خوانشی ساختارگرایانه از داستان "زن سوخته"

( اثر دانیال معین الدین ترجمه فریده اشرفی)

این داستان در شماره قبل همین سایت منتشر شده بود

داستان "زن سوخته" نوشته دانیال معین الدین نویسنده امریکایی پاکستانی تبار است، داستانی که هم نقدی اجتماعی است و هم گوشه چشمی هرچند کمرنگ به قراردادهای داستان های پلیسی- معمایی دارد. "زن سوخته" از درگیری­ های افراد در جامعه ­ای خاص سخن می­ گوید، هرچند موضوع و شخصیت ­های آن در هیچ جای جهان ناآشنا نیستند.

دانیال معین الدین

نوشته­ ی حاضر سعی می کند بر اساس نظرات ساختارگرایان پیشنهادهایی را برای خواندن داستان ارائه کند. منتقدان ساختارگرا به تضادها و تنش های درونی که بحران متن را می سازند توجه ویژه ای دارند. درواقع تقابل های دوگانه (binary oppositions)  می­توانند خواننده را دائما در مسیر مورد نظر روایت حرکت دهند و حتی گاهی به عمد او را گمراه کنند. ساختارگرایی روشی عمدتا وابسته به تحلیل متن و ابزار مورد استفاده نویسنده است بر اساس چگونگی استفاده از نقش راوی، زاویه دید، بازی با زمان داستان و متن، ترتیب چیدن وقایع و.... البته رویکردهای مختلف و دسته بندی­های گوناگونی وجود دارد که دیدگاه نظریه پردازان ساختارگرا را از هم متمایز می­کند. اینجا بعضی از مشترکات این دیدگاه­ها را در نظر می­گیریم.

بر این اساس به نظر می­رسد انتخاب­های مختلف نویسنده­ی داستان حاضر با دقت صورت گرفته است. "زن سوخته" یکی از کارهای مجموعه داستانی است با عنوان بانوی پاریسی ما که توسط فریده اشرفی به فارسی برگردانده شده است و البته تا مجموعه به شکل کامل منتشر نشود نمی­توان درباره­ی سبک معین الدین نظر دقیقی داد. این تک داستان را شاید نتوان شاهکاری بی نقص دانست، اما می­توان گفت ساختار و زبان قابل دفاعی دارد.

راوی داستان یک قاضی دادگاه لاهور است که از موقعیت خود به خوبی استفاده (و سوء استفاده) می­کند. او خدمتکاری به نام خادم دارد که به مرخصی به روستای خود می رود و پس ازیک درگیری خانوادگی به قتل زن برادر خود متهم می شود. قاضی تنها به این دلیل که زنش می خواهد خدمتکار را بر سر کارش حفظ کند، مجبور می­ شود به پرونده توجه کند. او دستیارش را برای بررسی پرونده دزدی و قتل روانه می کند که این کار در نهایت به تلاش برای تبرئه خدمتکار از اتهامی که به او زده شده می­ انجامد. اما داستان علاوه بر آنکه ساختار ظاهری یک ماجرای پلیسی را دارد، فرهنگ جامعه ای توسعه نیافته و منفعت طلب و روابط بین آدم ها با یکدیگر و با اجتماعشان را به نقد می­ کشد.

در همان چند سطر ابتدای داستان مهم ترین تقابل ­های دوگانه مطرح می ­شوند: پاکدستی/ فساد و بلافاصله پس از آن عدالت/ بی عدالتی. راوی آشکارا می­گوید که سویه ­ی دوم هر دو تقابل را برگزیده است چرا که تنها به حفظ موقعیت خود تعهد دارد: "دیگر خودم را با این آرزو نابود نمی کنم که «شمشیر عدالت خداوند» باشم – آن طور که در دانشکده ی حقوق ما را صدا می کردند؛ وانمود هم نمی کنم که دست های پاکی دارم". بنابراین خواننده با این بیان مستقیم باید خاطرجمع شده باشد که تکلیفش با شخصیت اصلی روشن است. اما البته بااینکه قاضی تکلیف خود را با اینگونه مسائل اخلاقی روشن کرده است، به ظاهر نخواهد توانست در تنش اصلی روایت به سادگی مطابق روش معمول خود رفتار کند.

اولین نکته در بررسی ساختار داستان توجه به انتخاب راوی و دیدگاه است. راوی اول شخص است و در ضمن داستان از دیدگاه او روایت می­شود بی آنکه جایی نگاه دیگری در روایت دخالت کند: "من قاضی دادگاه عالی لاهورهستم"، شروعی است برای معرفی همزمان شخصیت و مکان داستان. روایت به شیوه­ ی بیان مستقیم و اعتراف گونه ادامه می یابد.

لحن و زبان هم ابزار بعدی است که با شکل کلی کار هماهنگی دارد. راوی در بخش زیادی از داستان مستقیم و رودردرو صحبت می­ کند که از نظر ساختاری به این معناست که مخاطب ضمنی و فرضی است (با یک استثنا، یعنی یک جا هست که حضور مخاطب فرضی به "متن" می آید و به رخ کشیده می ­شود که در ادامه به آن اشاره می شود). او در ابتدا رک و پوست کنده از اعتفاداتش می گوید. این ترفند استفاده از مستقیم گویی راوی دو کارکرد اصلی دارد: اول اینکه شخصیت خودش را در معرض نگاه خواننده می­ گذارد (که البته همیشه باید توجه داشت در این شکل امکان اعتماد مطلق به راوی وجود ندارد) از زندگی و شرایطش می گوید، از اینکه وانمود نمی کند به عدالت اعتقاد دارد، از اینکه زنی دارد که "سلیطه" است و ... . بدین ترتیب باب صمیمیت را با مخاطب باز می کند- که کارکرد دوم انتخاب این لحن است. این صمیمیت، اما، می تواند از سر صداقت باشد و یا برعکس وانمود کردن به گفتن همه ­ی اسرار مگو، برای آنکه اتفاقا ناگفتنی هایی را با زیرکی پنهان کند. اینکه کدام یک از این دو درست تر است را باید صبر کرد و در ادامه دانست. هرچند با شواهدی که داستان یکی یکی به دستمان می دهد  معلوم می­ شود راوی نیت فریب دادن خواننده را ندارد.

از همان ابتدا با اعلام سطح مالی و توصیف خانه و ماشین نکاتی هم درباره وضعیت اجتماعی خود راوی و جامعه ­اش آشکار می­شود: اوضاع آشنای جهان سومی، زوج طبقه متوسط جاه طلبی که، از طریق کارهای نه چندان صادقانه و با آشنا تراشیدن­ های رایج، صاحب خانه و ماشینی بالاتر از حد متوسط جامعه و پایین ­تر از حد پولدارهای صاحب­نام تر است؛ هم آرزوی بهبود طبقه اجتماعی­ اش را دارد و هم از حسادت و رقابت دیگران می ­ترسد: "چون ما نمی خواهیم با استخدام باغبان خودمان را زیادی نمایش بدهیم و بعد مدام به گوش مان برسد که عقده ای های عوضی پشت سرمان صفحه گذاشته اند و هر شب ماجرا داشته باشیم."

وقتی اولین تنش ساده­ی داستان شروع می شود، قالب گفت و گو هم وارد می شود. یکی ازخدمتکاران، خادم، مشکلی دارد: "آقا من باید برم خونه." گفت و گویی کوتاه درباره اینکه مادر خادم مریض است سر می­ گیرد و راوی او را سراغ زنش می فرستد که با مرخصی خدمتکار بر خلاف انتظار موافقت می­ کند. چندروز بعد مشخص می­ شود خادم به روستا رفته و پس از کشته شدن زن برادرش به قتل او متهم شده و حالا در زندان است. برادر خادم از قاضی تقاضای اعمال نفوذ می­ کند تا خادم در زندان کمتر اذیت شود. اکنون دیگر راوی که پیش از این نشان داده اصلا نمی خواهد در زندگیش آشوب و دردسری باشد آهسته آهسته مجبور می­ شود به درخواست زنش درگیر ماجرا شود.

شخصیت پردازی داستان نکته­ی مهم بعدی است که بیشتر متاثر از همان روش تکیه بر دیدگاه راوی پیش می رود. همه­ی افراد یکی یکی بر اساس نیاز داستان ظاهر می ­شوند و تمامشان از جمله خدمتکاران خانه هم به همان شیوه مستقیم گویی راوی معرفی می شوند، با چند صفت ساده و بیان چند عادت کاری­شان، اینکه چه کارهایی را روزمره انجام می دهند و زن و بچه شان کجا هستند و آیا به درد کار می خورند یا نه. ظهور شخصیت ها تقابل های دوگانه دیگری را به میان می کشد: ارباب/خدمتکار، قدرتمند/ضعیف،. راوی خود را به گروه اول این تقابل ­ها ملحق کرده و دسته­ ی دوم را حتی سزاوار یک کلمه گفت و گوی اضافه بر نیاز نمی ­داند. در ضمن چندبار نشان می­ دهد که چگونه وقتی حتی مشتاق دانستن چیزی درباره ­ی آنهاست خود را بی­ اعتنا نشان می ­دهد.

تقریبا همه ­ی آدم­های داستان ابتدا  با سر و ظاهر و لباسشان توصیف می شوند و اشاره به رفتارشان یا یک تشبیه این توصیف را کامل می ­کند:" این مرد از آن نوع آدم هایی ست که بیشتر اوقات در صحن دادگاه می بینم، از آنها که ظاهرشان با سبیلی براق و لباس هایی بی نهایت پاکیزه و اتو شده مشخص می­ شود و کیف چرمی کهنه و همیشه قرمز تیره ای را در یک دست می­ گیرند که از داخل آن برای داغ ­تر کردن بحث و دعوا، نسخه نسخه سند تولید می ­کنند؛ سندهایی که فقط درگیری و کشمکش موضوع را بیشتر می­ کند" و یا مثالی دیگر درباره پدر خادم "عرقچین سفید کهنه ای روی سرش گذاشته و لباس هایی کثیف و جلیقه ای بافتنی پوشیده بود و کفش هایی با تخت لاستیکی که یک طرف شان ساییده شده و باعث کجی عجیبی در هر پا می شدند." و " سرش که از حد معمول بزرگ تر بود، با حالت سنگینی روی شانه هایش قرار گرفته بود، مثل قلعه ای شنی در ساحل که آب دریا به آن رسیده و از رویش رد شده باشد."

این روش معرفی افراد با شخصیت راوی و تقابل­ های برگزیده­ی متن همخوانی دارد. او آدمی است که در مقام قاضی عادت کرده طرز پوشش و رفتار آدم ها را ببیند و خیلی زود هم در مورد آنها به قضاوتی برسد. در عین حال بیش از حد لازم هم برایشان وقت نگذارد و به جز آنچه مربوط به پرونده است سعی نکند چیز دیگری از آن ها بداند و وقت بیشتری صرفشان کند. او هرجا از افکار خودش صحبت می کند مستقیم حرف می زند و بیان اتفاقات را به طرف مقابل می سپارد. مدام نشان می­دهد به عنوان یک قاضی چشم و گوشش از این آدم ها و این پرونده ها پر است و حتی با نگاهی به ظاهر طرف مقابلش می فهمد او از چه قماشی است و چه خواسته هایی دارد: "حرف او را قطع کردم: «بله، بله. خب، تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده. چند دقیقه بیشتر وقت ندارم.» (یک قباحت! آخر دلم می خواست مثل بیشتر وقت ها، صبحم را با خوردن چای و دقت کامل روی خواندن بقیه ی روزنامه ام بگذرانم. منشی خصوصی ام بیشتر کارهایم را انجام می دهد.)"

این نگاه بی اعتنا فقط یک جا تغییر می­ کند؛ راوی احساساتی می­ شود و بی اعتنایی اش را کنار می ­گذارد و آن هم جایی است که پدر خادم را برای لحظاتی با پدر خودش یکی حس می­ کند و قراردادش با خود و با مخاطبش را می­ شکند: "دیگر طاقت نیاوردم، او را بغل کردم. یاد بابای پیری افتادم که مرا بزرگ کرده بود، روی پاهایش می نشستم، دست هایش پینه بسته بودند و انگشتری با نگین سرخ ارزان قیمت به انگشتش می کرد، مرا به باغ وحش می برد و گوزن ها را نشان می داد و قلمدوش خود سوار می کرد تا بتوانم آن طرف حصار را ببینم." این بیان در سطح تاثیرش بر مضمون و محتوای روایت داستانی قابل بررسی است. به بیان دیگر، این رویداد دست کم برای لحظاتی تقابل­ های دوگانه­ ی آشنای قبلی را واژگون می ­کند.

اما از این مهم تر تغییر بیان دیگری است که کارکرد ساختاری دارد و همانطور که پیش از این اشاره شد چرخشی در شخصیت­پردازی است. این تغییر بیان تنها مضمونی نیست و فرم روایت را کمی دگرگون می­ کند. وقتی سرکار خان وارد داستان می شود، برای یک بارمخاطب از "فرضی" بودن خارج می­ شود و ما شاهد خطاب مستقیم راوی به شنونده­ ی روایت هستیم: "پیش از این، با زنم آشنا شده اید. اما سرکار خان سزاوار توصیف مختصر نیست".

از این نقطه­ ی داستان به بعد، استفاده از تعلیق و "پلیسی نویسی" روایت کمی پررنگ تر از قبل می شود. مجموعه ای از خصلت ها و رفتارهای سرکارخان توصیف می شود و خواننده با تعداد زیادی از "تصویرها" (images) مواجه می شود که قرار است نقش معرف شخصیت را بازی کنند. فضای پر از ابهام و با ابهتی که راوی در اطراف شخصیت سرکارخان ایجاد می کند با تصویرهایی می­آمیزد که کمی ناخوشایند است. اشاره هایی که از زیست شناسی و فیزیک وام گرفته شده اند، دقت علمی سرکار خان و در عین حال ناخوشایندی مواجه شدن با او را تداعی می کند، درست مثل اینکه وارد آزمایشگاهی علمی شده باشیم که در آن کارآگاهی خبره و علم مدار با آزمایشی مبهوتمان می­ کند و در عین حال برای تحمل بو و منظره ­ی ناخوشایندش ناچاریم ماسک بزنیم و چهره ­مان را درهم بکشیم. همه چیز درباره­ ی این فرد کمی مشمئز کننده است: "عینکی به چشم می زند که شیشه ی آن کمی رنگی است و مدت ها پیش از آن که او از شکم مادرش بیرون بیاید، از مد افتاده بود." جزییاتی را درباره سرکار خان می شنویم که به طور مشخص به شخصیت پردازی او مربوط می­ شود: "به خاطر سوءهاضمه اش هر روز فقط یک ساندویچ پنیر می خورد، با نان سفید نرم و برشته نشده که خمیرهای آن را درآورده اند و پسربچه ای از یک چایخانه برایش می آورد. حتماً آن­ها پنیر سرکار خان را هم به طور خاصی در ساندویچش می گذارند."  و اندکی بعد، " بزرگ ترین ویژگی اش بینی اوست؛ یک شیء گوشتی که بیشتر شبیه لوله است و پر از خون، که همیشه آرزو کرده ام آن را فشار دهم و انتظار دارم سرکار خان مثل اتوبوس بوق بوق کند." ویا، "این میزان آگاهی از جزئیات، شاید تنها توسط اُسمُز به دست بیاید."

ابزار دیگری که در داستان به خوبی از آن استفاده شده است، استفاده مناسب از الگوها و تکرارهاست، مثل نشان دادن عدم تمایل به دردسر در قالب جزییات شخصیت پردازی راوی لا­به­ لای حوادث: "در مقامی نیستم که به سیستم قضایی با هر چیزی به جز درجه­ی تحمل و مدارا نگاه کنم. من براساس فشارهای نسبیِ واردشده و میزان تحمل ام تصمیم می گیرم." و یا "از این روزنامه کیف می­کنم، چون اصلاً به جز خبری که دولت آن را تأیید کرده باشد، هیچ اطلاعاتی به من نمی دهد. این روزنامه هیچ وقت صبح مرا خراب نمی کند."رابطه­ی راوی و زنش هم به همین روش نشان داده می شود، زنی که گرچه در داستان حضور مستقیم ندارد نقش پررنگی دارد و نویسنده با اشاره های کوتاه اما نسبتا پرتعداد طرحی کلی از شخصیت زن و چرایی منفعل بودن راوی دربرابرش را ترسیم می ­کند: "مراتب ارادتم را خدمت زنم اعلام کردم که هر روز صبح در تختخواب دراز می کشد و قورت قورت چای می خورد و برای تمام روزش برنامه ‌ریزی می کند"، و یا "زنم قبول کرد، با این که معمولاً برای مرخصی دادن به خدمتکارها باید از چند ماه قبل خبردار می شد. من اصلاً نمی دانم او چطور به این همه اقتدار رسید- گرچه، از نظر من اهمیتی هم ندارد."

همان طور که از داستاتی که ساختارش بر اساس حوادث چیده شده انتظار می­ رود، استفاده از جاهای خالی و به تعویق انداختن ارائه­ ی اطلاعات در متن برای ایجاد تعلیق به کار گرفته می­ شود. راوی قصه­ی برادر خادم را که در ماجرای مرگ زنش تلاش می کند بی­ گناهی خادم را ثابت کند باور نمی ­کند و از او چند سوال می­ پرسد که نشان می­ دهد قصه پردازی برادر چه ضعف هایی دارد. کدهای معمول داستان های پلیسی اینجا خواننده را هم درگیر می کند که قاتل واقعی کیست. بر خلاف قسمت پیشین داستان راوی نظر خودش را نمی گوید و در قالب گفت و گو با برادر خادم ما را به شک می اندازد تا تعلیق را حفظ کند.

انتظاری که ساختار و مضمون ها تا اینجا ایجاد می ­کند این است که نقطه­ی عطف به پایان داستان محول شده باشد. در یک داستان پلیسی از این نوع به طور معمول گره ­گشایی داستان با شیوه ای از پیش معلوم انجام می ­شود. داستانی که ساختار آن بر اساس گشتن به دنبال قاتل بنا شده، باید طبق اصول معمول با یافتن قاتل تمام ­شود. اول کارآگاه – سرکار خان- راز قتل را می­یابد و بعد شخصیت دیگر از او می ­خواهد چگونگی پیدا کردن جواب را شرح دهد. جواب سرکارخان بر اساس روانشناسی شخصیت های گناهکار است- باز هم به شیوه­ی معمول این گونه از داستان، "به آدم تون مسلط بشین و بهش حق انتخاب بدین، آقا". سرکارخان بر اساس شناختش از افراد درگیر ماجرا از پرونده قتل رمزگشایی می کند.

اما داستان در واقع با این گره گشایی تمام نمی­ شود و حالا آن "پیچ" بعدی روایت که تقابل دوگانه ­ی مربوط به پاکدستی/فساد و فرهنگ رشوه و سیاست ورزی منفعت طلبانه­ را تایید و تقویت می­ کند به داستان اضافه می شود. حرف های سرکارخان با حل معمای قتل پایان نمی پذیرد و داستان هم در این نقطه تمام نمی ­شود. اکنون تقابل اصلی داستان یعنی عدالت/ بی عدالتی در لایه ­ای دیگر و با فهمی جدید مطرح می­ شود. حرف سرکارخان ادامه پیدا می ­کند با درنظر گرفتن این پرسش که حالا چه باید کرد و به قول معروف دم چه کسانی را باید دید که سر بی گناه بالای دار نرود!  اکنون مسئله­ ی شاهدها و افراد درگیر و پشتیبا نها باید حل و فصل شود. در فضا و جامعه و روابطی که ترسیم شده عدالت مفهومی متفاوت دارد که تازه به این شکل هم همیشه شامل کسانی نمی ­شود که مستحق آن هستند و شکل اجرای آن هم چیزی نیست که انتظار داریم. بدین ترتیب داستان با پاسخ به چند پرسش  بسته می­ شود و همزمان پرسشی را  طرح می­ کند: به راستی تقابل اصلی بین کدام مفاهیم است؟



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: