یکسال شده بود. نه دوست داشتم برگردم و نه دوست داشتم خبری از خونه و کوچه و آدم هایِ محل بگیرم.

بهرام جان، فدات شم! به جانِ عزیزت، سقف دو روز دیگه میریزه و من و این زن فدای راهِ  آبِ دسشویی تو می شیم!. حسام بود. همسایه پایینی، سلام و چطوری و چه خبری، با هم داشتیم؛ صمیمی نبودیم. اما حسام همیشه حسِ صمیمی بودن داشت. شمارۀ منو شاید از مادرم گرفته بود، و احتمالن گفته بود من دوست قدیمیِ بهرامم و پیرزن با سختی شماره منو پیدا کرده بود و داده بود.

خونه تهِ کوچه بود. وسطِ شهر، عصر رسیدم. دوست داشتم هوا تاریک بشه، نور که نباشه از شکل و رنگی که بخواد ذهنتو مشغول ِ کنه، خبری نیست. تاریک که باشه، آدم ها نمی شناسنت و تو شکلی هستی بینِ بقیۀ اشکال و چیزی بینِ چیزها. دوست داشتم چیزی باشم مثلِ بقیه چیزها.

بهرام، من خیلی از اینجا خوشم میاد؛ تهِ کوچه، دنج، با این پنجرهای خوشگلش. بزرگن، خونه پر ازنور میشه، آفتاب می خوره. رنگ و طرح و همه چی با خودمه،حقِ دخالت نداری، گفته باشم!. می خندید و اصلا گوش نمی داد که چی می گم. دیوار ها روشن باشه، رنگ هر اتاقم متفاوت، حالا دو تا اتاق یا هزار تا اتاق، قصر یا خونه خرابه،خواهش می کنم این عادتهای تکراری و بذار کنار، خونه هر روز باید کشف بشه، دیده بشه، متفاوت باشه، نباید خونه عادی باشه و بهش عادت کنی، نکنه منم عادی بشم؟ هیچ وقت به من عادت نکن. بعدش غش غش می خندید.

درِ آپارتمان که باز کردم. یکسری، قبض و کاغذ ریخت پایین، پولِ آب و برق و کوفت و زهرمارو به حسام گفته بودم به من بگه و منم پرداخت می کردم. چراغ روشن شد. تا حالا اینقدر از نور متنفر نشده بودم. صاف می خورد به چشمات، مجبورت می کرد ببینی و خیره بشی و زجر بکشی و به ریشت بخنده و تویِ صورتت داد بزنه که نه نمی تونی فرار کنی. دوباره چراغو خاموش کردم. سیاهی شد. دوست نداشتم چشمم به سیاهی هم عادت کنه، لعنت به عادت.

سفارش دادم، دیوارها آبی آسمانی باشه، خوب همون فیروزه ای، یا سبزِ مغز پسته ای، نمی دونم، حتی به زرد هم فکر کردم. از اون زردهایِ محشر، آره تو فکر کن فقط یک نوع زرد و سبز و آبی داریم و همه اینها شبیه به هم هستن، استخونی؟ رنگِ استخون؟ واقعا که!

تکیه داده بودم به دیوار، از نور می ترسیدم. در تاریکی گُم بودم. چشم ها نمی دید اما خاطره و خیال دست بردار نبودند و تمامِ خانه را در ذهنت می ساختند. نور اینبار به کمک آمد. نور آمد، خانه روشن شد. خاطره و خیال، آرام گرفتند. اما دیوارها تاریکی را به خود گرفته بودند. رنگهایِ دیوار، تار شده بودند. درهای اتاق  گویی،دلتنگ دست هایی که نبودند، بودند و خسته از تنهایی با دیوارها. قفسه های باز و بسته، کمدهایِ حالا شکسته، و قابِ آینه ای که آینه  ای نداشت.

دیوارهایِ هال، به رنگِ آبی روشن ، جایی آبی پر رنگ تر و جایِ دیگر کم رنگ تر، آسمان و دریا با هم، یکجا ، سقف سفید شبیه به ابر و چراغ های طلایی که شب را بلد نبودند.

نهایتِ این کار آنست، که محب، محبوب را آیینۀ خود بیند و خود را آینۀ او.

هنوز روی دیوار خطاطی تو  با جوهر سرخ بر کاغذهای ابر و باد، خود نمایی می کرد. الان محب منم یا تو؟ محبوب کدومه؟! تو؟! محبوب؟، خیلی باشی محبوبه ای!. بی ذوق!  عشو هایِ خط را فقط یک زن می فهمد. عاشق شدن کلمه ای بر کلمه ای دیگر، رقصِ حروف با همدیگر و شکلِ حروفِ عشق که دل بری می کردند. تو با خطوط می رقصیدی، می خندیدی، گریه می کردی و می مردی.

وسطِ اتاق نشسته بودی و اشک می ریختی، تَرَکی کوچک بر دیوارِ خانه، روحت را خراش داده بود. من که گفتم، خونه قدیمیه، عمرِ خودشو کرده، امروز دیوارش ترک بر می داره، فردا  جای دیگه، حالا احتیاج به تعمیر دوباره داره، مثلا تازه رنگ کردیم و حالا اینطوری، پس فردا هم هزار تا خرده کاری دیگه و ...نفهمیدم کی رفته بودی و در را بسته بودی. پردهای طلایی پنجره ها، قهوه ای شده بودند. همه پنجره ها با پرده های طلایی، طلایی ساده برای کوچه و تاریکی و طلایی  نقش و نگار دار برایِ من و تو. کلی رفتم بازار و از این خیابون به اون خیابون از زرتشت تا مولوی برای پرده طلایی. نگاهِ عاقل اندر سفیه من به تو. و نگاهِ تو که مقصدش نامعلوم بود.

دوباره اشک و حسرت، داشتم خط می نوشتم: تازه رسیده بودم،  می لرزیدی،مثل همیشه گفتم صدای قلم  آرومم می کنه، نشسته بودم به نوشتن، کاغذ، قلم و آقتاب که همۀ اتاق را روشن کرده بود. خواستم بنویسم: دوستان آینۀ دل...که یک حشره سیاه افتاد روی کاغذ، فقط جیغ زدم، دستت خورده بود به جوهر، رنگِ سرخش دیوار آبی را زخمی کرده بود. از اتاق آمده بودی بیرون، اینقدر اشک ریخت بودی تا خوابت برده بود. من خندیده بودم و تو از همیشه جدی تر گفته بودی خواهش می کنم نخند. نخند. نخند. با بغض گفته بودی می خواستم بنویسم:

دوستان آینۀ دل چون مصفا بینند    روی دلدار در آن آینه پیدا بینند.

حالا از اتاقت چیزی نمانده؛ فقط زخمِ سرخ روی دیوار مانده بود. با قابی سعی در پنهان کردنش کرده بودی اما حالا، خبری از قاب نبود اما خطِ سرخِاز همیشه ترسناک تر بود و چِرک تر، اتاقی بدونِ پرده و خنده و تو.

چیزی نیست، زخمِ کوچیکه، زخم هم درد داره اما تموم میشه، خوب میشه، میشه نگران نباشی، هر روز رنگت پریده تر بود؛ خندهات کم رنگ تر؛ چشمهات مست نمی شدن و تنت نمی رقصید. دوست ندارم خط بنویسم، بویِ جوهر اذیتم می کنه، حساسیت پیدا کردم؛ جای نوشتن دوست دارم، ببینم؛ گوش کنم. زخم، تبدیل به زخم ها شده بود از درون زخمیت می کرد. دوست دارم موهام کوتاه و ساده باشه، نه حالتی، نه رنگی نه موجی، نه هیچی، مثلِ اولِ خودش، من همیشه سرمشق که می نوشتم خطِ آخرم سرمشقِ اول نبود، ساده بودن، با جمله های لوس، ولی بعدها کلِ سرمشقم، چیز دیگه ای بود. نون ها . کاف ها چیزی دیگه بودن؛ بین هم می رفتن و چیزِ دیگه میشدن و چیزی که قرار بود بنویسم،چیزی دیگر بود. حالا موهام شبیه به سرمشق  خطهام شده، دردِ خنده میومد، خیس میشد و از چشمهات می ریخت.

چند بار سَم پاشی کردیم؛ نشد؛ رنگِ دوباره ؛ نشد. مورچه، سوسک دیگر ترسی نداشتند. شبها نور نبود و صبح ها نور را به خانه راه نمی دادی.  اخه،نور زیاد هم اذیت می کنه سرت درد می گیره؛ اصلا نورش چشمهامو اذیت می کنه، پنجرها باید بسته باشند؛ چیه، انگار آدم لخت نشسته جلوی مَردم.کاش میشد رنگِ خونه هم یک دست بود. مثلِ همون استخونی که تو دوست داشتی، الان که فکر می کنم؛ بد هم نبود. نه؟؛ اجازه نزدیک شدن به من نمی دادی، حق نداری به من دست بزنی، این من نیستم؛ تنم مثلِ این دیوارها، چرک شده، داره چروک میشه، خط خطی شده؛ مثلِ دستِ خط بچه ای که تازه شروع کرده رویِ کاغذ نوشتن، و مدام روی کاغذ نوشته و خط زده تا کاغذ چروک شده، با خط خطی های زشت، کاغذ زیبایی خودشو از دست میده و قلم میل و رغبتی به نوشتن روی سفیدی و لیزیش نداره و دنبالِ یک کاغذِ دیگه است.

خونه خیلی وقت بود که مُرده بود. تو که رفتی خونه هم مرد. تو که رفتی فهمیدم خیلی وقت بود که می دونستی قراره بری، نگفتی، موندی، خندیدی،نور پاشیدی، خسته شدی و رفتی.

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 فرانك 1396-07-01 17:41
خونه مهمترين چيزه ومهمتر اتاق ادمه دورش كامل كتابخونه باشه تخت زير پنجره و فقط استخوني
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: