شطحیات مدرن یا تعقل منطقی

 

سهراب رحیمی

شعر محمد آرزم را به سختی می‌شود قضاوت کرد. شاید اصلن محمد آزرم شعرش را طوری نوشته که بیرون از ژانرهای مرسوم ادبی باشد. آن وقت حتا سخن گفتن از این نوشته‌ها دشوار خواهد بود، چه رسد به نقد و بررسی. تیزهوشی‌ی محمد آزرم در معرفتی نهفته است که ناشی از عقل و اندیشه‌ی مرسوم در شعر فارسی نیست, بلکه حاصل جوهر متافیزیکی‌ی شهودی - مکاشفه‌ای است که بر واژه‌هایی استوار است که بلافاصله از عمق ضمیر ناخودآگاه برآمده‌اند و به لایه‌های پنهان و گسترده‌ی ضمیر شاعرانه‌ی او متصل شده و سپس در حالت خواب و بیدار؛ او را وادار به ثبت نشانه‌هایی می‌کنند که در عالم شعر بر دنیای ذهن و ذکر او جاری می‌شود. در این نوشته‌ها که گاهی بریده بریده و گاهی به شکل جمله‌های کامل بروز می‌کنند؛ سایه‌ی معنی به شکل اعمال همزمان اندیشه و زبان که در همخوابگی‌ی عقل و جنون شکل گرفته است پیداست. در این شعرها؛ کلمات نماینده‌ی مدلول‌ها نیستند، بلکه خود مدلول‌ها هستند چرا که مولود معرفتی شهودی‌اند. نمی‌توانم بگویم اندیشه‌ی عرفی در شعرهایش غایبند ولی به سادگی هم در دسترس خواننده نیستند.

لرزا لرزا قسم به زمان با بم ترین صدای خودش

قسم به رسیده‌های بم روبرگرداننده از خودش

های هایی تووی هواری هو شده وا شده آننده‌تر از تقسیم

 

گاهی هم با متن‌های اسکیزوفرنیک مواجه هستیم که شناخت راوی به سادگی امکان‌پذیر نیست:

 

حضورم در مثلاً

ناخواسته‌اش شوم با این که سطر اول نیست شده را هم می‌رواند

حتی ها در این فضای چند ساعتی که زبان چهارم ندارد

 

شاعر در دستور زبان دخالت می‌کند. و با ایجاد یک نوع زبان سوم، یعنی زبانی که نه دال بر مدلول است و نه دال برخودش، به خلق فضایی ناهمگون دست می‌زند، بر اساس واقعیتی ناهمگون:

 

من آن‌ها را صیدیدم به وضوح هارند     این تفکرات دارند

از کرات دیگر وادارم می‌شوند به شوند     فاقد یا شامل آن بیرون

همین داخل

است‌ها را بر اثر کردن می‌همچنین‌هاید

به نامی که از زبان ماهی

گرفته می‌شود به فحوابستگی اما تو بر اثری

 

به روایت لکان و کریستوا؛ روانشناسان بر این باورند که هیچ ربط و معنایی در سخن اسکیزوفرنیک وجود ندارد. در جمله‌های «هوم» معنا و پیوستگی وجود دارد، ولی نه از گونه‌ی نمادین. معنای گزاره‌هایی را که شاعر بر زبان می‌آورد، در واژه نامه‌ها نمی‌توان یافت. در گفتار آشفته‌ی اسکیزوفرنیک، انتقال معنا یا پیام، نمادین نیست. معناها با گشودن واژه نامه یا دایره‌المعارف گشوده نمی‌شوند. پس قفل معنا را چگونه بگشاییم؟ ازدید لکان آنچه خود یا خودآگاه نامیده می‌شود یکی از پیامد‌های ناخودآگاه است. خود؛ بیماری‌ی ذهن  آدمی است. خود تنها یک خیال است. خیالی و توهمی از یکپارچگی‌ی تن. آدمی خود را از طریق واژه‌ها پدید می‌آورد. اگر سخن نگوییم، وجود نداریم. پس شاید از طریق سخن گفتن به شناخت خویش برآمدیم:

 

یکی بود یکی می‌پرد چرا غیر خدا شخصاً از اعماق هیشکی نبود به صدای علی‌الخصوص ای وای ای وای کران به کران اسمش بود عام بر شما بلند شود بخواند شما بگین من غیرمحاله یادم رفته بگوید اسمش بود در روابط نامشروح به مراتب جسمش نبود مث این که مث این که همین از اعماق به اضافه دنیا حتی خالی حتی محرز می‌رف این ور بدا بدا می‌رف اون ور من نسبتاً بلند غیرم همه‌جا شخصاً علی‌الخصوص هرجا غیرمحاله شما بگین بچسبد کامل یکی می‌پرد مشخصات یادم رفته با تمرکز و همین عکس به صدای نسبتاً هیشکی نبود جم می‌کرد

 

در این بخش، اول و آخر جمله ها مشخص نیست و یک جمله را می توانی از هرجای متن که خواستی شروع کنی. هرکلمه می تواند آغاز یک جمله باشد یا شروع متنی دیگر:

 

محرز نیست از طریق آن چشم ها غیرم به هم می ریزین صات صات برآورده می شود بی فقط سه کامل صوص صوص و همین از فضای خالی به زبان بی زبانی با تمرکز می رف این به کنار نسبتا می رف اون ور کمابیش شبی کمابیش کمی تا به آخر ویران کننده ای دارم اما نه در زمان حاضر دستور دادند از فضای خالی بگیر پخش و پلا این هتن با محرز نیست در اقصا نقاط زبان بزن و حذف کن از طریق آن چشم ها دستور دادند که این قبر اول قابل توضیح من در باره شما راه می روم و بعد قابل حذف در ثانی در ثانی احتمال های ما ادری های ابتدا همه جایم حرف می زد نترس هم یک تویی هم دو چیزی به مراتب عصری می یاد مث این که مث این که ای وای وای شناسنامه گرفتن برای مرده ها دستور دادند

 

 همانطور که می بینید در این سطرها معنا گم است. اما سطرهایی هم هستند که معنا راحت تر به دست می آید و شاعر واضح تر سخن می گوید:

 

التماس هوا کار دست های شماست؛ من حل ام به حال خودم, مرموز از تفاعل انگار بی عواقب اش؛ دیو و دشو را رنگ می کنم یا بیشتر منگ می کنم که حایل باشد از بستگی تا به حال باشد به غلت بیاید آدمی چنان بخورد؛ هوا برود وابرود وابرود. عادی چیزی برای دعا ناچیزی برای استدعا.

 

و گزاره هایی هم هست که حال و هوای عرفانی دارند: عرفان در عبارت، عرفان در معنا، و عرفان کلمه؛ نه از آن نوع که رویا در شعرهاش می نویسد؛ بلکه با سبک و سیاق محمد آزرمی که من می شناسم که اسمش همین است و امضایش نیز:

 

پایان هرگز است, همان گم شدن که به تعداد خودش می رسد اما شمرده نمی شود؛ باور نمی کنید, هوا را از زیر پوست لمس کنید؛ یا محال می شود یا مس. به ورای خودش بفرستید یا حال می شود یا سم که اوقات به کلمات بریزند از خود بگذرانند در واقع بدون مواقع با صدای بلند بسته می شود همه چیز لایه ای تاریک است بالای برگشت که دهان را روشن کند از هر اثری و فضای اثیری همیشه خواندن دارد, برای مناسب, مناسب نیست حتی برای ندارد, واکنش چرا. برای آن ها که از گوش ها نفس می کشند و از چشم ها سخن می گویند؛ میم منحصری ست مرگ, جاگرفته در رگ ها. چیزی به دست نمی دهد حتی بن بست نمی دهد؛ تنها فرار برای معضل؛ افتادن از نام به منحل.

 

از شاعر می پرسم با آن همه محدود چه می کند و محدود را چطور از مشخصا برمی دارد و با اطمینان در محصورهای خود عنوان می کند؟ می پرسم آیا این تمام ماجرا نیست؟ می پرسم بعد از عنوان های فرعی چه می کنید؟ تمهیدهای شاعرانه ی خاصی را مد نظر دارید یا پیرو  تئوری ی خاصی شعر می  سرایید؟

نه از رنگ ها عقب می مانم نه از او که در اوقات خودش برخی است. من است و مانع است. حدودش در تنفس به سفید می رود اما نه باری مشاهده از ماورا برای مداخله در ماجرا, برای مکاشفه در ناسزا, برای موازنه در ناکجا؛ برای مجاذله در گوشه ها, برای معاهده در جمله ها, برای مصادره در شانه ها, برای مکالمه دراعتنا. بخوانیدم که صدا در ابعاد دیدنی صرف نظرهای شمااست. اما وقت رارها کنید که ساعت من حالای مستمری در هستی؛ بالای بسته تری تردستی است. همان در آغاز است که تاریکی بود و تراکم بود و در از آغاز بسته بود و گفت بگذار نور باشد و نور بود و می تابید و جز خودش تاریکی نمی دید. پس جهان در صدای من مندرج است و عبارت در من عروج می کند به آگاهی. پس گاهی از دهانم بنوشید و من شوید که دهان من جهان من است. برخی که اوقاتی ام می کند در قاتی های دیگری. تنها فرار برای معضل, افتادن از نام به منحل.

 

اتفاق در شعرهای محمد آزرم در افق شعر است که می افتد، در شمار جدول ها، در مقدارهایی که مهم نیست، در فقدانی که مهم تر است، در اتفاقی که همین است، در منظره ای که منجر ندارد، در رنگ های بدون حرکات، در جنگ های بدون تلفات، در لذت هایی از عمری دراز در شدت جمله ها، در تعویقی که وجدان گواهی نمی کند، در دروغ هایی دم دست که در همه هست که منتظر است که گفته شود، در مجازاتی محض خاطر کلمات، در به عقب برگشتن و متوقف شدن، در عجله هایی که در سرعت می دود که سرجایش می ماند و گوش هاش را باور ندارد، در تنی متناقض که رها شده همچون مسیح،ی در آب های کم عمق، در اتفاقی که همین است:

 

یا محول الحول و حوش این حرف ها و

این جور هوا را گل آلود کرده از باران ماهی بگیردبا تقویم های معلق در یا تبدیل کننده دل ها به علاوه

باران چسباندن به اتخاذشدگان گیراست به هرحال حالنا

بی مقدار یا به هر ترکیب می کنیم روز و شب را در بخش های فعلی اش داشت آدم به شمار می آمد از مراحل می رفت به لحاظ

ابتدایی بگرداند در مثال ظاهر شد یا محو هول شدنم هوش از سرم رباینده دستگیر نمی شود تبدیل می شود به علاوه ترکیب می شود

حواس به آخرش رونده تر است جای خود به هرحال حالنا

 

اما راوی کلمات را بدون گفتن می گوید، با قبول وقت هایی که ساعت ندارند، با دست ها می بیند و جدا می شود از خواب های واقعی. دلالت را به روی عبارت می گذارد و فکر می کند به اینکه برای من من اتفاقی افتاده که آبجو را بدون الکل بالا می رود و سکس را بدون سکس می خواهد و جنگ را بدون جنگ. پس این چه مجازی ست که مجاز نیست؟ چرا آزادی مازادی برای مجازات است؟ چرا که راوی دلالت است و تنها عبارتی که می نویسد از فرعی از وجدان از هوا از رمان در من برای من اتفاق که بازی است و مرکز و تجربه:

 

وقتی فقط دو راه داری   از سوم به بعد را انتخاب کن وقتی دو دست

داری   دست های دیگری روکن

وقتی دوپا پاهای بی پایان شرایط استفاده مهم نیست

 

 به غیر از این‌ها و شعرهای دیگر این مجموعه؛ چند کار کوچک شعرعکس هم دیده می‌شود که البته با توجه به کیفیت پایین عکس‌ها؛ نظرپردازی راجع به آن‌ها را باید محول کرد به نمایشگاهی که این عکس‌ها را با کیفیت بزرگ روی پرده بیندازد.

درمجموع، شعر محمد آزرم را باید خواند. شعر محمد آزرم، شعری است که پیوسته خود را کشف می‌کند و راه‌های تازه‌ی شعر را امتحان می‌کند.

 

 

 

 

 

مالمو؛ سوئد؛ هشتم دسامبر دوهزار و سیزده

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: