نقد آثار دیگران

یک صبح زود - محمد فلاحی

 

محمد فلاحی

صبح زود بیدار شدم؛ از خوابی که نرفته، پایم را کشانده بود به میدان شلوغی که زن و مرد و بچه ایستاده، انگار که منتظر بودند از بیداری به خواب، به آن میدان وحشت پا بگذارم، تا چندتایشان که از همه وحشی تر بودند، دنبالم بدوند و بدوم در کوچه هایی که باز می شدند تو یکدیگر و باز دنبالم بودند و انگار که کوچه ها می دویدند. آخر یکی از این کوچه ها، دویدم در خانه ای که درش نیمه باز بود و در را بستم. در چوبی ... بنگ ... بسته شد؛ اما چرا آنقدر صدا دنبالم آمده بود؟ چرا در باز نماند تا آن صدا که از همه ترسناک تر بود، گوشم را بگیرد، برساندم به میانه ی میدانی که دانه ای، دامی به آنجا کشانده بودم؟

در را باز کردم. از خانه بیرون زدم و با دیدن مغازه های روبه رو، زنی که داشت پارک می کرد، همسایه ای که از بس به بی توجهی های من سلام کرده بود بهشتی بود، خواهرم که پشت سر من از خانه بیرون آمده بود و جلوتر افتاده بود، خواب را یکسره از یاد بردم و سراسر مسیری که داشت به خیابان اصلی می رسید را حمد خواندم، سوره خواندم، آیت الکرسی، تا پایم قرص باشد بر زمینی که انگار هوای بلعیدنم را در سر داشت.

در خیابان اصلی، تاکسی هایی که مستقیم نمی روند، چرا دور نمی زنند، همانجا؟! پنجاه متر بالاتر، ایستگاه اتوبوس، خودم را لابه لای مسافران دیگر جا کردم در جعبه ای که راه می رفت تا بهارستان. مسیر طولانی بود؛ اما به محض رسیدن کوتاه آمدم تا جعبه با حکم خروج من خالی شود و انگار که از شرکت فراورده هایی گوشتی، با مسؤلیت محدود اخراج شده باشم، در خیابان، بلوار بالایی، و هر کوچه ای که انگار فرزند بالغ خیابانی بود پرسه زدم، تا آنقدر صبح زود نباشد که بی فکر و بیکار جلوه کنم.

ساعت ثابت، عقربه راه نمی آمد و با هزار و یک مکافات تا 9 صبر کردم. یادم نبود زنگ در خراب است. در زدم. آن وقت روز، در آن کوچه ی خلوت، هر چه قدر هم که آرام به در می زدم بلند بود. شقایق بیدار شد. آنقدر بیدار شد که خوابم دوباره به یادم آمد. رویایی تیره و تار را در نان و پنیر و چای شیرین صبحانه از یاد بردم و آنقدر به حرف های شقایق گوش دادم که یادم افتاد به صدا هایی که پشت در ایستاده بودند.

شقایق خسته از روزی که شب نمی شد، در رخت خوابی که به امید بازگشت ترک شده بود، دوباره فرو رفت و نگاهم کرد. دوست داشتم سوال کنم دیروز چه کار کرد، چه شد که آن کابوسی که دیده بود را از یاد برد. دوست داشتم اما نمی توانستم دوباره میدانی به آن شلوغی، کوچه هایی که در هم می شدند را، و صدایی که برایش ترسناک تر از گلوله بود را به یادش بیاورم. دوست داشتم، اما شقایق خوابیده بود و من بیدار از شقایقی که رفته بود در میدانی به آن شلوغی بخوابد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است