حرفی که از گفتن آن عاجزیم...

 

 

در حالی­ که مفهوم مکان در ذهن بشر با تجربه ­ها و نمودهای عینی گره خورده است، زمان مفهومی کاملن انتزاعی است؛ مفهومی که به‌ کمک مفاهیم دیگر و در کنار آن­ ها قابلیت درک و توضیح می­ یابد. درک زمان نه تنها به شرایط زیستی و ویژگی‌ های زبانِ مادری متکی است، بلکه از آن‌ جایی که تمام اوصاف زمانی از جمله کمیت، قابلیت تقسیم و اندازه­ گیری و دارا بودن بُعد از مختصات فضا است و از آن­جایی که زمان کمٌی همان فضا است (دینانی، 97:1379)، درک زمان در ذهن بشر با مفاهیم متغیر و ثابت بسیار دیگری نیز پیوند دارد که بسیاری از آن­ ها مفاهیم مرتبط با فضا و مکان هستند. به نقل از آگوستین قدیس: همه می ­دانیم زمان چیست، زمان نزدیک‌ ترین چیز به ماست، اما به‌محض این‌ که تلاش می ­کنیم درباره­ ی آگاهی از زمان گزارشی به‌دست دهیم، یعنی آگاهی از زمانِ سوبژکتیو و زمانِ ابژکتیو را در نسبت واقعی قرار دهیم و بفهمیم که چه‌گونه عینیتِ زمانی و بنابراین هرگونه عینیتِ فردی می‌ تواند در آگاهی سوبژکتیو زمان ساخته شود، با مشکلات ویژه ­ای روبه‌ رو می ­شویم (راثی، 1390: 64). هوسرل، که شعر حجم وام‌دار اندیشه­ های اوست، نیز نظر آگوستین را در دشواریابی زمان می پذیرد، اما درک آن‌ را به شیوه ­ای طبیعی ناممکن می ­داند، زیرا درک زمان از دیدگاه او به شیوه ­ی پدیدار شناختی ممکن است. از نظر او، جهان و در پی آن زمان از دریچه ­ی آگاهی قابل درک و دریافت است (65)اما انتقال این دریافت از طریق ادبیات ناگزیر نیازمند واسطه ­هایی از جنس واژه‌ ها است؛ واژه ­هایی که پیش از این وجود داشته ­اند و قرار است برای انتقال مفهومی که ظاهرن در نقش و جایگاه کنونی خود در انتقال آن کارآمد نیستند، نقشی تازه ایفا کنند.

به گفته ی رویایی: «من... دستگاه متافیزیک هوسرل را در مقوله ­ی شـعر به‌ کار می­ گیرم. یعنی با تعلیق شیء و شکل عینی آن شاعر فرصت پیدا می ­کند که رجوعی دوباره به منِ ذهنیِ خود کند، و در همین انتظار، احضار آن ناگفتنی صورت می­ گیرد...» (رؤیایی، 1375: 148)

رویایی در شعر خود نه صرفن در پی واژه ­آرایی برای ساختن فرم، بلکه در فکر شکستنِ معنا و ساختن دوباره ­ی آن است. او در پی دیدنی‌ کردن نادیدنی و گفتنی‌ کردن ناگفتنی است. برای این کار واژه ­ها بخشی از معنا و حتا ویژگی­ های نحوی خود را از دست می‌ دهند و در کنار واژه ­های دیگر و به‌کمک آن‌ ها، آن‌ها یی که خود نیز با حضور در ساختمانی تازه بخشی از ویژگی ­های معنایی ­­شان را از دست داده‌اند، یا معنا در آن­ ها مکرر شده است، معنایی تازه می‌ یابند. واژه ­ها روی هم می ­لغزند و در ذهن به‌دنبال یافتن بستری برای سکون و ثبات جابه­ جا می­ شوند، و بدین ­سان معنایی نو و به‌شدت فرّار از واژه ­ای کهنه متولد می­­ شود؛ اما نباید فراموش کرد که خلق این معنای تازه از هیچ ممکن نیست. معنا در تسلسل با معانی دیگر خلق می ­شود، گاهی در تأیید آن‌ ها و گاهی در نفی آن‌ها. مفهوم زمان و مکان و شیوه ­ی درک آن‌ ها نیز از این قاعده مستثنا نیست. برای انتقالِ دریافتِ بی‌ واسطه ­ی زمان و مکان، برای کنار گذاشتن عادت های مألوف و از نو دیدن و از نو گفتن آن ­ها به بستری از عادت ها و سنت­ های قدیمی نیاز است. چیزی باید باشد که بتواند حذف شود، نفی شود، مکرر شود. نگرشِ شناختی این بستر را به‌ خوبی برای تحلیل برخی از مفاهیم، به‌خصوص زمان و مکان، در شعر رویایی فراهم می ­کند.

درک زمان و توصیف آن از دیدگاه شناختی تنها از طریق استعاره امکان ­پذیر است؛ شیوه ­ای که درباره ­ی زمان صحبت می‌ کنیم، به‌ طور کامل از تجربه ­ی ما از فضا فراافکنی می­ شود و اصطلاح ­هایی که به‌ کار می‌بریم تا زمان را توصیف کنیم، به‌ صورتی نامتغیر استعاری هستند (فریمن، 1390: 302). از این دیدگاه حوزه ­ای از تجربه که انتزاعی ­تر است به‌ کمک حوزه ­ای دیگر که عینیت بیشتری دارد، درک و بیان می ­شود. پس ناگزیر در استعاره­ های زمان عنصری پایه ­ای از «مکان» یا «شیء» هویدا است. اگر زمانی مشخص در ذهن باشد، مرزهایی شبیه مرزهای مکانی برای آن قائلیم. در کنار آن همان­ طور که در ابتدا اشاره شد، درک و توصیف زمان به‌ کمک متغیرهایی دیگر امکان‌ پذیر است؛ از جمله پیوستگی و تداوم و ترتیب؛ یعنی هر زمانی گذشته‌ ای دارد و آینده ­ای. حرکت و تداوم حرکت می­ تواند به‌ مفهوم جنبش باشد یا به‌مفهوم تغییر، حرکت می‌ تواند مختص ناظر باشد یا مختص زمان. ترکیبی انتزاعی از مفهوم مکان و حرکت و تغییر و تداوم تصورِ زمان را به‌ شکلی استعاری برای ما امکان­ پذیر می­ کند. از سوی دیگر همین حرکت و تغییر و تداوم و در نتیجه ­ی تداوم، وجود تقدم و تأخر پیوندی انتزاعی را میان زمان و مکان موجب می­ شود. پیوندی که در بسیاری از شعرهای رویایی آشکارا به‌ چشم می­ خورد. رویایی برای شکستنِ مفاهیم از مرز معنای واژه­ ها و کلمات عبور می ­کند و در این عبور چاره ­ای جز ورود به مرز مفاهیم دیگر و واژه­ های آشنای دیگر ندارد. به این گونه در بسیاری از شعرهای او می ­توان مکان و زمان را در دو سوی پیوستاری قرار داد که هر چه از تغییر و تداوم و حرکت کاسته شود، به مکان و خصلتِ سکون آن و هر چه به آن­ ها افزوده شود، به خصلت زمان در وجه استعاری آن نزدیک ­می­ شویم. هر دو این­ ها گاهی در جایی میانه ­ی این پیوستارند و گاهی نزدیک‌ تر به سویه ­ی زمان یا مکان. در شعری از مجموعه «لبریخته ها» می خوانیم:

وقتی که تو می افتی در وقت

وقتی که تو در تو می افتد

و چاه می­ شوی

(رویایی، 1369: 4)

 

افتادن در "وقت"، در قیاس با افتادن در "چاه" آمده است. این وقت مرزهای دارد به‌ اندازه ­ی یک چاه، وقتی «فرو رفته»، وقتی است که دارای حدود مکانی مشخص است. افتادن در وقتی به مثابه ­ی چاه تثبیتِ زمان است، این‌جا نه تنها عنصرِ حرکت از مجموعه‌ ی عناصرِ شکل ­دهنده ­ی زمان حذف شده، بلکه با تأکید بر فرو رفتگی، که ویژگی چاه است، بر سکون و ثبوت آن تأکید شده است. به این ترتیب وقت با وجود زمان بودن در این پیوستار در جایگاهی نزدیک ­تر به مکان قرار می­ گیرد.

آن‌ قدر پیش را به‌ پیش راندم
که هرچه پیش بود پس شد
             و سپس، بی پس، افتاد

 (چشمی در زخم، وبلاگ)

در این شعر تفکیک زمان و مکان از هم ناممکن است، پیش و پس می ­توانند بر مدلولی زمانی یا مکانی دلالت کنند، هر دو این واژه­ ها در میانه ­ی پیوستار زمان و مکان قرار می­ گیرند. در شعری از مجموعه «در جست و جوی آن لغت تنها»، نیز بی‌ نهایت در همین جایگاه دوگانه ­ی میان پیوستار قرار دارد:

 

کیست نهایت را در بی‌ نهایت

بن‌بست می‌ کند

(رویایی، 1387: 89)

 

بی‌ نهایت به‌دلیل دارا بودن انتزاع ِ بسیار بیشتر مفهومی زمانی است تا مکانی، اما رسیدن به بن ­بست وجه مکانی آن‌ را تقویت می‌ کند. بن بستِ نهایت در بی نهایت، نهایت در این جا درست به‌ اندازه­ ی بی‌ نهایت انتزاعی و تصورناپذیر است، نهایت چه چیزی؟ چون چیزی وجود ندارد در نتیجه نهایت آن نیز قابل تصور نیست؛ دو چیزِ غیرقابل تصور در هم بن‌ بست می‌ شوند، و بن‌ بست به‌ عنوان ویژگی مکانی قابل تصور است. در شعری به نام «جان عبور» برگرفته از وبلاگ رویایی می خوانیم:

پرده‌ های آتش از کنارِ سنگ
پلکِ سنگ می‌ زنند
تو می‌ نشینی در مدتِ درخت

(رویایی، وبلاگ)

نشستن در مدتِ درخت، نشستن در زمان است، زمانی که در آن می ­توان نشست باید دارای ثبات باشد. «مدت» در جوارِ «درخت» واژه ­­ای است که در محورِ جانشینی با­ «سایه ­ی» درخت قرار گرفته و در نتیجه دارای مرزهای مشخص است. زمانی با مرزهای مشخص و محدود و دارای ثبات در پیوستار بسیار نزدیک به سویه ­ی مکان قرار می ­گیرد.

اما آشنایی‌ زدایی از زمان و مکان در شعرهای رویایی تنها به محوشدن مرز این دو نسبت به یک‌دیگر محدود نمی­ شود، گاهی برخی عناصرِ تقویت‌ کننده­ ی مرزها از میان می­ روند، اما مرز به‌دلیل قدرت گرفتن یکی دیگر از عناصر، که بر موضع خود پا می ­فشارد، همچنان پا برجا باقی می ­ماند. به این ترتیب درک تعابیر شناخته‌ شده از سوی مخاطب به تأخیر می‌ افتد، اما پس از این تأخیر دوباره جایگاهی نزدیک به جایگاه پیشین را بازمی‌ یابد؛ برای مثال در شعری از «دلتنگی ها» اینگونه می خوانیم:

دیوارهای زندان
تا کوچه‌ ای نسازند
از پهنا می‌ رفتند

(رویایی، 1346: صفحه)

 

نیوشا صدر

نه تنها خصلتِ سکون و ثباتِ مکان با حرکت دیوارها از آن گرفته شده است، بلکه مرز آن نیز به‌عنوان یک چهاردیواری شکسته است، دیوارهایی که از پهنا می ­روند، دیوارهایی هستند که از هم جدا شده ­اند، پس در جداشدنشان نمی ­توانند مکان زندان را مانند قبل محدود کنند، اما از سوی دیگر در حرکت‌شان نیز همچنان خصلت مانع‌ بودنِ دیوار را دارا هستند. پس با وجود حرکت و شکستن مرزهای مکان، همچنان زندان باقی مانده ­اند؛ زندان سیال با دیوارهایی از هم گسسته، که هنوز کارکردی محدودکننده دارد. در این جا مکان با وجود پذیرفتن خصلت­ های زمانی همچنان بر مکان بودن و مانع‌ بودن خود پا می‌ فشارد. اما در شعر «جان عبور»  می خوانیم:

وقتیم و در خود می‌ مانیم
بی‌ خاطره‌ای ازخود
و می‌ کُشیم خود را
مثل عاشق عاشق را

(رویایی، وبلاگ)

زمان با وجود پذیرفتنِ خصلتِ سکون و با وجود تقویت خصلتِ ظرف‌ بودگی آن همچنان زمان باقی می‌ ماند. سکونِ زمان است که منجر به حذف خاطره و مرگ می­ شود. در زمانِ ساکن اتفاقی نیفتاده است، در زمانِ ساکن همه چیز به فراموشی و نابودی رسیده است. از آن­جایی که در ادامه ­ی شعر با پیامد سکونِ زمان مواجهیم، شعر از منطق آشنایی برخوردار است و زمان با وجود پذیرفتن خصلت­ های مکانی زمان باقی می ­ماند.

 

سنگ سیروس

 

زمان من که هنوز به آخر رسید

کتاب باز مکان

پهن شد

در آخر زمان

کتاب باز مکان پهن است.

(رویایی، 1371: 58)

"هنوز" نمایانگر زمانی است که آینده ­ای برای آن انتظار کشیده می ­شود، اما این انتظار در همان "هنوز" به آخر می ­رسد. زمان ممتد، پیوستگی خود را از دست می ­دهد، "هنوز" در خود می ­ماند. این جا رویایی انتظاری در خود مانده را مستقیمن به مکان بدل می­ کند و حتا مستقیمن از آن با لفظ "مکان" یاد می کند. در خط بعد دوباره تاکید می­ کند که در آخر زمان کتاب باز مکان پهن است. زمانی که به مکان بدل شده، کتابی گشوده است. کتاب بسته، پایانی را برای خود متصور است، اما کتاب گشوده هنوز به اتمام نرسیده، کتاب گشوده هنوز در انتظار خوانده شدن است، در انتظار ورق خوردن، رویایی خاطره ­ای از امتداد، در زمان­ ِ به مکان بدل شده در تصویر نهایی اش باقی می ­گذارد.

 

سنگ بادیه نشین

 

این زمان از کجا می آید که

 ما را پژمرده می کند؟

 از کاسه ی سر کی؟

پس تو کی تعریف فردا می کنی؟

(رویایی، 1371:81)

 

شاعر می­ پرسد زمان از کجا می آید؟ پس نقطه ­ای برای عزیمت زمان در نظر گرفته است، یک خط بعد به این نقطه ­شفافیت بیشتری می دهد، نقطه­ ی رویش زمان، کاسه­ ی سر فردی است. زمان از مکانی متولد شده؛ از مکانی بالیده است. او منتظر است تا فردا را نیز سنگی تعریف کند، اگر زمانی که اکنون ما را می ­پژمرد از کاسه­ ی سر فردی متولد شده، کیفیت زمان فردا را (که شاید متفاوت از امروز باشد) سنگی می ­آفریند.

در شعرهای رویایی تنها مرز زمان و مکان نیستند که نسبت به یک‌دیگر شکننده ­اند، رویایی با سست ساختنِ مرزها و به‌ تعویق افکندن معنا عادت مألوفی را، که آن‌ را واقعیت می­ خوانیم، به چالش می­ کشد، تا حدی که گستره ­ی آن حتا قواعد نحوی را نیز در برمی گیرد. اما معنای مألوف را فرو نمی‌ پاشد، واژه صرفن می‌ تواند در محورهای معنایی حرکت کند، از سمتی از پیوستار به سمتی دیگر حرکت کند؛ اما در همه حال مشخصه ­هایی از گذشته ­ی خود را حمل می­ کند. هر واژه در حداقل معنایی اش، خاطره‌ ای از گذشته با خود دارد که همان خاطره آن‌ را صرفن در محورهای خاصی به‌ پیش یا به‌ پس می‌ راند.

آن‌چه در این‌جا بررسی شد، پیوستار و محورِ زمان و مکان است، اما پیوستار دیگری نیز می‌ توان در ارتباط با شیء و زمان در نظر گرفت، و نیز در ارتباط با گروه ­های نحوی قیدی و اسمی و غیره. 

یک دفعه مرگ

 بر من که اوفتاد، دیدم

 او خود، یک دفعه است

 خود دفعه.

(رویایی، 1369: 66)

مرگی که می ­افتد دارای جسمیت است، دارای وزنی است که به آن قابلیت افتادن می ­دهد. شاعر بر یک دفعه بودن مرگ تاکید می کند، بار اول یک دفعه است چون ناگهان به وقوع می­ پیوندد و بار دیگر یک دفعه است چون تنها یک بار اتفاق می ­افتد، عبارت "یک دفعه" در هر دو جایگاه اول و دوم بستر معنایی "به یک باره" را در خود حفظ کرده است. جسمی زمان را قطع می­ کند، برای مدتی پدیده­ ی تازه این بریدگی ناگهانی، این قطع ناگهانی را به همراه دارد و در انتها خود به زمان، به "دفعه" بدل می ­شود. به دفعه ای که این بار "یک" را به همراه ندارد در نتیجه می­ تواند دوباره تکرار شود. رویایی با بهره‌ گیری از این محورهای معنایی و نحوی، صرفن در پی دشوار ساختن درک معنا نیست. او در پی به‌ چالش کشیدن معنا و منطقِ پیشین ذهن است، برای انتقال شاعرانه‌ ی حرفی که بدون شعر «از گفتن آن عاجزیم».

 

 

 

فهرست منابع

 

ابراهیمی دینانی، غلامحسین،پیرمرادی، محمدجواد (1379)، «مفهوم زمان در فلسفه برگسن»، مدرس علوم انسانی، زمستان، شماره 17: 95-108.

راثی، فاطمه (1390)، زمان‌اندیشی درونی از دیدگاه هوسرل، پژوهش‌های فلسفی، شماره‌ی 20، صص63-90، پاییز و زمستان.

رویایی، یدالله (1344). دلتنگی ها. تهران: روزن.

----------------(1387). در جست و جوی آن لغت تنها. تهران کاروان

----------------(1369). لبریخته ها. تهران: انتشارات انجمن فارسی.

 ----------------(1375)، شـعر حجم: شـعر حرکت، عاطفه طاهایی، کلک ، مهر، شماره‌ی 76  تا 79.

----------------(1379). هفتاد سنگ قبر. تهران: نشر آزینه.

 ----------------(2009)، «جان عبور». برگرفته از وبلاگ رویایی: http://royai.malakut.org/archives/2009/03/

 ----------------(2006)، «چشمی در زخم». برگرفته از وبلاگ رویایی: http://royai.malakut.org/archives/2006/02/post_33.html

فریمن، مارگارت اچ. (1390)، «شعر و حوزه ­ی استعاره: به سوی نظریه ­ی شناختی ادبیات»، برگردان: لیلا صادقی، در: استعاره و مجاز با رویکردی شناختی، تهران: نقش جهان: 281-330.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 ک.ع.عامری 1394-03-12 21:37
سلام گرامی

زمان همون فضا نیست
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: