1.


نرگس باقری

گفتی بخوان!
بخوان به ذاتی که ذراتش در آتش معنا یابد
ای مستدرک!
بخوان که ذراتش کشیده و پاشیده
به درک
پا شوم 
پا شوم و از پشیمانی چون ماهی در ارتنگ مانی هی در خودم بفشرم
که ماتم
لاهمو و لاهومو همان و
مستحق کراماتم
و  من نتوانستم
چرا که به هیئت نون بودم و نان در گلویم شکسته بود
نمک شد از درِ زخم ریخت توی رگهایم
کسی به تاریک مجال خوانده شدن نخواهد داد


2.


ای فشار دست ها
خون به شریان عمل نمی کند
و از قلب حباب هایی کوتاه مخابره می شود
یا من اسمه دوا
عصب به عصب
عاشقترم
و از  نورها به سمت صدا
به اعتراف می رسم
و پوستم در تیغ از هوش رفته است
تیغ
در

کلمات
گییییییر
می کند
و در سلول ها حروف بریده دور می شوند
چه کنم آن رنج
جای حروف جا به جا شود?
گفت ششم تیغ بلارک
که جمله حلق ها از یکدیگر جدا
هوا در تخلیه سرگردان و
خون در تهی برگشت ندارد
کلمات در شکافها
تن به متن نمی دهند
پنس بیاورید
از پنبه های الکل
تماس ممکن نیست
امن یجیب اذا دعاه
دمیدن در پوست متصل تر شده است
نفس عادی ست
استخوان هایم را
بیاورید

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: