کازوکو شیرایشی

کازوکو شیرایشی[1]، از بانوان سرشناس شعر معاصر ژاپن است، زاده ی کانادا که به زبان ژاپنی شعر می سراید. شعرهای زبانگرا و فرمیک او، با تماس با فرهنگها و تمدنهای بزرگ و سلوک روحی سراینده یک سرو گردن از شاعران دیگر بالاتر است و آشکارا از وی چهره ی شاعری جهانی ارائه می دهد.او استاد زبانورزی است و تصاویر، در شعرش نیروی خارق العاده ای دارند. او به رشته ای از تداعی هایی چنگ می زند که حول و حوش مضمون"شن" یا "ماسه" شکل می گیرد و خود شاعر به دنبال تجربه ی زیسته ی همین درونمایه، به صحراهای مختلف از آمریکا گرفته تا مصر تا استرالیا سفر کرده و روح فرهنگهای مختلف را در همین درونمایه بازگو می کند.شن برای او مدیومی است که از خلال آن اسطوره های فرهنگهای مختلف را بازسرایی می کند و او در چالش روحی با "من" شاعرانه اش آنها را به امروز فرامی خواند.او با درنگها و مکثهای موزون قالب جدیدی ایجاد می کند و به اشعارش طنینی منحصر به فرد می دهد.خودش می نویسد:" هر کجا که باشم، اندیشه هایم به جانب صحرا متمایل می شود به جانب شن...ناگهان ملتی شنی در من شکل می گیرد، به سرعت زنده می شود و..."

شیرایشی در سال 1931 در ونکوور کانادا به دنیا آمد مدت کمی پس از پایان جنگ با خانواده به ژاپن آمد و در توکیو اقامت گزید.او با شعرهای تابوشکن اروتیک اش از معدود شاعرانی است که در خارج از ژاپن شهرت چشمگیری دارد. و به خاطر مجموعه ی "ملت شنی من" جایزه ی رکیتای را از آن خود کرده است.این شعر و چند شعر دیگر از همین شاعر و دهها شاعر دیگر ژاپنی در کتاب"جای پای عشق" به قلم علی عبداللهی به زودی در نشر فصل پنجم منتشر خواهد شد.


راه شنی

می روم

در شن   در درونه ی شن    به

سرزمین آب عطرآگین

به سرزمین شن    که در آن    دیگر نیست حتا

هیچ چکه آبی

در گرگ و میش     کاکتوسی جونده

به فیتوسی[2] آتی می ماند و   تا چندین و چند هزار سال

نیز به زیبایی جونده    می ماند

پشت پلکهای بلند     جاری است

آب در هزار خط

چه کسی عشق نامیدش

آدمیزاد بود آیا   حیوان   گیاهانی بدل شده به شن

پرندگان     یا اشباح

در گرگ و میش     کاکتوسهای جونده

گلهایی هستند در شمایل آدمیزاد   به آبی-گونگی زلال آب

آدمیانند اینان   یا حیواناتی

نمی دانم    از پس شش هزار سال

می نگرم    می شناسم    موجودی جونده   در صحرا را

امروز

در اندرون خودم     که وول می زند چیزی

صحراواری است

این صحرا   بکرست    از بتن است

چشمهایی از نئون ایما می زنند     به جای عرق

رودی روان است   در اندرون من

دراز می کنند      عمارتهای بلندمرتبه ی سال به سال فزاینده

گلوهای تنهاشان را   به سوی آسمان

مانند آسمی سوت کشان زنگ می زنند

آدمیان    اسم اش را سروصدای جت می گذارند

هوای فراز صحرا در اندرون من    بلاانقطاع

مزاحم است

خسّاخسّاخس صدای سوت آسمی     یادآور آوای نی لبکی

طنین می اندازد  و ابری سفید    مزاحم صلح می شود

من در برف    در گرگ و میش

باید که خودم    برف شوم

از دل توفان برف    من و منِ اکنونی ام

سوار می شوند    در واگنی   در قطاری غلتان

در امتداد ساحل    و می غرند

در درونم چیزی است   که بدل می شود

به گرگی

در میان چشم انداز آن بیابان     می دود حیوانی سیاه

تنها

با چشمان شعله ور مقدس     اما

همان موجود     اکنون می آرامد     در دورنم

خودم را بدل می کنم به بیابانی  و گرگ را    در خود می پیچانم

تنهایی گرگ را     خیال دارد چیزی بگوید او

ناگزیر است بغُرد او    شاید

یقین یابد بر تن زنده اش      در درون من

حیوانی تعقیب گر است    در این سرزمین     نیک می نگرم

زمستانی سخت را    من  با موهای ژولیده چمباتمه زده ام

در واگن یخزده ی سپید و    می روم  از میانِ

توفان برفی  در کرانه ی ژاپن

کسی هست  که در این درخشش برف     چیزی ببیند

می بینم  من  به جای من   جای ملکه ی برف

گرگ سیاه چمباتمه زده ای را

در چشمانم     خلاء یک روح گرسنه

طنین آبِ شوینده    آرام      از

راه شیری

انتهای کائنات       کنار رودخانه ی هیمالایا

علف  گُرمی گیرد    دوشیزه ای رختشو

گُرگرفته از آفتاب     تابش زرینی بر گونه هاش

بر چشمها و بر بینی نیز

حتی موهاش غرق درخششی زرین    دوشیزه

می شوید     یک چیزی را     کنار رود

شاید     سالها و ماههایی را    که مجال زیستن داشت

شانزده یا هجده سال     نمی دانم

از شش هزار سال پیش      بر راه پایین دست هیمالایا

رخت می شوید دخترکی بور

من مسواک می زنم      دندانهایم را صبحگاه      خود را می کشانم

جلوی آینه

اینجا لحظه ای را    مثل شش هزار سال پیش

می شویم خودم را      به یاد می آورم

من    مسواک می زنم دندانهای برجسته ام را   در درونم

هیمالایا

یکسر   بسان وظیفه یا لذتی

آنگاه     دورنگاری می بینم بسان شن-دانه ای

می شنوم    بسان شن- دانه ای     که باد می وزد

بر فراز هیمالایا

زبان آدمیان     زبان پرندگان

موسیقی دورنگار را

نمی دانم چه وقت بود

در درونم     موجودی است

که به وضوح تکثیر می شود     و به رفتن ادامه می دهد سپس

نام این را   می گذارم چشم انداز

چشم انداز     مراتبی می یابد       همزمان چون گروهانی از افراد

به نظر می رسد  صاحب یقینی باشد   وامی گردد به

جهتی     همان

تکثیر می شود یقین   به آن التفات که کنی   مدام به فاصله ای

مشخص  واپس می کشد  و زاد و رود می کند

گمان می کنم     چیزی زنده است او

زیرا    تکثیر می کند خودش را     نیرو می گیرد   صاحب اراده می شود

اگر دست بسایی به آن    بسان شن است     آهسته

فرومی ریزد

از کف دستان

اگر بو کنی اش     بوی آب می دهد   ملتِ آب است

به روشنی

آبی که در شن ماوا دارد

یا

از آن به بعد      دیگر آینده را نمی شناسم

شن است شکل     عطر است آب

همین    اکنون نه فقط تکثیر می شود  در درونم

بلکه     مرا هم می برد با خود

توی خاک می رویم ما   توی خاکی که در آن ماوا دارد مادر

برای ردکردن این دعوت

هیچ راه و چاهی نمی شناسم   درست برای همین دعوت

زبان  پیشین پرندگان     زبان پیشین آدمیان

همان را    نمی دانم از کجا می آید    شوقِ

دورنگار در من است     اشتیاق کودکی از شن-دانه ها

شوق شعرِ شن-دانه ها      شوق جانی بور از شن-دانه ها

می روم

در شن   در درونه ی شن    به

سرزمین آب عطرآگین

به

سرزمین شن    که در آن دیگر نیست حتا

هیچ چکه آبی

در گرگ و میش     کاکتوسی جونده

به نطفه ای آتی می ماند و   در چندین و چند هزار سال

نیز به زیبایی جونده ای شباهت می برد

آنجا بهشت مینوی شش هزار سال پیش است

نمی دانم بور است    یا چشم آبی   یا پسر  یا دختری

سیه مو     اما از همین  پلکهای بلند     رودخانه ای روان است

در رودخانه  شنا می کنند ماهیان    غوطه می خورند

آدمیان

کاش زنده می شدند آدمیان موقع آبتنی

کاش می توانستند رویا ببینند   به قدر لحظه ای

اگر می توانستیم

همچنان رویا ببینیم

در رودخانه    آبتنی می کردیم    همواره آبتنی می کنیم

هیچ چیز نمی شود دید   هنگام آبتنی

چشم اگر بگشاییم    هیچ دیدنی ابدی نیست

هیچ رویا دیدن مداومی       آنجا مابعدِ شش هزار سال پیش است

امروز    هیچ رودخانه ای نیست    برای آبتنی

رودخانه ای از  بتون

رودخانه هایی از کامپیوتر اینجا

آدمیان قد راست می کنند   به جای آبتنی کردن

ما بلند می شویم        می گذرانیم  روزها و ماههای دراز را

غوطه خوردن     و رویادیدن مداوم  از میان می رود

حتی دیدن نیز از میان می رود    به زودی دیگر

می میریم ایستاده     در حالی که

لمس می کنیم قفای دنیای سخت و چغر بتنی را

می شنویم

گاهی    آرام    طنین آب را

عطر آب را

می پیچد    در باد  بر گوشهای شنوا

فروشده در عمق مکاشفه   تا پیشا-زمان     تا

آینده ی پیشا-زمان

آنجا    هستند آدمیانی که می شکفند در آبی آب زلال

یا کاکتوسهایی      نمی دانم

تو می شناسی زبان صحرا را

چند ملت شنی وجود دارند    از کدام سو

می آیند آنان    دور می شوند   به چه سویی آنان

به چه آیین زناشویی با آب تن داده اند

هیچ وصلتی را به یاد نمی آورم من   اما

بود زمانه ای     که در آن      شن جوان و

آب

همانند دلداری بور     به ازدواجی بی درد

تن دادند[3]

به کام زمانه    به کام آن شن-دانه   اکنون

به کام کلان شهر

در گرگ و میش     موجودی جونده

بر می خیزد       شن را از تمام تنش می زداید

پیر شده است     کاکتوس شش هزارساله

با خارهای پیر

اما    او بلند می شود    سبک تر از هر آدمیزادی

و می آید   به اینجا

او نمی شود     ما تردید داریم

آیا آینده ی شش هزار سال فراسو نیست آن

و

فراتر از هر آدمیزادی      ماهیچه های منعطفی دارد

و

کلمات حرارت بدنهای گرم      بسان حیوانات می رقصد

یا پرندگان

می خندند بسان آدمیان

به یخ بدل شده ام    من   با تبسمی نقش بر صورتم

برای به یاد آوردن       صورتم را می کشم

تکه به تکه

بر آن     چیزی یکجا فرومی رمبد  بر چهره ام

بسان تپه ها

آنچه یکجا بر آن فرومی رمبد  شادمانی است   پس

من   بی آنکه بدانم    به زبان شن

به احضار ملتهای شنی برمی آیم

او   مطابق انتظار    کاکتوسی است

مرد جوانی که شش هزار سال زیست

یا فرزانه ای که از آینده ی شش هزارساله

می آید

آنگاه که    موجود جونده در گرگ و

میش این شهر

خود من هستم    یا تو

می روم

در شن   در درونه ی شن

به سرزمین آب عطرآگین

به سرزمین شن    که در آن

دیگر نیست حتا

هیچ چکه آبی

نه

غلغل زنان   برمی جوشد آب

در سرزمین شن

که در درون من است

راه شنی پیش می رود



[1] .Kazuko Shiraishi

[2] .نطفه/ جنین

[3]. Mia kekkon,اشاره به نوعی خاص و ستنی از زناشویی در ژاپن.

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: