به پهنای جهان

فرزانه قوامی

به درازنای این شب معمولی

به گوشه های چروک چشم های قهوه ای ام

بی تفاوت شده ام

نشخوار می کنم مشرق را و مغرب را

و معشوقم دیرگاهی است که از راه های گم به گور برنگشته

یک سال گذشت

غارت حوالی مرطوب چشم هایت آغاز شد

جهان گاه طعم خون داشت وگاه نعنا

و آسمان همواره آبی نبود

ستون های سنگی و باستان عهد بوق ات را می دزدند

دهل می زنند بر فراز گورهای کهنه ات

قریب چند قرن از حیات ناخوشایندت می گذرد؟

یک روز گذشت

یک نفر دستش را برید و به گردن من انداخت

یک نفر شقیقه ام را فشار داد به سمت خاک

تنفسم دهان به دهان سرایت کرد به مرزهای پرخطر

و خونریزی ام ناتمام

رد شدم از کناره های سفالین سرهای بابلی

و ناسزا گفتم به معشوق آن سال های دور

تلاش ها مزورانه اند

ما عهدنامه ی ننگین تری می خواستیم

تا واگذار شویم و در گنج نامه ها دست مالی

اساطیر فقیر حومه ی ما

فرزندان پابرهنه ای داشتند

کاش از چشمان تو نقل مکان می کردیم به نارستان های بخیل

کاش چهارده سالم بود

قرۃ العینی که با ابروان پیوسته اش در می نوردید علوم را

بر می گشت از شکار بلدرچین

و تنازعش برای بقا نفس گیر

جامه های مخملت بیمارند

سرخ اند و دست مالی می شوند دور از انتظار

زکام می گیرند یا زگیل؟

نفس بکش در هرم مسموم گوشت های فاسد

نفس بکش زیر هجای بلند "آ"در غروب دل انگیز جاذبه

تو چیز دیگری هستی

تو جنس دیگری هستی

به گرگ می مانی در گرمای آتشین ظهرهای فشرده ام

به بازی ات دل داده ام

به چرخ و فلکی که تعبیه کرده اند لای استخوان هام

اکنون قرن هاست که زیر نفس های تزکیه

در عرق ریزان این همه بلوغ و قهقهه

رشد ناچیزی کرده ام

زکام بگیرم یا زگیل؟

تو عصاره ی عصرهای نکبت زده ی منی

گاهی روایتم می کنی و سرایت

گاه چند تن می شوی

گاه بوی مرغ می دهی و بلدرچین

و همیشه سرت فرو می رود زیر برف خودت

انگار همین دیروز بود

زیر سروی اساطیری قسم خوردیم

غلتیدیم

غلتیدیم

غلتیدیم

و جاده های زیر تنم ابریشم شد

آوازها درا بود و محمل رحلت نمی کرد

زنگ شترها مانده بود

و هجای بلند"آ"

در غروب دل انگیز جاذبه

 

 

(تیرماه94)

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: