روزنامه ح‍ی‍ات‌ ن‍و ، 1380 (۳۱ خ‍رداد). ص‌ ۴

بررسي ساختاري شازده احتجاب

 

با خواندن اين داستان بلند، اولين چيزي كه به ذهنم مي آيد اين است كه چرا نام خانوادگي شخصيت اصلي اين داستان، احتجاب است! دلم مي خواهد از خود نويسنده مي پرسيدم، ولي افسوس كه مراد گفت: شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما.

    داستان با نشستن شازده توي صندلي راحتي اش شروع مي شود و او پيشانيش داغ است و سرفه مي كند و با تمام شدن داستان متوجه مي شويم كه تمام داستان خاطراتي بوده كه در عرض دو سه دقيقه در ذهن شازده مسلول، قبل از مرگش  مرور مي شده و در اول داستان مراد با زنش حسني توي كوچه دنبال شازده آمده و در آخر داستان خبر مرگ شازده را داده. گويي مراد، پيكي است براي مراد مرگ. ساختار داستان تو در توست و هر بند خاطره اي ازجايي است كه پيوند آنها همان شازده احتجاب است. گاهي راوي از بندي به بند ديگر تغيير مي كند. گاهي راوي فخري است و گاهي فخر النسا وگاهي شازده و گاهي نويسنده. به عنوان نمونه، در صفحه 47 شازده، راوي به ضمير اول شخص است و در صفحه 48 روايت از زبان فخري مي آيد. و يا صفحه 55 كه داستان از زبان فخري بازگو مي شود: «سينه ريز تا روي خط ميان دو پستانش مي رسيد خانم از اين يكي هيچ خوشش نمي آمد  ...» و بعد روايت از زبان فخرالنسا مي شود: « شازده توي تاريكي ايستاده بود، داشت دست هاي سردش را به تن برهنه فخري مي كشيد. آهسته آهسته رفتم نزديكش» 

    تغيير زاويه ديد از نكات بارزي است كه در متن به چشم مي خورد. گاهي يك مسئله از ديد فخري توصيف مي شود و بعد از چند بند همان مسئله از ديد فخر النسا. در واقع داستان از زبان چند نفر روايت مي شود كه در نهايت همه در ذهن شازده مي گذرد. صفحه  61 روايت از زبان راوي نويسنده با جمله هاي مقطع فخري در آميزش است و ناگهان روايت از زبان فخرالنسا مي آيد: « ليوان پايه بلند خالي شده بود. باز ريخت. هرچه گفتم:« فخري جان، وقتي شازده سر به سرت مي  گذارد اينقدر بلند نخند»  دختره عين خيالش نبود. در صفحه 62 داستان از زبان فخري روايت مي شود و بعد دوباره نويسنده راوي مي شود. اين اتفاق در جاي جاي داستان تكرار مي شود و از جمله شگردهاي منحصر به فرد اين داستان است. از ديگر شگردها، يكي شدن فخري و فخرالنسا و در عين حال يكي نشدن آنهاست. ص60: «شازده گفت:فخر النسا گفت: گفتم: »

ص63: «آنوقت من و فخري، نه، من و فخرالنسا»

    اين يكي و دويي، شخصيت هاي بوف كور را براي خواننده تداعي مي كند:  لكاته اي كه محور تمام زن هاي داستان است و تمام مردهاي داستان همان پدر يا عمو يا پير مرد خنزر پنزري هستند و در عين حال داستان نيز به دو بخش تقسيم مي شود. در يك بخش زن اثيري است و در بخش ديگر لكاته. دوگانگي شخصيت ها و نيز دويي درون يكي (آنيما و آنيموس) در آن داستان محور قرار گرفته وليكن در شازده احتجاب، فخري مي بايست با فخرالنسا يكي شود (از لحاظ نام نيز اين ارتباط وجود دارد و هر دو كلمه فخر را در اسمشان دارند، ولي همسر شازده كلمه «النسا» را دنباله نام خود دارد و اين يكي از تفاوت ها را ايجاد مي كند.) شازده مي خواهد كه براي فخر النسا جايگزين پيدا كند تا مرگ فخرالنسا را فراموش كند (سرفه هاي او را كه نمادي از بيماري و مرگ فخرالنسا است و بعد گريبانگير خود شازده      مي شود و در واقع شازده مي خواست مرگ خود را فراموش كند).

     اين فخري است كه به دو قسمت تقسيم مي شود. يكي فخرالنسا و يكي فخري. فخري مي خواهد يكي باشد و آن هم فخرالنسا، ولي امكان ندارد. او بايد دو تا باشد و اين بر مي گردد به همان احتجاب! شازده احتجاب مردي عقيم است و شايد حجب به معني مانع باشد. در هر صورت او از آوردن زن ديگري مبادرت مي كند و به همان كلفت خانه اكتفا كرده و او را به دو تبديل مي كند. فخري از يك طرف دلش مي خواهد تكثير بشود، ولي شازده مردي عقيم است و فخري مجبور است  هم خودش باشد و هم ديگري.

    شازده آخرين نسل خانواده اي اشرافي است و داستان سقوط اين خانواده را به تصوير مي كشد. تمام اجداد و آباي او در قاب عكس ها نشسته اند و با خاطرات شازده از قاب بيرون مي آيند و نظاره گر افول خود هستند و اين تب اجدادي شازده است كه براي آخرين بار به سراغش آمده و زندگي او را مرور مي كند و شازده با ناتواني تمام (مثل صندلي راحتي اش آرام نشسته. ص6)

    اتاقي كه از همه اشياي عتيقه تهي شده بود، همان اتاق شازده و در واقع تمثالي از ذهن شازده است كه با مرور كردن خاطراتش، آنها را از ذهن بيرون مي ريزد  و خود را راحت مي كند. او نمي خواهد وسايل اتاق و قاب ها گرد گيري شوند و   مي خواهد آنها را به زير غبار فراموشي بسپارد، چرا كه اين اشيا و وسايل تاريخ زندگي اجدادي او هستند و« صلابت و سنگيني صندلي{اجدادي}را زير تنه اش » حس  مي كند. ص 7

    از ديگر شگردها، به كاربردن جمله هاي سؤالي ترديدي و احتمالي كه هنگام توصيف  واقعه اي به جاي اينكه جمله خبري بيايد، به  صورت سؤالي آمده: مراد بود؟ حتماً. ص75.

اشاره كرد به چلچراغ ها، با همان دستي كه توي آستين چين دار بود، حتماً. ص8

    همچنين، ، به كاربردن دو فعل متناقض در كنار هم است كه تنافر و پراكندگي و عدم اطمينان را دلالت مي كند. نگاه مي كرد يا نمي كرد ص8 . بود و نبود ص7. اشاره كرد يا نكرد ص8. بود يا نبود ص75. برمي دارد يا نمي دارد ص 85. گفت يا نگفت ص86. نيست يا هست ص87 و بود و نبود كه آخرين جمله داستان در صفحه 95 است.


 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
-1 #9 صادقی 1396-03-06 13:08
به نقل از محسن مقدم:
سلام خانم صادقی

و با سپاس از بررسی ساختاری شما

به عنوان یک کتاب خوان حرفه ای از شما سوالی دارم و اینکه خواننده از این داستان، چه چیزی عایدش می شود به غیر از گیجی؟ مطلب آموزنده یا سرگرم کننده آن چیست؟ البته نام "شازده احتجاب" انگیزه خوبی برای خرید کتاب به من داد ولی رضایتم را جلب نکرد.


با سلام و احترام

من هم‌نام خانم صادقی هستم، اما ارتباطی با ایشان ندارم.

این کتاب را برای چندمین بار همین دیروز تمام کردم.

گیجی که اشاره فرمودید در بیشتر موارد ناشی از عدم انس مخاطب با آثاری از هنر مدرن از جمله ادبیات مدرن است.
شازده احتجاب در سه سطح حرف هایش را بیان می کند:
سطح اول- دیدگاه های راوی است در مورد وضعیت حکومت و اجتماع در دوران قاجار.
سطح دوم - وضعیت مردم و رابطۀ حکومت با آنان در دوران پهلوی ( که خود نویسنده اظهار می دارد که اصلا کتاب به همین مقصود نوشته شده )
سطح سوم - جهانشمول بودن کتاب است به این مفهوم که فارغ از زمان و مکان به دردها و رنج های انسانی و استثمار انسان ها بوسیلۀ قدرتمندان می پردازد.

این رمان از دیدگاه روانشناسی هم قابل بررسی است و تا آنجا که من دیدم، تفسیرهای خوبی هم بر روی آن نوشته شده ( بخصوص از نگاه روانشناسی یونگ ).

فرم (( جریان سیال ذهن )) باعث شده که در برخی موارد خواننده کمتر قادر باشد روال خطی حوادث را به روشنی ردیافت کند و همچنین شکل دایره ایی این اثر گاهی باعث ایجاد مشکلاتی در درک بهتر آن شده است.

بطور کلی فکر می کنم در برخورد با آثار ارزندۀ هنری، کمی بیشتر باید تلاش کنیم برا ی برقرای ارتباط و درک بیشتر موضوع.

شاد و موفق باشید
نقل قول کردن
 
 
0 #8 صادقی 1396-03-04 12:41
سلام
حالا سال 96 است و این داستان و این نقد و خودِ گلشیری هنوز رنده هستند.
و چقدر پرمعنا تر شده خواندن این اثر در دوران پس از انتخاب مجدد روحانی به ریاست جمهوری و افول ستارۀ شازده احتجاب های فعلی روزگار
نقل قول کردن
 
 
+2 #7 محسن مقدم 1396-01-27 09:15
سلام خانم صادقی

و با سپاس از بررسی ساختاری شما

به عنوان یک کتاب خوان حرفه ای از شما سوالی دارم و اینکه خواننده از این داستان، چه چیزی عایدش می شود به غیر از گیجی؟ مطلب آموزنده یا سرگرم کننده آن چیست؟ البته نام "شازده احتجاب" انگیزه خوبی برای خرید کتاب به من داد ولی رضایتم را جلب نکرد.
نقل قول کردن
 
 
+1 #6 رضا اکبری 1393-09-30 19:30
حرف بوف کور شد؛ داشتم به داستان یک روح دکتر شمیسا نگاه میکردم و میگفتم کاش بزرگس نقدی کامل و فراتر از یک مقاله گذرا بر شازده احتحاب می نوشت.
سپاس از خانم صادقی
نقل قول کردن
 
 
+1 #5 آرش فروغی 1393-06-25 13:09
سلام خانم صادقی
بررسی خوبی بود استفاده کردم
با تشکر
نقل قول کردن
 
 
+1 #4 بهروز ناصری 1393-01-06 09:01
البته اینکه نقد در حوزه زبانی انجام میشود را میدانم واختیار با خالق هر اثری ست و هر منتقد و خواننده ای ست که با نوع نگاه خویش لذت ببرد.اما یک سوال همیشه ذهنم را درگیر میکند.چرا در جهان زیر بنای هر اثر موفقی رئالیسم است؟چرا با پیشرفت سرسام آور تکنولژی ومدنیت ،ادبیات آمریکا رئالیستی ست؟ البته بحث من ایجاد بحث نیست!فقط درگیری های ذهنی ام رامطرح کرده امو هم اینکه با نوع رویکرد شما آشنایی دارم.همینطور نوشته بودم که در نقدتان بر شازده احتجاب...این با وجودی ست که از نظر من شازده احتجاب و بوف کور و خوف و دل دلدادگی و اسفار کاتبان رئالیستی اند!داستان یک شهروانجیرمعابد رئالیستی ست با رویکرد تازه ای که مهلت نشد تااحمدمحمود... چوبک ما؟ مطمئنن رویکرد ذهنی من همان رئالیسم است با همان ذهنیتی از رئالیسم که عرض کردم.نقد زبانی هم درریشه ی ساختاری ادبیات داستانی کلیدی ست.موفق تر باشید.
نقل قول کردن
 
 
+1 #3 بهروز ناصری 1393-01-06 00:54
سلام خانم صادقی چرا کد داده شده در کادر پایین این همه سخت و وقتگیر است؟
موفق باشید.
نقل قول کردن
 
 
+1 #2 بهروز ناصری 1393-01-06 00:52
درود برشما.به ارتباط قدرت و شقاوتی که در داستان آمده اشاره نداشتید.البته خوانش تان با رویکرد جامعه شناختیک و روانشناسانه نبود.لطف بفرمایید دوباره این جمله رادر پاراگراف پنجم بررسی کنید:(درهرصورت اوازآوردن زن دیگری مبادرت می کندوبه همان کلفت خانه اکتفا کرده.موفق باشید.
نقل قول کردن
 
 
+1 #1 بانو 1392-07-22 22:55
ممننننننننننننن نننننننننون
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: