دو شعر از علیرضا بهنام
Print

1.


علیرضا بهنام

حواری کوهستان سیاه

حواری کوهستان سیاه

با ستاره هایش دور سرش

می چرخد و باز

دنبال ستاره می گردد

دارم سعی می کنم به نوری از ناموجود

و ستاره ام دور سر حواری

می گردد و باز می گردد

دارم حس می کنم دوران غمگینی از جنس ناموجود

هاله ای را که کسی نمی بیند

هنگام تنها شدن

دارم هضم می کنم دوران ستاره را

با سیاره های سر

که به دورش

در گیر و دار هضم حواری

کوهستان سیاه

نامربوط می شود

2.

وقت می شوی

چرا نشناسم تورا

وقتی بادهای مغربی زادگاهم را شانه می زنند

زانو چرا زمین نزتم

وقتی که تو وقت می شوی

برای بادها

چرا ندهم مرا بر باد

در دشت هایی که نه خورشید طلوع میکند

نه من؟

با هرم طلایی خورشید گذشته ام از زمان های موازی

و تکثیر من

مغرب تو را تشکیل می دهد

زانو هایم ستون آسمان

و باد از هر سو که می وزد

تو را به تو بازمی گرداند

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: