نقد آثار دیگران

ابر - سهند ابراهیمی

 

سهند ابراهیمی

من

قطره­های باران و سرما. ترکیب جالبی دارد هوای امشب. باران با مهربانی زمین را نوازش می کند و سرمای دی ماه و بخاری که از دهان هر جنبنده ای بیرون می رود شب را شاعرانه تر کرده است. امشب را میهمان خانه ای در جنوبم. حیاطی بزرگ که 8 اتاق کوچک را دور یک حوض آبی جمع کرده است. در هیچ اتاقی هیچ چراغی روشن نیست. صدایی هم نمی آید به جز صدای قطره های باران با چاشنی گاه به گاه رعد و برق. قرارم امشب با اتاق چهارم از سمت در است. از حوض می گذرم. حوضی که در آن حتی یک ماهی هم نیست. نوازش باران و روکش ابر هم تصویر ماه را از آن گرفته است.

میهمان اتاق چهارم خانه ای در جنوبم. در اتاق چیزی نیست. تمامش دیوار است و یک تاقچه که روی آن نیز چیزی نیست به جز یک قرآن و یک آیینه. قرآنش کاغذهای نموری دارد و روی آیینه هم ترک های زمان نشسته است. سقف اتاق یکدست نیست، چند جایی از آن از جنس دیوار است و باقی را ابری فرا گرفته. انگار کسی سقف را نقاشی کرده است. ابری که خبر از باران امشب می دهد. ابری که گاه به گاه بزرگتر می شود.

 در اتاق 4ام از سمت در 4 نفر خوابیده اند. اول از همه زهرا. دخترک 5 ساله ای که همچون تمام همسالان خود در رویا از داشتن هر آنچه می خواهد و ندارد لذت می برد. این را از لبخند کودکانه ای می فهمم که بر صورت مهربانش نقش بسته. دوم مادر. کاری به عالم رویا ندارد. چشمهای خود را بسته است. گاه به گاه سرفه می کند. از کیسه داروی بالای سرش می فهمم که این سرفه ها، رفیق دیروز و امروز نیستند.

سوم پدر. بیشتر بیهوش است تا خواب. با هر خر خر، ذره ذره خستگی روز را از بدن زخم خورده اش خارج می کند. سنش از چین های روی صورتش کمتر است و از موهای سفید سرش نیز کم سال تر. و جوان تر از پینه هاییست که بر دستان اش نقش بسته اند. و چهارم سعید. او بیدار است. به جای عالم رویا، خود را در عالم خیال غرق کرده است. وقتی که آمدم مرا ندید و من هم خودم را نشانش ندادم. دوست نداشتم خلوت او را با خیالش خراب کنم. دست هایش را زیر سرش قلاب کرده و به ابری خیره شده است که گاه به گاه بزرگ تر می شود.

زهرا

«به هیچ کی نمی دم. مگه راضی به من بستنی داد که بش پفک بدم؟ تازه با چه آب و تابی می خورد. همه لب و لوچش قهوه ای شده بود. تازه پوستش هم بهم نداد. به مریم هم نمی دم. بدجنس اون دفعه بدون من رفت واسه کفترا دونه ریخت. ولی به داداش سعیدم یکی می دم. نه، دوتا... آخه داداش سعید برام پفک خریده. خب قول داده بود. دیروز قول داد که امروز واسم پفک می خره. داداش سعیدم همیشه سر قولش میمونه. مگه اون دفعه قول نداد که منو سوار چرخ و فلک مش اسماعیل بکنه. خب کرد!!! دیروز هم قول داد پفک می خره...»

مادر

خدایا، تو که درد را می دهی خب درمانش را هم بده. کفر نمی گویم. تو خودت خیر همه را می خواهی ولی چه کنم. شرمندگی اصغر را چه کنم. بنده خدا وانتش را فروخت و همه را پول دکتر داد. آخرش هم هیچی که هیچی. بهتر نشدم که هیچ بدتر هم شدم. به خودت قسم هربار که دستهایش را در حوض فرو می کند دلم می خواهد کاش نبودم. اگر قسمتم درمان نیست لااقل... خدایا، توبه. خودت بهتر می دانی چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. خدایا شکرت.

پدر

اگر اسم من هم دربیاید چه؟ تقصیر حاجی که نیست. توی این خرابی بازار، اجرت این همه کارگر را از کجا بدهد؟!؟! دیگر کسی مثل قبل آجر نمی خرد. ولی آخر... اگر فردا اسم من از کوزه در بیاید... آن وقت آمپول فاطمه را چه کنم؟ اجاره خانه چه می شود؟ این ماه سوم است. حالا میرزا چیزی نمی گوید، خودم که می فهمم. کاش وانتم را نمی فروختم... ولی خب اگر نه خرج دوا و درمان فاطمه را چطور می دادم. بنده خدا با این حال نزارش هنوز سوزن می زند. فکر می کند من نمی دانم. من که می بینم سوی چشمش کم شده. از همین سوزن هاست. تا فردا خدا بزرگ است. ایشالا که هرچه خیر باشد. اما اگر اسم من درآمد...

سعید

اگر صدای سرفه های مادر نبود یا که اگر پدر کم تر خر خر می کرد شاید تا الان توانسته بودم که تصمیمم را بگیرم. یا که شاید اصلا لازم نبود فکرش را بکنم. اگر این باران تا فردا ادامه داشته باشد که دیگر فرقی نمی کند. همین فردا را فرصت دارم. از شنبه دوباره باید به مدرسه بروم. اگر مدرسه نمی رفتم شاید...مدتی هست که دیگر کسی مثل قدیم واکس نمی خواهد. دعا هم کمتر می خرند. ولی هنوز خوب فال می خرند. از من که حتما می خرند. اگر 10 تا فال بفروشم بس است. مادر هرچه سوزن می زند برایمان نان و پنیر و گاهی هم تخم مرغ می گیرد. به لطف احمد آقا سبزی خوردن هم همیشه داریم. پیاز هم داریم. پدر هم که هرچه آجر به کوره می برد برای مادر دارو می خرد. تهش هم اگر چیزی بماند تن من و زهرا می کند. زهرا که سنی ندارد. این چیزها را نمی فهمد. پس فقط من می مانم. اگر من هم برایش پفک نگیرم که دیگر به چه درد می خورم.

من

نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم. ابر روی سقف بزرگتر می شود. بیرون هنوز باران است و هنوز هم سرد. چه قدر شاعرانه!!! صدای رعد بلند تر می شود. باران هم شدت می گیرد. و ابر روی سقف بزرگتر می شود. زهرا در خواب لبخند می زند. یک لبخند کودکانه. مادر در خواب سرفه می کند تلخ و گاه به گاه. پدر بیهوش خستگی روز است و سعید خیره به ابر روی سقف در عالم خیال غرق می شود. ابر باز هم بزرگتر می شود. بزرگ و بزرگتر و بازهم... هنوز باران می بارد و هنوز هوا سرد است. زهرا اینک می خندد. مادر دیگر سرفه نمی کند، پدر دیگر خسته نیست و سعید...

از حوض آبی وسط حیاط که نه ماهی دارد و نه درآن تصویر ماه می لرزد رد می شوم. حالا دیگر به در رسیده ام. در را باز می کنم. نگاهم را بر می گردانم سمت حیاطی که 7 اتاق را دور یک حوض جمع کرده است. یک قطره اشک...در را می بندم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است