مثل تاریکی برای ظهور عکس

سهراب رحیمی

 

در مقاله های قبلی ای که بر شعرهای رویاتفتی نوشته ام؛ او را شاعری باهوش با توانایی ی بالفطره نامیده ام که در سطرهای درخشان؛ به ناگهان اعلام حضور می کند. نمی توانم بگویم این خصیصه؛ زنانه است؛ همان قدر که نمی توانم بگویم این خصیصه ی بارز کارهای اوست. اما آنچه می دانم این است که در شعرهای به ظاهر آرام وساده ی او؛ همیشه منتظر یک انفجار هستم، یک حادثه ی عجیب شاعرانه که سرشار از هوشی ذاتی است و از میان جمله ها، خود را چون گزاره ای بلادرنگ، غافلگیر می کند. در کتابی به حجم صد و سی و پنج صفحه؛ که می شد در صفحات کمتری منتشر بشود؛ شاعر در کنار گزاره ها و سطرهای درخشان, جمله ها و عبارات کمتر متمرکزی هم نوشته؛ مثل آنجا که گزارش سفر به دوبی است یا آنجا که گزارش سفر به روستاهای یزد است. اما به نظر می رسد که شاعر عمدا دست به چنین تمهیدی زده است. شاعر زندگی اش را به روایت درآورده و شعر او زندگی او است؛ همان قدر که زندگی او شعر اوست. شاید در همه ی لحظه های نوشتن، تمرکز او بر کلام و کلمه نبوده است. اما همین قدر می شود فهمید که همان روزمره هم وقتی به کلام می آید، فرم دیگری دارد. نوع نوشتار پلکانی، برش های هذیانی، روایت های مردمی و ... داستان مردمی است که شاعر خود را بخشی از آن ها می داند. و شاعر این نوع زندگی و زندگی این همنوعان را نوعی از شعر می داند، نوعی از روایت که از بس تکراری است، دیده نمی شود. اگر شعر؛ بخش روشنای زندگی است، پس چه نیازی به تاریکی ها هست؟

یک دوربین قدیمی ام انگار

انگار تاریکی برای ظهور عکس هایم ضروری است

شاعر به نقشه ی جغرافیا که نگاه می کند آب می بیند. به  اطراف خود که نگاه می کند فاصله:

دو سوم سطح زمین آب و بقیه اش       فاصله بود

 

شاعر هم در خواب است و هم در بیداری، افتاده است در چند جهت و رفتن سخت شده و نشستن سخت تر و با دودلی دور می زند، دست می کشد دور سرش و می داند که رفتن یا نرفتن دیگر جواب مسئله نیست:

در معرض خواب می نویسم

در معرض باد

در معرض بودن یا نبودن...

اما همچون هاملت شاعر در این شعر، منتشر جوابی نیست؛ چرا که اصلا سوالی مطرح نشده؛ و حرف های شاعر؛ گفت و گوهایی درونی است از مالیخولیای هذیانات درونی ای که راه به جایی نمی برد جز به سمت خاطره های زبان مادری که وقتی می گیرد، لهجه ندارد و شاعر می بیند که استخوان هایش می تپد در خواب و در بیداری و «ماه ماه نوری ماه پیوسته ماه می تپ تپی زبان مادری اش» خشک شده است و حیرت شاعر بیشتر می شود وقتی از دکترش می شنود که:

 

قلبت جای نگرانی ندارد

و شاعر نمی فهمد چقدر یک انتظار را می شود کش داد؛ آنهم وقتی حرفی برای گفتن نیست:

زبان مادری کفاف نداد

بند آمد و نیامد و کفاف نداد

با آن که حرف نداشت زبان مادری

هل من ناصر ینصرنی می کرد

can you help me

 

و به هر زبان که کمک می طلبد، جوابی نمی یابد جز چهره هایی که مسخ شده اند. شاعر خود را در سرزمین مسخ شدگانی می یابد که حس همدردی نمی فهمند:

 

من مسخ شده ام

تو مسخ شده ای

او مسخ شده

ما مسخ شده ایم

شما مسخ شده اید

ایشان مسخ شده اند

مسخ مخس خسم

مسخ, خسم شده

و جوابی نیست جز انتظار:

بعد از تعلیق:

کات مکرر

کات عمود بر زیر گنبد کبود

تا اطلاع بعدی سرنوشت ما شده است تا اطلاع بعدی...

 

شاعر به ناچار خودش را به کلمات می سپارد و در زمزمه ی تکرار کلمات؛ آرامش را می جوید:

گاری های دلم اسب می کشند./ با این حال من نیامده ام تا ته هرچه سفر را درآورم و چند راهی راه هایی که هی انشعاب می شوند در انشعاب تر و مثل یک درخت شاخه های شان باریک می شود در هی خشک و هی تر تا تو را برسانند به... /پای باد وسط است /و گرنه من لوتی کویر بلدم اب سراب تا صورتم بزنم/ و از این مرحله را آبشار کنم

 

تفتی درواقع به تعبیر تازه ای از عشق می رسد؛ عشقی که جاودانگی اش زیر سوال است:

 

مثل سرماخوردگی ست عشق گفتی دوره اش می گذرد

من که حساسیت هم داشتم

و حتی قرص ماه افاقه نکرد

پس فکر ذغالی موهایم

و جگری جگرم مال کجاست؟

 

و می بینی سال های سال است که سال ها رفته اند و جذب کهکشان شده اند و شاید هم تبدیل به سیاهچاله هایی ثقیل که ممکن است شهابی هم از آن به زمین خورده باشد و کسی دعا کرده باشد، کسی «عدل تو سر چنگیز بخورد هرچند احتمالش کمتر است» و در هر حال مگر چه چیزی توی شان بود. شاید هم خط خوبی نداشتند نوشته ها شاید هم چند سال دیر و چند سال زود و چند سال زودتر می آمدند و می رفتند و برنمی خوردند به کسی یا به جایی. و شاعر کسی را می بیند که هی کوچک می شود و هی بزرگ می شود و می آید تا فاصله ها:

 

مگر یک انتظار را چقدر می شود کشید

تازه تو که حرف هم نداشتی

زبان مادری کفاف نداد

بندآمد و نیامد و کفاف نداد

با آن که حرف نداشت زبان مادری

هل من ناصرینصرنی؟ می کرد

can you help me?

سه روز بعد

کلید قدیمی کعبه

در بازار لندن

حراج شد.

به باور سوسور زبان عبارت است از نظامی از تفاوت ها و تقابل های کارکردی. منظور او این است که آنچه در یک زبان باعث تمایز یک نشانه است، گوهر آن را تعین و تشخص می بخشد. از نظر او، زبان چیزی نیست جز تفاوت در مفاهیم و تفاوت در آواها. او در ادامه می گوید نظام زبانی؛ منظومه ای از تفاوت های آوایی است که به رشته ای از تفاوت های معنایی مرتبط می شود. به نظر می رسد که منظور سوسور از این گزاره این است که توازی میان دو رشته ی تفاوت، دال را به مدلول یا صورت را به محتوا و ماده را با صورت و واژه را با معنا مرتبط می کند. در شعر رویا تفتی؛ یک رنگی و درهم بافتگی  ساختاری خوبی بین اجزا و ساختمان کلی شعر وجود دارد که شعرها را به قطعه های کامل، منسجم و خواندنی تبدیل کرده است:

 

رویا تفتی

هوای اطرافم را هوای دور تو را

داشته باشم و نگویکت نگویم که دارمت

شاید بخشش نباشد پیدا

یا در کادر نگنجد راه های درست در مقابل هم

cut

بعد از تعلیق:

کات مکرر

کات عمود بر زیر گنبد کبود

« تا اطلاع بعدی» ؛ سرنوشت ما شده است تا اطلاع بعدی...

 

زبان در شعر رویا تفتی، محل تناقضات و برخورد ادوار متفاوت و حالت های گوناگون جسمانی روحی با گرایش های مختلف سبک های متنوع است. زبان شعر رویا تفتی، دگرآواست و نگارشی جدید است که خود را با سبکی نو، به خوانندگانش  معرفی می کند. آیا شاعر, سعی در پنهان کردن خود در پس پشت گفتمان های شخصیت هایی دارد که در مجموعه ای چندآوایه در خدمت دو گفتمان مختلف از دو راوی واحدند یا تلاش شاعر، یافتن استدلالی است که به یک زبان و یک نظام انتزاعی از روابط قابل تعمیم کنش های گفتاری منتهی می شود؟

رویا تفتی بی شک سعی در برخوردی روانکاوانه با متن راوی شاعر دارد که مخاطب سومی را هم قائل است و آن، همان خواننده ی غایبی است که شاعر، قائل به تصورش هست و خطاب به او متن هایی می نویسد که نامه هایی هستند برای هیچکس، مثل تک گویی هایی که در فضای بسته ی یک دهان به ضدخودش تبدیل می شود و شاعر همواره در این خطر، زندگی شاعرانه ی کلمات را با سطرهایش زندگی می کند، چرا که او جز این نمی تواند:

گاری های دلم اسب می کشند

با این حال من نیامده ام تا ته هرچه سفر را درآورم و چند راهی راه هایی

که هی انشعاب می شوند در انشعاب تر و مثل یک درخت شاخه های شان

باریک می شود در هی خشک و هی تر تا تو را برساندد به ...

پای باد وسط است

وگرنه من لوتی کویرم بلدم اب سراب تا صورتم بزنم

و از این مرحله را آبشار کنم

گفت: باشد  گفتم :برویم

گفت: برویم  گفتم: باشد

گفت: نداری  گفتم: ندار

گفت...گفت...گفت...

نگفتم...نگفتم...گفت

بازی زیبایی است با کلمات و خطر کردن و ساختن ترکیب های تازه ی زبانی بی آنکه شعر بیهوده پیچیده شود یا تظاهر کند به غیر متعارف بودن.

و اما عشق که همیشه دغدغه ی انسان ها  و بخصوص شاعران بوده است، در شعرهای او چهره ای بارز دارد:

 

مثل سرماخورگی ست عشق گفتی دوره اش می گذرد

من که حساسیت هم داشتم

و حتی قرص ماه افاقه نکرد

پس فکر ذغالی موهایم

و جگری جگرم مال کجاست؟

کجاست جگرم

جغرافیای تب

جغرافیای خال

کلیشه بشکن بشکن در هرحال

مانده ای تا

بی صفت نشوم

سرنخ به من می دهی تا

هرچه خواستم ببافم برای دلم

یکی زیر یکی رو

یکی زیر یکی رو

یکی زیر یکی رو

 

زبان فارسی، زبانی است سرشار از حروف ربط. و در زبان محاوره؛ گاهی در استفاده از آن ها؛ به شکلی ناخودآگاه بی مهابا استفاده می شود. شاید به این خاطر که حروف ربط، هم در زبان گفتاری و هم در زبان نوشتاری می توانند تولید یک نوع وزن کنند. رویا تفتی در شعرهایش از این خاصیت زبان فارسی استفاده برده و بخصوص از کلمه ی "که" به دفعات استفاده کرده است (تاکیدهای داخل گیومه بر کلمه ی "که" از نگارنده این یادداشت است).

 

از بین نمی روند "که"

از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند و نمی شوند "که"

خاطراتم سرقفلی منند

رو به خیابانی عریض دهنه "که" می زنند

حس دارند

تکان دارند

اما و اگر و ای کاش به روز می کنند "که"

و زندگی جعل کنم

نمی شود "که"

کار دست است و لنگه ندارد

و خنده جعل کنم

"که" نمی شوی

کار دست لبی و

"که" لنگه نداری

 

 

برای حسن ختام، اولین شعر این مجموعه که یکی از بهترین شعرها نیز هست، آورده می شود:

 

نه تفتی اهل شدم

نه اهلی تفت

دست خودم نبود پای خودم

در تقاطع زرتشت؛ شاه ولی؛ حافظ؛ نیچه؛ مثنوی

کوه مرتضی علی

از خدا که پنهان نیست

رفت...

از شما نباشد

نه اهلی شعر شدم

نه شاعر نااهل

بلکه نااهلی سرنوشت من است

تا وقتی گریست پا به پایش گریسته بودم

من که همخانه ی اهلی برای جنون مادرزادی ام هم نبودم

نا اهلی مکند سرشت من است؟

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: