زندگی - سیروان قادرمرزی
Print

سیروان قادر مرزی

ساعت 10 و نیم شبه و از هر کدوم از قر‌ص‌هایی روی میز کنار تخت یه دونه می‌خورم. یادمه تو هم قرص می‌خوردی. آدم از یه سنی به بعد قرصی میشه. اصلا نمیدونه چه قرصی هست و واسه چی خوبه. اما یه چیزی از درون وادارت می‌کنه که قرص بخوری. یه چیزی شبیه بسه. شبیه خودکشی. آروم رو تخت دراز می‌کشم و می‌گم : «می‌ترسم» فروغ گفت : «می‌ترسم». حوصله این حرف‌ها رو نداشتم. دوباره سه ساعت دلداریش بدم و بگم: «مرگ زیادم بد نیست. خلاص می‌شیم از دست این همه مصیبت». من می‌گفتم مصیبت، فروغ با حسرت می‌گفت : «زندگی». چیه ؟! یه جوری نگاه می‌کنی انگار جن دیدی، اره این نادر تو، 23 سال بعد از مردنت. این همون کلمه تو نبود راجع به زندگی؟ مصیبت. مصیبت... اون وقت‌ها فکر می‌کردم مصیبت منم. تو خودم جمع می‌شدم می‌گفتم کاش نبودم. اضافی، سربار، می‌گفتی: «اگه این بچه نبود... » بعد قرص خوردن و شروع کردی. گفتم: « بذار بره». بعد فروغ پا می‌شد می‌رفت الکی ظرف می‌شست. می‌گفتم: «آخه اینا که کثیف نیستن، پات درد می‌کنه، بیا بشین». عصبانی شد و گفت: «تنهام بذار». بعد پا می‌شد می‌رفت گلدون‌ها رو واسه دهمین بار آب می‌داد. می‌گفتم: «غرق شدن بسه». می‌گفت: «چی گفتی؟ شبیه خودکشی؟» از اون شب به بعد احساس کردم وابستگیش به قرص ناخواسته بیشتر شد. گفت :« تنهام بذار، 3 متر، 5 متر، 5000 متر ازم دور شو». بعد صدا زد: «نادر... نادر... » گفت: «می‌ترسم». منم می‌ترسیدم اما می‌رفتم جدولمو حل می‌کردم. وسط جدول حل کردن‌هام یهو پاهای فروغ و می‌دیدم بعد می‌گفت: «فهمیدی چی گفتم؟» بدون این‌که سرم و بلند کنم گفتم: «علف خشک». هیچ جوابی نشنیدم. پاهای فروغ رفته بودن که داد زدم: «سه حرفه». فروغ از توی آشپزخونه گفت: «فروغ». اصلا اطلاعات عمومیش خوب نبود. هرچی می‌پرسیدم می‌گفت فروغ. می‌پرسیدم: مردن از غصه می‌گفت فروغ. می‌گفتم راندن مزاحم دو حرفه، می‌گفت فروغ. وقت‌هایم که من می‌گفتم فروغ می‌گفت مرگ... مرگ، مرگ، مرگ، فقط می‌خواستی بمیری. گفتی: «اگه این بچه نبود خودم و راحت می‌کردم». مادر گفت: «خودت و راحت می‌کردی و مارم بدبخت‌تر» بعد شروع کردی به قرص خوردن. فروغ گفت: «وقتی مادرم مرد... » فروغ گفت: «وقتی پدرم به رحمت خدا رفت» فروغ گفت: «وقتی... » تمام فکر و ذکرش مرگ. میگم خب چرا خودت و آزار میدی بهش فکر نکن. تو کمدها نمی‌دونم دنبال چی می‌گشت که گفت: به پیر به پیغمبر من اصلا نمیخوام فکر کنم بهش اما... گفتم اما چی؟ گفت میگن شب اول قبر سخت‌ترین شبه. سرفم گرفت. جا خورد و در حالی‌که به پنجره خیره شده بود گفت: «مگه پاییز شده؟» پاییزها توی اتاق دیگه‌ای می‌خوابید می‌گفت سرفه‌هات نمیذاره بخوابم. می‌گفت سرفه‌هات سرده‌. یخ می‌زنم. می‌گفت عین خاک قبرستون می‌مونه‌. سرفه‌هام که دست خودم نیست‌. ببین ما یه ارگانیسمیم که بعد از چند سال بافت‌ها کارایی خودشون از دست میدن و... گفت‌: «ولی ما می‌فهمیم، ما باید یه راهی پیدا بکنیم واسه موندن». گفتم : «این موندن لعنتی چی داره که این همه دنبالشی» گفت: «دوست داشتن، راستی نادر چرا ماها دوست داشتن و دوست داریم؟» گفتم: «چون از تنهایی می‌ترسیم... » عصبانی شد و گفت: «بیشعور عوضی‌» بلند شد رفت‌. پشت سرش داد زدم: «تو از حقیقت می‌ترسی‌» سریع برگشت و گفت: «توم از زندگی می‌ترسی». رفتم روبروش نشستم و گفتم: «تموم شد، ما دیگه پیر شدیم، موهای منو ببین، دستاهای خودتو نگاه کن» دراومد گفت: «چشه؟». بعد دست‌هامو روبروی صورتش گرفتم داد زدم: «داره میلرزه مگه کوری؟» فروغ یهو ماکسی قرمزش و که داشت تا می‌کردو بغل کرد و گریه کرد. اون شب قرص نخورد. گفت خوبم. اصلانم خوب نبود. بعد رفت و درو پشت سرش بست. می‌دونستم حالا حالا‌ها خواب نمیره. فروغ دوست داشت قبل از خواب توی تاریکی حرف بزنیم. می‌گفت: «یکدفعه همه جا ساکت میشه دلم می‌گیره، زری میگه شب‌ها همش جلوی تلویزیون خواب میرم. جونش به این تلویزیون بنده، تازه طرز پخت یه غذای ترکیم یاد گرفته قراره فردا بیاد برامون درست کنه». اما فردا فقط جنازه زری از آپارتمانش اومد بیرون. زری و که یادتونه؟ دختر حاج عباس. اره اونم مرد. فروغ از لای در حیاط یواشکی داخل کوچه رو نگاه می‌کرد. بعد زری هر شب می‌اومد به خوابش. دیگه نوبت زری بود، خبرای اون دنیا رو براش می‌آورد. راستی چرا تو اصلا نمیومدی به خوابم؟ خواب هیچکس؟ الان جات خوبه؟ فروغ می‌گفت زری میگه جام خوبه. یه شب به فروغ گفته بود بیا. فروغم رفته بود. تعبیرشم می‌دونست. گفت: «می‌ترسم». گفتم: « اینا همش خیالاته. زری الان یه مشت استخونه». فردا صبح با صدای فروغ از خواب بیدار شدم. رفتم دم پنجره دیدم داره رو به دیوار سیمانی آپارتمانی که به خونه ما پشت کرده با صدای بلند میگه: «سلام». پنجره رو باز کردم گفتم: «میچایی بیا تو زن». نه دمپایی پاش بود نه جوراب. رفتم بیارمش داخل. تا منو دید زد زیر گریه. گفت: «می‌ترسم». من گفتم: «می‌ترسم» زریم رفت. زری تنها رفیقش بود. چراغ‌ها رو خاموش کردم که گفت: «یعنی دیشب عزرائیل توی این کوچه بوده؟» اول من قرص خوردن و شروع کردم بعد فروغ. آدم از یه سنی به بعد...

بعد از این‌که زری مرد، فروغ تحرکش بیشتر شد. اما وقتی تو مردی آب از آب تکون نخورد. مادر مثل هر روز غذا پخت. بعد گریه کرد. ظرف شست، گریه کرد. خوابید، گریه کرد. اما فروغ تا می‌شنوفه کسی مرده هل می‌کنه. زری که مرد، هی بیخودی راه می‌افتاد تو خونه و می‌گفت کلی کار ریخته رو سرم. ظرف‌های داخل کابینت‌ها رو کف آشپزخونه می‌چید و با یه دستمال می‌افتاد به جونشون. زیر لب با خودش حرف می‌زد. می‌گفت: «آدم یه مدت حرف نزنه، همه چیز یادش میره، زری دیروز سه ساعت فکر کرد تا یادش اومد اسم بچه‌اش احمد. تازه مطمئنم نبود» بعد یهو دستاش روی یک بشقاب وایساد و گفت: «باهام زیاد حرف بزن، اصلا یه سوال از قدیما بپرس ببینم یادمه؟» گفتم: «خب یادتم نباشه، چی میشه؟». گفت: «دوست دارم همه چیز یادم باشه بعد بمیرم. دوست دارم خوشکل باشم بعد بمیرم، دوست دارم برم کلی خرید کنم بعد بمیرم، دوست دارم... » بد جور بهم ریخته بود. بعد سرش و بالا گرفت و با لحن اعتراض‌آمیزی انگار من عزرائیلم رو به من گفت: «دوست ندارم بمیرم» تو گفتی: « دوست دارم بمیرم» من گفتم: «دوست دارم... » فروغ گفت: «من دوست ندارم بمیرم» خواستم قانعش کنم گفتم: «ببین فروغ اصلا همین مرگ که زندگی و انقدر برات جالب کرده، اگه مرگ نبود همه چیز بی‌معنی بود. من تا کی باید می‌رفتم مدرسه درس می‌دادم. میومدم خونه جدول حل می‌کردم. ایتالیای قدیم، اسم چهارمین پادشاه مصر، مادر به عربی، که چی بشه؟ یه جایی باید تموم بشه؟ باید قبول کنیم مرگ بهترین اتفاق زندگیه. گفتم اصلا اینم چرته، یه چیز بیهوده که بهترین و بدترین نداره، یه چیز اضافی، مثل اینه توی یه گردونه انداختنت و هی می‌چرخونن هی می‌چرخونن، سرگیجه گرفتیم ایهاالناس...، مصیبته» بعد فروغ جیغ کشید و گفت: «خفه شو». خفه شدم اما همه‌چیز به هم ریخته بود نمی‌تونستم هیچی و پیدا کنم. هیچ‌چیز سر جاش نبود. گفتم: «چرا این وسایل منو جمع کردی؟» گفتم: «مدادم کو؟» گفتم: «از سرداران ایرانی؟» هیچ جوابی نیومد. صدا زدم فروغ. نکنه بلایی سرش اومده. رفتم تو اتاق خواب دیدم رو تخت نشسته و داره جدول حل می‌کنه. زدم زیر خنده گفتم: «مگه چیزیم سرت میشه». انگار اصلا نشنید. رفتم جلو روزنامه رو از دستش کشیدم. روزنامه توی دستش موند. ترسیدم. از اتاق اومدم بیرون. شب توی هال خوابیدم. دیدم فروغ از توی اتاق داره حرف میزنه. می‌گفت :« تنهایی هر روزش یه غروبه جمعه است، نادر که مرد...، فردا یک هیچه دیگه است، ظرف‌ها بخوره تو سرم، من اهل ظرف و آشپزخونه نبودم. همش خرید، مهمونی، یه ماکسی قرمز داشتم، وایسا بیارم ببینی، اره مادرش گفت عین گل رز، نادر می‌گفت مادرم می‌گفت یا فروغ یا هیچکی، خب اره خودشم می‌خواستم» زری گفت: «مقتدرترین پادشاه افشاری... ؟» بعد دوباره صدای فروغ اومد: «آفرین، بعد من گفتم فقط همینو بلدم، تو خندیدی. نادر فردا بریم سر سبز خرید؟» بعد گریه کرد. از جام بلند شدم. رفتم تو اتاق در بسته ماند. فروغ نبود. همه جا رو گشتم. اتاق بغلی. تو حیاط. آشپزخونه. با خودم گفتم حتما رفته خرید. بعد برای خودم یه لیوان آب ریختم و سر کشیدم. حتی لبام خیس نشد. یهو فروغ از گوشه آشپزخونه در اومد گفت: «دلم یهو برای زندگی تنگ شد، تو هم نادر؟» سر جام وایسادم و به فروغ خیره شده بودم. اومد کنارم و یه لیوان آب ریخت و خورد. ماکسی قرمزش تنش بود. گفتم: «بلاخره پوشیدی؟». حرکاتش یه ظرافت خاصی داشت. انگار هر کدوم از کاراش و با هدف خاصی انجام میداد. وسط کاراش یهو می‌خندید. می‌گفت: «جون به جونش کنی دست از سر اون جدول‌ها بر نمی‌داره. همشم از من می‌پرسه» بعد دوباره خندید. زری گفت: «بعضی روزها میام توی راه پله می‌شینم تا بلکه یه آدم ببینم، بعد من بگم بعد اون بگه، بعد بگم، بگم، بگم، زن واحد روبرو تا میاد بیرون و من و می‌بینه زیر لب یه چیزی میگه. منم میگم علیک سلام. بچه‌اش میخنده» بعد من رفتم برای دهمین بار باغچه رو آب دادم، بازم هیچی از تو زمین در نیومد. مادر می‌گفت: «روح مرده‌ها میان به خونشون سر میزنن. می‌گفت پدرت تو رو می‌بینه‌. پسر خوبی... » بازم خودم و زیر نگاه‌های سنگینت حس می‌کردم. فک می‌کردم مقصرم که مردی. تو دلم ازت عذر خواهی می‌کردم. میشنیدی؟ آخه مادر می‌گفت: «مرده‌ها می‌شنوفن، فقط دستشون از این دنیا کوتاه» بعد من باغچه رو آب دادم. بعد فروغ رفت باغچه رو آب داد و بعد سبز شد. بعد بهار اومد. فروغ باغچه را آب داد. و سبز نشد. بهار در خانه ما تنها ماند. تابستان تنها ماند. پاییزها سرفه‌هام شروع می‌شد. تا سرفه می‌کردم می‌رفت اون اتاق و می‌گفت خاموش کن. چراغ‌ها رو خاموش کردم که فروغ گفت: «حتی سرفه‌هاتم دوست داشتم. میدونی اون شب‌هایی که اون ور می‌خوابیدم و صدای سرفه‌ات و رو می‌شنیدم با خیال راحت می‌خوابیدم. نه، فقط این نبود. یه جورایی بغلتم می‌کردم. می‌دونی زن‌ها می‌تونن از پشت دیوارم کسایی و که دوست دارن و بغل کنن» بعد من 4 تا قرص ریختم کف دستم و قورتشون دادم. بعد فروغ 4 تا قرص خورد. من چراغ و خاموش کردم فروغ 5 تا قرص و یه جا خورد. فروغ گفت: «شبیه خودکشی... ». گفتم یه کاری کن، گفتم بشین و یه کاری کن، گفتم مثلا چرا بافتنی نمیچینی، گفت: «من اهل بافتنی مافتنی نبودم، همش مهمونی، همش خرید، یه ماکسی قرمز داشتم، وایسا برم... ». بعد سه ساعت گشت نتونست پیداش کنه. بعد من سه ساعت گشتم نتونستم جدولم رو پیدا کنم. تا آخر سر تو کمد لباس‌های فروغ پیداش کردم. گفتم: «چرا هیچ چیز سر جای خودش نیست؟» گفت: «کی بود؟». گفتم: «کفش می‌خوام چکار؟». فروغ برای خودش حرف می‌زد و من برای خودم. آدم از یه سنی به بعد طبق حدسیات زندگی می‌کنه. من گفتم: «آدم همیشه طبق حدسیات زندگی میکنه؟» فروغ گفت: «زندگی دو دو تا چهار تا نیست آقای معلم» ماکسی قرمز پوشیده بود. یه بیخیالی ظریفی توی حرکاتش بود. خودشم می‌دونست چقدر خوشکله. وقتی که میخندید، گونه‌اش چال می‌شد. با انگشت اشاره‌اش گونه‌اش و نشون می‌داد و منم ماچش می‌کردم. بعد رفت. چه بعد از ظهر عجیبی بود. روی پلکان‌ها نشسته بودم. در حیاط بسته شد. بعد رفت. گفتم: «گریه کردم»

گفت: «مگه معلم‌های منطق هم بلدند گریه کنن؟» بعد رفت. خودش هم می‌دونست. فروغ گفت: «مادرت... » مادر گفت: «فروغ... » بعد رفت. یکی گفت اوایل زندگی همینجوریه زیاد قهر و آشتی پیش میاد. روسریش روی دسته صندلی جا مونده بود. گیره سرش روی میز آرایش. اما هر چه گشتم ماکسی قرمزش نبود. مادرگفت: «بذار بره». نذاشتم. فروغ من و با زندگی آشتی می‌داد. می‌گفت: «توی کلمه زندگی کسی داره میخنده». بعد خودش خندید. مست بود. گفتم فروغ بسه. هر شب که نمیشه مست کنی. گفت: «آه ارسطوی من... آه نادرخان‌افشار... ». با یک جمله می‌توانست تمام جدیت من و مسخره کنه. بعد من مست شدم. بعد کسی تمام اتاق رو هم زد. چشام جای دهانم بود. دماغم روی سرم. لبام سنگین بود. فروغ گفت: «من دوست ندارم پیر بشم» گفتم: «حالا چرا یاد پیری افتادی؟ کو تا پیری». بعد پیر شدیم. دیگه وقتی فروغ می‌گفت من رفتم نمی‌ترسیدم. می‌دونستم پاهاش توان اون همه قهر و ندارن. از یه سنی به بعد زمین گیر میشی. تو ولی دوست داشتی زودتر بمیری. اینجا چکار می‌کنی؟ چیه؟چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ منم، نادر، اره همون پسری که وقتی داد میزدی مچاله می‌شد. مادرم می‌گفت مرده‌ها سر میزنن من باورم نمی‌شد. تا این‌که خودم دلم برای خونمون تنگ شد. برای فروغ. این آخرا من می‌گفتم فروغ. فروغ می‌گفت توی کمده لباساته پیداش کردی. خنده داره بخدا. نگفتی چطور شد اومدی اینجا؟ تو که همیشه دلت می‌خواست بری، می خواستی نباشی...

پدرم یکدفعه سرش و بالا گرفت و مثل کسی که بخواد با شهامت اعتراف کنه گفت: «دلم برای زندگی تنگ شده بود» بعد یه لیوان آب واسه خودش ریخت و تا ته سر کشید. اما حتی لباشم خیس نشد. بعد یهو فروغ از گوشه آشپزخونه اومد بیرون و گفت: «بهم میاد مگه نه؟» ماکسی قرمزشو پوشیده بود.

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: