ترس شیشه ای

 

به قول شیدا  "یا امان الخائفین". به قول کاوه "یا امان الخائفین". داستان به انتها رسید؛ قول ها یکی پس از دیگری شکسته شدند؛ هزار تکه شدند؛ هزار و یک تکه و هر تکه نصیب موشی می شود که در کنار این کیسه ی نان خشک، خرده نان نویسنده را پیدا می کند. به دنبال این می گردد که چه کسی پنیر شیدا را برد، خورد، و یک لیوان چای نبات داغ هم رویش نوش جان کرد که لرزش نگیرد. عرق سرد، یاد اعترافات یک تریاک خور انگلیسی افتادم. خواستم تلافی کنم. باور کردم دودی سنگین، غلیظ، بیست و دو فصل، بیست و دو قول، فضای داستان را غبار آلود کرده است. تریاک است یا شیشه؟!!! شیشه که گویا اینقدرها نباید دود کند! غبار، غبار تریاکی ست که پشت شیشه کشیده شده است. پرده ای در پس این هوای نمور؛ و یک نویسنده غبار را از پشت شیشه دیده است. قلمش را برداشته، به شیشه بزند تا شاید کسی بیاید پنجره را باز کند، غبار بیرون بزند تا بشود کسی را در این کتاب دید.

رمان خوف، نوشته ی شیوا ارسطویی، در بیست و دو قول که ما بین شیدا، نغمه، ژینوس و کاوه تقسیم شده است، خرد شده است، کلان شده است و ترسی گاه مضحک و گاه مزید را در این جای و آن جای داستان می کشد، و اعتماد خواننده را جا به جا در اقوال و داستان هایش، که کم مانده از خواننده بخواهد دستکم به پلیس زنگ بزند، کنار استخری از کلمات و شعر ها و دروغ ها و راست ها و اشک ها و شاید لبخند ها سر می برد.

اما شاعر این شعر ها در میان این کلمات، گه گاهی دروغ هایی می گوید که به شنیدنش می ارزد؛ تو را می کشاند درون خانه ای که موش دارد و زنی نویسنده در آنجا اسیر پیر پسری موهوم و دیوانه است که سگ می بندد به در سوئیتش، و آب می پاشد بر روی همه چیز. زن در آن خانه – اگر بشود اسمش را خانه گذاشت- زندگی می کند، زوناکس می خورد، سفر می رود و از سفر باز می گردد تا نشان دهد خانه  دارد، دیپلمات بازی می کند، مهمان داری می کند، به بی خانمان ها سر پناهِ یک شبه می دهد و از ترس به مهمانی می رود و دوباره به خانه ی هراس و هوسش بر می گردد و داستان نویسی یاد می دهد و برای اداهای فمینیستی ادا در می آورد، تا آخرش جایی در خانه ی خیال کاوه که نشئه ی تریاک است نان خشک سق بزند و داد بزند من شیدا نیستم؛ فریاد کند کاوه سخن می گوید! من شیدا نیستم! من عاقلم! من کاوه ام که تا نفس داشته ام جفنگ کشیده ام و جفنگ گفته ام و جفنگ هایم را فشنگ کرده ام در گلوی خواننده و قشنگ فریبش داده ام.

شیدای خوف گاهی دلش مرد می خواهد؛ مردی موفق که پشت او بایستد، رویایش را باور کند، رویایش شود، رویایی شود، شیدایی شود و شیدا رویایی دیگر. مردی که انگلیسی بداند و ترجمان دنیایی باشد که ویراسته ی اوست. مردی که کمتر از چهل سال داشته باشد، یکی باشد در این شهر؛ لطفاً اجاره اش کنید برایم. یک شبانه روز 200 دلار، برای مردی که عزیز باشد. جای دست و پای آدم های مهم را نشان دهد و در کل دانا باشد برای زنی که ... .

شیدا می زند کاسه کوزه ی فمینیست های سیاسی کار بدترکیب را می شکند تو سر ژینوس ها و سامانتا ها ی بی پدر و از پدری که ندارد و برادری که داشته است غصه می سازد و قصه می گوید و خواب می بیند قیزیم جانوم کوزوم.

حالا به هر زبانی می توانم بگویم شیواست که شیدای داستان از زنی که در درونش است می ترسد و خوف آن دارد که خودش هم داستان خوفش را باور کند.

شیدای ما پیداست که شاعر است و کلمات را ماهرانه در ردیف خوف، با قافیه ی دروغ روایت می کند تا پس از مدت ها گردی از قبای ادبیات داستانی بروبد.

خوف، ترس، بیم و هراس از شیشه ای که شیشه ی عمر است و در دستان و داستان دیگریست.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: