جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش شعر

1-

اين غمگينم مى کند، اين؛

که اين ايستاده کنار خيابان را هيچ عاقلى سوار ﻧمى کند ببرد جنگل... حتا ببرد سوار قايق کند ببرد دريا ميانِ آن بکارد و برگردد!

من اما روزى چند بار و ﺑﻴﺶتر غمگينم و لرزان از کنار ِاين دو کُنار و بيد که مى گذرم و مى بينم که اين دو منتظر ايستاده کنار خيابان را هيچ عاقلي سوار نمى کند... حتا من!

پياده مى گذرم و مى گويم ببخشيد! من ديوانه هستم، درست... اما غمگينم!

غمگينم از شما که مى بينم هيچ... حتا ديواﻧﻪاى که منم حتا...

و جز سکوت هيچ حرفى براﻳﺘﺎﻥ ﻧﺪاﺭﻡ!

و به يادم مى آورم که دو غم با هم تصادم اگر کنند جرﻗﻪهايش دامن درخت را مى گيرد اول وُ دوم هم تردامنى که منم دريا هم که بود آتش به دامنش افتاد بار قبل!

اين را از روزهاى درخت بودنم به ياد مى آورم ﻛﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﻡ!

اﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎى ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ مىﺁﻭﺭﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎيى

و شايد براى همين هم دلم براى اين دو ايستاده مى سوزد ﻓﻘﻄ و نمى اﻳﺴﺖ...!

2-


ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ!

اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ!

اﮔﺮ ﺳﺎﻕﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا «ﻣﻦ» ﺩاﺷﺘﻢ

ﮔﺮﺩﻥِ ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ

و اﮔﺮ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﻻيى ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﻻى اﺑﺮﻫﺎ ﭼﻴﺰﻫﺎيى

و ﺣﺮﻑﻫﺎيى ﺑﺮاى ﮔﻔﺘﻦ با پریان ﺑﻮﺩ!

اﻧﮕﺸﺖﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ...

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺣﺎﻻ ﺑﺮ...

و ﻭلى ﺗﻮ

اﻳﻦ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎى ﻣﻦ اﻓﺘﺎﺩﻩ

ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎ

ﺯﻳﺮ چترهای ﺩاﻣﻦﻫﺎ

و ﺑﺮ ﮔﻞوﻻى

ﺣﻖ ﺭا ﺑﺮﺩاﺭ و كمى ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦﻫﺎ ﺭا ﺩﻳﺪﻩ!

ﺩﻳﺪﻩ که گوییده!

ﺳﺎﻕﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ... ﭼﻪ ﺑﻮﺩم؟

ﮔﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ... ﭼﻪ؟

و «ﭼﻪ» اﮔﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﻻيى ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

و ﺯﻳﺮ ِﭼﺘﺮﻫﺎ و ﺩاﻣﻦﻫﺎ

ﻣﻴﺎﻥِ ﻛﺮﻡﻫﺎی ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﭼﻪ مىﻛﺮﺩ؟!

ﭼﺸﻢﻫﺎى ﻣﻦ ﭼﻪﻛﻨﺪ ﺟﺰ ﭼﻜﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﮔﻞﻭﻻى؟

و ﺗﻤﺎﺷﺎى اﻳﻦﻫﺎ

یا برگشتن به ﭘﻠﻚ وُ لاکِ خودش

و اﺯ ﻫﻤﻴﻦﻫﺎ ﮔﻔﺘﻦ وُ

ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ

اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻢ...!

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: