون دانستن این که درسنگ ‌نبشته‌های گلی دوره ی باستان حك شده بود وقت زایمان علاوه برپاداش، مرخصی با حقوق دارند.

عقربه ی ساعت كند می چرخید و انگار به صندلی چسبیده بودند تا با چهره ی آدمی که قصد کمک یا نصیحت دارد سخنرانی کنم: " مهندسی ژنتیك در آینده به پدرو مادرها این امكان را می دهد ازبین بچه هایی كه می توانند داشته باشند یکی را انتخاب كنند كه بهترین زندگی را داشته باشد اما با این وضع اقتصادی...تورم ...فکر نمی کنی بزرگ کردن و تربیت همان یکی کارسختی باشد ؟"

دلیل هایی می آوردند ازپیشنهاد اطرافیان برای تنهایی فرزندشان، اهمیت نداشتن سختی دربرابر غریزه ی مادری، قابل تعویض نبودن عشق بچه با چیزی دیگر، داشتن کمک دست پیری، مفید بودنش برای زندگی یکنواخت و خواست همسرشان و بعد حق به جانب نگاهم می کردند:" آخرش که چی ؟ "

معلوم نبود تعداد زایمان باید به چه رقمی می رسید تاغریزه ی مادری ارضا می شد و حرف از عشقی که پای کس دیگری را وسط می کشید تا چه بسا مجبور شود تاوان ندانم کاری شان را تا آخر عمر پس دهد، غیر منطقی بود. تنهایی بچه چیزی نبود که دیگران درباره اش حکم بدهند، از کجا معلوم آن قدر عمر می کردند که پیر شوند که پر بودن سرای سالمندان نشان از نبود کمک دست در سنین پیری می داد. خواست مستقیم شوهر هم که خودخواهانه با پخش اسپرم و تکثیر هفده نسخه ی معیوب ازخود خیال می کرد محدودیت وجود را درهم می شکند احمقانه بود وقتی می شد فرزندی را تحفه ی معشوقه، به همسر قانونی بست. فکر به جنسیت بچه برای ولیعهدی پادشاهی حقیر هم توقعی بیخود بود چون هزینه ی دو میلیون تومانی بیمارستان دختریا پسرنمی شناخت و این را نمی شد به امثال دختر جوانی از مریض های آرمان بیگدلی تفهمیم کرد که وقتی ژل را روی شکم شش ماهه که نافش بیرون زده بود مالیدم چین های ریزی زیر چشمش افتاد:"شاید همکارتان اشتباه کرده باشد؟ " وتصویر جنین خاکستری چیزی غیرازاین می گفت: " محال است اگردختر باشد، توی تشخیص اشتباه شود!"

و" آخرش که چی ؟ " اصلا "چه معنی داشت؟

وانمود می کردم به دقت شرح گفته هایشان را از زمان عادت ماهیانه و درد های شکمی، برای فهم این که هرعلامت چه طور به مشکلشان ارتباط پیدا می كند، در یارانه ی کیفی حروف نگاری می کنم ولی عکس هایشان را که از پرونده اسکن کرده بودم درصفحه ی سیصد درسیصد و پنجاه پیکسل فتوشاپ باز می کردم، با ابزار رنگ آمیزی، هاشورتیره به شکل اخم یا خط دو طرف لب روی صورتشان می انداختم و ماهی نارنجی شبیه جنین را توی شکم هایشان جاسازی می کردم که دم اش را طوری گرفته بود انگار می خواست تکان بدهد. گاهی چین مانتو یا دو مار از شانه بیرون آمده مثل ضحاک یا سر گراز را به تصویر اضافه می کردم.

 برای شنیدن کلمه ای تسلی بخش که به حد بی تابی می رسیدند به پشتی صندلی چرم گردانم تکیه می دادم: " قاعدتا" نباید این اتفاق می افتاد! " ومی خندیدم : " آخرین چیزی که درباره ات یادم می آید این است که می توانستی مثل موش هر سال سه بار تولید مثل کنی و هر بار سه بچه به دنیا بیاوری. "

چه بسا متوجه ی لحن تحقیرآمیزم نمی شدند و غبطه خورده به موش سایه شان خوابیده بر تخت معاینه، با کف پاهای گذاشته شده روی قسمت هلالی دو پایه روی پاراوان می افتاد. حس می کردم از سرانگشت هایم پوشیده در دستکش برق به تن شان نفوذ می کند و خط کمرنگ عمل شکمشان لحظاتی را به یاد می آوردم که درمواقع دیگر امکان نداشت به یاد بیاورمشان. همه را سزارین می کردم؛ نه برای پول بیمارستان یا رواج کم تحملی و درد نکشیدن زن ها. گاهی در اولین مراحل که حتی یاخته شناسی مایع مهبلی هم ناهنجاری ساختاری را نشان نمی داد و مسئله به فیكساتور یا تشخیص غلط یا خراشیدگی وقت نمونه برداری ربط داشت یا آن ها را که برای جلب توجه خودشان را به بیماری می زدند تا توجه همسرانشان را جلب کنند، به عنوان سرطان رحم هسترکتومی می کردم ونمی گفتم: " بیرون کردن همچین بیماری از ذهن عاقلانه تراست. "

توضیحاتی از فيبروم رحمی، تنبلی تخمدان، اختلال فولیکول دو گراف، اکوژن، هماتوم یا حاملگی خارج از رحم قبلی، منوپوز زودرس، خونریزي‌های شدید هنگام عادت ماهانه، زیادشدن قطر فیبروم، اختلال انعقاد خون، سندرم پیش از قاعدگی می دادم، دستکش ها را در می آوردم، در سطل می انداختم و سرد وخشک می گفتم:" لباستان را بپوشید!"

وقتی از تخت پایین می آمدند برای زمین نخوردن دست به پایه می گرفتند، سر خم می كردند و قطره عرقی نک بینی شان تاب می خورد. برای برداشتن مانتو، بستن دگمه یا بالا کشیدن زیپ جان می کندند طوری که مجبورمی شدم به منشی دستوربدهم:" یک لیوان آب لطفا ً‌!"

 آزمایش های هورمونی وپاپ اسمیر، سالپنگو گرافی، كولپوسكوپي، سونو گرافی وام آر آی می نوشتم و مهرم را پایش می کوبیدم وازآن جا که باید برای روانشان هم حداقل به اندازه ی نمونه گرفتن بیوپسی وقت می گذاشتم اراجیفی از رژیم غذایی، بازیافت زباله های شهرداری، نظام های مجهول الفبایی سرهم می کردم. دست آخر در قالب دكتری اتو كشیده، جدی و لفظ قلم توصیه می کردم شش ماه بعد از رعایت دستور دارویی مراجعه کنند و امید واهی می دادم:" نگران نباشید! "

به خطوط به هم ریخته وتلخ صورت شان دقیق می شدم که با دندان لب شان را می جویدند، بغض را با نسخه ی توی دست مچاله یا كناره هایش را بریده و با انگشت لوله می كردند و عقب افتاده از تکامل، با دلی به درد آمده از مانعی که در جریان طبیعی زندگی خود را نشان داده بود و محرومیت از مادر شدن، از در بیرون می رفتند.

حرف هایی را که نگفته بودم فرو می دادم : "تکامل رشد عقلی است نه زاد وولد!" و بعد دست ها را پشت سر می گذاشتم و به تقدیرنامه های قاب شده ی روی دیوار برای سخنرانی در كنگره های بین‌المللی ژینوكولوژی و انكولوژی ام خیره می شدم و ملامت، سرزنش و نیرویی از درون را که مثل حكم عقل می گفت:" دیگر مصلحت نیست. " پس می زدم تا دوباره تکرارش کنم مثل افراد یک دنده ای که حاضر نبودند تسلیم شوند و بگویند: " مصلحت نیست!"

ترک زیگزاگی شکل سقف، زن مو قرمز را به یادم می آورد. آن طرف تیر آهن ها، گچ و سیمان و موزائیک ها قالی پهن بود شاید خرسک، پر از نقش ماهی و کف پاهایی که این پا وآن پا می کرد، راه می رفت و راه می رفت وراه می رفت...گاهی چراغ حباب زرد و لامپ مارپیچی کم مصرف از شدت ضرب پاها که شاید می رقصید ازاین طرف به آن طرف نوسان پیدا می کرد و باز کف پاها راه می رفت، راه می رفت و راه می رفت...

 و من مجبور بودم درواحد پنجاه و هشت یک برج نوساز، كفش هایم را بکنم، در جا کفشی جفت کنم وبا بیماران آن روزم در مطب و بیمارستان، سایه هایی مجازی وبی حجم و حاشیه، میانسال یا جوان با شکم های برآمده یا صاف، چهره های زرد و تکیده یا خوشحال و با تغذیه ی مناسب، مضطرب یا آرام قدم به خانه ام بگذارم كه هم زمان از درد سینه، افتادگی رحم، كیست تخمدان و گر گرفتگی های یائسگی می نالیدند وهم در خانه هایشان پشت كامپیوترسرچ یا كهنه ی بچه عوض می كردند یا سرشوهرشان فریاد می زدند یا كرم خرچنگ بیوتی كك و مك به صورت می مالیدند وروی تخت دونفره ی چوب گردو بین من و گلان دراز می کشیدند که تمام پـتـو را روی خود می کشید و اگر زود خوابش نمی برد خیال می کرد علت بی خوابی هایم پنچری ماشین یا حل نکردن کامل جدول روزنامه یا حرفی است که بی هوا به زبانش آمده.

 درمفاد عقدنامه توافق نشده بود برای صبحانه و شام جلویش پشت میز بنشینم و به حرف هایش از بواسیل دخترعمو، دعوای همسایه ها سر شارژ، تصادف اتوبوس سر چهارراه، زانو درد عمه ی پدرش، سرویس جواهری که نشان کرده بود تا با برلیان و یاقوت های دور گردن وانگشتش درخشش بیشتری پیدا کند؛ گوش کنم و بفهمم تفاوت اجتناب ناپذیرزیست شناختی  بین زن و مرد است که برخی توافقات را نانوشته و مشکل کوچک را لاینحل می کند.

نمی شد نفهمیده باشد کل قضیه فقط به این خاطر اتفاق افتاد که آزرمدخت بدون این که منتظر اظهارنظرم باشد، هر هفته گل و شیرینی می خرید تا به منزل شریک احتمالی نوشکفته یا از جوانی گذشته برویم که اغلب شباهتی به مژه های برگشته، موی حلقه حلقه یا خط چشم تیز درعکس های روتوش شده شان نداشتند. والدین و نزدیکانشان چای می خوردند، لابلای صحبت از گرانی گوشت وبیکاری، کت وشلوارماهوت و سنجاق کراوات نقره ام را زیر ذره بین می گذاشتند، از درآمد، منزل شخصی و دوره ی تحصیلاتم در دانشگاه می پرسیدند وباجواب های دو یا سه سیلابی ام با رضایت سر تکان می دادند. روحشان هم خبر نداشت بزرگترین مشکلم مواجهه با گره کوری است که اغلب با به میان آمدن پای زنی خود را نشان می داد، برخلاف آرمان که شبیه پرنده ای نربا پیچیده ترکردن آوازش نسبت به پرنده ی رقیب، توجه ماده را جلب وبه خاطر دیگر آزاری ذاتی، ضریب هوشی اش را به حد آدمی با معلولیت ذهنی پائین می آورد و با تعریف از زیبایی زنی دیگر تحریکش می کرد.

هیچ وقت با تنبیه آذرمدخت روبه رو نشده بودم که آتش کنجکاوی ام را درباره شان تیزتر یا احساس گناه را در وجودم بیدارکند. در مدرسه قربانی بد دهانی هم کلاسی هایم می شدم اما فشار های روحی ام را با بیست و پنج بار دویدن دور ورزشگاه تسکین می دادم. در پانزده سالگی یک روز دراز کشیده روی تخت احساس کردم به دو نفر تجزیه شدم؛ يکی شاگرد مدرسه‌ای خجول، رنگ پریده، لاغر و باهوش و دیگری موجودی ناشناخته که شیطان اگر وجود داشت با نقشه هایی هولناک انتقامش را درقالب او از بشر می گرفت. عشق و ترس از آزرمدخت را که تابه یاد می آوردمش موی کوتاه یکدست جو گندمی داشت و بینی عقابی بزرگ به خطوط چهره اش ابهت می بخشید، همان وقت کشف کردم بدون این که بخواهم مثل ادیپ با کشتن پدرم با او ازدواج کنم گرچه دوره ی پادشاهی كه به کفاره ی گناه با محارم با سنجاق سینه نور چشم هایش را تاریك كرد گذشته بود.

 در دانشگاه دوگانگی وجودم را به عفونت مزمن مثانه نسبت دادم و انواع قرص هارا امتحان کردم تا عقیم شوم بعد درگیر تومور پروستات یا بیماری‌ ناشناخته ای شدم که پیش ازعلم باید روی لام آزمایشگاه کشفش می کردم اما انتخاب تخصص زنان و زایمان برای آگاهی از رموز جنسیت بود تا بفهمم اثر حفاظتی هورمون های جنسی شان باعث می شود در سن بالاتر بمیرند، کمتر در معرض حملات قلبی و سكته ی مغزی باشند وشاید مهمانی های هفتگی آزرمدخت که برایش تفریح محسوب می شد و برای کل هفته ی آینده اش حرف و ماجرا احتکار می کرد، آن قدر تکرارمی شد که به میان سالگی می رسیدم اما نشد چون روزی که زنگ درخانه ی گلان را فشرد گفت: "چه قدر این جا به نظرم آشنا می آید!"

در حیاط بنای سفید، تاب، استخر تا نیمه از آب پرشده وخانم کاموس که بالای پله به پیشوازمان آمده بود؛ هر تردیدی را ازبین برد.

چاره ای نبود جزنشستن درسالن پذیرایی، در سکوت خیره شدن به دستپاچگی و بی دلیل خندیدنشان و برق زننده ی بینی عمل کرده ی گلان که کمی چاق تر شده بود. آزرمدخت طوری کنار گوشم گفت قالی هایشان عوض شده، جای ساعت جلوی بوفه به روی ستون تغییریافته و ظرف ها برخلاف بار قبل چینی چک اصل است انگار اهمیت زیادی داشتند و نمی شد از پدرم متوقع باشم چون استدلال هایش توجیهاتی بی پایه بود که خودش را هم قانع نمی کرد و وقتی از کشف رابطه ی علت معلولی باز می ماند می گفت :" چه می دانیم ؟ "

روزی که در ظاهرقانعم کردند اما درواقع دستور دادند گلان را به رستوران مرغابی سبز ببرم فهمیدم دیگر اختیارهیچ چیز با من نیست. وقتی در ماشین را برایش باز کردم کفش سفید پاشنه بلندش را با ظرافت روی آسفالت، دستش را با ناخن های بلندی که گل های ریزی به آن چسبانده بود روی دستگیره گذاشت وحلقه موی سیاهش که روی پیشانی اش فر خورده ملاحتی به چهره اش می داد که قبل تر نداشت و نفهمیدم چرا گفتم:" آخرش که چی ؟ "

به نظرم رسید برای اولین بار پيوند عاطفي ام را به جای آزرمدخت به زنی دیگر فرافكنی می كنم. دررستوران سالاد ماکارونی و خوراک سبزیجات سفارش دادم وبه این نتیجه رسیدم شاید ارتباطی صرفا ً براساس ادب، با ملاحظه بودن، رشد فكری اش با خواندن کتاب های خواهران برونته و توافق در ارزش هایی مشترک مثل علاقه به رنگ بنفش، سینما و ورزش بتواند دورنمای تازه ای را نشان دهد که خود خوری هایم ته بکشد.

وبه همین سادگی مثل سارهایی که هر صدایی را تقلید می کردند نقش مبتذل دامادی در کت و شلوار خاکستری براق، پاپیون سرخ دور یقه ی سفید و گل ارکیده به دست را جلوی فیلمبرداری بازی کردم که نسخه ی بدل استنلی کوبریک بود و تذکر می داد به دوربین نگاه نکنم و التهاب دیدن گلان که با لباس سفید، سایه ی نقره ای و اکیل های زیر چشم از آرایشگاه بیرون آمد و معنی گنجشک رنگ کردن و به جای قناری فروختن را نشانم داد، در خط های صورتم پیدا باشد. همان جا بود که فهمیدم هیچ چیز در زندگی این همه خفت ندارد تا درست شبیه کسانی شوم که از آن هامتنفرم.

 فیلمبردار که وسط اتوبان چمران تا کمر از پنجره ی ماشین روبرو بیرون آمد تا از گل های ارکیده ی تزئین شده به شکل پاپیون روی کاپوت زانتیا و دوران چرخ ها، روبان چسبیده به دستگیره ی در و به خیال خودش و خودمان شیرین ترین لحظات زندگی مان، فیلم بگیرد؛ نزدیک بود با وانتی تصادف کنم که سرنشینانش از دیدن ما به ذوق آمده بودند وکف می زدند.

 گلان شنل کلاه دارسفید را طوری گرفته بود تا مو وتاجش کج نشود و لابد حس پرنسس دایانا در روز ازدواجش را داشت که مهم ترین سوال زندگیش را پرسید ومنتظر شنیدن جمله ای ماند که در تمام یکی دو هفته ای که برای خرید بیرون می رفتیم، سالن رزرو می کردیم و کارت دعوت برای بستگان می نوشتیم نشنیده بود تا ضامن سی سال بعدی زندگیش شود:" چی باعث شد بعد از شش ماه دوباره به خواستگاریم بیایی ؟"

از بوی عطر تندش سر درد گرفته بودم وعصبی گفتم:" نمی دانم. "تا آن اشتباه احمقانه را پنهان کرده باشم که بار اول آزرمدخت ایراد گرفت گلان لاغر ورنگ پریده است، خانواده اش فقط لاف می زنند و وقتی ماه ها بعدفامیل دور همسایه ی خاله ی بزرگ پدرم آدرس آن ها را به ما داد حتی شک نکرد چون به خواستگاری هفت خانواده رفته بودیم که فامیلی شان کاموس بود وبه دوازده خانواده سر زده بودیم که در منطقه ی تهران پارس ساکن بودند.

 تلاش کرد تا اشک، آرایشش را به هم نریزد چه بسا اگر وسط اتوبان ماشین را نگه می داشتم، برای همیشه از هم خداحافظی می کردیم اما موقعيت ها، تقلید از سنتهای زایل کننده ی عقل، قيد وبند انتظارات اقوام ومهمانان منتظر در باشگاه، قدرت بالاکشیدن ترمز دستی را از من گرفت و نمی شد کاری را با ظاهر منطقی انجام داد بعد همان را با منطق بالاتری نفی کرد و البته منطقی ترازهمه این بود که دیرشده و جرات نداشتم به خود بگویم :" نباید این کاررا می‏كردی! "

وقتی جلوی سالن پیاده و ازمیان ردیف فشفشه ها و دود اسفند رد شدیم، فهمیدم تمام کسانی که به استقبال مان آمده بودند و کف می زدند فقط به فکر خوشگذرانی خود بودند نه آن چه قراربود جشن تمام نشده نقابی به چهره مان بزند برای دوام آوردن در ازدواجی که هرروز بیشتر در سراشیبی سقوط می کرد تا وقتی قبول می کردیم در بازی نقش هایمان شکست خورده ایم.

 در ماه عسل کسالت بار و چهار روزه ی کیش کینه ای عجیب از او به دل گرفتم که تا آخر دنیا هم ته نمی کشید؛ انگشت کوچک پایش نسبت به بقیه در سطح بالاتری بود، یک سینه اش افتاده تر از دیگری، گاه بی ملاحظه سیر ترشی می خورد، با دهان پر حرف می زد و با ریش تراش من موهای بدنش را اصلاح می کرد. اگر فرض معاشقه ی هرروزه ی زن و شوهرها درست هم بود تعجب می کردم برایشان شکنجه آور نباشد، به خصوص که طرفشان مدام یاد آوری کند:" ساعتت را در بیاور...صورتم زخم شد...نه این طوری !"

 از عطش جنسی، تنهایی و بلاتکلیفی در نیامدم و درعوض ارزش هایم تغییر کرد و این شامل همه چیز می شد؛ رفتن اجباری به فیلم های درجه سه سینما، ‌كنسرت های شلوغ خسته کننده که بلیطش را ازبازار سیاه تهیه می کرد، تماشای سریال های تلویزیون،‌ مهمانی دادن و رفتن با هدایای گرانبها، دعوت اقوام به رستوران های درجه ی یک، واکنش های تندش با کسانی که به آنها اهمیت می دادم مثل آزرمدخت وآرمان، تنفرش ازهمایش های مربوط به رشته ی تخصصی ام یا رئیس انجمن تنظیم خانواده شدنم، گیر افتادن در جنگی بی معنی سر چيزهای بی اهمیت مثل خرید گبه برای کف راهرو که وقتی می پرسیدم : "گفتی اطلاع داشته باشم یا نظرم را می پرسی؟ " حاضر جوابی می کرد: " فقط در جریان باش چون تصمیمم را گرفتم!"

مجله های تخصصی ام را توی قورباغه ی حصیری کنارکاناپه می چپاند و ورق های مربوط به لاپاراسکوپی، تشخیص پارگی پرده های جنینی، مراقبت پرناتال و بیماری ها ی مقاربتی را با دایره ی ته لیوان قهوه وزردی روغن غذا مهر می زد.

آکواریومی با انجل سیاه و گلد فیش را كه بین گیاه های مصنوعی وحباب ها می چرخیدند و انعکاس آبش شب ها روی سقف طرح‌هایی بی شکل می کشید، جایگزین دائرة المعارف اصطلاحات پزشكی وکتب تخصصی ام در دکور فرفورژه کرد. یادداشت چسبیده به یخچال: تماس با پرستاربخش برای مریض تخت هفت...را می کند، توی ظرف کریستال، تخمه و بادام هندی می ریخت اما رویشان را نمی پوشاند، از اجاق گاز می شد فهمید چه غذایی درست کرده است: پیاز داغ، رشته ی ماکارونی، سوسیس، پوست تخم مرغ. شـمع هـای معطری که سر میز شام روشن می کرد باعث سردردم می شد و وقتی نظر می خواست جز مخالفت جوابی نداشتم وهرگفتگویی مشاجره می شد تا گله کند: " به من اهمیت نمی دهی! " و تلفنی به مادرش بگوید: " از مردهای عقل کل خوشم نمی آید، آن ها که غیرخودشان كسی را قبول و چیزی هم در چنته ندارند"

حس رودست خوردن دیوانه کننده بود به خصوص وقتی مجبورشدم با انزجار ادامه بدهم فقط چون نمی دانستم چه کار دیگری می توانستم بکنم. مجبور شدم گوشی همراه را با وجود رابطه ی امواج الكترومغناطیسی اش با بروز تومور مغزی، جزو جدایی ناپذیرزندگیم کنم تا جای گپ كلامی و اعتمادی که از من توقع داشت را پیامک هایی سرد وقاطع با اطلاعات نوشتاری، تصویری بگیرد. برای نابود نشدن استقلالم در کلاس زبان آیلتس ثبت نام کردم تا زمان بیشتری را بیرون خانه بگذرانم اما سراسیمه خودش را از منزل مادرش به خانه می رساند و می گفت:" ببخش عزیزم تنهایت گذاشتم!" نمی دانستم واقعا ً‌ نمی فهمید ترجیح می دهم تنها بمانم یا دروغ هایش را باور می كرد.

یک صبح سه ماه بعد از ازدواج به این نتیجه رسیدم عده ای همکار با اهداف مشترک که همدیگر را درک می کردند و از وجود هم لذت می بردند می توانستند با تقسیم هزینه ها زندگی اشتراکی تشکیل دهند، مجبورنباشند چندسال بعد کس دیگری را به جمعیت دنیا اضافه کنند و مثل من با دلخوری به شریکشان پول بدهند تا مانتو، مجسمه های کریستال به شکل مار، خرچنگ وعروسک چوبی بخرد یا برای خرید از سوپر سر کوچه آژانس بگیرد.

 برای او هم شاید قضیه همین طوربود که یک روزبعد ازحمام، جلوی آینه ی میز توالت به پلک هایش سایه ی قهوه ای زد و تلخ ترین جمله ی عمر بیست و هفت ساله اش را گفت که نفرین هایش از نرسیدن به آن چه سزاوارش بود را نگفته شنیدم:"این چیزی نبود که به خاطرش ازدواج کردم. "

منظورش از«این» روشن نبود ولی اگر با استفاده از روش های آماری تحلیل به بررسی زوج ها ی جوان می پرداخت شاید به این نتیجه می رسید خیلی ها مثل خودش ناکام ماندند و امید به اتفاق یا حادثه ای که شور زندگی را به خانه شان بیاورد کامل از دست دادند چون تازه فهمیدند ازدواج به جای یكسان سازی دگردیسی است و نه البته حلال مشکل تنهایی.

عصر همان روزپس از بدبیاری های پشت سر هم تصادف سر چهارراه و دعوا با هد نرس بخش هشت، دوش به دوش آرمان از مجتمع بیرون می آمدم که سرایدار پیررا دیدم، با سرباند پیچی شده درکیوسک نگهبانی نشسته است و بااین که در مواقع عادی فقط جواب سلام آدم هایی از طبقه ی او را از روی ادب می دادم فکرکردم باید چیزی بگویم:" خدا بد ندهد !"

اما وقتی خندید : "خدا که بد نمی دهد." نفهمیدم به خاطر معنی حرفش بود یا حاضر جوابی که جا خوردم، لحظه ای برگشتم و خیره نگاهش کردم، انگار برای بار اول می دیدم چروك ها صورتش را مثل برش های عمیق چاقوچاک داده و روی گونه اش همدیگر را قطع كرده اند و از سوراخ بینی و گوش هایش موی سفیدی بیرون زده است.

 آرمان کف دست هایش را به هم سابید : " دیدی چه طور مثل یک فیلسوف تمام عیار پوزه ات را به خاک مالید ؟ "

شاید آگاهی با مطالعه در طبیعت، تفكر درباره ی ناشناخته ها و تولید خود بخودی جهش پیدا می کرد اما نمی فهمیدم آن چه گفت از شعورش بود یا حرفی از روی عادت وبه جای او نتوانستم آرمان را بی جواب بگذارم : " چرا از آدمی دفاع می کنی که کمترین شباهتی به آن هانداری! "

چند لحظه خیره نگاهم کرد و گفت :" آگاهی آدم ها ربطی به تحصیلات ندارد..."

چند روز بعد در بیمارستان دست هایم را از انگشت به مچ و آرنج با برس و بتادین ضد عفونی کردم تا کف سفیدی ایجاد شود و به خود گفتم : " امکان ندارد این کاررا بکنم ! " گان پوشیدم، دستکش به دست و دمپایی استریل به پا کردم و پرستار که کلاه مخصوص جراحی را به سرم گذاشت و ماسک را جلوی صورتم بست واقعا ً‌برای لحظاتی همه چیز از ذهنم پاک شد. دراتاق عمل به دستیارم گفتم نور را فوکوس کند، بابرآورد وضعیت اکسی پوت جنین، با تیغ بیستوری برش عرضی پائین ناف انداختم که تراشیده شده با بتاداین ضد عفونی شده بود. با فشار، چربی زیر جلد عضلات شکم، غلاف، بافت ها و مثانه ی با سوند خالی شده را کنار زدم ودردل خندیدم بشر همین است، نسج و گوشت و پوست...پرستاراسکراپ با پنس های ریز عروق خونریزی کرده را قفل کرد. سقف رحم را برش دادم وبا دیدن دوقلو های غیر یکسان دختر خون آلود که مثل پيام‌آورهایی لال در بطن قرمز شبیه خانه ای پر از خون با یادگاری وخط خطی های درهم و برهم روی دیوارهایش بودند و راه ورودشان را من باز کرده بودم به دنیایی که با شمارش معکوس منتظر كشتنشان بود، ازاعماق وجودم گفتم :" بیچاره ها ! "

معلوم نبود نه ماه قبل تر کجا و اصلا ًچه بودند اما برای بار اول زمین را با پوستشان حس می کردند، قرابت صمیمانه ی بین وجود و نیستی را نشان می دادند و این شروع تجربه ی محكومیت هزاران ثانیه ي دیگر تا روزی بود که آمدن ناخواسته شان را گردن پدر و مادر بیندازند كه خودشان هم چیزی جز نتیجه ی تلخ تولدی اجباری مثل آن ها نبودند. بین دست ها ماساژ، ریه شان که با گریه به کار افتاد تحویل پرستار دادمشان وبند ناف ها را بریدم وکلامپ کردم. جفت را خالی و سعی کردم به نقشه ام فکر نکنم اما نیروی پس زده شده ای که از همان سال اول دانشکده گوشه ای ازذهنم پنهان بود با حسی مبهم در دلم جوانه زد. تحصیلات مرا به نقطه ای رساند که از آن جلوترنتوانستم بروم اما دیگ جوشانی از مواد مختلف شدم كه بالاخره ترکیب جدیدی تولید کرد؛ کنترل زایمان به عنوان رسالت بشر. دقیق ترین قوانین باید برای آن قرار داده می شد تا میراث شوم بی فکری و ندانم کاری به نسل های بعد منتقل نشود. اگر چند نفر دیگر هم مثل من فکر می کردند هزینه ی درمان های نا باروری برای بهبود پیشرفت پزشکی و غلبه بر بیماری یا دایمی کردن عمر آدم هایی که وجود داشتند صرف می شد؛ بازسازی سلولهای بدن، ارتقا روبوت های نانوتکنولوژی که توی جریان خون سلول های سرطانی را از بین می بردند، ساختن کارخانه های عظیم تولید محافظ، کشت سلولهای اولیه برای التیام زخمها، تصویر برداری زيستی دقيق، ساخت حس گرهای شيمیایی، تغییرکروموزومی سیستم اعصاب برای رفع افسردگی ومقاومت دربرابرسرما و گرمای شدید یا ضربه...اما وقتی کسی کاری نمی کرد باید خودم پیام دگر زایی را ممنوع می کردم چه بسا به نفع مینا سمرقندی بیست ساله هم بود تا با اندام از ریخت افتاده وبخیه هایش جلوی خواسته ی همسرش بهانه تراشی نکند:" از وقتی زاییدم نمی دانم چه ام شده ! "

نهصد و هفتاد وشش هزار مورد عقیم سازی سالانه در آمریکا به ذهنم رسید و پرستار با دستمال عرق پیشانی ام را پاک کرد. پرده ای صورت مینا را از من می پوشاند تا فقط همان شکم خون آلودی باشد که جلویم دهان باز کرده بود. به سرعت هر دو لوله ی فالوپش را با نخ سیلک در فاصله ی کمی از محل اتصال به رحم گره زدم. وقتی شکم را بخیه می زدم و زیر پوستش اثر تصمیم را جا می گذاشتم، دردی مبهم را در جناق سینه ام احساس ‏كردم. دستکش های خونی را توی سطل انداختم و دست هایم را شستم اما قلبم تند می زد، کلافه بودم وفشار به حدی بود که خواستم دستور بدهم دوباره به اتاق عمل برش گردانند. می توانستم بهانه بیاورم پنسی را در شکمش جا گذاشته ام و می شد نخ بخیه را باز کنم اما توجیه کردم با دو بچه تا آخر عمر به فکر یکی دیگر نخواهد افتاد. به خود دلگرمی دادم وقت عمل نباید لرزید واین حركت، كليد شروع حركتی بزرگ تر وبهترین حادثه ی تاریخ است که هیچ ضرری نخواهد داشت آن هم وقتی مبنای هر موجودی سلول هایی بالفطره جنایتکاراست با خوردن سلول های بغلی شان هرچند هم که درنهایت انسان بزرگی تولید کنند. گان را با کت وشلوار سرمه عوض کردم، سامسونتم را برداشتم و از راهرویی که بوی وایتکس می داد گذشتم. در شیشه ای بیمارستان باز شد و در خیابان بادیدن پیرمردی سفید مو با خود گفتم:" اگر هشتاد سال پیش کسی مثل من بود تو الان این جا نبودی!" وبه دختر بچه ای که روبان قرمز به موهای بورش بسته بودند لبخند زدم:" اگر مادرت به جای دکتر دیگری فقط به من مراجعه کرده بود !" و فکرکردم اگرسی ودوسال قبل هم کسی مثل من فکر می کرد از بطن آذرمدخت زاده نمی شدم...

دو سال طول کشید تا با حامله شدن دوباره ی زنی فهمیدم احتمال خطای این روش بالاست و بعد دیگر فالوپ را از مزوسالپنکس با تیغ می بریدم یا قسمت دیستال لوله را برمی داشتم وگاهی هم بسته به شرایط روش پومروی یا مادلنر را به کار می بردم. نگران بودم شاید دستیار، سرپرستار یا متخصص بیهوشی متوجه شوند توافقی وجود نداشته است ولی قساوت بود یا عدم تعهد به سوگند نامه ی بقراط یا دخالت در کاری که به من ربط نداشت که باعث شد دیگر دستم نلرزد. اگر هم کسی سوالی می کرد یا منصرف می شدم یا محکم می گفتم :" در اموری که نمی دانید دخالت نکنید!" یا شبیه متخصصین دور زدن موضوع با تظاهر به آن که ذهنم درگیراست، زمزمه هایی از میزان فشار خون و اینترسی جفت ومکونیوم احتمالی می‌بافتم تا گوشش را نزدیک بیاورد، با حواس جمع به پچپچه‌ی بی سروته ام گوش ‌دهد و سوالش را فراموش کند.

 يک سال بعد که شوهرمینا غمگین و سیاه پوش به من مراجعه کرد، گفت هر دو بچه اش را در حادثه ی رانندگی از دست داده است وکسب تکلیف کرد حاملگی مجدد روحیه ی خراب زنش را ترمیم خواهد کرد، تا چند لحظه چیزی را که می شنیدم باور نمی کردم. انگارتازه متوجه می شدم عقده ی ویرانگری که دردرونم به صورت تخصص در کاربرد ابزارپزشکی برای مسدود کردن راه نسل به کار افتاده است، چه تبعاتی می تواند داشته باشد.

 به چشم هایش نگاه نکردم و بزاق به گلویم پرید: " عجله نکنید !"

شب روی تخت ازاین دنده به آن دنده شدم و میانگین مرگ بچه های اول تمام زن های عقیم شده را در بازه های زمانی دو و پنج ساله محاسبه کردم. خانه شلوغ و پر سرو صدا بود با این كه كسی درآن نبود، فكر و خیال آن همه زن با درد ومرض هایشان درخانه راه می رفت، به هم می خورد و كمرنگ و پررنگ می شد. دیوارها می لرزیدند، مثل وقتی که در مهمانی صدای بلند ترانه ازباندهای استریو پخش می شد وطول موج ارتعاشات دیوارهای خانه را بالا می برد. به نظرم رسید چیزی مثل سوت کتری یا وزوز مگس یا خرخرماشین رختشویی توی گوشم می پیچد که اگر قطع نمی شد تا سال ها می شد نشنیده اش گرفت چون عادت به آن، جای شنیدنش را می گرفت اما گاهی که در فواصلی نبود تازه حس می کردم تمام مدت آزارم می داده است. اولین فرضیه نسبت دادن ایراد به آناتومی عصبی گوشم بود. نتیجه گیری ساده ی بعدی ملاحظه نداشتن همسایه ها یا نازک شدن دیوارها یا کبوتری افتاده در کانال کولر بود که ناخن برسطح فلزی اش می کشید.

 به خاطر سست بودن پایه ی استدلال هایم سر میز صبحانه از گلان پرسیدم : "تو صدایی نمی شنوی ؟ "

انگار منتظر بود تا با بغض آلود ترین جمله، چیزی که روز اول دیدارش اصلا ًنمی شد درموردش حدس زد، جوابم را بدهد فقط چون پیشنهاد داده بودم با نزدیک شدن به آخر سال کمی صرفه جویی کنیم تا در بیمارستان مجهزی سهام دار شوم و اغلب اشتباه حساب می کرد در یك ساعت غیراز جراحی های بیمارستان، ‌چه قدر از مطب در آمد دارم: " فکر نمی کردم توی زندگی با دکتر مشکل مالی داشته باشم !"

 درچنین لحظاتی که پیدا نبود نتیجه ی بحث به کجا خواهد کشید، بی برو برگرد زنگ تلفن به صدا درمی آمد و می شد مطمئن بود ساعت هفت و نیم صبح کسی غیر از خانم کاموس نباشد که بیست دقیقه با او درباره ی خرید زمین در شمال، فروختن آپارتمان نیاوران یا راه انداختن شغل درآمد زا مثل کلاس شمع سازی که فقط چربی والیاف جاذب روغن می خواست حرف می زد ودرست وقتی کت وشلوار پوشیده دست روی دستگیره ی درمی گذاشتم تابه بیمارستان بروم بدون این که نگاهم کند، طوری صدایم می کرد که باید منتظر شنیدن ملامت هایی بیشتر می بودم : " مادر با تو کاردارند !"

و خانم کاموس که خیال می کرد کنترل و هدایت دیگران در همه ی زمینه ها به عهده ی خودش است بی ملاحظه می گفت : " دخترم باید گرسنگی بکشد تا مار روی گنجت بخوابانی ؟"

تحمل کردنشان اعصاب آهنین شبیه ماشين های جنگي می خواست به خصوص که قبل ترحرف های عادی مثل: "اذیت نکن! " هم ناراحتم می كرد تا ضعف هایم را گردن بی احترامی اش بیندازم اما یادش نمی رفت وقت بیرون آمدن از آشپرخانه با سینی که از فنجان های چایش بخار بلندمی شد یا زمانی که با دو کف گیر برنج بشقابم را پر می کرد، ظرف سالاد را جلوی دستم می گذاشت، سامسونتم را به محض باز کردن در ازدستم می گرفت؛ وانمود کند با سیاست رفتار می کند و نه مغرضانه: "جای تعجب ندارد صدا می شنوی آن هم وقتی به خاطر ترس از میكرب روزی چند بار دست می شویی !"

 دوش گرفتن، اصلاح صورت، ادکلن زدن، تمیز کردن گوش ها و مسواک زدن چندباره در روز یا تذکراتم که خالی كردن زباله به معنی تمیز شدن سطلش نیست، مثل آزرمدخت میوه را در کيسه های پلي اتیلنی نگهدارد، فریزر را با جوش شیرین تمیزکند، سینک ظرفشویی و اجاق گاز را با براق کننده بشوید که غیرازاین کوچک ترین لکه را نشان می دادند؛ فرصت هایی بودند تا ضعف در من پیدا کند اما احتمال توهمات شیزوفرنی شنیداری و مراجعه به روانپزشک را به جای متخصص گوش وحلق و بینی بیشترمی کرد به خصوص که در کابوس انگشت هایم تبدیل به گیره ای برای فشردن گردن دراز وچروکیده ی خانم کابوس می شد تا شاهد بیرون افتادن زبانش باشم که دچار جنون پرخاشگری دهانی بود و اگر ملاحظه نبود چه بسا به گاز گرفتن و تف انداختن هم می کشید اما چهره اش تبدیل به صورت گلان می شد و وقتی می دیدم آزرمدخت را به جای اوخفه کرده ام، فریادی که مدت ها در گلو خفه کرده بودم به معده، پانکراس، طحال، نایژه ها و رگ های خونی ام می خورد وشبیه باد شدیدی تكانم می داد. نفس زنان از خواب بیدارمی شدم، کنار بوی عرق تن زنی که معلوم نبود کدام یک از آن سه نفراست و خرناسه هایش خواب را کامل از سرم می پراند.

وقتی آلمان ها تحقیرجنگ جهانی اول را در جنگ دوم با عقده گشایی خونین جبران کردند من هم می توانستم عکس اولین دوست دختر آرمان را بیکینی پوشیده کنار استخر در کشوی میز توالت بگذارم ولی برخلاف تصورم چهار روز طول کشید تا پیدایش کرد و جلوی صورتم گرفت. قانون طبیعت را نمی شناخت كه ازهر چه بترسد آن را به خود جذب خواهد کرد ولابد تاسف می خورد چرا قدر همان زندگی را ندانسته است که درباره اش گفته بود:"این چیزی نبود که به خاطرش ازدواج کردم. " و چون آن قدر وجدان داشتم تا جلویش با زنان غریبه مراوده نکنم پس تعجبش بیشتر از کشف بمب هسته ای توسطم بود و با موی ژولیده شبیه سیم ظرفشویی و چشم های پف کرده از ته دل فریاد زد :" این کی بود ؟ "

با این که در ذهن مرور کرده بودم چه کنم اما نتوانستم حرفی بزنم ولی وقتی خانم کاموس سر رسید، کیفش را روی مبل پرت کرد:" من باید امروز تکلیفم را روشن کنم! " فهمیدم قضیه جدی تر ازآن است که خیال می کردم. خود را نباختم خونسرد و قاطع طوری که جای چون و چرا نماند و به قول آرمان با توضیح کم شک شان تحریک شود، گفتم جریان مربوط به قبل از ازدواج است که طرحم را در عسلویه می گذراندم:" هرچه بود تمام شده شما هم تمامش کنید!"

هردو که تا دقایقی قبل خط و نشان می کشیدند یک دفعه ساکت شدند.

گلان بعد از چند روز با من حرف نزدن به علتی نامعلوم که اسمش را عشق می گذاشت و با جفت گزینی اشتباه می گرفتش چشم پوشی را برای خود تجویز کرد چون:" آن چه نیابیم گران بها می‏گردد. " نشانه های سر به راهی با گفتن "عزیزم!" در وجودش قابل ردیابی بود و گفتگوها را از محدوده ی خطرناک با جملات نرم، عذرخواهی، بهانه آوردن یا به خنده كشاندن بیرون می کشید. يكي از وظایف دائمی اش مراقبت از گفتارش شد تا درسرم روزي هزار بارجمله ی :"منظورش از آن حرف چه بود؟" نچرخد. بدون غرولند و انتظار تشکرغذاهای گیاهی مورد علاقه ام؛ قارچ کبابی، سالاد الویه، فسنجان بادنجان در قابلمه ی روحي و رشته پلوبدون مرغ را چون حاضر نبودم برای پر کردن شکمم حیوانی را بکشم درست می کرد. مثل آزرمدخت شلوارم را با اسفنج آغشته به آب و سرکه ی سفيد خط اتو می انداخت، خانه را هر روز گرد گیری و موزائیک سالن را می سابید واعتراض نمی کرد ایستاده ادرار می کنم یا بشقاب غذایم را بعد از شام از روی میز برنمی دارم. دیگرمثل پدرم فقط یک مقام تشریفاتی در خانه نداشتم و استنطاق نمی شدم چرا دیر آمده‌ام و برای این که خود را از طعنه های بعدی اش نجات دهم سرم را توی ستون نقد ورزشی روزنامه فرو ببرم یا در بازی قدرتی مسخره گیر بیفتم وغیر مستقیم بگویم:"اگر حرفی می زنم فقط احترام بگذار! "

یک شب سر میز شام، درمواردی نادر که با ذره بین دنبال عيب غذا نمی گشتم برای نجات از سرك کشیدنی که اجازه ی نفوذ نداشت و فقط درطوفانی پر جزر و مد بدون لنگر سرگردان می ماند، گله مند به امید این که چیزی خلاف آن چه پیش تر شنیده بود بشنود، پرسید : " ولی تو گفتی عاشق من نیستی؟"

نفهمیدم این حاضرجوابی از کجا آمد: " به نداشته هایت فکر نکن !"

تا اجزای صورتش شبیه شكلك آینه هایی شود كه قیافه ها را اغراق شده نشان می داد، لب ها تا بناگوش باز شده، دندان ها بیرون زده، چشم ها تنگ ... به اطمینان كلامی اهمیت می‌داد اما نباید درموقعیتی قرارم می داد حرفی بزنم خودش از درون متلاشی شود ولوازم‌آرایش، انواع رژیم غذایی، ماسك آلوئه ورا و خیار، کمربند لاغری ویبروشیپ، باشگاه‌های ورزشی، جین سینگ فرم دهنده ی سینه، مش کردن و تغییر کوپ مو هم به دردش نخورد. پیدا بود فکرهای مزاحم به ذهنش هجوم آورده اند که آن زن چه جذابیتی از خود نشان داده بود که خودش نداشت و یک دفعه بی توجه به جریمه ی بی اعتنایی، دیرخانه آمدن، جواب سـربالا، در قفل شده ی اتاق خواب یا سکوتی که پراز گفته ها بود:" اصلا ًفرقی نمی كند زنده ای یا مرده! "؛ زننده ترین دشنام و نفرین ها را که حتی نمی دانستم با آن ها آشناست نثار زن عسلویه ای کرد تا دیگر فکر کنم مودب و باملاحظه است. مثل روز روشن بود به مرحله ای خطرناك زنی حسود با تناقضات روانی می رسد که نیاز به رقیبی ذهنی داشت و البته آن قدر کودن که به خیالش هم نرسید دروغ گفته باشم.

خونسرد گفتم :" سعی نکن اورا از چشمم بیندازی چون فایده ندارد ! " واز سر میز بلندشدم، متوجه شدم به زنی بی چهره فکر می کنم که می توانست شبیه عکس دوست آرمان باشد یاهرکس دیگر و دریک جمله راست ترین حرف زندگیم را زدم:"من عاشقت نیستم اماعاشق او بودم. "

شش ماه بعد که زمزمه ی بچه دارشدن را لابد برای پایبند کردنم سر داد، به بهانه ی کیست تخمدان عقیمش کردم تا ثابت کنم آن چه برایم موضوعیت ندارد افکار موهوم غارنشينان در بقای نسل نیست که در ذهن بقیه ی آدم ها هم پرسه می‌ زند.

همه چیز در دایره ای دورخود می چرخید تا به لحظه ای برسد که بعداز ظاهر شدن پشت سر هم اعداد قرمزچهار، سه ، دو و یک در صفحه ی رقم نمای آسانسور مجتمع، زن مو قرمز با مانتو وروسری سفید بیرون بیاید وبین افکاردرهم و برهمم با تصویری واضح ماندگارشود، شبیه ایزد بانوی شهوترانی فرهنگ سلتی در تابلویی خانه ی آرمان که بی ارتباط با دنیای زمین سوار بر ارابه ای بود که گوزن قرمزنماد قوای جنسی مرد آن را می کشید. همان وقت فهمیدم احساس نیرویی است شبیه به الكتریسیته که گاهی گرم و گاهی می خشکاند، فاصله می اندازد یا بیگانگی را تبدیل به آشنایی می کند. نه حرفی رد و بدل شد نه نگاهم کرد اما چشم های درشتش را از تصویر خانم رفعتی قیچی کردم و روی صفحه ی جدید فوتوشاپ گذاشتم، بینی اش کمی شبیه خانم اسکندر فر بود ولب هایش به خانم اعتمادی می رفت و با نرم افزار گرافیكی ویرایش این کولاژ چه بسا شبیه تر به خودش می شد اما لنگه ی موی قرمزش که به شکل باد بزن از زیر روسری بیرون بود وچال روی چانه اش را در بایگانی تصاویرم نداشتم. می توانست مثل خیلی های دیگر با دیدن تابلوی طبابت ام به مطبم بیاید. شاید هم بارها با پیرمرد سرایدار صحبت کرده بود و مثل من اعتقاد داشت: " روی زمین ازهمه چیز تقدس‌زدایی شده وجائی برای جنت مکان های خلد آشیان نیست!"

برخلاف نظر آرمان که فقط خیال می كرد درباره ی آدم ها به کشف های درست می رسد، پیرمرد را صوفی می دانست که با كنار گذاشتن پوسته ی علم به حقیقت جهان دست پیدا کرده و سینه اش مثل دیواربی نقش رومی‌هاست که در مسابقه ای درحضور پادشاه نقاشی چینی‌ها با صد نوع رنگ نقاشی رویش منعکس شد و برنده شدند چون همه ی رنگ‌ها در نهایت به بی‌رنگی می‌رسیدند.

معنی جمله اش را روزی بیشتر فهمیدم که کلید مطب را نیاورده بودم، موبایل وتلفن خانه ی منشی جواب نمی داد، با اعصاب به هم ریخته داشبود ماشین را می گشتم، از آسانسور بالا و پائین می رفتم تا پیرمرد طوری بادست اشاره کرد همراهش بروم که به خیال داشتن کلید اضافه، اتاقش را درزیر زمین دیدم و تعجب کردم برای بعضی ها کجای دنیا زندگی كردن بی معنی ویک مکعب مستطیل بدون پنجره لابد جایی است كه باید باشند. لب آینه، در عکسی کسی شبیه خودش سوار برقاطری که توی پالون هایش پراز یونجه ی سبزبود پشت به دریاچه ای داشت با قایق و مرغابی که انعکاس نورآفتاب سطحش را براق می کرد .

کفش هایش را که در آورد سوراخ بزرگ روی جورابش پیدا شد وبدون این که برگردد گفت:" بنشین برایت چائی بریزم! "

دندان هایم را روی هم سابیدم، سعی کردم به خودم مسلط شوم و حرفی نزنم وقتی برگشتم صدایش از پشت سر بلند شد:" کلیدت این جاست !"

به این دلیل احمقانه که واقعا ً‌ فکر کردم کلید دارد، لزومی ندارد دروغ بگوید و اگر داشته باشد ندهد بدون این که کفش هایم را بکنم لبه ی زیلوی کهنه ی کف اتاق نشستم. یک جور محک زدن خودم هم بود که می توانم آدمی مثل اورا تحمل کنم یا نه؟ با حرکاتی کند قوری را از روی سماور برداشت، یک سوم استکان را پر، شیر سماور را باز کرد، رویش آب جوش ریخت و جلویم گذاشت و وقتی مرغ حق خاکستری رنگ توی قفس صدایی غریب از حنجره اش بیرون داد، گفت :" این هم کلید !"

نفهمیدم این جمله اش از کدام بخش تاریخ ژن به ژن گشت تا به من رسید حتی اگر حق با روان شناسان تكاملي بود که آدم های امروزی ادامه ی آدم ‌های پيشين هستند اما اگر واقعا ً حرفش را می شنیدم نمی دانستم چه واكنشی نشان می دادم؛ دفاع كردن، كم ‌آوردن، بالا‌ گرفتن جروبحث... نمی دانستم قدرتش بود یا ضعف یا این تصور که شوخی کرده یا ممکن است دیوانه باشد که خلع سلاحم کرد.

گفت:‌" تمام دنیا یكی بود و یكی نبود!" و نگاهش مثل اشعه ی ایكس از گوشت، پوست واستخوانم رد شد.

چای را جرعه جرعه سر کشیدم، طمع گس آن خاطره و حس هایی از یاد رفته از گذشته ای آن قدر دور را در ذهنم تداعی کرد که دیگر باور کرده بودم متعلق به من نیستند؛ دنبال پروانه ها دویدن لب رودخانه، بادبادک هوا کردن در شش سالگی، میز تحریرم، توپ فوتبال ودمبل هایم افتاده زیر تخت فنری و خط نوشته ی قاب شده ای با قلم نئی که مركب کاغذش نم کشید، یویو، آویزان کردن کارد از کمربند وبا چشم بند خود را شکل دزدان دریایی در آوردن... آرامش عجیبی پیدا کردم، مثل لذت خوردن شاتوت بود یا باران نم نم یا رقصیدن با آهنگ نازنین مریم یا به اردک های دریاچه نان دادن یا قدم زدن در جاده ی شنی که یك طرفش جنگل و طرف دیگرش دریا باشد یا نفس کشیدن درهوای تازه ی کوهستان یا گوش دادن به سنتور دختر همسایه. همان جا کافی بود و چراغ پیک نیکی و بسته ی ملافه پیچ شده ی رختخوابش هم زیاد و می شد به هیچ چیز فکر نکرد. وقتی موبایل زنگ زد و منشی گفت در ترافیک گیر کرده است و تا ده دقیقه ی دیگر می رسد حس کردم چیزهایی را برای خود مهم می کنم که می توانستند خیلی مهم نباشند. یاد داستانی افتادم که آرمان تعریف کرده بود؛ معلم جوانی با تحصيلات عالی اما تجربه ی کم به سفر دریایی رفت و به ملاح پير بی سواد گفت به خاطر نخواندن زمین شناسی، اقيانوس شناسی و هواشناسی سه چهارم عمرش را بر باد داده‌است اما وقتی كشتی به يك صخره برخورد كرد ملاح به او که شنا بلد نبود گفت همه ی زندگیش را از دست خواهد داد.

 متوجه نشد تشکر نکرده بلند شدم و بیرون رفتم چون انگار حضورم را فراموش کرده باشد موج های رادیویی کهنه را عوض می کرد و زیر لب می خواند:" جمجمک برگ خزان... جمجمک برگ خزان ..."

چیزی در وجودش بود که نمی شناختم، همان که شاید آرمان به شکلی دیگر برای خود تفسیر می کرد اما نمی خواستم درگیر«یکی بود» اش شوم که تا چند ماه بعد به شكل های مختلف خودش را درجمله ای از كتاب، عنوان مجله، نوشته ی پشت وانت، شعار روی دیوار، تبلیغات یک شرکت، بخشی از آگهی تسلیت، سخنرانی یكی از استادهای دانشگاه نشان داد بدون این كه واقعا ًبفهمم معنی اش چیست؛ یكی نبود، یكی بود ولی یكی نبود، بود یعنی هستی و نبود یعنی نیستی، یكی هم بود و نبود، یك از جنس یك ریاضی نبود، یک بی نهایت بود...

 درعوض به تصاویری غریب مبتلا می شدم که با تناوب کمتری نسبت به قبل تکرار می شدند؛ اگر پنجره ی مطبم را باز می گذاشتم دریایی به شکل آسمان آبی منقبض شده با غبار، خاکروبه، سرب و دود اگزوز با تکه ای ابر هجوم می آورد و مرا با صندلی گردان، میز، مهر پزشکی، نسخه و پرونده ی بیماران رو به سقف می برد و یارانه ی کیفی را با تصویر زن های عقیم شده که فقط می توانستند در دنیای درون آن حامله شوند وقلمدان، گیره، ساعت و گوشی روی آب شناور می کرد. ماهی های قالی دم هاشان را تکا ن می دادند ومی آمدند بالا آن جا که من دسته های صندلی را محکم چسبیده بودم، انگار در گهواره باشم تکان تکان می خوردم وبه تصویرم منعکس شده روی سطح آب خیره می شدم که با روپوش سفید و موهای روی شانه ریخته، همیشه شبیه کس دیگری بودم که نمی توانستم به یاد بیاورمش.

گلان می گفت : "به آب نمی شود تکیه کرد. " مثل وقت هایی که به مریض هایم می گفتم:" امیدتان را از دست ندهید!"

نمی فهمیدم چیزی که می دیدم واقعیت داشت یا صدای یک بار در زدن بدون ورم کردن پرده ی اتاق و زن مو قرمز که در آستانه ی در ایستاد و انگارحس کرد تمام اتاق را آب گرفته و نیروی عجیب مغناطیسی آن را در یک قدمی اش متراکم کرده است مثل وقتی که موسی عصایش را به آب زد تا بنی اسرائیل بگذرند. اما موج ها وارتعاشی که درگوش هایم بود را سکوتی گرفت که در آن هیچ صدایی نمی آمد، درست مثل قطع شدن جوشکاری یا رفتن از مهمانی شلوغ به جایی متروک. با این که باید از بالا می دیدمش اما انگار درست روبرویم بود. آرام جلو آمد روی صندلی نشست و یک ساق پای کشیده اش را پوشیده در شلوار جین و کفش های لژدار بلند بنفش روی پای دیگر انداخت و لبه های مانتوی سبزکوتاهش ازهم باز و قسمتی از شکم سفیدش پیدا شد. ماده ی رنگ قیر توی عنبیه های چشم موربش با پلک هایی پوشانده شده زیر سایه ای سبز به شکلی محو نشدنی در ذهنم ماند و این شعر برایم تداعی شد : " زدیده رانده از دیده جویان..."

وقتی به اسم فامیل صدایم کرد صدایش خش دارمثل سیگاری ها بی تناسب با خطوط ظریف بینی و گونه هایش از میان لب هایی قیطانی بیرون آمد اما تازه فهمیدم چه حسی دارد کسی نامم را به زبان بیاورد که اولین باراست با او حرف می زنم. اسم دیگرفقط یک لغت نبود، طرحی بود که برایم می ساخت تا خود را توی آن جا بدهم مثل مرد ویترووین لئوناردو داوینچی، موجودی بی عیب و نقص و متناسب که با دست و پاهای باز شده، هم درون یک دایره قرار می گرفت و هم مربع. پس وقت هایی که ماشینم را پارک می کردم، دگمه ی دزدگیر را فشارمی دادم و صدایی مثل پارس سگ در خیابان منعکس می شد، با کفش هایی که جیر جیر می کرد روبه آسانسور می رفتم و دسته کلیدم را در دست می چرخاندم از جائی در تاریکی نگاهم می کرد اما نمی دیدمش مثل وقت هایی که کتاب بیماری های زنان را به دنبال مطلبی تند تند ورق می زدم، نگاهم روی کلمات سطرها و سر فصل ها مکث می کرد ومطمئن بودم باید همان جاها باشد و پیدایش نمی کردم، بیشتر به این خاطر که موضوع دیگری ذهنم را مشغول کرده بود، موهای قرمز شکل باد بزن خودش.

لابد صراحت را بهترین سلاح می دانست ومثل کسانی که قدر وقت را می دانستند خندید که نرخ یک ساعت از دویست هزارتومان تا نیم ملیون است وگاهی هم دلاریا یورو می گیرد واگر تظاهر به محبت، چرندبافتن درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را حساب نکنیم کل اش می‌شود پنج دقیقه...

لحظاتی طول کشید تا متوجه ی معنی حرفش شدم. ظاهراطلاعاتی درمورد شغل افراد نمی داد اما برخلاف اوقاتی که روسپی ها را ملامت می کردم، بعید می دانستم مسیری از پاکدامنی تا آلودگی را طی کرده و از اول مخزن لجن نبوده باشند. توجیه کردم حداقل وانمود نمی کند نیست وبالقوه ممكن است خودداری ظریفی توی وجودش باشد.

انگار اهمیت نمی داد حرف هایش را قبول کنم یا نکنم شاید چون مطمئن بود توجهم را جلب کرده است وصدای خش دارش را می شنیدم و نمی شنیدم که می گفت مرد مثل آب است و زن مثل آتش، اگر حائل از میان شان برداشته‏ شود آب بر آتش غلبه اما اگر چیزی مثل دیگ بین شان باشد آن وقت آتش آب را بخار ‏می کند. نفهمیدم چه قدر مقدمه چینی کرد یا خیره و بی حرف نگاهش کردم که انگشتر نقره در انگشت شستش را چرخاند و بدون پرده پوشی از سقط جنین گفت.

 برخلاف موارد مشابه زیادی که ناگفته جواب را می دانستم :" مجردید یا متاهل؟" انگیزه اش ترس از آبرو به نظر نمی رسید ولی لابد از دردسر هم خوشش نمی آمد و طوری نبود که بدون تعجب انگار روزی صد نمونه ازاین موارد می دیدم بگویم: " روی تخت معاینه بخواب! " دورترین فرضیه در موردش همین بود با این که اولین چیزی بود که باید در موردش حدس می زدم و مغایرتی با این نداشت بتوانم جهانی پر ازآدم هایی نیامده به زمین را صاحب شوم.

  •  مشکلی که نداری ؟

یادم نیامد جوابی داده باشم مثل این بود که چیزی در حنجره ام گیرکرده باشد. وقتی می خواستم حرکت اصلی را نشان بدهم فلج و جایی که باید حرف می زدم ساکت می شدم با این توجیه که کاری کردن یا جواب دادن چه نتیجه ای دارد. با جابه جایی روی صندلی، حس کردم موج ها شلپ شلپ صدا کردند. ذهنم در گیر مسائلی بود که نمی فهمیدم از کجا با هم به سرم هجوم می آورند؛ کنترل زایمان، میراث شوم، صرف هزینه در پیشرفت پزشکی، زندگی اشتراکی بین چند نفر اما دیگر مطمئن نبودم بتوانم از آن لحظه به بعد ادامه اش بدهم حتی اگر آن قدر تکرارش کرده بودم که مثل غذا خوردن روزانه یا بیداری سرساعتی خاص، عادت شده باشد. نمی دانستم دقیقا ًبه خاطرچیست، شاید درصد خطرعمل کورتاژ یا که زیبایی اش با بعضی تفسیرهای فلسفی برای زیبایی، حداقل از چشم خودم برای ادامه ی نسل شرایط سلولی بهتری داشت اما ازآن حس ها بود كه ازدستش خلاصی نداشتم و نمی شد رویش مكث نكنم یا ساده لوحانه توجیه کنم:"برای من فقط سلامت مریضم اهمیت دارد! " چون صدایی مطمئن ته دلم می گفت:‌"‌نمی توانی!" و نمی توانستم...نمی دانستم چرا اما دیگر نمی توانستم.

وقتی بلندشد شال زرد را روی موهای قرمز اش کشید و بدون هیچ حرف دیگری بیرون رفت، حس کردم آب از میدان نیروی مغناطیسی خارج می شود، از پنجره بیرون می ریزد و در آسمان حل می شود. آرام پائین آمدم و پشت میز قرار گرفتم. تازه فهمیدم نمی خواستم لحظات با او بودن را از دست بدهم، لحظاتی که برای گفتن حرف های به زبان نیامده، انگیزه های غیر منطقی و نگاه های احمقانه باطل می شد اما یک دفعه ‌قاب ها و میز در سیاهی پیچید و معلق و كنده شده از همه جا، ذهنم به چند طرف کشیده شد. در روی پاشنه اش می چرخید و به جای او در اتاق انتظار خانم مستوفی را دیدم که ازآب سرد کن آب درلیوان یك بار مصرف می ریخت، ازاین طرف به آن طرف می رفت تا مثانه اش برای سونوگرافی پر بشود. اولین بار گفت دستم معجره کرده و بعد ازچهارسال حامله شده است اماآبله مرغان از راه جفت انتقال پیدا کرد وجنین پنج ماهه اش را سزارین کردم تا برای سومین بار در چهار ماه گذشته مراجعه کند. همیشه بوی قاب دستمال آشپزخانه می داد وفکرمی کرد صحبت از چهار ازدواجش چیزی است که مشتاق شنیدنش هستم و با دهانی که جای دندانی گوشه ی لبش خالی بود می گفت :" هر کاری كنم باز سر خانه ی اول هستم... هرچند چهارمی از همه بی زبان تراست." تا مجبورشوم جوابم را به زبان نیامده توی دهان حل کنم :" پس به عنوان جنس عتیقه نگهش دار!"

 به پشتی صندلی تکیه دادم و فکر کردم خیال گاهی واقعی تر از واقعیت می شود مثل روزی که گلان برگه ای کاغذ را جلوی چشمم گرفت و پره های بینی اش لرزید :" به نظرت آشنا نمی آید ؟ "

نگاهم را از تصویر تلویزیون برگرداندم و به شماره ی یازده رقمی موبایل نوشته شده روی ورق زل زدم. نمی فهمیدم منظورش چه بود تا با غیض عجیبی توی صدا دهانش را کج کند و درست مثل کسی که مشاعرش را از دست باشد بگوید:" چرا دست پاچه شدی ؟... عسلویه! "

مبهوت نگاهش کردم که لک های سفید روی ناخن هایش افتاده، جوش های ریز زیر پوستی روی پیشانی اش زده و لبش پوست پوست شده بود.حس های سركوب شده ی به نا خودآگاه ذهن رانده شده اش، به صورت رفتار بیمارگونه ی جنون آمیز ظاهر شده بودند تا کاری ابلهانه راعاقلانه جلوه دهد که معلوم نبود تا کجا می کشاندش شاید به آن جا که شماره ای را از گوشی ام پیدا کند و بفهمد پرستار درمانگاهی سال ها قبل درعسلویه که سر تزریق اشتباه دارویی به مریض باهم بحثمان شد ازدواج کرده، دو بچه دارد و از من هم متنفراست.

باورنمی کردم بین دو چیزی که ربطی به هم نداشت ارتباط برقرار كرده باشد اما این که کی موبایلم را گشت، کی تماس گرفت وچه گفت چیزی بود که از فرط عصبانیت حتی حاضر نبودم کلمه ای هم درباره اش بشنوم.

تازه فهمیدم چرا از او متنفرم، شعورش را دست كم می گیرم وشخصیتش را زیر پا له می کنم ولی این را تا کتم را نپوشیدم به او نگفتم: " دیوانه ای !"

ساعت ها درخیابان های تاریک تهران قدم زدم و واقعیت را عریان دیدم؛ اجبار، بی اعتمادی، بدبختی، حقارت که تا قبل از حضور زن مو قرمز دقیقا ًخود زندگی ام بود.

گوشی تلفن را برداشتم و به منشی گفتم :" بقیه مریض ها را مرخص کنید امروز دیگر کسی را نمی بینم. " و وقتی اعتراض کرد :" ولی آقای دکتر ..."سکوت کردم تا آهسته گفت :" چشم !"

یارانه کیفی را خاموش، دگمه های روپوش سفید را باز کردم و کت و بارانی ام را پوشیدم. از جلوی زن ها و خانم مستوفی رد شدم که جلوی منشی اعتراض می کردند و بادیدنم برجاخشک شدند. دو طرف راهرو را طوری زیر نظر گرفتم كه جز من امكان نداشت كسی بفهمد آن نگاه سریع، زیر نظر گرفتن است. سوار آسانسور شدم و دگمه ی طبقه ی ششم را فشاردادم. در وجودم، خونم، لبخندم و چشم هایم نقاط روشنی جرقه می زدند. كارهای پيچيده مغز ساده به نظر می رسید، لزومی به احتیاط به خرج دادن نبود؛ اورا با خود به گران ترین رستوران ها بردن، عطر و مانتو برایش خریدن، دور میدان آزادی ده بار چرخ زدن با لذت از نبود گلان و مهمانی های کسالت بار خانم کاموس حتی اگر دیگر نمی شد ادعا كنم همیشه فقط در مورد مسایل پزشکی و بهداشت افراد حرف می زنم و رفتارم عقلانی است یا مغزم راعوض كردن گوشی همراه، بنز کانورتیبل و رختخواب اشغال نکرده است، ‌چون مغزم را دقیقا ًهمین ها اشغال کرده بود و اغلب به خاطر چیزی که فقط پنج دقیقه طول می‌کشید خانواده تشکیل می‌دادند و ضعف اعتماد به نفسشان را با دیگری‌ جبران می کردند مثل آرمان که با داشتن زنی زیبا و دختری نوجوان با بیوه ای پنج سال از خودش بزرگ تر مراوده داشت به این دلیل ساده که ممنوعيت و باید نباید های تحمیل شده به شکستن آن وادارش کرده بود...

ممکن بود دوباره مثل سارهایی می شدم که صدا تقلید می کردند اما بالاخره که چی ؟

شاید ازدیدنم تعجب می کرد و دست سفید با ناخن های قرمز لحظه ای دررا نیمه باز نگه می داشت شاید هم تعجب نمی کرد و بدون هیچ حرفی کنار می رفت تا تو بروم چون می فهمید من هم مدت هاست به اوفکر می کنم هرچند بی جوابش گذاشته بودم.

ولی با بازشدن در آسانسور وقفل بزرگ وحفاظ آهنی وکشیده شده ی درقهوه ای رنگ آن طبقه، تمام تصوراتم دود شد. روی زمین دستمال کاغذی مچاله، پوست آدامس، خاکروبه و جسد سوسک ریخته بود مثل خانه ای که سال هاست کسی آن جا رفت و آمد نکرده باشد. یک دفعه متوجه شدم فقط یک بار او را دیده بودم، از کجا معلوم اصلا ًدر مجتمع زندگی می کرد حتی اگر نگران نبود خانه اش به جای محل مسکونی، ساختمان تجاری به نظر برسد و شاید تمام اوقاتی که کف پاهایش را روی سقف مطبم مجسم می کردم کس دیگری، یکی از مردهایی که با آن ها مراوده داشت راه می رفت ومی ایستاد و دوباره راه می رفت و می ایستاد و از آن بدتر هیچ کس راه نمی رفت. سرم را به در نزدیک کردم و به نظرم رسید صدایی که همیشه توی گوش می شنیدم شدت بیشتری گرفت، انگار دو قطعه فلز را محکم بر هم می کشیدند و زوزه ی باد درفواصلش به گوش می رسید. حس مرموزی از درز در و سوراخ قفل بیرون می ریخت و از منافذ پوست توی رگ هایم می چرخید، حس جاهای متروک، ازیاد رفته وگم شده. موهای تن ام سیخ شد، انگار کسی با خواب مغناطیسی به آن جا هدایتم کرده بود و دوباره به اجبار، بی اعتمادی، بدبختی، حقارت زندگی برم می گرداند چون در روز بیست و چهار ساعته اغلب یک جای کار ایراد اساسی داشت، زنى چند چهره از جلوى دكان مردان رد مى شد و فریبشان می داد وشاید هم فقط مرا طعمه ی خوبی می دید که به هدف برسانمش.

پره های بینی تصویرم درآینه ی آسانسور باز وبسته می شد و قطرات عرق روی پیشانی ام برق می زد. از در ورودی بیرون نرفته صدای گوینده ی رادیویی که با پارازیت بعد از ظهر خوشی را برای همه آرزو می كرد در اتاقک سرایداری خاموش شد و پیرمرد صدایم کرد:" نامه داشتید آی دکتر !"

وقتی گفتم: " بعدا ً!" بلند خندید : " سخت نگیر!"

 سرم را تند روبه او چرخاندم، نفهمیدم به خاطر آن كلمه بود یا چون تازه متوجه ی حضورش شدم یا این که حق  ندارد به من بگوید سخت بگیرم یا نگیرم. چشم هایش ازمیان چروک های عمیق برق غریبی پیدا کرد و خطوط چهره اش طوری شد مثل این كه هیچ چیزاز نظرش مخفی نیست و آن چه را هم که نگفته بود، توانستم واضح توی گوش ها بشنوم. باور نمی کردم چیزی را به سادگی از دنیا فهمیده باشد که با تحصیلات دانشگاهی نمی شد به دست آوردش اما به محض بیرون آمدن انگار چیزی شبیه قیچی رشته ام را با داخل مجتمع قطع كرد. قفسه ی سینه ام هوا کم آورده بود و خس خس می كرد. كنار كیوسك زرد تلفن ایستادم وبه حفاظ آهنی سیاه شکل پیچک و خوشه ی انگور پنجره های طبقه ی بالای مطبم نگاه کردم که بی پرده متروکه به نظر می رسید. باد كیسه نایلونی را به هوا بلند كرد و گردبادی كوچك مشتی خاك به صورتم پاشید.

درتمام مدتی که سوار ماشین درخیابان بی اراده پدال می گرفتم و دنده عوض می کردم، با خود کلنجارمی رفتم چون پشت ترافیک در رنویی زن مو قرمز را می دیدم که در دستمالی فین می کرد، ترک موتورسواری نشسته بود که ورود ممنوع می آمد، بین رهگذرهایی بود که قبل از سبزشدن چراغ راهنمایی ازعرض خیابان رد می شدند، کنار افسر راهنمایی و رانندگی ایستاد که به خاطر گذشتن از چراغ قرمزجریمه ام کرد، پشت ظرف های یک بار مصرفی پنهان بود که از پشت وانتی ریخت وزیر چرخ ماشین ها له وشبیه برگه های کاغذی وسط خیابان در باد پخش و پلا شد، بادکنک فروش سرچراغ قرمزی بود که خودش را به شیشه ی ماشین می چسباند و آن حس مرموز با سیاهی و سکوت توی دالان های سرم می چرخید.

 در خانه را که بستم لوله های تو خالی وكائوچویی بادْ زنگ به هم خورد، پایم به چمدان گرفت و نزدیک بود زمین بخورم و با بوی تینر تازه یادم افتاد تحمل کارگرهای رنگرز و نایلون وملافه ی کشیده شده روی مبل ها و گنجه و تلویزیون را ندارم.

سوئیچ را روی میز تلفن کنار قبض برق انداختم. چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم گلان نشسته روی مبل ودست به سینه مثل وقت هایی که زور آزمایی با رقیب خیالی اش نمود بیرونی پیدا می کرد می گوید:" من با کی زندگی کردم ؟ "

برای این لحظات آماده بودم که بی اعتنا بگویم :"متوجه نمی شوم چه می گویی!" یا: " طلب کاری یا بهانه می گیری؟" یا "‌فكرت خراب است!"اما افکارم متمرکز نبود. سامسونتم را زمین گذاشتم و سعی کردم خونسرد بارانی ام را در بیاورم تا نفهمد با مرور وقایع شب قبل و صبح مطمئن می شوم هرفکری به سرش زده دراین چند ساعتی است که ندیده بودمش.

  • فکر می کردم ارزش کارهایی که برایت کردم را داشته باشی.

نمی خواستم باور كنم منظورش همانی بود كه گفت والبته بیش ازاین ها درگیر بودم که بفهمم منظورش واقعا ًچیست:" دوباره شروع نکن! "

صدای کشیده شدن لاستیك روی آسفالت وبرخوردی شدید که انگار ماشینی یك دفعه در دیواری از بتن آرمه فرورفت و بلند شدن های وهوی عده ای ازبیرون، نتوانست صورتش را بیشتر از آن چه به هم ریخته بود طوری که تمام خط های پیشانی و دو طرف لب همدیگر را قطع کرده بودند، به هم بریزد:" سر چند نفر این بلا را آوردی ؟ "

‏ بلا...

کلمه مثل حباب توی خمیر ورم کرد وجلوی چشمم ترکید. مثل گذشتن جریان برق از مهره های پشتم بود، به هوا پرت شدن و محكم زمین خوردن یا خراب شدن سقف روی سر، افتادن از بلندی، کشیده ای که درست وقتی انتظارش را نداری گونه ات را سرخ می کند، تكان نخوردن مثل این كه بختك رویت افتاده باشد... انگار گوش هایم اطلاعات غلط می دادند، قانع شدن به این که بی دلیل حرفی زده است بهتراز پرس و جوی بیشتر بود چون به محض این كه تحت تٲثیرم قرارمی داد دیگرهیچ چیز مثل قبل ادامه پیدا نمی كرد شاید ‌باید به روی خود نمی آوردم، حرف راعوض می کردم یا بی هیچ توضیحی دراتاق کارم را قفل می کردم تا دیگر آن کلمه به بدنم کوبیده نشود گرچه حتی درصورت بدبین نبودن هم همیشه رد پائی جا می مانداما یك دفعه تمام پرده ها افتاد و نقابی كه سال ها زده بودم با صدای اسیدی اش حل شد و خودش كه نباید قیافه ام را می دید، دید. به نظرم رسید از سوراخ کلید یا از راه دور بهت زده نگاهش می کنم، بهت یعنی نگاه کنی و ندانی چه بگویی و نفهمی چه باید بکنی که بلند شد،مانتواش را پوشید، گره ی روسری اش را جلوی آینه ی پر لک رنگ محکم و دستکش سیاه چرم را به دست هایش که می لرزید فرو کرد، کیف دستی و چمدانش را برداشت وقبل ازاین که بیرون برود نگاهم کرد فرق بود بین کسی که نگاه می كند و کسی که نگاهش می كنند وهیچ وقت سفیدی خون گرفته ای که عنبیه هایش را در خود می فشرد، این قدر مستقیم و پر از فریاد، بغض و خشم نبود و مثل مته توی چشم هایم فرو نمی رفت و تمام چیزهایی که سال ها آن پشت دفن شده بود را بیرون نمی کشید.

اما سکوتش، آن طور که خیال می كردم، انفجاری نشكست، نفهمیدم بیشترعصبانی بود یا ترسیده كه چمدان و کیف را رها کرد، محكم با كف دست به پیشانی اش كوبید و ازبین دندان ها ناله کرد:‌"‌واااای!" که نشان می داد قبول پیش آمد چه قدر برایش مشکل است، فاجعه ی محروم شدن ازچیزی که تا ابد دیگر نمی توانست به آن برسد. یک دفعه شانه هایم را محكم چسبید و توی صورتم داد زد:‌"‌چرا؟" فشار انگشتانش پوستم را سوراخ و درد را توی بدنم فرو کرد. میان دست هایش در یک لحظه صد بار از خودم کنده شدم و گردنم روی شانه لق زد، مغزم به کاسه ی سرم فشار آورد، ابروهایم تا ریشه ی موها بالا رفت و پائین افتاد و هزار بار توی صورتم داد زد: "‌چرا؟ "

شاید باید با صدایی كه باور نمی کردم از گلویم بیرون بیاید به رفع و رجوع می افتادم ولی هیچ چیز رنج آورتر از این نبود نتوانم بریدن نسبت آدم ها با هستی را در زرورقی از واژه های زیبا بپیچم چون تمام دلایل به ظاهر منطقی؛ کلمات دست وپاگیری بودند که وقتی باید به دادم می رسیدند جا خالی می دادند. مطمئن نبودم اگر هم بخواهم بتوانم واقعا ًچیزی بگویم حتی کلمه ی شش حرفی «ببخشید»را  که حرفی مهمل به نظر می رسید. مثل این بود که به عمرم حرف نزده باشم و این که بهت زده با چشم های از حدقه در آمده، سكوت كرده باشم احتمال بیشتری داشت.

رهایم کرد ودستش را به دیوارگرفت با نگاهی پرازنفرت که دور چشم هایش چروک های عمیق انداخت و خطوط چهره اش را کج و معوج کرد، حرف هایی زد از اشتباه گرفتن محبت با وظیفه، نفهمیدن قیمت کارها وضدیت گیاه خواری با فرصت زندگی را از کسانی گرفتن که شاید به آن نیازداشتند... لحظه ها كش می آمدند تا بد و بیراه های تلمبار شده توی دلش از دهانش سرریز کند، شبیه دانه های درشت تگرگ به سروکله ام ضربه بزند و موج موج رویم آوارشود. ته مانده ی نفرتش را با :"پست فطرت قاتل!" روی صورتم تف کرد، چمدان و کیفش را برداشت ورفت.

 با صدای محکم کوبیده شدن در به قابش، موجی از ارتعاش از همه جا گذشت، خانه گشاد و بعد تنگ شد. تلاش برای بیدارشدن فایده ای نداشت چون کابوس خود واقعیت و راهی برای فرار از سرنوشت هولناکی که جلویم بود نداشتم. دردی غریب با عجز و تلخی ازجائی دراعماق وجودم جوشید. نفهمیدم چه قدر طول کشید که به دستشویی دویدم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم، قلبم تند می کوبید و حس گیر افتادن در خانه ای را داشتم كه درش قفل باشد وچاره ای نباشد جز این که مثل خوابگردها ازاین اتاق به آن اتاق بروم وببینم درکمد باز، لباس های خودم وخودش درهم و برهم افتاده روی تخت، جعبه ی جواهرات و اسناد و مدارک در کشو خالی است. صورتم روی آینه ی ساعت دیواری كه پاندولش می رفت و می آمد، چند تكه شد مثل تصویری بر آب كه با انداختن سنگ خطوطش بشکند. از منزلت مرد اسطوره ای سوار بر گردونه ی خورشید به قاتل، مامور اعدام، جلاد یا سلاخ نزول کردم که معتاد به سلسله باورهایی شد که به صورت مرضي لاعلاج در آمد. نمی شد مثل وقت هایی که تصادف می کردم و توجیه می ساختم اگر آن ساعت از بیمارستان بیرون نمی آمدم، ازآن خیابان رد نمی شدم، آهسته تر می راندم، سبقت نمی گرفتم، سپر وانت در سمت راننده را داغون نمی کرد.دیگر نمی توانستم جلویش را بگیرم یا عمق فاجعه را حس نکنم که چه بدبختی هستم و قبل تر ندانم تمامش بدبختی بوده است.‌

 دست هایم می لرزید وقتی موبایل را برداشتم و شماره ی سرایداری را گرفتم. بوق آزاد می زد و درست وقتی خواستم قطع کنم پیرمرد گوشی را برداشت. مطمئن نبودم کلمه ها واقعا ًاز دهانم بیرون بیاید وانگار زیر آب می گفتم:" نامه ای که امروز داشتم ...از طرف کی بود؟"

 پیرمرد چند لحظه ساکت شد انگار تلاش می کرد به یاد بیاورد از چه حرف می زنم. بعد صدای خش خش کاغذ به گوشم رسید و ترانه ای قدیمی که با خودش زمزمه می کرد و هیچ وقت یادم نمی آمد کجا شنیده بودمش:" جمجمک برگ خزان... جمجمک برگ خزان ..." وبعدبه جای این كه مکالمه ای کوتاه داشته باشیم، نفس هایمان بین خطوط تلفن درسكوتی که فقط حرف نزدن نبود و گوش را برای شنیدن صداها بازتر می كرد، آن قدر رفت و آمد تا گفت: "ازطرف مینا ..." وخندید که سوادش قد نمی دهد فامیلش را بخواند:" پستچی گفت احضاریه است آی دکتر ..."

روی پله ی دوم نردبان رنگرزی که زیرلوستر بود نشستم، پاها را روی فرش لوله شده ضربدر گذاشتم وفکر کردم  هر عملي در حركتی دایره وار عكس‏العمل‏هایی به دنبال داشت؛ پاداش يا مجازات و از لیوان دمرشده چیزی شبیه آب انار روی روزنامه ریخته، مثل رودخانه ای قرمز میان نوشته ها و عکسها و لکه های رنگ، شاخه شاخه شده را دنبال کردم که  به شکل بادبزن در آمده بود. ضربانی خفیف ازچشمه ها‌ی صوتی یا تارهای کشیده‌ ی نامرئی تولید، زیر لایه ای از رنگ تازه زده شده با صد هزار لب ورم می کرد و با ارتعاشی دیوانه وار مثل گیره شقیقه هایم را بین خود فشار می داد. کم کم می توانستم مثل سیگنال های رادیویی نفس هایی مبهم را هم تشخیص بدهم که قبل ازتمام شدن قطع می شد. همه چیزرا مواج می دیدم. نمی شد جریانات درخفا را نادیده گرفت که روزی تبدیل به اصل قضیه می شدند یا فقط با یک تصمیم چیزی را تغییر داد که به امضای همه رسیده بود حتی اگر هيچ کس قبل از امضای آن فرصت ارزيابی اش را پيدا نمی کرد. آن قدر بعید بود که نمی توانستم خودم انجامش داده و به عاقبتش فکر نکرده باشم و تدبیر عوارض بعد ازسزارین یا اشتباهی سهوی وقت عمل هم مفت نمی ارزید. خودم را مثل جنازه هایی که درسالن تشریح دوره ی دانشجویی کالبد شکافی کرده بودم دراز کشیده روی تخت معاینه دیدم که گلان، خانم مستوفی، اسکندرفر، اعتمادی، سمرقندی و صد نفردیگر دایره وار دوره ام کرده بودند واحضاریه هایشان را بالا می بردند. پلیس پیگیری می کرد، کمیسیون پزشکی تشکیل می شد تا ثابت کنند طرح بدون مجوز عقیم کردن در زبان قانون نمی تواند تفسیرکننده ی تصمیمم درضایع کردن حق بیماران باشد و دست آخر فدا شدن شغل، اعتبار تحصیلات وبالا زدن کثافت و لجن، چاپ عکسم با چشم های شطرنجی در روزنامه ... پدرم از کشف رابطه ی علت معلولی باز می ماند و آزرمدخت سر افکنده می شد جلوی آشنایان، بستگان و تمام شریک های احتمالی نوشکفته یا از جوانی گذشته که نفس راحتی می کشیدند انتخاب نشده بودند. حکم نمی توانست به پرداخت جریمه ی نقدی و حبس چند ساله یا حتی زندان ابد محدود شودف با جرثقیلی درمیدان شهر آویزانم می کرد. حس کردم یقه و کراوات خفه ام می کنند. شاید باید در همان روستائی که دختر پانزده ساله وقت زایمان مرده بود وقتی خودم را درخور مجازات نمی دیدم تا سال ها خودم را گم و گور می کردم؛ بی اعتنا به پچ پچ ها، ‌قضاوت ها وانگشت نما شدن ها مدتی به طبابت ساده می پرداختم تا همه یادشان می رفت چه کرده ام اما به قول آرمان :"زهی خوش خیالی محض!"

آن قدر دیرشده بود که نتوان کاری کرد وجهنم همان حس بدبینانه ای بود که درآن آینده ای قابل تصور نبود... به تراس رفتم. تمام شهر را دریا گرفته بود بخشی از ساختمان های بلند دوده گرفته، آنتن ها و کولرها، تیرک های برق از آن بیرون بودند. شعاع نور زردی ازسوراخ وسط تكه ابری می تابید به قسمتی که دستی سفید و خوش تراش تا آرنج از آب بیرون آمده بود با ناخن های قرمز بلند وانگشترهای نقره که نطفه های احتمالی نیامده کف دستش بودند؛ طرحی از بادبزن موی قرمز و مانتو شلوارش را زیر آب می دیدم که به مرور باید رنگ و هاشور می خورد تامشخص می شد دقیقا ًچیست. خاطره اش بی آن که برحافظه ام اثری گذاشته باشد دوراز دسترس می شد انگار از اول هم نبود و حس مرموز پشت در خانه ی بالای مطبم دوباره در بدنم دوید. تازه متوجه شدم تمام مدت گوشی همراه روشن توی دستم است که مثل یک هشدار به نظر می رسید؛ نفس نفس پیرمرد را می شنیدم، صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین و مرغ حق خاکستری می آمد وزمزمه اش:" جمجمک برگ خزان... جمجمک برگ خزان ..." و حس هایی از یاد رفته را زنده می کرد؛ رقص با آهنگ نازنین مریم، نقاشی رومی ها که فقط دیواری مثل آینه صیقل یافته بود، نفس کشیدن درهوای تازه ی کوهستان، سوار برقاطری با پالون های  پراز یونجه، بادبادک هوا کردن، یكی بود ولی یكی نبود وبی نهایت بود... حس فهمیدن چیزی که تمام عمرنفهمیده بودم، کاری دیگری که باید می کردم اگر و فقط اگر می فهمیدم چیزی را که  در اتاق محقرش جا گذاشته ام چیست.انگارتمام زندگی در همان لحظه منجمد شده بود؛ چیزی که برای همیشه، از دست داده بودمش و نمی توانستم بفهمم چیست. سایه ای مرا با خود می برد به سیاهی دنیایی که حتی درآن خودم را هم از خاطر برده بودم؛ جائی غریب خارج از مقیاس زمان، نردبانی كه دیگر پله نداشت...ته خط. دریا پاره می شد تا موج ها مرا به ساحل ببرند که انتهای خط آسمان بود و چاره ی دیگری جز قدم گذاشتن به آن نداشتم. فقط این مانده بود ضامن مرگ را زودتر از موعد بکشم وصدای آزار دهنده ی گوش هایم را تبدیل شده به زمزمه ای گنگ بشنوم :" آخرش که چی؟"

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: