1.

خط

یعنی راست درست پا بگذارم روی کج!

گلیم را بردارم و بردیوار

آن جا که پام خواست ازقبل از اول

از

بعداز هرجا که خواستم

خط بکشم

خوبگیرم به باوری که بردارم برد بامنصور

چه کنم شهروند عادتم ماهانه سه روز

به عادت داریم به عادت

بپریم درهم و در همهمه بگوییم شما؟

من؟

اناالخدام در اراضی دست هام هرچند

پرت بیفتم از پاهام

یام   اهالیِ خودم هستم

تن به تدبیر سعدی نمی دهم که در ترافیک حافظ بمانم پشت راه بندان

پشتِ هیچ چراغی معطل نیستم جز نگاهی که درگیر نگاهی درمسیرِ نگاهی گاهی به سمت خیابان خانه

از هر ممکن نیست     یکطرفه     مسدود است

می گذرم

!

هم

برای چرا به علفزار نمی روم

بحث چریدنیست.   ایست!

یعنی درست روی همین نیست بایست روی بی  با  برای  در    آن است

درست روی خود اتراق. کنم

بگویم

خط!.


2.

زنی که دراین گوشه به

دام افتاده                                        اینجا!

خیالی برایِ پردازی چیزها نیست

میلم از اشیا طلاق گرفته از حواس هفت گانه

پاک یادم رفت کی هستم؟

دلالتی که اورا ورمن کاشت داشت برداشت اول

ازاول می دانستم پوچ

هیچِ گلِ نگاهت را ببندم به کوه به دشت به برهوتی که لیلی داشت و مجنونی به هرتکه ازمجنونت را بیاویزم به هامونی

من   لاکی!

زمینه ام قالی باف باف با

یادم رفت

خودم را باخاک یکسان کنم نبود

آدم را ماجرا کردم نیست

ازدهانم بوی نقطه می داد چیزی

مثلِ درحال فقدان خودیم

و

گوری که در چشم من است حاکی از توست

قسم می خورم دوستت دونقطه بگذارم بین مان.. دارم

این خنجر بین ما

این راهبه هام

گاهی ولی در. یامولانام

به بی قسم!

به کتاب مقدس هام به توصیف زمین در بهشت هام به زمینِ آسمان هام دریاهام

بگرد دور

بادور حلقه هام

سر!

بچرخ باچرخ پاهام

روزی کمی از تکه ای را در ابد ایست!!!

برای راهی ست برسم به تو

به تو

به تو

به تو

به تو

به تو

به تو

به تو

به توبه

توبه

توبه

توبه

توبه

توبه

توبه

توبه

!

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: