روز سردی بود - سینا ارکیان
Print


سینا ارکیان

روز سردی بود. باد پشت پنجره ی اتاق مشت به شیشه ها می کوبید و ابرها، ابرهای سیاه موذی سرتاسر آسمان را پوشانده بودند. در انتهای افق، خورشید بی رمق غروب از دوردست ها پرتویی ضعیف بر پنجره تابانده بود که از پرده های توری کهنه می گذشت و ردی از نارنجی کمرنگ بر دیوار آن سوی اتاق بر جا می گذاشت.نگاهم را در سفیدی سقف رها کرده بودم و در گوشه ی دیوار عنکبوتی را دیدم که پشت تارهای تنیده ی خودش بر آن کنج گیر افتاده بود. هوا رو به گرگ و میش می رفت و تاریکی آرام آرام بر اتاق چیره شده بود... نگاهم را از سقف گرفتم و از تخت پایین آمدم. پنجره را باز کردم و به پایین نگاهی انداختم و خیابان را که هنوز خلوت بود دیدم؛ چراغ پیاده رو ها را روشن نکرده بودند. در پناه ساختمان رو به رو مرد جوانی ایستاده بود. بارانی خاکستری کهنه ای به تن داشت که تا زانوهایش پایین آمده بود و تازگی کفشهایش را بیشتر نشان می داد. اول سری چرخاند و بالا را نگاه کرد ، بعد در حالی که یقه ی بارانی اش را بالا می داد به این طرف خیابان آمد و به کوچه فرعی سمت چپ پیچید. خم شدم و مسیر او را تا وقتی که در تقاطع کوچه از نظر پنهان شد دنبال کردم. باران شروع به باریدن کرده بود و نمای قرمز ساختمان رو به رو زیر بارش شدید قطره های باران غلیظ تر شده بود. پنجره را باز گذاشتم، بارانی ام را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم.نگاهی چرخاندم و راه پله را وارسی کردم اما کفشهایم را نیافتم. روی دیوار کاغذی چسبانده بودند و از همسایه ها خواسته بودند کفشهایشان را در راهرو نگذارند. ناچار برگشتم تا شاید در اتاق یک جفت کفش پیدا کنم، اما در را بسته بودم و کلیدش را نداشتم... ناگهان متوجه چیزی شدم. اطرافم را نگاه کردم و فهمیدم که ساختمان را نمی شناسم. در واقع این اولین باری بود که آنجا را می دیدم. نه راه پله، نه در ورودی اتاق، و نه حتی خود اتاق را نمی شناختم. گیج از کشف ناگهانی ام جلوی در ایستاده و به پله ها خیره شده بودم، اما همزمان نیرویی از درون مرا به تعجیل وا می داشت. ناگزیر با پای برهنه از پله ها پایین رفتم... دیوار های راه پله کثیف و دود گرفته بود و پایم را که زمین می گذاشتم انگار در لایه ی نازکی از خاکستر فرو می رفتم. از لای نرده ها به رشته های نور کم رمقی که پاگرد اول را روشن کرده بود چشم دوخته بودم که از پشت سر صدایی شنیدم. برگشتم و دیدم که دری از سمت راست باز شد. از لای تاریکی در زنی جوان با موهای بلند سرش را بیرون آورد و آهسته، طوری که به زحمت صدایش را می شنیدم گفت: آقا! این جا کسی به شما کفش نسیه نخواهد داد. اگر بخواهید من به شما یک جفت دمپایی می دهم. و در را باز گذاشت و به انتهای اتاق رفت... پشت سر او وارد اتاق شدم... دیوارها به رنگ سبز تیره بودند و نور را خفه می کردند و بویی ملایم در فضا پیچیده بود. زن با یک جفت دمپایی از انتهای اتاق به طرفم آمد. زیبایی دستهایش چشم را خیره می کرد. لباس خواب نازکی به تن داشت که برجستگی پستان هایش را بیشتر نشان می داد و موهای بلندش تا روی کمر پریشان شده بود. دمپایی ها را با یک دست گرفته و با دست دیگر گوشه ی دامنش را بالا می کشید و با آن بازی می کرد. یکباره تکانی به خود داد، موهایش را به یک طرف خواباند و با بی اعتنایی دمپایی ها را جلوی پایم انداخت. با احتیاط  خم شدم، آنها را پوشیدم و تشکر کردم اما او جواب نداد و نگاهش را دزدید. به طرف در رفتم و پیش از آن که دستم به دستگیره ی در برسد از پشت سر صدایش را شنیدم: آقا، لطفا به من کمک کنید... برگشتم و او را دیدم که دارد لباسهایش را در می آورد. به طرفم آمد، رو به رویم دراز کشید و پاهایش را از هم باز کرد: می بینید آقا! من سال هاست با این زخم ها زندگی می کنم... لبخندی بی صدا روی لبهایش بود و خونی چرکین از لای زخمی که بر شرمگاهش دهان باز کرده بود قطره قطره بر زمین می چکید... ابتدا چند لحظه در جای خود ایستادم و بعد بی اینکه چیزی بگویم از اتاق بیرون آمدم. پله ها را سراسیمه طی کردم؛ به پاگرد اول رسیدم و در سمت راست چشمم به در سفید بزرگی افتاد که شبکه هایی مربعی شکل نوری را که از پشت شیشه های مات آن به داخل می تابید تکه تکه می کردند. پشت در مردانی سیاه پوش همچون سایه هایی محو، با اندام های خمیده این طرف و آن طرف می رفتند. رو به روی در شیشه ای، در سمت چپ راه پله با خطی خوانا بر روی یک در بزرگ آهنی نوشته شده بود: لطفا در خروجی را ببندید. به طرف در خروجی رفتم و از ساختمان خارج شدم... نفسهایم به شماره افتاده بود. بارش باران شدیدتر شده و آب در آبراههای کوچک دو طرف خیابان جاری شده بود. نفس زنان به آن طرف خیابان رفتم و زیر طاق کوتاه یک پنجره ی کوچک پناه گرفتم. چراغ پیاده روها را روشن کرده بودند. پنجره ی خانه های دو طرف خیابان نیز همگی روشن بود؛ غیر از یک استثنا که آن هم پنجره ی اتاقی بود که من همین چند دقیقه پیش از آن خارج شده بودم و همچون سوراخی تاریک در میان آن همه روشنایی جا خوش کرده بود. خیابان در نور زرد رنگ چراغ ها غرق شده بود، با این حال نه از قاب پنجره ها و نه از پشت شیشه ی ویترین ها حرکتی به چشم نمی آمد. حتی یک اتومبیل هم در خیابان نبود و خیابان، روشن از آن چراغانی مشکوک زیر بارش بی امان باران تا بی نهایت ادامه پیدا کرده بود... سری چرخاندم و خانه ها را از نظر گذراندم، یقه ی بارانی ام را بالا دادم، و به آن طرف خیابان رفتم و آرام به کوچه فرعی سمت راست پیچیدم... کوچه ی تاریکی بود. در واقع چون با چند درجه زاویه ی مخالف نسبت به خیابان اصلی قرار گرفته بود در همان دو قدم اول نور بر دیوارش می خشکید و در تاریکی فرو می رفت. پایم خیس شده بود و با هر قدمی که برمی داشتم به گوشه های دمپایی می سرید و به همین دلیل هر چه جلوتر می رفتم بیشتر در آب فرو می رفت و راه رفتن را برایم دشوارتر می کرد. با این وجود کوچه آن چنان طولانی نبود و از همان جا انتها و مدخل آن که نوری ضعیف از خیابان مجاورش می گرفت، دیده می شد. از دور افرادی را که در پیاده رو در رفت و آمد بودند می دیدم. قدم هایم را تند کردم تا خودم را به یکی از آنها برسانم، جلویش بایستم و از او بخواهم که بگوید کجا هستم. در این گیر و دار مردی از ورودی باریک و کم نور وارد کوچه شد و در تاریکی فرو رفت. بعد از چند ثانیه نزدیک شدن او را که چون سایه ای در سایه ی دیگر جلو می آمد احساس کردم. ناگهان چراغی روشن شد و سایه در یک آن از درون نور گذشت و من او را با پوست آفتاب سوخته و بارانی خاکستری کهنه ای که به تن داشت دیدم. او را شناختم... دزد کفشها... با دیدن او خونم به جوش آمد. باید او را متوقف کرده و حقش را کف دستش می گذاشتم. او کفشهایم را دزدیده بود و در آن روز بارانی مرا مجبور کرده بود از آن زن بیمار آن دمپایی های کهنه را بگیرم و در حالی که همه چیز آنطور که نباید پیش می رفت، حتی راه رفتن را نیز برایم دشوار کرده بود. از سمت راست کوچه با قدم های مستحکم به طرف او که از سمت مخالف می آمد پیش رفتم. چند بار خواستم پای چپ را کج کرده و عرض کوچه را طی کنم و رو به رویش بایستم، اما مستقیم به راهم ادامه دادم تا به او نزدیک تر شده و غافلگیرش کنم. تقریبا به دو قدمی او رسیده بودم. ضربان قلبم بالا رفته بود و پاهایم شروع به لرزیدن کرده بودند. قدمهای آخر را به زحمت برداشتم. حالا درست به یک خط رسیدیم و او ایستاد. ایستاد، و من بی آنکه تصمیم بگیرم بی اختیار ایستادم. نگاهم نمی کرد اما حس می کردم چیزی از جانب او چون خار در تنم فرو می رود. بی حرکت ایستاده و به رو به رویش خیره شده بود. به نرمی، طوری که انگار او را نشناخته ام و ایستادن همزمان ما چیزی جز یک تقارن بی دلیل و ناگهانی نبوده است قدمی برداشتم. اوهمان طور بی حرکت ایستاد. قدم ها را تند کردم و ناگهان آن واژه چون تیر از دهانش شلیک شد: حرامزاده... ایستادم... دوباره و این بار با صدایی بلند که طنینش سکوت کوچه را در هم شکست فریاد زد: حرااام زاااده... این دیگر قابل چشم پوشی نبود. از شدت خشم دستهایم را مشت کردم. اگر چاقویی همراهم بود به طرفش می رفتم و پیش از آن که بتواند عکس العملی نشان بدهد گلویش را گوش تا گوش می بریدم. اما حالا چاقویی در کار نبود. با خودم فکر کردم می توانم جستی زده و او را زمین بزنم و آن قدر کله اش را بر زمین بکوبم تا جمجمه اش خرد شده و مغزش روی سطح خیس و کثیف کوچه پخش شود. سرشار از خیال غرور آفرین این عمل با شکوه به او خیره شده بودم، و پیش از آن که حرکتی بکنم او با لبخند تمسخر آمیزی دهانش را کج کرد و به طرفم آمد: تو یک حرامزاده ای. نه! تو یک حرامزاده ی پست فطرت هستی. یک حرامزاده ی پست فطرت که حتی توان مراقبت از کفشهایش را ندارد. آن قدر خشمگین هستی که می خواهی جمجمه ام را خرد کنی، نه؟ اما نیرویی بسیار کمتر از آن چه را که برای انجام چنین کاری لازم است نیز در خود نمی یابی. به همین خاطر تو یک حرامزاده ی پست فطرت هستی... دهانش را به طرز وقیحانه ای گشوده و دندان های سیاهش را چون نشانه هایی از یک خباثت بی رحم به نمایش گذاشته بود. بعد آن حالت وقیح کم کم شدت یافت و او با لبخندی کریه و بوی بدی که از دهانش متصاعد می شد بینی به بینی رو به رویم ایستاد. از جیب بارانی اش چاقوی بزرگی را بیرون آورد، آن را بو کشید و با چند حرکت سریع در یک چشم بر هم زدن شلوارم را تکه پاره کرد. این کار را آن قدر سریع انجام داد که در کسری از ثانیه شلوار از پایم افتاد. او دستش را در شکم جمع کرد و با قهقهه ای بلند که چیزی نمانده بود نفسش را بند بیاورد به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست. بعد به تدریج خنده اش را فرو خورد، دستی به لباس هایش کشید و از جا بلند شد. در چند قدمی که به طرفم آمد چند بار سینه اش را صاف کرد. از پشت سر  دهانش را به گوشم گذاشت و با لحنی خشک و صدای خس خس خفیفی در سینه گفت: آن ها منتظر قهرمانشان هستند، تو زمان زیادی آن ها را به انتظار گذاشته ای. به خیابان که رسیدی ـ دستش را از کنار دستم بالا آورد و به انتهای کوچه اشاره کرد ـ در سمت چپ او را می بینی. او جلوی در منتظرتوست... بعد آرام به راه افتاد. برگشتم و او را که کم کم درون تاریکی ناپدید می شد از پشت سر نگاه کردم. او دیگر برنگشت. دور که می شد با همان لحن خشک با صدای بلند تکرار کرد: اما فراموش نکن تو یک حرامزاده پست فطرت هستی. طنین صدایش به دیوار ها برخورد کرد و در فضای کوچه پخش شد. بعد در تقاطع کوچه به سمت راست پیچید و رفت... بارانی ام را دور خودم پیچیدم و برگشتم. پاها را از شلوارم که تکه پاره شده بود بیرون کشیدم و خودم را به خیابان رساندم. آن جا نیز مانند خیابان آن سر کوچه روشن، اما خالی از حرکت بود و از عابرانی که رفت و آمدنشان را از داخل کوچه دیده بودم اثری باقی نمانده بود. به سمت چپ نگاه کردم و او را جلوی در ساختمان دیدم. دست چپش را به پشتش گذاشته بود و با دست راست به داخل اشاره می کرد.

می گفتند او پنجره اتاق را باز گذاشته و رفته است. همه همین را می گفتند. واقعیت هم همین بود. من پنجره ی باز و آبی را که کف اتاق جمع شده بود با چشم های خودم دیدم. خشک کردن آن همه آب و گرم کردن دوباره ی اتاق آسان نبود، اما کاری بود که می بایست انجام شود... می گفتند او خواهد آمد و به خاطر آمدن او دستور دادند تمام حیاط چراغانی شود. این کار را تنهای تنها انجام دادم. همه ی آن چراغ ها را بی هیچ کمکی به تنهایی آویزان کردم، اما این کافی نبود، چون آنها تاکید کرده بودند قبل از آمدن او باید کفش هایش تمیز و برق زده جلوی در اتاق جفت شده باشد. پیدا کردن کفش در  روزی این چنین تقریبا غیر ممکن بود و رسیدگی به همه ی آن کارها به زحمت فرصتی باقی گذاشت تا دستی به سر و صورتم بکشم. اما بالاخره همه چیز آماده شد و هنگامی که او با آن دمپایی های زنانه و بارانی خاکستری کهنه مثل موش آب کشیده، سراسیمه وارد خیابان شد، من آن طور که می بایست با ظاهر آراسته جلوی در به انتظار او ایستاده بودم و کفش های او تمیز و برق زده جلوی در اتاق جفت شده بودند. او در حالی که بارانی اش را دور خودش پیچیده بود به طرفم آمد. به یک قدمی من که رسید ایستاد و پس از تردیدی کوتاه، وقتی که مطمئن شد اجازه ی ورود دارد از در گذشت... پشت سر او وارد حیاط شدم و پیش از آن که جلوتر برود دست بر شانه اش گذاشتم. باید بارانی اش را در می آورد. آن پیر مرد های سیاه پوش هنوز آن سر حیاط جلوی در سفید ایستاده بودند و اگر او را با آن بارانی کهنه می دیدند مسخره اش می کردند. بارانی اش را گرفتم و به او اشاره کردم که راه بیفتد. او ابتدا زانوهایش را به هم چسباند و دست هایش را از جلو و عقب حائل کرد تا برهنگی اش را بپوشاند؛ بعد پشت سر من به راه افتاد... حیاط در نور پرقدرت چراغ ها غرق شده و باران در فرورفتگی های سنگفرش، گودال های کوچکی از آب تشکیل داده بود؛ پاهایی از باغچه های گلی گذشته و حیاط را گل آلود کرده بودند و تعداد نسبتا زیادی دستکش زنانه گوشه ای روی هم تلنبار شده بود... به ورودی ساختمان رسیدیم. او ایستاد و به رو به رویش خیره شد؛ بعد چند بار به اطراف سر چرخاند و گویی چیزی را گم کرده یا به چیز آشنایی برخورده است حیاط را از نظر گذراند. در را برای او باز کردم. همین که وارد ساختمان شد او را دید... به زحمت آب دهانش را قورت داد و ناگهان بغضش ترکید و فریاد زد: مادر، آنها...آنها همه چیز را از من گرفتند... پاسخی شنیده نشد. مادر گوشه ی تنگی از راه پله ایستاده و دستهایش را پشت خود پنهان کرده بود. رشته های نوری که از شبکه های مربعی شکل در می گذشت صورتش را سایه روشن زده بود و لباس توری نازکی به تن داشت که پستان های درشتش را آشکارا به نمایش می گذاشت. ابتدا نگاهی به من انداخت و بعد به سوی او سر برگرداند و با تحکم گفت: دستهایت را بردار... صدای خنده ی خفیفی از گوشه ی تاریک راه پله به گوش رسید. بعد از چند ثانیه صاحب صدا با لبخند تمسخر آمیزی بر گوشه ی لب از پشت سر مادر بیرون آمد: دستهایت را بردار و مردانگی ات را به مادر عزیزت نشان بده. مادر بلافاصله دنباله ی حرف مرد را گرفت: بله، مردانگی ات را به ما نشان بده... او مات و مبهوت به آنها خیره شده بود. مرد به من چشمکی زد و گویی می خواهد رازی را با من در میان بگذارد به دندان های خودش اشاره کرد. در این فاصله او دستهایش را برداشت و به جلو خم شد. مرد نگاهش را چرخاند و همین که او را دید با خنده ای گوشخراش فریاد زد: او مردانگی اش را به ما نشان داد، او مردانگی اش را به ما نشان داد. با شنیدن این حرف لبخند دلربایی گوشه ی لب مادر نقش بست و او، شرمگین سر به زیر انداخت. مرد دستهایش را در شکم جمع کرده بود و از فرط خنده پا بر زمین می کوبید و تکرار می کرد: مردانگی اش را ببینید، او مردانگی اش را به ما نشان داد. بعد مادر هم شروع به خندیدن کرد و بعد خود او؛ و هر سه نفر با هم از ته دل خندیدند. او وضعیت کنونی خود را از یاد برده و با هیجان تمام دستهایش را در هوا تاب می داد و قهقهه می زد. ناگهان مرد حالت چهره اش را تغییر داد و با صدای بلند فریاد زد: او مسواک نزده است. صدای خنده‌ها قطع شد... : این قابل تحمل نیست. او مسواک نزده است. قسم می‌خورم او تا حالا یک بار هم مسواک نزده است. مادر که با صدای فریاد مرد به خود آمده بود با نگاهی سرزنش آمیز رو به او کرد و گفت: تو دندان‌هایت را مسواک نزده‌ای؟! خدای من! چرا از او یاد نمی گیری؟ و با نگاهی پرکرشمه رو به من گفت: داندان‌هایت را به او نشان بده. او رویش را برگرداند و مرا نگاه کرد. مرد پشت سر مادر ایستاده و لبخندی موذی گوشه لبش جا خوش کرده بود. مادر تکرار کرد: به او لبخند بزن، دندان‌هایت را به او نشان بده. بی اختیار گفتم: باید دست‌هایت را ببینم. تنها با این خاطر همه اینها را تحمل کرده‌ام. بگذار دست‌هایت  را... حرفم تمام نشده بود که مرد از جیب کتش چاقوی بزرگی  بیرون آورد. چاقو را به نشانه تهدید به سویم دراز کرد و دست دیگرش را دور گردن مادر حلقه کرد و سر او را محکم عقب کشید: بگو به او لبخند بزند. او همانطور خشکش زده بود و مرا نگاه می کرد. ناچار به او لبخند زدم و دندان‌هایم را نشانش دادم... مادر از گوشه ی چشم به مرد نگاهی انداخت و بعد رویش را به او کرد و گفت: خب، تمام شد.گوش کن! امشب شب توست. همه چیز آماده شده است؛ تو آنجا تنها نمی مانی، من کنارت خواهم بود. این‌ها را گفت و سربه زیر انداخت... امان از آن لباسها که مادر به تن کرده بود، امان از آن موها... و آن روباه موذی! اگر مادر را گروگان نگرفته بود همان لحظه چاقویش را  گرفته و کارش را ساخته بودم. دستهای مادر را از پشت گرفته بود و مادر با چابکی دختری نوجوان موهایش را به این طرف و آن طرف تاب می‌داد. مرد با لبخند آزاردهنده‌ای که نمی‌شد تشخیص داد مخاطبش کیست گفت: او به طرز غیرقابل باوری مضحک است، من نمی توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. مادر جواب داد: راحتشان بگذار. آنها هنوز خیلی چیزها  را نمی فهمند. و بعد رو به من گفت: با او برو. او را تنها نگذار...ای کاش دستهایش را می‌دیدم. حسرت آن دستها تا ابد روی دلم سنگینی خواهد کرد. او مثل خوابگردها، دستها آویزان از دو طرف بدن، از پله‌ها بالا رفت و من پشت سر او به راه افتادم. ناگهان دری از سمت چپ باز و بلافاصله بسته شد... بار دیگر از لای نرده‌ها به صورت مادر که رشته‌های نور آنرا سایه روشن زده و دستهایش که آنها را تا مچ در جیب شلوار مرد فرو کرده بود نگاه کردم. مرد بالا را نگاه کرد، خودش را به او چسباند و با نگاهی فاتحانه به من چشمک زد... دیوارهای راه پله کثیف و دود گرفته بود و پایم را که زمین می‌گذاشتم گویی در لایه نازکی از خاکستر فرو می‌رفتم. به انتهای پله‌ها که رسیدیم در را برایش باز کردم. او دمپایی‌هایش را در‌آورد و بی اعتنا به کفشایی که با آن همه زحمت برق انداخته بودم وارد شد و به آن سر اتاق رفت.

با تنی برهنه در فاصله ی نیم متری از کف یک اتاق به پشت بر روی تخت دراز کشیده ام . دستها را در امتداد بدن قرار داده و پاهایم را جفت کرده ام. طناب، دستبند، یا ابزار دیگری که با آن مرا به تخت بسته باشند در کار نیست. از این بابت کاملا مطمئن هستم. با این وجود قادر به انجام کوچکترین حرکت در اندامم نیستم. به عبارت دیگر بدون وجود میخی بر تخت میخکوب شده ام. در برابرم چراغی از سقف آویزان است که تابش نور پر قدرت آن به شدت چشمهایم را آزار می دهد. چشمها را تا آخرین حد ممکن گشوده و به چراغ زل زده ام. از این که چگونه در این موقعیت قرار گرفته ام هیچ اطلاعی ندارم. تنها چیزی که می دانم این است که دستها و پاهایم را جفت کرده ام و در فاصله ی نیم متری از کف یک اتاق، لخت مادرزاد به پشت بر روی یک تخت دراز کشیده ام. به نظر می رسد غیر از من شخص دیگری در اتاق نیست.همین فکر کمی به من آرامش می دهد، زیرا از تصور این که کسی مرا اینگونه برهنه بر روی تخت ببیند شرمگین می شوم. اتاق کاملا ساکت است و هیچ صدایی به گوش نمی رسد، و از آن جا که هیچ صدایی به گوش نمی رسد من صدای مولکول های هوا را که در فضای اتاق به هم برخورد می کنند می شنوم. بعضی از آنها با صدایی خفه می ترکند و بعضی دیگر به هم می چسبند، و من می بینمشان که چون صفی از کرم های خاکستری کوچک، سرگردان در نور پر قدرت چراغ در برابرم رژه می روند. بوی تندی مشامم را انباشته و گرمایی لزج تمام پیکرم را در بر گرفته است. کف دست ها و پاهایم خیس شده و قطره های عرق از لای موهایم جاری شده اند... همان جا روی تخت دراز کشیده ام و به نور پر قدرت چراغ بالای سرم چشم دوخته ام... ناگهان صدایی می شنوم. می خواهم سرم را بچرخانم و رد صدا را بگیرم اما نمی توانم، پس گوش تیز می کنم. صدای پاست... صدا آرام آرام نزدیک می شود و چیزی نمی گذرد که مردی جوان سرش را جلو می آورد. موهایش را شانه کرده و صورتش را به دقت تراشیده است. لبخند می زند و دندان هایش را نشانم می دهد، همه ی آنها سیاه و کرم خورده اند. تمام توانم را به کار می گیرم تا به او لبخند بزنم اما نمی دانم این کار را کرده ام یا نه. دستش را در موهایم فرو می کند و با دست دیگر چاقوی بزرگی را از مقابل بینی اش می گذراند و آن را بو می کشد. همزمان سرم را بالا می آورد و قسمتی از تخت را که سرم روی آن قرار گرفته کنار می زند. نور پر قدرت چراغ فضای اتاق را پر کرده است. مرد جوان دهانش را گوش تا گوش گشوده و لبخند می زند، و در همان حال با دقت دستش را پایین می آورد. چاقو را بر گلویم می گذارد و آن را تا نیمی از عرض گردن با تمام گوشت و پوست و رگ و اعصابش از هم می درد. اول شکاف دردناک گوشت که دهان باز می کند و بعد احساس غریب پارگی رگها و ناگهان جیغ کشدار پرستویی وحشی در کاسه ی سر و پارگی عصب. همه این ها در یک لحظه اتفاق می افتد. خون از لای شکاف با فشار به بیرون می پاشد و صورت مرد جوان را یکدست می پوشاند. او همان طور بالای سرم ایستاده و موهایم را چنگ زده است و با صورت آغشته به خون دندان های کرم خورده اش را نشانم می دهد. بعد از چند ثانیه فواره ی خون فرو می نشیند و مرد جوان موها را رها کرده و کنار می رود. سرم از تخت آویزان است و خون با تپش هایی ریز از لای شکاف جاری می شود و من هنگامی که از لبها می گذرد، سوراخ های بینی را پر می کند و به آرامی پایین می آید و پرده ی چشم ها را می پوشاند، گرمای مطبوعش را به وضوح احساس می کنم. در پس زمینه سرخ رنگ چشمانم در نمایی وارونه، تعداد نسبتا زیادی مرد سالخورده را می بینم که آویزان از کف اتاق با لباس رسمی، دست بر دست گذاشته و مستقیما به چشمهایم زل زده اند. تا این لحظه هیچ نشان یا صدایی از حضور آنها در اتاق نبود. چسبیده به آنها انبوهی از دختران جوان با لباس های رنگارنگ ایستاده اند که همگی دستهاشان را به حالت تعجب بر دهان گذاشته و مرا نگاه می کنند. ناگهان جنب و جوشی در آنها به راه می افتد و دو دسته درجهت مخالف کنار می روند و راه را باز می کنند. از پشت سرشان هیکل زنی خموده نمایان می شود. چادر سیاهی بر سر دارد که تا چانه اش پایین آمده و صورتش را پوشانده است. لرز لرزان کاسه ای را از زیر چادرش بیرون می آورد و آرام نزدیک می شود. دستهای چروکیده اش برایم آشناست. گویی هزار سال است او را می شناسم...هرچه نزدیک تر می شود پرده ی سرخ رنگ چشمها غلیظ تر می شود. به یک قدمی من می رسد و کاسه را زیر سرم می گذارد. دستهایش با حالتی وحشتناک می لرزند. سعی می کنم از پشت چادر صورتش را ببینم اما او صورتش را پوشانده است. تنها دهان بی دندانش را می بینم که مانند دستهایش می لرزند، اما از چشم و گوش و بینی خبری نیست... کاسه را پر می کند و آرام از جا برمی خیزد. مردان سالخورده ودختران جوان با همان حالت قبلی، بی صدا پشت سر او ایستاده اند وخونی که از لای شکاف جاری شده کف اتاق را تا جلوی پای آنها پوشانده است. زن سالخورده بر می گردد، و کاسه را به لب برده و آنرا تا ته سر می کشد. در همین آن صدایی از گوشه ی پنهانی از اتاق فریاد می زند: بنوازید. و صدای موسیقی شادی بر می خیزد. مردان سالخورده و دختران جوان در هم می آمیزند و شروع به رقصیدن می کنند. با حرکت پای آنها خون به اطراف می پاشد. دختران جوان با موهای خیس از خون و لباس های نیم برهنه ی رنگارنگشان مردان سالخورده را در آغوش می گیرند. پیر زن خموده نیز کاسه را گوشه ای پرت می کند و با حالتی شبیه به بال زدن یک خفاش شروع به رقصیدن می کند. در همین حال جوان سلاخ با همان لبخند به طرفم می آید. موهایم را چنگ می زند، و چاقویش را لای شکاف فرو می کند و با تمام قدرت آنرا فشار می دهد. صدای قرچ قرچ مهره ها بر می خیزد. همان طور که موهایم را چنگ زده، چند بار سرم را در جهات مختلف تکان می دهد تا چاقو لای شکاف جا بگیرد. آخر سر مهره ها را می شکند و با یک حرکت باقی مانده ی گوشت و پوست را بریده و سرم را از تن جدا می کند. با سر من در دست به طرف دیگر اتاق به راه می افتد. مردان سالخورده و دختران جوان هلهله ی شادی را سر داده اند و پیر زن خموده مانند یک خفاش عظیم الجثه با حرکات ناموزون بالا و پایین می پرد. مرد جوان در میان فریادهای رقصندگان دور می شود، و من پیکر بی سرم را می بینم که دستها را در امتداد بدن قرار داده، پاها را جفت کرده و لخت مادرزاد به پشت بر روی تخت دراز کشیده است.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: