دارکوب های خاموش - بیتا ملکوتی
Print

 


بیتا ملکوتی

-یکی پیدا کن دلباز، خوش آب و هوا... قبرها خیلی نزدیک هم نباشند. سنگ قبراش خوشگل باشند. گلهاش خوش رنگ و خوش بو باشند. پرنده داشته باشه. مجسمه های مرمری سفید داشته باشه. مجسمه های فرشته داشته باشه. حضرت مریم داشته باشه. مسیح هم داشته باشه، اشکال نداره. فقط بالای صلیب نباشه. دلم ریش می شه. مسیحش تو بغل مریم باشه.

- مسیح که حتما داره مهناز. بالاخره اینها همه مسیحی اند. این همه کلیسا اینجاست. حتما همه گورستوناشون مسیح داره اما مسیح مصلوب، نه تو بغل...

و هر کدامشان که رفتیم مسیحشان بر صلیب بود. با سری افتاده بر شانه و نگاهی به زمین. با تنی مرطوب از باران هر روزه. وسواسی شده بودی. می گفتی گورستان محله ما خوب نیست. هر بار از کنارش رد می شدیم درش بسته بود. اگر هم باز بود، کسی داخلش نبود.

-این یکی که توی خیابون ورشاوسکاست خیلی سوت و کوره. انگار گرد مرده پاشیده باشند. نه رفتی و نه آمدی. تو محله ما کسی نمی میره جلال؟ یه گورستون می خوام توش رفت و آمد باشه. برو و بیا باشه. بوهای خوب بیاد. همیشه شمع روشن باشه. اصلا حیاط یه کلیسا پیدا کن. مردم کلیسا می رن. هرروز هم نرن، یک روز درمیون که می رن. هفته ای دو روز که می رن. نمی رن جلال؟

قبل از آنکه توان راه رفتن را از دست بدهی، گاهی با هم می رفتیم تا گورستان مورد علاقه ات را پیدا کنی. گورستان میان دو خیابان نوی اسمیخوف، گورستان قدیمی پایین فلورا، گورستان پر از مجسمه ته وینوهرادسکا، گورستان نقلی چسکوبرادسکا. یک بار هم رفتیم گورستان یهودی ها. آن یکی که از همه بزرگ تر بود. همه جایش تابلو زده بودند به سمت گور کافکا. گورستان پر از بلوط بود. با سروهای بلند. کاج های کوتاه. زیرفون های تنومند. سرخس های پر. همه جور گل و گیاه هم پیدا می شد. موگه های سفید. ارکیده های بنفش. یاس های زرد. لاله های قرمز. توی دبیرستان مسخ را خوانده بودم به اصرار حامد، هم کلاسیم و آن زمان زیاد سردرنیاورده بودم. حامد می گفت کارهای کافکا به ما شبیه است. به بحران های جامعه ما نزدیک است. به خاطر اصرار او خواندم. چپ بود. می گفت اروپای شرقی به خاطر کمونیست ها مستقل مانده. دور از دست کاپیتالیزم آمریکایی. خودش اما بعد از دیپلم رفت آمریکا. برادرش برایش گرین کارت گرفت. آنجا یک رستوران باز کرد و یک زن مکزیکی چاق هم گرفت. در دوران دانشگاه همه کارهایش را خوانده بودم اما تا زمانی که پایم به این شهر باز نشده بود، نفهمیدمش.

-فکر می کنی بتونیم یکی از این کلاه گیس ها رو بخریم؟

-کدومشو می خوای؟

-اون بوره، مدل مصریه...

-تیره بیشتر بهت میاد مهنازی...اون بلنده بهتر نیست؟ مثل موهای خودت... رنگشم قهوه ای بلوطیه، رنگ موهای خودته دقیقا...

-نه اون بوره رو می خوام...

گور کافکا مقابل یک دیوار کوتاه سفید بود با شیروانی های سفالی اْکر رنگ. سنگ قبرش با سنگ قبرهای دیگر تفاوت نداشت. یک اندازه. عمود بر خاک. روی سنگ قبر تنها نام کافکا بود و چند اسم دیگر هم نام او. نه شعری و نه جمله ای. تنها نام، نام خانوادگی و سال تولد و مرگ.

-اینها حتما پدر و مادرش هستند و خواهر و برادرش. کس و کارش. خوش به حالشون همه یک جا هستند. کاش ما هم یک گور فامیلی داشتیم. همه کنار هم. مثلا من اگه کنار بابا حمیدم خاک می شدم، نمی ترسیدم. اونم دیگه نمی ترسید. دستشو میگرفتم تو دستام. دستای همیشه روغنیش...

می دانستم در آن لحظه به مردی فکر می کنی که بیشتر عمرش را در چال مکانیکی ماشین گذرانده بود اما از تاریکی می ترسید.

-اینجا قبرستون یهودی هاست مهناز. مسلمونا رو خاک نمی کنند. ندیدی اومدیم تو از این کلاه های قد یه کف دست بچه بهم دادند؟ حالا هی می گم من که یهودی نیستم از این کلاه ها بزارم، یارو نمی فهمه چی می گم. منم دو قدم اون طرفتر کلاهو ورداشتم گرفتم تو دستم.

خندیدی. گفتی اما خیلی زیباست گورستانشان. کاردینال هم دارد. همان سینه سرخ خودمان. تو اسم تمام پرندگان را می دانستی. گفتم این گورستان مال ما نیست. بیا برویم و یکی دیگر پیدا کنیم و راه افتادیم از این محله به آن محله. گورستان ها را متر می کردیم تا یکیشان چشم تو را بگیرد و رضایت بدهی. و گورستان ها با هم هیچ فرقی نداشتند. مهم نبود کجای شهر باشند و در چه محله ای. می رفتیم محله های قدیمی و گرانقیمت مرکز شهر. پراگ یک. پراگ دو. کوچه های باریک یک طرفه و خانه ها هم قد سفید و صورتی و زرد. خانه های صدساله و دویست ساله و سیصدساله. خانه هایی با مجسمه ی زن ها و سردارها و فرشته ها. با پرچم و نشانه. نشانه هایی که ما نمی شناختیم. خانه هایی که اگر مالکانشان آلمانی نبودند، به صاحبان اصلی شان بازگردانده بودند. تیغه ها برداشته بودند و واحدهای دو اتاقه دوباره شده بودند خانه های لوکس سه خوابه با وینترگاردن و منظره رود وولتاوا و قصر و کلیسای جامع. گاهی هم می رفتیم محله های دورتر از مرکز. محله هایی که کمتر توریستی پایش به آن محله ها می رسید. پراگ هشت، پراگ ده، پراگ چهار. محله هایی که مجتمع هایش همه شبیه هم بودند. ده یا پانزده طبقه. همه در یک خط. با نمای آبی  یک دست یا قهوه ای یک دست و یا زرد چرک یک دست. آپارتمان های زمان کمونیست ها همه شبیه هم بودند. پنجره ها، درها و دیوارها. همه عین هم در یک صف منظم. بدون بالکن، بدون حیاط، بدون گلدان های کوچک، بدون هره های پشت شیشه. قبر پولدارها و فقیر ها هم عین هم بود. همه خلوت با رزهای ریز صورتی. با سروهای کهنسال. دیوارهای کوتاه و پیچک های سمج و در هیچ کدامشان صدای گریه نبود. صدای شیون و یا ضجه. بی تابی هم نمی دیدی و یا زاری سر قبری. چه کودک آن زیر بود، چه جوان، چه پیر. گاهی چهره ی مغمومی بود و لباس سیاهی و همین.

-اینا اصلا گریه نمی کنند انگار جلال...

-شایدمم تو دلشون گریه می کنند... عوضش مرده هاشون آرامش دارند. سکوت دارند... دل آشوبه نمی گیرند از جیغ و فریاد...

-زیاد بهم سر بزن جلال، هفته ای یکبار بیای حتما... قول بده

-میام مهنازی، زیاد میام پیشت...

ما در یکی از همان آپارتمان های زمان کمونیستی زندگی می کردیم. همان ها که نمایشان را دوباره رنگ کرده بودند اما داخلش مال چهل پنجاه سال پیش بود. با همان راهروهای باریک دلگیر، با همان سقف های کوتاه و درهای کنار هم. با همان یخچال های کوچک که تویش فقط یک بسته نان و سه عدد سیب زمینی و دویست گرم کالباس و یک تکه پنیر زرد گْدا جا می شد. با همان گازهای دو شعله و آشپزخانه ای که تنها دو کابینت داشت و آب کم فشار که دوش را تبدیل به شیر سماور می کرد. شبیه خانه سه نفری خودمان در جنت آباد بود. با این تفاوت که خانه دو خوابه ما یک بالکن کوچک داشت و صدای فروشندگان دوره گرد و موتورسوارها همیشه خواب تو را آشفته می کرد. اصلا از بی تابی تو در برابر صداها شروع شد. و تهران آخر جهنم است اگر به صدا حساس باشی. خوابت چنان سبک شده بود که حتی راه رفتن ارواح هم بیدارت می کرد چه برسد به صداهای بی موقع موتورسیکلت ها، بوق ماشین ها و صدای تلویزیون همسایه پایینی که همیشه ی خدا روی کانال پی ام سی بود. حتی تحمل صدای سازدهنی مرا نداشتی. همان صدایی که می گفتی به خاطرش عاشقم شده ای، در مهمانی یکی از بچه های دانشکده. می گفتی توی سرم محشر کبری ست. فکر می کردی با قرص آرامبخش و خواب آور حل می شود. اما حل نشد تا روز تولدت. برای اولین بار برایت جواهر اصل خریده بودم. گوشواره های زمرد، هم رنگ چشم هات. آن ها را انداخته بودی. پیرهن سبز مخملی کوتاهت را هم پوشیده بودی. گفتی مهمانی نباشد. خودمان دو تا کلی رقصیدیم بدون هیچ آهنگی. شام همبرگر خانگی خودمان را خوردیم. شمع ۲۶ را فوت کردی. گفتی حس می کنی که بهتری و دیگر سرت درد نمی کند. اما یک تکه کیک شکلاتی ماند توی گلوت و بعد از آن دیگر نتوانستی غذایی را راحت و بی زحمت قورت بدهی. دوبینی و خشکی چشم ها هم اضافه شده بود. وقتی بی دلیل پنج کیلو کم کردی خودت فهمیدی، قبل از هر دکتری. دکترها گفتند از عمل گذشته. انگار خیلی دیر شده بود.مادرم گفت: می روم تفرش پیش خواهرم، خونه پدریم. گفت خانه را بفروش و خرج دوا و دکتر زنت کن. آن واحد ۶۵ متری طبقه دوم کوچه سی ام را فروختم و خودمان را رساندیم آلمان. آنجا حتما دوا و درمانی بود که خوبت کند. اما دکترهای آنجا هم جواب سربالا دادند. گفتند کار از کار گذشته است و ما برگشتیم  به همین شهری که شبیه کارتون های دیزنی و فیلم های ترسناک اروپایی است. جایی که ویزا گرفته بودیم.

-عوضش اینجا صدای موتور نمیاد جلال... هیچ موتوری نیست. صدای هیچ دوره گردی نیست. صدای بلندگوی وانت ها هم نیست، صدای آژیر پلیس هم نیست، صدای گریه نیمه شب های نوزاد همسایه هم نیست، صدای بی موقع زنگ در هم همینطور... فقط صدای باد میاد و معاشقه بلبل ها، حتی دارکوب ها هم بی صدا به درختها می کوبند...

-آره، فقط صدای پرنده هاست...

-همه جور پرنده دارند، جز کلاغ...

و تو همه پرنده ها را می شناختی اما گورستان محله مان را دوست نداشتی.

-می خواهی بریم اسنیژکا، گورستان های آنجا را ببینی؟ شاید خوشت بیاید...

آنجا روی ارتفاع هزارمتری کلبه ای خریده بودیم با همان پول خانه مادرم که بتوانیم اقامت چک بگیریم. منطقه همیشه برف پوش، مرز چک و لهستان. گفتی گورستان روی کوه نمی خواهم. توی آن همه برف یخ می زنم. می خواهم گورستانی باشد که آدم ها بیایند. آب گرم داشته باشد. آفتاب، فواره. حوض داشته باشد. عکس ماه توی حوضش باشد. عکس آسمان توی حوضش بیفتد. شمعدانی داشته باشد. نشانه هایی که می دادی شبیه خانه خودتان بود. وقتی تازه عقد کرده بودیم و خواهرانت هم دختر خانه بودند. باباحمیدت هم هنوز زنده بود.

-وقتی از روی این پل نگاه می کنی، همه چیز عین یه خوابه. انگار هیچی واقعیت نداره. انگار این خانه ها همه خیالند و این آسمون آبی پر رنگ و این ابرا که مثل نقاشی اند... همیشه دلم می خواست معماری بخوانم جلال...

-خب چرا نخوندی؟

-ریاضیم افتضاح بود...

-بده اومدی علامه، منو تور کردی؟ هم زبونت خوب شد هم یه شوهر ادیب گیرت اومد...

-اگه خوب می شدم می رفتم اینجا از اول، معماری می خواندم...

ابتدای پل، یک گروه جوان، همه سازهای زهی می زدند و آهنگ های قدیمی معروف را اجرا می کردند. میانه پل زن کور اپرا می خواند و مردی پیر آکاردئون می زد. سه قدم جلوتر پسر مست بی خانمان در حال سجده گدایی می کرد و زنی میانسال، موسیقی بومی چکی گذاشته بود و عروسک های چوبی نخی را می رقصاند. جا به جا نقاشی می فروختند و زیورآلات و عکس و مجسمه.

-اگه سازدهنی ات را هنوز داشتی، می توانستی اینجا کار و کاسبی راه بندازی

-همراهمه، دربیارم بزنم؟

-همینجا؟

-همینجا...

-بزن ببینم چقدر درمیاری

نیم ساعت سازدهنی زدم. آهنگ های فرهاد را و ۶۵۰ کرون درآوردیم. گفته بودی هر چقدر درآوردیم، می رویم "پیتزا اونو" و پیتزا می خوریم. و آن آخرین باری بود که با هم رفتیم رستوران و تو بدون آنکه بالا بیاوری غذا خوردی و آخرین باری بود که با هم از خانه بیرون آمدیم و با هم در شهر پریان پراگ راه رفتیم.

وقتی دیگر از بستر بلند نشدی، گفتی اسکایپ موبایلت را روشن کن و هر گورستانی رفتی نشانم بده. اما دیگر گورستانی نمانده بود که نرفته باشم. غده تمام سرت را گرفته بود. نمی دانستی چند شنبه است. چه ماهی است. اما هنوز می شنیدی و می دیدی. یکشنبه بود. آسانسور خراب بود. پنج طبقه را از پله ها پایین رفتم و رو به فضای سبز مجتمع "اچ فایو" نشستم. روی نیمکت چوبی کمی خیس از باران دیشب. یک ساعت که گذشت، رفتم همان گورستان محله خودمان. اسکایپ را روشن کردم. تبلت سامسونگ را گرفتی روبروت. گفتم آمدم گورستان ویچهراد که کلیسا دارد. حوض و فواره و مجسمه مریم. اجازه را هم گرفته ام. موافقت کردند که تو را اینجا خاک کنیم. موبایلم را گرفتم سمت گورها. زنی مسن با موهای یک دست خاکستری با بیلی کوچک، خاک گور کسی را باز می کرد و دانه ای می کاشت. زنی جوان با پیراهن بلند سفید روی گوری سه شمع روشن کرده بود و داشت بوته گل سرخ کنارش را آب می داد. دو کودکش روی چمن ها می دویدند و غلت می زدند. نوجوانی دسته گل لاله کبود را روی گوری می گذاشت. دسته دسته آدم با لباس های رنگی شاد تابستانی می آمدند و گل های تازه می گذاشتند روی گورها. زن و مرد و بچه. پیر و جوان. و این مردم همیشه عبوس و جدی، چه خندان و خوش رو بودند در گورستان. با صدای ضعیفی گفتی جلال اینجا که گورستان محله خودمان است. و لبخند محوی نشست گوشه لبت و دندان هایت که دیگر مثل عاج سفید نبود را نشانم دادی. گفتی برو سمت آن خانمی که زیباست. و تازه چهره زن جوان را دیدم که چشم های درشت سبزش از اشک می درخشید. گفتی همینجا خوب است. کنار گور همین مرد جوان و من به سنگ عمود گوری که زن داشت دوباره شمع ها را روشن می کرد، نگاه کردم. درست حدس زده بودی. مرد ۳۰ ساله بود. دو سال از ما پیرتر. تنها یک نام بر روی سنگ بود و دو تاریخ. زن جوان اشک هایش را پاک کرد و رو به تصویر تو برگشت. بالای سرش، آن ته، تهِ گورستان کوچک محله مان، مریم، مسیح مجروح را در آغوش گرفته بود. زن جوان نگاهت کرد. نگاهش کردی. دو دختر بچه به سمت ما دویدند.

 

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: