جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش شعر

از اینجا به بعد

چیزهایی را روی دلم بگذار

که تبخیرم می کنند

خورشید بدون اجازه از صدایت بالا می رود

و کنار اذان صبح

که دستش را روی گلدسته های مسجد گذاشته است

می نشیند

امروز هم

دست از سر تنهایی ام بر می دارم

و در دفتر نقاشی ام

خانه ای اجاره ای رسم می کنم

که دیوارهایش تاب تحمل فقرمان را نداشت

و سالهاست سقفش هی چکه می کند

پایین بیا

و با صدایت که از کوچه های بن بست باز نگشته است

به جان آینده بیفت

باران

در صدای خروسها قدم می زند

و پرنده ها آسمان را گذاشته اند برای وقتی که

درخت ها اندوهشان را با باد تقسیم می کنند

پایین بیا

شاید این بیماری تازه زمین را هلاک کند

آن طرف

سقف

حرف

به حرف

کف زمین می افتد

و این خانه اجاره ای

با تمام آجرها و پنجره هایش

مساحت اندوه مادر را می پوشد

و به خیابان می رود

هر روز

تنهایی ام را وصله می زنم

و به فقر فکر می کنم

که لباسهایش را به دیوار روبرو آویزان می کند

می دانم

عروسک های خواهرم مرده اند

گرسنگی زنده است

آنقدر زنده

که می تواند روی بشقاب های کهنه راه برود

لیوان ها را بشکند

و تمام این دیوارها

و پرده های رنگ پریده را هاشور بزند

همین طور

راه می رود

می ایستد

می نشیند

و به دهان نیمه باز روز

و چهره معطل باد فکر می کند

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: