دق البابم این روزها

آزاده دواچی

تکیه می کنم به خودم

هوس می زند به سرم

و میپیچد توی رگهایم

شبیه هیچ چیز نیستم

حکم آن موریانه ی وحشی را دارم

که خواب از چشمش پریده

ودرست وقتی یادم نیست

در کودکی هایم می پرم

بریده ام

اززاویه های نا تمام

از کلمات سربریده

دق البابم این روزها

و ارثیه ام

همین چند رگ بیجان است

که جانی اند

و گاهی هم بی من می میرند

باد که بوزد

بلند می شوم

و جایی میان پاهایم

خاطراتم را عوض می کنم


مرثیه

1.

روزها درد می کشند

کلملت بی جان

صدای فریاد ها را نمی شوند

کابوس ها یکی پس از دیگری

صدا هارا  بریده اند

دیگر

شک کرده ام

به انگشتان زمین

به  صداهایی که درد می کشند

شک کرده ام

به کلماتی که دوستشان داشته ام

خون از حافظه ام  بالا می رود

شقیقه هایم ملتهب

ششهایم امن نیستند

این هوا

صورتکهای بی جان

قلب کدام کودک را نشانه رفته اند

۲.

کسی نیست که برای صورتهای سرخ

خونهای ماسیده

شعری بگوید

هر جغرافیا

دستی را بر گلویی بی نام می فشارد

کوچه های خالی

بی هنگام

در دهان مردم می میرند

حاشیه ها امن نیستند

زمین امن نیست

کودکی امن نیست

جغرافیا امن نیست

کسی نیست که بیند

چگونه تکه های زمین

بر اجساد بی گناه می گریند

و هر جغرافیا

قی می کند این همه مر گ را

یکی بیاید بیدارم کند

و بگوید خواب می بینم

و بگوید که خسته ام

از صدای گلوله هایی که در اندامم می پیچد


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: