همین حوالی باید باشد. چند سال است پایم را به این محل نگذاشته ام؟ تصمیم ساده ای بود اما هر بار به بهانه ای از زیرش شانه خالی کردم و نیامدم. محله تغییر کرده است و چیزی از خانه های قدیمی نمانده. اکثر خانه ها را کوبیده اند و برج هوا کرده اند. وسایل را جمع کردم و همه را ریختم توی کوله پشتی. مرجان را رساندند بیمارستان. مادر گفت برگردم و از خانه قدیمی مان پارچه ای را که پدربزرگ از مکه آورده با خودم بیاورم تا بچه برای روزهای اول در پناه پرچم حق باشد. این اسم را خودش روی پارچه سیاه رنگی که حاشیه اش طلابافت شده بود گذاشته بود. مادر همیشه می گفت این پارچه بچه های زیادی را دور خودش پیچیده و همه شان خدا را شکر و گوش شیطان کر صحیح و سلامت بودند و هستند.

حالا این ماموریت خطیر بر عهده من است تا پرچم را برای بچه خودم ببرم تا در پناه حق باشد. سوپری آقا جلال هم کلن تبدیل به مخروبه ای شده و شیشه های نوشابه زمزم خاک گرفته پشت در مغازه روی هم تلنبار شده است. روی دیوارها شعارهای دوران انقلاب را می شود دید. هنوز هم مرگ بر شاه با رد اسپری سیاه روی دیوار مانده است. کوله روی دوشم اذیت می کند و هر از گاهی لنگر می اندازد و می خورد به باسنم. عادت یه وری انداختن کوله از دوران راهنمایی توی سرم مانده و نمی دانم چرا هنوز عادت نکرده ام آن را درست روی دوشم جاگیر کنم.

به خانه نرسیده ام که یک باره جلوی خانه قدیمی ننه صمیم می ایستم. خانه ترسناک همیشگی مان. کابوس مجسم محل. خانه ای با دیوار های سیمانی سفید. همیشه توی محل بازی می کردیم و وقتی توپمان می افتاد داخل حیاط خانه ننه صمیم بازی تمام می شد. کسی جرات نداشت توی خانه برود و توپ را بردارد. بازی همین جا ختم می شد، معنایش این بود که برویم توپ پلاستیکی دیگری بخریم و با توپ کم باد دیگری دو لایه اش کنیم تا سبک نباشد و بشود فوتبال بازی کرد.

در حیاط خانه باز است و مقداری میل گرد از در خانه بیرون زده است. کارگران می روند و می آیند. خانه متروکه آن موقع حالا چقدر پر شده است. از روی میل گردها رد می شوم  و جلوی در آهنی سبز رنگ می ایستم. هنوز هم یادگاری هایی که با کلید و میخ روی در کنده ایم هست.

کسی بیرون می آید و تنه به تنه می شویم. تلفن همراه توی دستش را به سختی نگه می دارد و می گوید: حواست رو جمع کن... نه با تو نبودم...

کلاه ایمنی قرمز رنگش از دستش می افتد. خم می شوم و کلاه را بر می دارم و بهش می دهم. می گوید: ممنون...

دقیق بهم زل می زند. چهره اش آشناست. بعد می گوید: من بهت زنگ می زنم.

گوشی را قطع می کند و با مشت به بازویم می زند و می گوید: امید خودتی؟ نشناختی منو؟

رنگ چشم ها همیشه نقطه آغازین ارتباط است و می شود آشنایی ها را از این قسمت تشخیص داد. انبوه ریش هایش هیبت هیولایی مهربان را بهش داده است. چهارشانه است و قد بلندی دارد. اما نه اسمش را می دانم و نه به یاد می آورمش. چرا این هیولای مهربان با کت سرمه ای اش را نمی شناسم؟ فهمیده است نشناختمش. با دست تعارف می کند وارد خانه ننه صمیم بشویم. داد می زند: قادر دوتا چایی بیار...

می گویم: من عجله دارم... ببخشید آقای؟

می گوید: خسته نباشی بابا... این همه ازم کتک خوردی بازم من و یادت نمی یاد؟ مهرانم بابا... بچه بودیم با هم بازی می کردیم.

پرت می شوم به گذشته. به محله. و همه چیز روبرویم جان می گیرد. بازی فوتبال توی محل. گل کوچک بازی می کردیم و مهران قلدر محل بود. پسر چاق گوشتالو با آن دست های سنگینش. تا دوره راهنمایی که در محل مانده بودیم همیشه خدا بهم زور می گفت و از من و بچه های دیگر عین خر کار می کشید. می گویم: مهران ... چقدر عوض شدی؟ نشناختمت...

می گوید: اما تو اصلن عوض نشدی... چیکارا کردی؟ ازدواج کردی؟

کارگری باچشمان بادامی بهم نزدیک می شود و دوتا لیوان چای را روبرویمان می گیرد. وارد اتاقک کوچکی می شویم و کارگر پشت سرمان می آید. کف اتاق چند پتو پهن کرده اند. ببرهای پتو از ریخت افتاده اند و گویی از سو تغذیه رنج می برند. کارگر لیوان های چای را روی زمین می گذارد و صندلی ها را برای مان می آورد. مهران می گوید: چنگیز خان، بچه ها درست کار می کنن؟ از زیر کار در نرن... امروز باید تخریب رو تموم کنیدا...

چنگیز نگاهی به مهران می اندازد و می گوید: بله ارباب...

کلمه ارباب را طوری می گوید که انگار مهران یاسایی را بهش گفته است و حالا چنگیز خان از تخت سقوط کرده باید برود و دستور ارباب را به همه بگوید. دستی به ریش های تنکش می کشد و از اتاق بیرون می زند. مهران می گوید: خب می گفتی؟ چیکارا کردی امید؟ زن گرفتی؟

حوصله حرف زدن ندارم اما چند کلامی برای فاصله گرفتن از حال ناخوش این روزها برایم بد نیست. می گویم: تو یه شرکت مشغولم... الانم دارم می رم وسایل بردارم و برگردم پیش خانمم که توی بیمارستانه.

حرفم را قطع می کند و می گوید: عه؟ خدا بد نده؟ چیزی شده؟

می گویم: نه بابا... خیره... ایشالا دخترم قراره به دنیا بیاد...

با دست محکم به پشتم می زند و می گوید: ای ول مبارکه بابا... چقدر خوشحالم کردی...

لیوان را بر می دارم. مهران می گوید: امید می دونی من هیچ وقت ازت خوشم نمی اومد... البته الان نه ها وقتی بچه بودیم...

سری به تایید تکان می دهم و لبخند می زنم و می گویم: می دونم... برای همین همیشه من و می زدی.

می گوید: آره... اما یه کاری کردی که خیلی ازت خوشم اومد و دیگه نزدمت... یادته؟

حالا باید بروم توی خاطرات کودکی چرخ بزنم و ببینم چیزی پیدا می کنم یا نه؟ چیزی به ذهنم نمی رسد.

می گویم : نمی دونم تو بگو... من چیزی یادم نمی یاد...

چقدر سخت است با قلدر محل بشینی و در مورد خاطرات گذشته ات حرف بزنی. با کسی که روزی دوست داشتی تا می خورد بزنی اش. می گوید: یادته یه بار توپ کیوان افتاد توی این خونه؟ کیوان همون پسره که خیلی لوس بود باباشم مایه دار بود ...

می گویم: آهان ... آره... توپ چهل تیکه داشت... می گفت بابام از کره آورده.

_ آفرین... دقیقن خودش رو می گم... اون باری که توپ افتاد توی این خونه.

و دیگر انگار صدایش را نمی شنوم و فقط حرکت لب هایش را می بینم و صدای خنده های گاه و بیگاهش. دم غروب بود. پاییز بود و هوا کمی سرد شده بود. توپ را شوت کردم که افتاد توی حیاط خانه. کیوان زد زیر گریه و من ماندم هاج و واج که چه کنم؟ جرات رفتن به خانه را نداشتم. تازه هوا داشت تاریک هم می شد. و این از همه بدتر بود. کیوان می گفت من توپش را عمدن انداخته ام اینجا ... چون حسودی می کردم...نمی دانستم چکار باید بکنم. هر چه اصرار کرد مهران قبول نکرد برود و توپ را بیاورد. من ماندم و ترسیدن از چغولی کردن جلوی پدر و مادرم. مهران برایم قلاب گرفت و خودم را از دیوار بالا کشیدم و پریدم توی حیاط.

گوشی ام زنگ می خورد و از روی دیوار گذشته کشیده می شوم پایین. می گویم: بله؟

مادر است که انگار از زیر آب صدایم می کند. صدایش گنگ و مبهم است اما می توانم تشخیص بدهم که می گوید: چی شد پس؟ پیداش کردی؟ بچه داره به دنیا می یاد زود بیا دیگه...

قطع می کنم. مهران می گوید: چی شدی؟ عین بچگی هات یه باره رفتی تو هپروت؟

بلند می شوم. می گویم: می شه یه چرخی بزنم توی حیاط و خونه؟

شانه بالا می اندازد. می گوید: فقط مراقب باش بعضی جاها هنوز خطرناکه.

از روی زمین کلاه قرمز ایمنی را برمی دارد و با زور و فشار می چپاند روی سرم. چندباری با روی انگشتانش روی کلاه می زند و می گوید: سفته... کله ت داغون نشه...

می خندد. از اتاقک بیرون می زنم و سمت دیواری می روم که در کودکی از آن خودم را بالا کشیده بودم و توی حیاط پریده بودم. حیاط پر بود از توپ های رنگ و وارنگ. توپ ها حالا رفته بودند و جایشان را سرنگ های ریز و درشت گرفته بود. پایم که به زمین رسید. چرخی زدم تا توپ چهل تیکه دو رنگ با آن خط های نارنجی رویش را پیدا کنم. از فرصت استفاده کردم و توپ های مختلف را انداختم بیرون. صدای ای ول بچه ها را می شنیدم و هورایی که پشتش بلند شد. ترسیده بودم. از جن هایی که هیچ کدام نشنیده بودیم و داستان های عجیب و غریب در مورد خانه رهایم نمی کرد. از جن ها بدتر کتکی بود که از پدر می خوردم. توپ لامصب نبود. سری چرخاندم نبود که نبود. اما بالاخره پیدایش کردم. چشمم افتاد به توپ که کنار اتاق وسط حیاط بود. نزدیک اتاق شدم. می ترسیدم توی اتاق عمارت را نگاه کنم که مبادا با جنی چشم به چشم بشوم و برای همیشه یکی از نوکران آنها باشم. جلوی پنجره عمارت که رسیدم با ترس و لرز توپ را برداشتم.چشم هایم را بستم که داخل خانه را هیچ طور نبینم. نور کم جان روز داشت می رفت و تا چند دقیقه دیگر تاریک تاریک می شد. دلم داشت می ریخت پایین. ترس در تمام وجودم پخش شد. اما نمی دانم چرا یک باره چشمانم باز شد و نور کم جانی را دیدم که از داخل اتاق بیرون می ریخت. بعد آوای خوش دختری که آرام ترانه ای را می خواند به گوشم رسید. نزدیک پنجره شدم و دختر جوانی را دیدم که موهایش را شانه می کرد. موهای لختش را آرام شانه می زد. مبهوت موهای خرمایی اش شده بودم. برگشت و بهم خیره شد. ترسیدم. خواستم فرار کنم که چشم تو چشم شدیم. انگار پاهایم یخ زده بود. مات ماندم. کمی که به خودم آمدم شروع کردم به دویدن. دختر پشت سرم آمد و گفت: نرو.

در جا ایستادم. برگشتم و نگاهش کردم. لباس های یک دست آبی ای داشت که شبیه مانتو دانش آموزان بود. جلوی اتاق عمارت می ایستم. همان عمارتی که روزی دختر را در آنجا دیدم. توی اتاق پر است از ته سیگار و سرنگ. برگشتم و نزدیک دختر شدم. گفت: بیا حرف بزنیم.

گفتم: نمی تونم... مامانم نگران می شه الان باید برگردم.

گفت: فردا شب بیا.

انگار تمام ترسم از آن خانه از بین رفته بود. از آن عمارت و جن هایی که می گفتند. نمی خواستم بروم. گفتم: کمی می مونم بعد می رم.

دختر خوشحال شد. وارد اتاق شدیم. نور کم جان شمع اتاق را روشن کرده بود. حرف زدیم و گفت از جایی فرار کرده. شانه چوبی اش را بهم داد و خواست موهایش را شانه کنم. گوشی ام زنگ می خورد. پیام برایم فرستاده اند. چند ده پیام که همه یک باره آمده اند. تبریک و جک و تبلیغات. از دختر جدا شدم. فردای آن شب با هر بدبختی بود خودم را از دیوار بالا کشیدم پریدم توی حیاط. نزدیک اتاق دختر شدم. اما هر چه چشم چرخاندم و صدایش کردم نیامد. نبود.ترس برم داشت. دختر نبود و حس کردم جن های خانه با چشم های سرخ نگاهم می کنند.برگشتم و با تمام توان دویدم و از روی دیوار خودم را بالا کشیدم و دیگر به آن خانه نحس برنگشتم.اما حالا چهارپایه ای که مشرف است به اتاق توی عمارت را سر پا می کنم و روی آن می نشینم. به اتاق نگاه می کنم. گوشی ام زنگ می خورد. مادر است. جواب نمی دهم. نمی خواهم جواب بدهم.  حس می کنم دختر را می بینم که موهایش را شانه می کند.

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: