آذر کتابى

کاش های 1

کاش امروز پانزدهم باشد

من

بارانی خاکستریم را

به بهانه ی هوای ابری

بردارم.

قطار

هرپنج دقیقه یکبار

بالا می آورد!

دستفروش نابینا

با لبخندی چسبیده به لبها

تعطیلی را پاک می کند از

عصاش!

باران می زند

دستگیره را محکم

می چسبم

سیل

مرده از زنده را

تشخیص نمی دهد

قطارها

هر پنج دقیقه یکبار

تف می کنند

به این زندگی!

 

کاش های 2

راننده ی اتوبوس

قول می داد

ضبط اش را

روشن می کند،

اگر موهامان را رها کنیم!

او معاشقه ی باد و گیسوان دختران هفده ساله را

دوست داشت

ما شیشه ها را تا ته می کشیدیم پایین و

باد با گردن و صورت هایمان

بازی می کرد.

-        بی خبر

کوچه ها پیچیدند

من افتادم دست باد

و سر از شهری در آوردم

که کرمانشاه

نداشت

دختران هفده ساله

و راننده ی اتوبوسی که

عاشق گیسوان رهای دختران هفده ساله بود.

 

کاش های 3

کاش

سرنوشت یکسانی داشتم

با جویبارهایی که

دریا را

ندیده اند و

در همان باریکه راه

قانع و سر به زیر

به پایان می رسند!

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: