"تا پوست‌ام سپری شود" نام کتاب است. سپری شدن به معنی گذشتن و آخر شدن، منقضی و تمام شدن، طی شدن و فانی شدن است.  و "تا" هم که در این عبارت می تواند هم حرف شرط باشد هم به معانی "به محض این که" ، "که"، و هم می تواند دوام و استمرار را برساند: "تا وقتی که". تازه به معنیِ نهایت، از نظر مکان هم هست (از گوشت تا پوستم ). اسم کتاب هوشمندانه انتخاب شده وسوسه کننده و کنجکاوی برانگیز است و برازنده ی نام یک کتاب شعر.

این مجموعه شامل 58 شعر است که نام ندارند. یا شاعر اصلن اعتقادی به نام گذاری شعر، به طورکلی، ندارد یا نام گذاری برایش آنقدر سخت بوده که از خیرش می گذرد. در هر حال شعرها با شماره مشخص شده اند.

کتاب با این جمله ها آغاز می شود:

ماجرایم/ شروع می شود/ با "واوی" جامانده از ابتدای سطر/ که هر چه منتظرش شدم/ بیش تر فهمیدم/ باید زیر گوشش می زدم/ تا سهم این خودکار سبک سر نشوم که هر روز پرت ام کند/ میان الفبایی که عاشق هم نمی شوند/ بعد از واو چیزی ندارم/ حالا "ه ی " بگو.

شاعر می خواهد در مورد چگونگی شعر گفتنش توضیح دهد و این که نباید خودش را به دست خودکارش بسپارد تا هر چه می خواهد بنویسد چون ممکن است چیزهایی را بنویسد که حروفش آن طور که باید در هم چفت و بست نشده و با هم خوش ننشسته اند. به نظر می رسد منطقی نثری بین سطرها حاکم است اما آن واو جامانده _همان واوی که شاعر مدعی است بعد از آن چیزی ندارد_ این شعر را نجات داده. منظور از واو جامانده چیست؟ و چرا شاعر بعد از آن چیزی ندارد؟ با آن که  "ه" و "ی" به او هی می زنند؟

این کتاب اولین مجموعه ی، شاعر است و جای خوشبختی است که او نگاهی حرفه ای و جدی به شعر دارد آن را بیرون ریزی احساس و پرتاب تصادفی حروف و در نتیجه کلمات نمی داند. اما به نظر می رسد در تعدادی از شعرها بخش خودآگاه ذهن بر بخش ناخودآگاهش تسلط دارد و اتفاقن درجاهایی که ناخودآگاه قوی تر عمل کرده، شعر بیشتر به سمت حسی شدن رفته، مثالی می آورم:

در شعر شماره ی 40:

به من شبیهی/ بی آرایش/ که غافلگیرم می کنی/ وقتی روی دوش ات/ خستگی ام را می شویم/ مشتی آب/ بپاش روی حواسم/ که پرت از تو نیست

تا این جا ،حس بر ادراک پیشی گرفته لذت بی واسطه ای که توقع داریم را از شعر می بریم اما در ادامه اش می خوانیم:

می خواهم به شیوه ی نگارش تو شبیه شوم/ بی آرایه هایی/ که می آوری

اینجا دیگر کلمات آنطور که باید عاشق هم نشده اند بخش ادراکی شان بر حس شعر می چربد و زبان بیشتر دارد بارِ معنایی را بر دوش می کشد. از چند پهلویی "دوش" و "پرت بودن"،خبرِ چندانی نیست و از غافلگیری البته!....شاید بشود گفت وقتی این دو در کنار هم قرار بگیرند، بهتر خود را نشان دهند اما تا وقتی هدفی خارج از "شعر شدن" نداشته باشند، چرا که معمولا اصرار بر تحمیلِ گفته و یا صدور حکم،از بار زیبایی شعر می کاهد. مگر این که با خود زبان این کار انجام گیرد:

می‌خواهم به شیوه‌ی تو شوم

مثالی دیگر می آورم:شعر 47

ما/ به شکل حرف زدن هایمان/ شعر نمی نویسیم

به شکل حالت‌هایمان/راه نمی رویم

حتا به شکل هم آغوشی هایمان/ عاشق نمی‌شویم

اما من می خواهم بدوام

به نظر من شعر همین جا تمام است و باید دید که توضیح اضافه ی شاعر چه بر سر آن می آورد:

اما من می خواهم بدوام و/وحشیانه عاشق شم.....

درست است که ادامه اش را با لحن محاوره آورده و حالت وحشی به آن داده اما نه تنها شعر را تا حدی ابتر کرده ،بلکه به قتل عام فضایی که تا قبل از این توضیح، در دهن ما شکل گرفته بود هم مبادرت کرد.

مشابه این اتفاق در شعر 9 هم می افتد.

و البته خوشبختانه عکس آن در شعرهای 2، 5، 11،...رخ می دهد.

و اما شعر 31 که به نظر من حس و آگاهی به نقطه ی تعادل می رسند و کنترلی هم اگر وجود دارد نامحسوس است:

پدرم سراغی از من نمی گیرد/ و این منم که مدام به سرم می زند/ سنگی / در این اتاق بگذارم

وقتی از پدر/ تنها سنگ می ماند/ می شود کنارش نشست/ به دسته گلی با روبان سیاه فکر کرد/ و به بی دست و پایی اش گریست./می شود گاهی به سنگ بودن اش فکر کرد/ توقعی نداشت/ می شود گاهی عقده هایت را/ با شکستنی ها فکر کرد

گاهی هم می شود/ به هیچ چیز فکر نکرد/ و/ ذات سنگ شد/ مثل پدر. 

در این شعر معلوم نیست شاعر از پدری مرده حرف می زند یا از سنگدلی و بی تفاوتی و بی عرضگی پدری زنده! ....سطری مانندِ:

می شود گاهی عقده هایت را/ با شکستنی ها فکر کرد، به سادگی زیر بار هر معنایی نمی رود.

این شعر و شعرهای 28، 32...از شعرهای بسیار موفقِ کتابند.

در شعر 33 بازی ها و تداعی معانی ای که انجام گرفته، بیشتر جالب است تا خلاقه. و به نظر می رسد بشود شعرهای دیگری هم به همین سبق و سیاق گفت:

روی تمشک لب هایت/ وحشی شده ام/ و روی ترش ات را/ بطری کرده ام/ تا آفتاب/ سرکه بیندازد و / سیر / ندیدم ات در خواب....

به نظر من به طور کلی، شعرهای این مجموعه، به رها شدگی به اوج و فرود (چه در زبان و چه در ریتم و موسیقی)، به فراموشی در لحظه ی سرایش، نیاز بیشتری دارند به خاطر همین هم ما با سطرهای شهودی کمتر مواجه می شویم. حتی وقتی شاعر از پدر سالاری، مرد سالاری و تن حرف می زند تا حدی محافظه کارانه عمل می کند انگار دچارخودسانسوری شده باشد. گر چه گویی خود شاعر هم به این نکته وقوف دارد در جایی که در شعر 22می گوید:

بر ما چه گذشته؟/ که این زبان برفی/ در سراشیبیِ تند حرف/ میل به بهمن ندارد و / این سنگ صبور/ در گلوی مان نمی ترکد؟

برای این شاعر آرزوی موفقیت دارم و چشم به راه مجموعه ی بعدی و آن واو نگفته اش می مانم.

تعارف چرا؟/ بگذارید به زایش برسد/ نطفه ی شعری از خیال تخت خالی را/ که نه در مادری بسته است و / نه از معشوقی بریده.

                                                                                                                       ( از شعر 11)

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 الهام حیدری 1392-03-27 12:58
سلام .ممنون خانم تفتی عزیز با نظرتان در مورد شهودی نبودن بیشتر سطرها موافقم . اما در کل شعرهای خانم انصاری نسبت به اشعار معاصر که می خوانیم نقاط قوت بسیاری در خود داشت .
نقل قول کردن
 
 
0 #1 رضا 1392-03-25 01:57
مطلب خوبی بود
سپاس
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: