گنجه ای درون دیوار - نسترن بشردوست
Print

تنگ بود ، تاریک و سرد. اما چاره ای نداشت. فقط از همین جا می توانست او را بپاید. گنجه ای درونِ دیوار.

نسترن بشردوست

مرد سرش را چسباند به در چوبی گنجه که از پیشانی اش مرطوب شده بود.

آن طرف ،روشنایی بود و گرما. زن یک پایش را گذاشت روی لبه ی تخت و جورابِ پارازین اش را پایین کشید و پرت کرد گوشه ی اتاق. سفیدی و نرمی پایش بیرون زد. بعد جوراب بعدی را با همان بی حوصلگی از پا بیرون کشید و انداخت گوشه ای که لنگه ی قبلی نبود.

ایستاد جلوی آینه، تاب خورد. دستش را دور شانه اش پیچاند و زیپ پیراهن اش را پایین کشید. تاب بعدی ، زیپ کمی پایین تر رفت. تاب بعدی، زیپ تا باسن اش رسید. همیشه عادت داشت پیراهن اش را از بالا به پایین در آورد. نمی توانست. یقه روی باسن گیر کرده بود. یک لنگه پا راه می رفت و ریز می خندید. مرد از دریچه، شانه های لخت او را تماشا می کرد.خنده اش قطع شد. لج اش گرفت. پیراهن را محکم کشید و از باسن رد کرد. اُخیشی گفت و ولو شد روی تخت.

موبایلش را چسباند به صورتش. سعی کرد شماره بگیرد. مرد مژه های بلند و خط چشم نصفه نیمه ی او را زیر روشنایی سفید موبایل می دید. بعد صدایش را شنید که چیزی را پراکنده توی گوشی گفت. چیزی شبیهِ : تو فوق العاده ای.........قطع کرد و خوابید.

چراغ روشن بود. در تراس تا حدودی باز. مرد متوجه نشد او چه وقت در تراس را باز کرده. می دانست حالا از خواب بیهوش شده. آرام در گنجه را باز کرد. یک راست رفت سراغ جوراب ها. لنگه ها را کنار هم گره زد و گذاشت تووی کشوی اول دراور. بعد پیراهن را که وارونه روی قالیچه افتاده بود برداشت ، مرتب کرد. بوی عرق و ادکلن همیشگی زن را می داد. روی زبری سنگ های یقه اش دست کشید. با عجله روی چوب رختی آویزش کرد. سمتِ زن رفت. نفس اش بوی مشروب می داد. پتو را که بوی عریانی پاهای زن می داد تا چشم هایش بالا کشید. بالای سرش ایستاد و به تاریک روشن پیشانی اش خیره شد. انگار صد سال می شد که ندیده بودش. چند چین شبیه به چین پیراهن گلدار زن روی پیشانی اش افتاده بود. یادش آمد زن هرگز عادت نداشت با سوتین بخوابد. احساس خفگی می کرد. با احتیاط دست برد زیر پتو و سگگ را باز کرد و سینه های زن را خلاص.

در تراس را بست. چراغ را خاموش کرد و به گنجه اش بازگشت...............

گنجه را پیش از جدایی ساخته ام بر ای پس از جدایی. جایی  برای تماشای زیبایی. هر شب پنهان می شوم و می بینم که چطور زیبایی از چشم ها ریخته می شود روی پاها و پاها کشیده روی تخت و رگ های آبی اش ورم می کند. شاید از خستگی و شاید شهوت دارد پوست اش را می ترکاند. شاید....شاید...چرا هیچ شاید دیگری به ذهن ام نمی رسد ؟

کاش دیواری بود خودم را می ساییدم به آن. تکیه می دادم به تماشای زیبایی اش.

کاش مشروبی بود تا از این حال در می آمدم.

کاش کلماتی از تهِ جهنم از تهِ بهشت ، تهِ هر ناکجاآبادِ دیگری به نجاتم می آمدند.

چرا جایی یا کسی یا چیزی نیست که برای نجات من از تماشای این همه زیبایی از دست رفته بیاید ؟

چرا باید حالا در جایی تاریک بنشینم و به زنی که روزی زنم بود نگاه کنم و رویا بسازم ؟

چرا او در واقعیت ام دیده نشد ؟

یادم می آید روزی به خانه بازگشتم. دیدم تمام عکس هایم را از دیوار و قاب ها برداشته. پرسیدم چرا ؟

گفت : باید جدا شویم

سعی کردم آرام اش کنم. رفتم روی تراس جوجه سیخ زدم.

گفتم : راه ندارد ؟

گفت : نه

گفتم : چرا ؟

گفت : تو همه چیز و همه کس را می بینی جز من.

یادم نیست آوای صدایش در بیان این جمله چطور بود. اشک ریخت یا بغض داشت و یا سرد بیانش کرد؟جوجه ها اما خوب برشته شده بودند ، نخورد.

انتهای دیوار اتاق اش ، نزدیک پنجره آن قسمتی که از چوب ساخته شده بود گنجه ای ساختم از چوب. پنهان شدم به تماشا. بدون حرف ، بدون صدا و در سکوت مطلق. حرف ها حرف ها همیشه همه چیزم را خراب می کنند.

دورادورِ نفس های زن ، خوابش برد. کمی از عطر زن از درزِ گنجه وارد می شد و روی بوی چوب می نشست. بیدار که شد زن را دید که روی موبایل با لبخند خم شده و لقمه ای را آرام می جود. دقت کرد. چه می خورد ؟ خورده های نان و سبزی روی تخت ریخته شده بود. خنده اش گرفت. این زن هرگز از خودش نمی پرسد چطور هر روز یخچالش از خوراکی پر می شود ؟ چه قدر حواس پرت!؟ چه قدر شیدا ؟!

این سمت تاریکی بود و چشم های عادت کرده به تاریکی سمت خودم از روشنایی سمت او درد می کرد.

به درد چشم هایم فکر نمی کردم که درد پاهای خشک شده از تنگیِ گنجه بیشتر بود. چرا او از کتلت مانده ی دیروز نمی خورد ؟

دیروز روی میز برایش کتلت و خیار و گوجه چیدم. سطل آشغال از مانده های پیاز و خیار و گوجه بوی سالاد شیرازی گرفته بود. چند لحظه همان جا ایستاده بودم. دیروز را می گویم. کنار سطل آشغال را می گویم. وقتی که او خواب بود. خسته از مستی دیشب. من بدون ترس حتا سیگاری روشن کردم . لقمه ای از ناهار او خوردم. دیروز را می گویم که پیش از بیدار شدنش به گنجه برگشتم. بیدار که شد صدای قاشق و بشقابش را می شنیدم. مثل همیشه بدون تعجب غدا خورد و دوباره به تخت اش بازگشت. بازگشت او همیشه به تخت است و بازگشت من همیشه به گنجه. بازگشت او به سمت نور است و ولو شدگی. بازگشت من تاریکی ست و کوفتگی. امید که بازگشت همه به سوی او باشد. او یعنی روشنایی تخت زن.

منتظرم بپوشد و برود. منتظرم در بیاورد و بعد بپوشد و برود. بیشتر منتظر در آوردنش هستم. هر روز این موقع سوتین اش را از کشوی اول سمت راست ، جورابش را از کشوی اول سمت چپ ، شلوارش را از کشوی آخر و بلوزش را از جارختی برمی دارد. روی همه ی اینها روپوشی می پوشد. شالی می اندازد روی ریختگی موهایش ، و البته قبل از همه ی اینها می نشیند جلوی آینه و زیبایی های صورتش را برجسته می کند. منظورم این است که در می آورد ، می نشیند جلوی آینه ، مشغول برجسته سازی می شود و بعد می پوشد می رود. آن وقت من که سیر از زیبایی اش شده ام می ایم بیرون و پاکسازی می کنم ریخت و پاش هایش را.

منتظرم اما نمی رود. می نشیند جلوی آینه. عطر می زند. رنگ می پاشد. سفید می پوشد. هر از گاهی سرش را می برد تووی موبایل. پیام می دهد. اخم می کند. می خندد. روده ام می پیچد. موسیقی پخش می کند و صدای بلند خواننده نجاتم می دهد از پیچیدن روده.

نمی رود. نمی رود. دراز می کشد روی تخت. از هر طرف چسبیده ام به دیوارهای گنجه. خوابم می آید. خوابم می برد. در حالی که درد دارم و گرسنه ام.

.......................................................

_ با این همه حواس پرتی و دیوونگی فکر نمی کردم بتونی در این حد خونه رو مرتب کنی ؟

_ نمی دونم عزیزم. همیشه یه جای دیگه ام. روی ابرها راه میرم. نمی دونم چی می خورم ، چی می پوشم ، کِی خونه رو مرتب می کنم! نمی دونم .ولی انگار همه ی کارها رو انجام میدم

_عاشق این دیوونگی هاتم. اما حواست به خودت خیلی باشه. این همه زیبایی و این قلب مهربونت نباید اذیت بشه قشنگ من.

_چشم جان دلم.

_ دیشب هم مست کرده بودی. نگفتم داری زیاده روی می کنی ؟

_ من مست هستم. همیشه مستم. مست تواَم

_ مست من باش اما مستِ می نباش. دوست ندارم اینقدر مشروب بخوری. چند شب پشت سر هم

_ چند شب پشت سر هم نبود. من فقط دیشب خوردم

_ حواست نیست. هرشبِ هر شب

_ هر شب از تو مست بودم جز دیشب

صداها را می شنید. می توانست جرات می کند از دریچه ی گنجه به بیرون نگاه کند یا نه ؟ به صاحب آن صدای مردانه ؟ به آن دو که حالا داشتند یکدیگر را می بوسیدند.

جرات می کنم.جرات می کنم.  برای همین اینجایم. اینجایم که هر آنچه از زیبایی های ندیده را ببینم. دارم می بینم. مردی که  پشت اش به من است و روی زن سابق بر اینم خم شده می بوسدش. رقص دست هاشان را می بینم. پیچش پاهاشان را. خیلی کند پیش می روند. مزه مزه می کنند. نور سفید اتاق زیاد است. نمی توانم بین سفیدی لباس زن و سفیدی پاهایش تفاوتی بگذارم. مرد اما می تواند. سفیدی لباس را بالاتر می دهد و سفیدی ران می درخشد. رگ های آبی تیره روی روشنایی سفیدی ، متورم می شوند. رگ های آبی تیره شده از شهوت زن.

ادامه اش را از حفظم. می توانم پشت به دریچه در گنجه مچاله شوم در خواب ، بی آنکه ناچار باشم به تماشای ماجرایی تکراریِ غلتیدن روی تن زن.

مرد به دریچه پشت می کند و چشم ها را می بندد. نمی تواند این لحظات را تحمل کند. وقتی گنجه را می ساخت تا در فرصتی مناسب در ان پنهان شود گمان می کرد قرار است از زن مراقبت کند. قرار است زن هر شب مهمانی ای برپا کند یا به مهمانی برود. گمان می کرد قرار است زن تا هر ساعت که دلش خواست بخوابد ، تا هر ساعت که دلش خواست بیرون برود. قرار است شب ها اشک بریزد و او از گنجه نوازشش کند. گمان می کرد زن ساعت ها بدون آنکه دغدغه ی آشپزی و خانه داری داشته باشد بنشیند روبه روی بوم و رنگ و نقاشی کند. هرگز گمان نمی برد روزی زن ، مردی را به اتاق اش راه دهد. ببوستش. تن به تن شود، صدایش با صدایش ، نگاهش با نگاهش تن به تن شود. مرد طاقت نمی آورد. پشت می کند به گنجه و چشم ها را می بندد.

طاقت می آورم. طاقت می آورم. برای همین اینجایم. تماشا نمی کنم ، نمی شنوم چون ماجرایی ست تکراری. اما باید برگردم. او گفت : تو همه کس و همه چیز را می بینی به غیر ازمن.

می خواهم ببینمش. ببینم هر آنچه از زیبایی او را که ندیده بودم پیش از این.

دارم نگاه می کنم. مردی که پشت به من همچنان دارد مزه مزه می کند بی آنکه دست به ماجرایی زده باشد. زن همچنان در سفیدی لباسش دفن شده و دکمه های پیراهن مرد تا انتها بسته ست.

_ دوستت دارم

_دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دارم می شنومت

_ از کجا صدای من به تو می رسه ؟

_ از موهات

_ از موهام ؟

_ از موهات شروع می شه و تا پوستت ادامه پیدا می کنه

_ تو کجا بودی ؟

_ من همیشه بودم، انگار هزار سالِ که می شناسمت

_ آخ

_ آخ......که دوستت دارم

_ روی پوستم دست بکش، روی آبی متورم شده ام

_ آبی متورم شده ات از عشق

_ از عشق محبوبم

_ بدون دست کشیدن هم می شنومت. بذار همین جا بدون لمس تن ات گوش کنم این همه زیبایی رو

_ تو ...تو...انکار گذشته ی منی

_ تو آینده ی منی

_ می دونی تموم آرزوم اینه که یک روز بتونم نقاشی ات کنم. بعید می دونم بتونم این همه زیبایی رو روی بوم بیارم. آخ که من چه قدر ناتوانم

_ تو تنها نقاشی هستی که بدون دست بردن به قلمو می تونه نقش بزنه

_ می بینی خودت رو ؟

_ تووی چشمات

_ ثبت شو

_ ثبت میشم نازنینم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دوستت دارم

_ دلم برات  تنگ شده

_ هر لحظه

_ هر لحظه دلتنگ تو هستم

_ کجایی ؟

_ کنار تو

_ تووی من باش

_ فرو می رم

_ پیش برو

_ تو من رو فاقد گذشته کردی.....

او او را  فاقد من کرده بود. چشم های درشت و خیس زن رو به مرد بود. همین طور رو به گنجه. احساس می کردم من را می بیند. دارد تمام زیبایی اش را نشان می دهد. همه ی انچه که باید می دیدم. منتشر شده بود. سبک و رها. زیبا زیبا زیبا. از اتاق به دریچه از دریچه به گنجه از گنجه به گوش هایم و از گوش هایم به زیر پوست و پوست من که متورم شده بود و می توانستم روی رگ هایم دست بکشم. موسیقی ، بی رحم است. نمی بیند به کجا می رود. خودش را روی همه چیز پخش می کند. سبک شده بودم. سبک و رها.

زن پلک زد ، اشک اش سُر خورد. یک بار دیگر رو به گنجه دکلمه کرد : تو من رو فاقد گذشته کردی.

در چک چک چکاچک بوسه هاشان ، غژغژِ غژاغژِ لولای در گنجه فاصله ای انداخت. مرد از گنجه بیرون زد. از اتاق خارج شد و از پنجره بیرون رفت.

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: