شما وارد رؤياي من شده ايد. مي توانيد در آن دور بزنيد. لاي آدم ها بالا و پايين برويد و يكي از اين مسيرهاي روشن را انتخاب كنيد، اما هيچ تضميني وجود ندارد، ممكن است از وسط يك حمام عمومي سر درآوريد. جايي كه من نشسته ام توي بغل پدر و خودم را چسبانده ام به موهاي سياه و پرپشت سينه اش. آقاجان وقتي مي برد مرا به حمام عمومي، حسين آقا صدايم مي زد. آن هايي كه پدر را مي شناختند مي دانستند حسين آقا منم. ولي همه خودشان را به آن راه مي زدند و بعد كه پدر لنگ را مي بست دور كمرم، مي گفت خودت را خشك كن و لباست را بپوش. تا وقتي شد پنج سالم تصوير توي ذهن من زن هاي سفيد و چاقي كه لم داده اند و با هن هن كف پاهايشان را سنگ پا مي كشيدند، نبود، مردهاي پرمو بود با سبيل هاي چخماقي و فرياد بلند و دورگه خشك. بعد از پنج سالگي هم هركس مي رفت توي نمره خودش و وقتي مي آمد بيرون، به جز بوي گلنار و   لباس هاي تميز چيزي تغيير نمي كرد. بعدترها كه آقاجان حمام خانه را ساخت، اصلاً ولش كن. قرار نيست شما بمانيد توي قسمت حمام و آنقدر تكان نخوريد كه سر انگشت هاي دست و پايتان چروك و پير شود. حالا  ايستاده ايد جايي كه من ايستاده ام و از اينجا دعوتتان كردم توي زندگي قبلي كسي كه فعلاً مرده است و همه قوانين طبيعي هم مي گويد براي هميشه مرده خواهد ماند.

     بچه ها مي دوند دور حياط و جيغ مي كشند. ريسه هاي رنگي و بوي سپند. طعم شيريني خامه اي آب       مي شود روي زبانتان. تعجب نكنيد. وقتي بله را بگويم مي توانيم برويم توي راهروي روشن ديگري، وسط رؤياي ديگري. اين به خاطر پراگندگي ذهن من است يا شايد برای اینکه هنوز از روزهاي خوشم به طور كامل دل نكنده ام. فكر مي كنم چون همه شبكه هاي اصلي و فرعي مغز به هم مي رسند، رؤياهاي من هم يك جايي به هم وصل  مي شوند. مثلاً مي شود از طعم نقل هاي رنگي رسيد به طعم حلوا و صداي قرآن كه همه جاي خانه پخش است.

     انگار ما نمي توانيم به روش معمول صحبت كنيم. اما قضيه به معني پيچيده تر شدن زبان بينمان نيست. فقط كافيست شما فكر كنيد و بعد من يك راست مي روم سر اصل موضوع. حالا مي خواهد مربوط به روزي باشد كه جلوي جماعتي توي كوچه با يك سبد گوجه فرنگي زمين خوردم يا آن روز كه توي مترو پايم ماند لاي در يااولین بار که رفتم پیتزا فروشی . مي توانيد در مورد همه شان سؤال كنيد. البته مي شود همين الان از خواندن قصه انصراف دادو برگشت, از همين راه اول نقطه اي كه آمديم تو. آنقدري هم كه از رؤياهايم ديديد جريمه لختي و عرياني فكر من.

     انگار كم كم دارد تصوير ذهني من شفاف مي شود. اين مرده اي كه ايستاده اينجا كنار شما، منم. شما هم     مي توانيد مرا شفاف و روشن ببينيد، درست مثل آدم هايي كه تبديل به تصوير مي شوند روي صفحه تلويزيون. حس مي كنم داريد سؤالات تازه اي مي پرسيد؛ اگر همين طور برويم جلو، جواب همه شان را مي گيريد. اين زني كه بيشتر از همه گريه مي كند مادرم است. راستش يادم مي آيد كه حوالي صبح به گمانم رفتم زير ماشين و جمجمه ام مثل هندوانه هايي كه آقاجان مي انداخت توي حوض تركيد و پاشيد وسط خيابان. حالا هم دارم     آدم هاي ناشناس را دور مي دهم توي رؤياهاي تكه تكه اي كه از قسمت هاي سالم مغزم بيرون مي زند. شايد اين قسمت مغزم مربوط مي شود به خاطرات خوبي كه گاهي به آن ها مي خنديدم و دلم نمي خواست فراموششان كنم. همان بهتر كه پس و پيش مخچه ام زير چرخ ها له شد. حس مي كنم سلول هاي محاسباتي ام هم چسبيده باشد به چرخ هاي ماشين يا سياهي آسفالت. چون نه شماره ی سال ها يادم مي آيد نه ساعت ها. حتي نمي توانم مسافت خودم تا شما، يا خودمان تا طبقه آپارتمانتان يا حتي فاصله خودم تا جماعت جمع توي حياط خانه مان را تشخيص بدهم. فكر مي كنيد چرا شما آمديد توي رؤياي من؟!

     خوب معلوم است. اگر سعي كنيد و چند ساعت قبل را به ياد بياوريد، خواهيد فهميد شما هم آن موقع داشتيد چند طبقه بالاتر از همان خيابان حوالي صبح توي خانه تان مي مرديد. سكته نكرده بوديد؟ وقتي اين طور سكوت مي كنيد، حس مي كنم بايد از كله و ابروهاي بي مويتان خودم همه چيز را بفهمم. اما من يك چيز را نمي توانم بفهمم، اينكه چرا ما دو مرده داريم وسط جلسه تعزيه، كنار اين درخت خشكيده انار بحث مي كنيم و وول       مي خوريم توي لحظه هاي آخر مردگي مان؟  

من تا دلتان بخواهد خاطره تعريف شده و تعريف نشده دارم. اگر از آن طرف حركت كنيم دوباره صداي كله قند را مي شنويم و تورهاي سفيد مي پيچد دور پاهايمان و كمي عقب تر مي نشينيم پشت نيمكت هاي چوبي و معادلات چند مجهولي حل مي كنيم يا گير مي كنيم به نخ هاي رنگي آن دار قالي كه مال نمي دانم كي است!

     با همه اين ها از اينجا ماندن هم بدم نمي آيد. خصوصاً از قسمت كفن پيچي و تربت كربلاي روي چشم ها. شما بوي سدر را حس مي كنيد؟!

     قول مي دهم اگر الان برگرديم، از همان راهي كه آمديم درخت هم انارش را داده و مي توانيم كنار انارهاي ترك خورده احساس صميميت بيشتري بكنيم.

     يا مي شود برويم توي آپارتمان شما دور بزنيم. انگار شما حتي به آن فكر هم نمي كنيد چون چيزي از مغز پر از غده شما به من نمي رسد. اما همين طور كه بالا مي رويم مي رسيم به طبقه نمي دانم چندم آپارتمانتان. اين اتاق شماست؟! همه جا بوي دوا مي دهد. انگار نه انگار كسي توي اين خانه مرده است. مرا دفن كردند و سنگ قبرم را هم سفارش دادند. چطور هنوز كسي شما را پيدا نكرده است؟ شما هيچ كس را نداريد تا برايتان سياه بپوشد و كافور و كفن و اين حرف ها را با حوصله اي كه لايق يك مرده خوب است، در حقتان انجام دهد. مي خواهيد آنقدر در اين حوالي دور بزنيم تا گلداني چيزي بيفتد روي كله كسي آن پايين يا در آسانسور قفل شود روي كسي اين بالا. اينطوري حتماً زودتر پيدايتان مي كنند. اما من مي گويم حالا كه ما در راه بالا رفتن از سطح آسفالت گير كرده ايم به هم و داريم توي گذشته هم دور مي زنيم، حتماً همه چيز خودش خوب پيش خواهد رفت؛ مثل همه تعزيه ها و تدفين هاي ديگر. چرا بمانيم توي اين بو و منتظر قسمت هاي سخت كار شويم. سدر كه خوب و بد ندارد. كفن هم براي همه دو متر پارچه متقال است. از من مي شنويدخاک تربت و اين حرف ها هم براي دل  زنده هاست نه ما كه داريم كنار اين انارهاي ترك خورده مدادرنگي مي تراشيم، براي عروسي دست مي زنيم و با گل هاي قالي حال مي كنيم.

     من همه ی خاطراتم را با شما قسمت مي كنم تا شما هم برويد آن زير و سنگ قبرتان را سفارش بدهند. من كه نمي توانم بشمارم اما نوشته ی پارچه ها و كاغذهاي روي ديوار مي گويد هفت روز گذشته است و حتماً تا حالا يكي پيدايتان كرده. وقتي غده ها توي خاك جذب شدند و مغزتان شده مثل روز اولش، شما هم كلي خاطره داريد كه برايم بگوييد. همه چيزهايي كه غده ها قورت داده اند بالا مي آيد توي حافظه تان و مي توانيم هفته ها با هم خوش باشيم. مثل دو مرده ی مهربان. ببين آب دهانمان راه افتاده است. به نظر شما از بوي حلواي تازه است يا اين انارهای ترک خورده ی ترش؟

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 محمدعلی 1393-12-06 13:22
سلام خانم صادکی اصلا داستانی که گفتی خوشم نیومد خخخخخ
نقل قول کردن
 
 
+3 #1 مریم 1392-06-16 18:24
سلام خانم صادقی من یکی از دوستای اعظم بهرامی هستم که خیلی شده ازش بی خبرم واقعا ناراحتم ولی دورادور از خانوادش جویای حالش بودم یکدفعه تو سایت شما عکسشو دیدم خواهش میکنم اگه ایمیلی ازش دارین بهم بدین منتظرم خیلی منتظرم
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: