سه ماهی هست که آمده‌ایم به این خانه در محله‌ی سورین فری. نه ماه در خیابان داویدزهال بودیم و شش ماه یک جای دیگر نزدیک لونداگاتان. در تمام آن مدت در خانه‌‌ی اولی فقط یکبار، آن هم بعد چهار ماه یکی در خانه را زد. از خوشحالی هول شد ه بودم. این اتفاق به اندازه‌ای نادر بود که یک حادثه به حساب بیاید. صدای شگفت‌انگیز زنگ در وقتی یک موجود زنده پشت آن است! در را باز کردم. دو نفر از یک کلیسای سِنت نمیدانم چی چیک آمده بودند تا ارشادمان کنند شاید مسیحی شویم .از آن‌ها قول گرفتم دوباره بیایند. فکر کردم هر چه می خواهند موعظه کنند. لااقل یک استکان چای که با هم می‌خوریم. بار دوم خانه‌ی داویدزهال بودم که در را زدند، تق تق. ساعت ده صبح بود؛ ذوق‌زده دستی به موهایم کشیدم؛ از چشمی نگاه کردم دوتا دختر مدرسه بودند. در را باز کردم. با لبخندی ناشیانه و آن تتمه‌ی زرت و پرت که از کلاس سوئدی یاد گرفته بودم؛ ایستادم به خوش و بش کردن. فکر کرده بودند ما عرب هستیم، چند تا سوال داشتند درباره‌ی فرهنگ غذایی عرب‌ها، برای پروژه‌ی مدرسه‌شان اطلاعات می‌خواستند. خواستم بگویم حالا بفرماییند تو!  مگر فرفی هم می‌کند؟ اما هرچی فکر کردم هیچ غذایی غیر از فلافل یادم نبود تا آن‌ها را چند دقیقه‌ای سرگرم کنم. بار سوم انگار بعد قرن‌ها، یکی آمد و به در زد. تازه دو ماه بود آمده بودیم به همین خانه، البته زنگ را نزد، انگار یکی داشت  به در ناخن می‌کشید. مدت‌ها گذشته بود از آخرین باری که صدای زنگ در را شنیده بودم! گلویم خشک عین چوب؛ قلبم داشت تند می‌زد؛ تا باورم بشود و از جا بجنبم و برسم پشت در، صدا قطع شد. شاید خیالاتی شده بودم، از سوراخ چشمی نگاه کردم، کسی نبود!  لای در را آهسته باز کردم برای فضولی یا از سر دلخوشی طبق همان عادت قدیمی . نه هیچ کسی پشت در نبود؛ فقط یک دریاچه‌ی مصنوعی بویناک پشت در احداث شده بود.  هنوز داغ بود و بخار داشت. بعد از روزهای طولانی و انتظار، دفترخاطراتم را آوردم و نوشتم:

«امروز ششم نوامبر اتفاق خیلی جالبی افتاد، حدود ساعت نه صبح در زدند؛ رفتم بازکردم؛ سگ همسایه جدید پشت در برایمان علامت گذاشته بود.»

سوئد 2008 آزیتا قهرمان

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: