فرشته وزیری

یکی از کهن الگو های مشترک در میان بسیاری از فرهنگ ها و مذاهب روایت آخر الزمان یا آپوکالیپس است. از نظر لغوی آپوکالیپس از واژه ای یونانی به معنای مکاشفه ریشه گرفته است،یعنی درک و کشف چیزی در مورد آینده یا گذشته. آپوکالیپس، وحی و مکاشفه ای است که مخصوصاً درباره آینده جهان باشد و عموماً با حوادثی مهم و توأم با خشونت همراه است. روایات مختلفی در متون مختلف دینی یا اسطوره ای در مورد چگونگی وقوع پایان جهان وجود دارد. دو منبع فکری برای این روایت ها یکی بینش اسطوره ای است و دیگری تفکر یهودی که پس از اولین تبعید ها از سرزمین مادری (اسرائیل) شکل گرفته است. ایده اساسی در هر دو نوع تفکر، پیشگویی چگونگی پایان دنیاست. در تفکر مذهبی پایان و نابودی جهان همراه با برقراری عدالت الهی در جهان و گذاشتن پایانی بر رنج انسان های درستکار است. این دید که جهان از راه راست منحرف شده است و کسی باید بیاید که آن را به راه راست برگرداند و اصلاح کند و از آن پس بدی در دنیا نباشد. در واقع ایجاد کننده امید در دل ملتی است که چشم انداز روشنی پیش رو ندارد. آثار آخرالزمانی آثاری هستند که به توصیف و بیان یا پیش گویی و خبر دادن از یک فاجعه و ویرانی بزرگ و انهدام کلی در آخرالزمان می پردازند. مکاشفه یوحنا را می توان از نوع ادبیات رستاخیزی یا آخر الزمانی تلقی کرد. بعضی ها گیل گمش را هم در زمره این آثار و از قدیم ترین آن ها می دانند.

در ادبیات و هنر مدرن هم نمونه های مختلفی از روایت آخرالزمانی می توان یافت. رمان "آخرین انسان" مری شلی، نمایشنامه "بازی آخر" بکت، نقاشی "پیروزی مرگ" بروگل و فیلم های "من افسانه ام" و "آخر دنیا" نمونه هایی از روایت های آخرالزمانی اند. از آنجایی که هنر، به خاطرجنبه های شهودی هنرمند و الهام، به مکاشفه نزدیک می شود، گاهی هنرمندان، به خصوص شاعران، هم می توانند به دیدی آخرالزمانی دست بیابند.چون مکاشفه از نظر ادبیات مذهبی و اسطوره ای حالتی است که بین دو جهان لاهوتی و ناسوتی برقرار می شود ادبیات آخرالزمانی، یا مکاشفه ای به نوعی از ادبیات می گویند که در آن هنرمند در حالت کشف و شهود به درک ویژه ای می رسد از آنچه که در گذشته رخ داده است یا در آینده رخ خواهد داد و آن را در اثر خود منعکس می کند. مکاشفه خود نیز به دو نوع مکاشفه قبل از وقوع یا آینده بینی و بعد از وقوع یا گذشته گویی تقسیم می شود.

این نوع ادبیات در قرن بیستم، به ویژه بعد از دو جنگ جهانی و یاس و سرخوردگی از وعده های مدرنیته در مورد پیشرفت و خطر انهدام جهان در بمبارانی اتمی مثل ناکازاکی و هیروشیما، شکل جدیدی به خود گرفت.بخش بزرگی از تصاویر آخر الزمانی در ادبیات مدرن پایان جهان را طوری تصویر می کند که گویی بعد از آن دیگر چیزی نخواهد آمد و وجود نجات دهنده را انکار می کنند. به قول فروغ در "ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد"  "نجات دهنده در گور خفته است." در "بازی آخر" بکت این فضای آخرالزمانی را در چشم انداز ناامید کننده ای می شود دید که کلاو(clov)، که هنوز چشمی برای دیدن و پایی برای رفتن دارد، از روزنه های اتاق یا پناهگاه شان می بیند و به هم(Hamm) گزارش می دهد. واکنش هم، این خالق/مولف، به شنیدن خبر حیات در بیرون(پسرکی که ظاهر می شود) از سر انزجار است تا نشاط، انگار که پایان قطعی را بیشتر دوست می دارد تا آمدن نجات دهنده ای را. در شعر انگلیس هم شعر هایی با این بن مایه در یک آنتالوژی به نام "آخر الزمانی های نو"(New Apocalyptics) در سال ۱۹۳۹ منتشر شده است. از میان شاعرانی که آثارشان در این آنتالوژی آمده است می توان به دیلان تامس، کاتلین رین و هنری تریس اشاره کرد. با اینکه سبک و درون مایه های شعر ی این شاعران با هم متفاوت بود اما یک دید کلی در همه مشترک است و آن اینکه تمدن اروپا در حال از هم پاشیدن است. از نظر فرمی و محتوایی کار های آنها به رمانتیک ها و سورئالست ها نزدیک است. اغلب شاعران آپوکالیپتی (آخرالزمانی) مدرن به ذهن و ذهنیت اهمیت زیادی می دادند که می شود آن را نوعی گریز از واقعیت های تلخ تلقی کرد. هنری تریس در کتاب "آخرالزمان را چگونه می بینم"(۱۹۴۶) در مورد جنبش آپوکالیپس می گوید:

به تعریف من نویسنده ای که هرج و مرج را حس می کند، آشفتگی را، خنده و اشک را و  نظم و آرامش جهان را در تمامیت خویش، نویسنده ای آخرالزمانی است. بیان اش پیامبر گونه می شود چرا که چیز هایی را می بیند که به چشم آدم هایی با حساسیت کمتر نمی اید. از آنجا که کلام او پیامبر گونه است چنین ورد گونه و آهنگین می شود. گاهی حتی موسیقی بر شاعر تسلط می یابد و شاعر را از تصویر خیال خود دور کرده و به خلق صدایی دیگر می کشاند. یعنی برای لحظاتی به عرش خدا نزدیک می شود. (ص ۱۷)

از دید تعاریف بالا می توان گفت که شعر آیه های زمینی فروخ فرخزاد نیز شعری آخرالزمانی، البته به مفهوم قرن بیستمی آن، و با همان لحن مکاشفه ای است. در خوانش زیر نگاهی دارم به چگونگی شکل گیری این دید آخر الزمانی و تصویر پردازی آن.

لحن آخرالزمانی این شعر در همان آغاز و با پارادوکس(تناقض نمایی)موجود در عنوان شعر شکل می گیرد. آوردن کلمه آیه، که به معنای نشانه و در مفهومی مذهبی نشانه ای از سوی پروردگار است، و به قاعده می بایستی آسمانی باشد اینجا به پیامی زمینی تبدیل می شود. در واقع شاعر ما را به خواندن آیه های جدیدی دعوت می کند که زمینی اند و از دهان پیام آوری نو، یعنی شاعر بیان می شوند. به عبارت دیگر نشانه ها(آیه ها)یی وجود دارد اما شهود شاعرانه ای که بر این نشانه ها واقف می شود از نوع آسمانی نیست. و از آنجا که شعر ساختار گذشته گویانه ای دارد و زمان روایت هم گذشته است(و آنگاه زمین سرد شد) می شود گفت که وقایع از دید انسانی بیان شده که وقوع فاجعه را شاهد بوده است. شعر همان لحن و آهنگ کتب مقدس را دارد و کلماتی مثل "برکت" که الهی هستند این صورت شعر را قوی تر می کنند.

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت .

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت


لحن طوری انتخاب شده که گویی مرثیه ای باشد برای مردگان و از دست رفته گان، به خصوص تکرار ها به شعر حالتی مثل یک مزمور می دهد. تصویری که از زمین داده می شود با سبزه ها و ماهی هایی که خشکیده اند تصویر سرزمینی تباه است، سرزمینی که در آن خاک مردگانش را به خود نمی پذیرد، سرزمینی بعد از یک فاجعه.  اما اگر دقیق تر به شعر نگاه شود می شود جهان اطراف خود را در آن دید، جهانی که در آن هیچکس به هیچ چیز نمی اندیشد و "در غار های تنهایی"(با ارجاع مذهبی به غاری که در آن وحی و مکاشفه صورت می گرفته است) "بیهودگی" به دنیا می آید. "زنهای باردار" که نوزادان بی سر می زایند و "گاهواره ها" یی که به گورها پناه می آورند علاوه بر آفریدن تصویری آخرالزمانی می تواند تلمیحی باشد به تولد مسیح یا نجات دهنده ای که ادیان ابراهیمی در انتظار آنند. همانطور که ییتس در شعر "ظهور" خود تصویر می کند این ظهور در میانه هرج و مرجی که حاکم است نه شکل طبیعی خود را دارد نه سیر طبیعی اش را طی می کند. از میان گهواره ای که تاریخ تکانش می دهد تنها هیولایی بر می خیزد که راهش را از میان خون و خشونت طی می کند.

در شعر فروغ هم "راهها ادامه خود را/ در تیرگی رها کرده اند." و شب در تمام "پنجره های پریده رنگ" نشسته است و مهم تر از همه این که "نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده"،  یعنی رویای رهایی و نجات هم از دست انسان رفته است. بره های گمشده عیسی دیگر صدای چوپان خود را نمی شنوند و جای همه چیز های مقدس را آنچه گرفته که دنیوی و مادی و غیر مقدس است.حتا روشنفکران، این رسولان عصر، در مرداب های الکل فرو رفته اند و مردم، این " گروه ساقط مردم" بی رسول و رهبری به حال خود رها شده و سرگردانند:


پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید


اودن، از شاعران همزمان آخرالزمانی ها، علت رکود اقتصادی و بحران اجتماعی ناشی از آن در دهه سی آمریکا را صنعت گرایان می داند که برای مردم جامعه ای ماشینی به وجود آورده اند و سبب ناهنجاری های بسیار در افراد شده اند.او بر این باور است که این ناهنجاری ها که در نهایت به انزوای افراد منجر می شود، جوامعی می سازد که به نوعی عصبیت یا روانپریشی جمعی دچار است. همانطور که در تصویر شعر فروغ می بینیم نگریستن به مراسم اعدام در مردم حس شهوتناکی ایجاد می کند و این در واقع حاکی از جامعه ای نا به هنجار است، جامعه ای که ترس مشترک آنها را به هم پیوند می دهد. در چنین جامعه ای روشنفکران و آرمان هایشان هم به نحوی خنثی می ماند. با این وجود، مردم با همه پریشانی هنوز در گوشه ای از ذهن خود به زیبایی ها فکر می کنند:



اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب


شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

کلمه "شاید" فقط یک احتمال را مطرح می کند اما بلافاصله از خالی بی پایانی حرف می زند و خورشیدی که مرده بود، یعنی پایان جهان و مرگ بی امید رستگاری و رهایی. آنچه این خیل ناامیدان نمی داند اینست که "نام آن کبوتر غمگین/کز قلبها گریخته ، ایمانست." با اینهمه فروغ شعر را با احتمال ضعیف راهیابی "صدای زندانی" به دنیایی روشن تر به پایان می برد.


آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها..


گرچه تصاویر ما را به گذشته رجعت می دهند اما از آنجا که صدای راوی هنوز شنیده می شود می توان گفت که صدایی به ما می رسد، صدایی که از گذشته به حال و آینده می رود، آن صدایی که فروغ به جاودانگی اش باور دارد. به نظر می رسد که فروغ بار رسالت و نجات دهندگی را بر شانه شعر یا هنر می گذارد.


منابع

Henry Treece, How I See Apocalypse (London: Lindsay Drummond, 1946

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: