دانیال معین اللدین

حُسنا به کار نیاز داشت و با سفری دور و دراز خودش را به خانۀ لاهورِ ارباب هارونی رساند که کارمند بازنشسته و زمیندار بزرگی بود؛ بین انگشت های لاک زده­اش، چند معرفی نامه از طرف همسر اول او و خیلی- های دیگر را گرفته بود. وقتی سرپیشخدمت فهمید که حسنا با شایستگیِ تمام به بانو هارونیِ بزرگ در جایگاه کسی بین خدمتکار و همدم خدمت کرده، او را به اتاق نشیمن راهنمایی نکرد. به جای آن، او را به دفتر منشی برد که هر روز بعدازظهر با تندنویسی، چند صفحه ای از خاطرات آقای هارونی را یادداشت می کرد که محتاطانه عنوان «شاید این اتفاق افتاده باشد» را برای آن انتخاب کرده بود. پانزده دقیقه بعد، منشی او را با خود به اتاق نشیمن آورد، حسنا به دوروبرش نگاه کرد، همان کاری که معمولاً ارباب رجوع ها انجام می دهند، اما بیشتر نگران و عصبی تا کنجکاو؛ روی پارچۀ گلدوزی شده و کهنۀ کاناپه نشست، نقاشی چینی بزرگی از اسب سوارها بالای پیش بخاریِ چوب صندل سرخ قرار داشت. ردیف ردیف عکس سیاه و سفید با قاب های نقره ای توجه اش را جلب کرد؛ شکارچی ها کلاه های شکار روی سرشان بود و با ردیفی از پرنده های شکارشده یا کپه های گوشت شکار ژست گرفته بودند، تعداد زیادی از زن ها ساری به تن داشتند و موهایشان را به سبک دهۀ پنجاه بالای سرشان جمع کرده بودند، یکی از آنها شلوارِ سواریِ زیرِ زانو پوشیده بود و تقدیم نامه ای بسیار بزرگ با دست خطی حلقه مانند به دست داشت. در یک گوشه، عکسی از دوران جوانیِ هارونی قرار داشت که در صفی ایستاده و در حال دست دادن با جواهر لعل نهرو بود.

در باز شد و آقای هارونی وارد اتاق شد، لبخند ملایمی روی چهرۀ خوش ترکیب و روشن او نشسته بود. منشی پرونده ای را جلوی او روی میز گذاشت و به سرعت ورق زد و جاهایی را که باید امضا می شد به پیرمرد نشان داد. سپس زیرلب گفت: «آقا، خانمِ ارباب این دخترخانم جوان رو با یک نامه اینجا فرستادن.»

هارونی با اینکه حافظۀ بی نظیری داشت و ایل و تبار تمام خانواده های قدیمی لاهور را می شناخت، فرصت داد تا حسنا نسبت اش با او را با جزئیات توضیح دهد و کاشف به عمل آمد که این نسبت از سمت مادربزرگِ مادریِ هارونی است. در این شجره نامه، شاخۀ بالاترِ خانواده، زمین ها و قدرتِ به دست آمده در دوران حکومت انگلیسی ها را ادغام کردند و از امتیازِ اشرافِ زمیندار بودن، برای فرمانروایی بهره بردند. خانوادۀ حسنا، یعنی شاخه ای که از سمت برادر کوچک تر تشکیل شده بود، آن قدرها فقیر نبودند که نتوانند خود را بالا بکشند اما آن قدرها هم ثروتمند نبودند. پدربزرگش در شهر قدیم لاهور سی چهل مغازه داشت اما این مغازه ها بیشتر از سی سال قبل، پیش از ترقی قیمت ها در زمان گسترش لاهور در دهه های پنجاه و شصت، به ناچار زیرِ قیمت فروخته شدند. حسنا خودش را گم کرده بود و با تعارف هارونی برای گرفتن چای و کیک، با تأکید زیاد، داستانی را دربارۀ مادرش تعریف می کرد. یادش آمده بود که یک بار، مادرش روی پله های مشرف به حیاط خلوت خانه ای که از چنگ شان درآمد، افتاد و دندانش شکست؛ در خانه ای وسیع با سقف هایی بلند که می توانست گام های بسیار بزرگِ فیلی مسافرکش را در خود جای دهد؛ نشانی از وضعیت مالی آن زمانِ خانواده.

حسنا داستانش را که تمام کرد، یک لحظه ساکت شد، بعد چشم هایش را باریک و خودش را جمع و جور کرد. گفت: «تو این دنیا بعضی خانواده ها پیشرفت می کنن و بالا می‌رن و بعضی ها هم زمین می خورن. اما حالا من اومدم از شما کمک بخوام. من فقیرم و باید کار پیدا کنم. حتی خانم هارونی قبول دارن که باید کار و حرفه‌ای داشته باشم. پدرم نمی تونه چیزی به من بده، خیلی ضعیف شده و آشناها و پارتی هاشو از دست داده. همه می گن من باید ازدواج کنم، اما این کارو نمی کنم.»

بیرون از اتاق نشیمن که مشرف به پاسیوی کناری بود، باغبان چراغ های حیاط را روشن کرد و نور آنها به استخری سیمانی افتاد که تا نیمه پر از آب باران و برگ درختان بود. خدمتکاری با یک بغل هیزم وارد اتاق شد و آنها را با صدای گرومب در شومینه ریخت و بطری نفت را گرفت و با دست و دلبازی روی آنها پاشید. کبریتی را روشن کرد و روی چوب ها انداخت و آتش با صدای غرش مانندی الو گرفت. یک لحظه، با حالتی جدی مقابل این راز کهن، کنار شومینه روی زمین نشست، بعد طلسم را شکست، بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

ماشینی از راه ورودیِ دایره شکل و طولانی گذشت و به خانه رسید. یک دقیقه بعد، زوجی سالخورده وارد اتاق شدند. با هارونی دیده بوسی کردند، زن با صدایی خش دار گفت: «سلام، عزیزم.» مرد که موهای سفید و سبیلی مرتب و آراسته داشت، کنار همراهش که لباسی شاد با رنگ روشن پوشیده بود، منتظر ایستاد.

هارونی گفت: «سلام، رفعت.» و پیشانی او را بوسید و بعد به سمت دیوار رفت و زنگ را فشار داد و گفت: «هاسکی، نوشیدنی که میل دارین؟»

مرد به همسرش نگاه کرد و گفت: «من یه کم می خورم.»

زن کورتایی١صورتی رنگ پوشیده بود که به سن و سال او نمی خورد و مطمئناً بسیار گران بها بود و طرح های نقره ای داشت. نگاهی به حسنا انداخت، انگار او را سبک و سنگین می کرد.

هارونی به زن که کنار حسنا روی کاناپه نشسته بود گفت: «این حسناست. به زودی فارغ التحصیل می- شه و دنبال کار تدریسه.»

زن گفت: «چه جالب.»

آنها به زبان انگلیسی حرف می زدند و حسنا فقط با گفتن: «از دیدن شما خوشحالم.» لهجۀ بدش را لو داد.

دو خدمتکار میز چرخ دارِ چای را آوردند و آن را جلوی میهمانان گذاشتند. رفیق، سرپیشخدمتِ خانه، دو بطری نوشیدنی را در یک سینی نقره ای کوچک آورد.

هاسکی گفت: «نوش جان، به سلامتی شما.» و جرعه ای نوشید و کمی آب از دهانش راه افتاد. ادامه داد: «چقدر خوبه که شومینه دارین.»

رفعت خانم چای ریخت و فنجان را به حسنا تعارف کرد. موضوع صحبت منحرف شد و رفعت یکی دو بار نگاه معنی داری به حسنا کرد. وقتی با بانو هارونی بیرون می رفتند، حسنا مهمان نبود، حتی وجود هم نداشت، فقط کمکی برای آن پیرزن بود، برای خرحمالی و کنار او ماندن تا خانم تنها نماند. حسنا که حالا توان رو به رو شدن با این موقعیت را نداشت، گفت و گوی آنها را از چهرۀ یکی به چهرۀ دیگری دنبال می کرد، پوست دور دهانش سفت و خشک شده و انگار یخ زده بود. ناگهان از جا پرید و پایش به میز چرخ دار چای گیر کرد و صدای جیرینگ جیرینگ فنجان و نعلبکی ها درآمد.

حسنا گفت: «عمو جان، ممنونم، هم برای کمک تون هم برای مشاورۀ محبت آمیزتون.» هرچند، هارونی هیچ مشاوره ای به او نداده بود. منظور حسنا از این حرف، شروع و مقدمه یا دست کم انتقاد بود.

هارونی تا ایوان با حسنا رفت و گفت: «بذار بگم راننده تو رو برسونه.» در همان لحظه، راننده ماشین را آورد. هارونی ادامه داد: «تو اول از همه باید چند تا تخصص کسب کنی. چرا تایپ یاد نمی گیری؟ می خوای فردا بیا، من ترتیبی می دم که شاه خان بهت یاد بده.»

وقتی حسنا سوار ماشین می شد، هارونی بوسۀ پدرانه ای به او زد.

هارونی که به اتاق برگشت، رفعت یک ابرویش را بالا برد و لبش را گزید و گفت: «بدجنس شیطون.» و دود سیگارش را بیرون داد که به شکل ابر در آمد.

هارونی از لیوانش جرعه ای نوشید و گفت: «عزیز من، تو سن من، هیچ خطری متوجۀ اون نیست.»

حسنا چند روز یک بار برای درس تایپ می آمد. در دفتر تاریکِ کنار اتاق نشیمن می نشست و مزاحم شاه خان، منشی هارونی، می شد که تا وقتی حسنا تلاش های ضعیف اش را رها نمی کرد، نمی توانست کارهای خودش را ادامه دهد. او تلاش می کرد شیوه های درست را به حسنا نشان بدهد، اما حسنا از یادگرفتن خودداری می کرد، اصرار داشت آهسته آهسته هر کلید را پیدا کند و آن را فشار دهد و با آخرین سرعت ممکن، روزی نیم صفحه تایپ می کرد. یکی از خدمتکارها فنجانی چای برای او می‌آورد که آن را با شاه خان می خورد. برای شاه خان هم همان موقع دو برش نان تست و پنیر کبابی می آوردند، خوراکی لذت بخش که غاروغور معده اش را در می آورد اما به واسطۀ آن مطمئن می شد که هنوز به درد آشپز می‌خورَد و صورت حساب هایش را پرداخت می کرد، بدون سؤال از هارونی که تا هفت سال پیش که دچار حمله قلبی بشود، چوگان و تنیس بازی می کرد اما حالا صبح و شب به پیاده روی می رفت؛ پیاده روی هارونی روی هم، درست روزی چهار کیلومتر می شد. معمولاً از یک طرف باغ پیچ در پیچ پشتی به یک طرف دیگر آن می رفت، اما چند روز بعد از شروع درس های حسنا، بارانی زمستانی بارید و چمن ها را خیس کرد. او که از کمی تنوع هم لذت می برد، آن شب قدم به راه ورودی آجرفرش جلوی خانه گذاشت که با شیب کم، دور زمین چمنِ دایره شکلِ حیاط کشیده شده بود و از راه سایبانی به مسیرش ادامه داد که با نور زرد خوشایند چلچراغی شیشه ای- در این جای نامناسب- روشن بود.

دم غروب، صدای ریکشایی٢ را شنید که وارد خانه شد و در آخر راه ورودی، کنار اتاقک نگهبان پارک کرد، موتورِ دوضربه ایِ آن ترق توروق می کرد. چند لحظه بعد، یک نفر از در دفتر منشی بیرون آمد و به سرعت به سمت دروازه رفت. هارونی قدم هایش را بلندتر کرد و پشت سر او سبز شد و گفت: «سلام، حسنا.»

حسنا ایستاد و برگشت. مثل قبل، زیادی آرایش کرده و لباس های خیلی شاد و روشنی پوشیده بود.  زنجیر بلند کیف سفید و بزرگش را روی یک شانه انداخته و شال سرش کرده بود. او گفت: «سلام عمو جان.» و بی اختیار نیش اش تا بناگوش باز شد.

«تو خیلی شاد و سرحالی. درس ها چطور پیش می ره؟»

حسنا گفت: «ممنونم، عمو جان.»

«چرا نمیای یه کم با من قدم بزنی؟»

«درشکه منتظره.» باخجالت حرف می زد چون از اینکه کسی ببیند او ریکشا گرفته که فقط افراد طبقات پایین از آن استفاده می کنند، خجالت می کشید. «بفرستش بره، بعداً راننده تو رو می رسونه.»

راه افتادند. برای هر یک قدمی که هارونی برمی داشت، حسنا باید دو تا شلنگ تخته می انداخت و صدای پاشنه های کفش اش بلند می شد. کم کم پایش درد گرفت. هروقت به چالۀ آبی می رسیدند، هارونی کنار می رفت و می گذاشت حسنا اول برود، به همین دلیل، حسنا مجبور می شد با دستپاچگی جلوی او راه برود.

هارونی گفت: «اون کفش ها برای پیاده روی مناسب نیستن.» و وقتی حسنا داشت از روی چالۀ آبی می پرید، او را نگاه کرد و گفت: «پاهات درد گرفته، نه؟»

«نه، خوبه، واقعاً خوبه.» دلش نمی خواست فرصت همراهی با هارونی را از دست بدهد.

«چرا کفش هاتو در نمیاری؟ خجالتی نباش، اینجا که کسی نیست.»

«با من شوخی می کنین، عمو جان؟»

حسنا یک لحظه دچار تردید شد، دستش را پایین برد و بند کفش هایش را باز کرد، یک دستش را محتاطانه روی شانۀ او گذاشته بود.

وقتی به چالۀ آب بعدی رسیدند، هارونی با خنده ایستاد. «حالا که پابرهنه ای، بذار ببینم چطوری از روی چالۀ آب می پری؟»

حسنا که تحریک شد تا تندتر حرکت کند، از گوشۀ چشم به هارونی نگاه کرد؛ هنوز بیست ساله بود و هنوز با بچه های فامیل در حیاط خانه شان گرگم به هوا بازی می کرد؛ با این حال، وقتی در خیابان های شهر قدیمی لاهور راه می رفت متوجۀ نگاه مردها بود.

هارونی دست حسنا را گرفت. «یک، دو، سه، بپر!»

حسنا یک لحظه دچار تردید شد و از پریدن خودداری کرد، اما بعد، پرید و درست لب چاله فرود آمد و آب را به همه جا پاشید.

هارونی اصرار کرد: «دوباره سعی کن. چالۀ دومی!» و حسنا از چالۀ بعدی پرید و آب آن صاف و بی حرکت ماند، بعد برگشت و به هارونی نگاه کرد و خندید.

«آفرین! من اسب های کوتوله ای داشتم که نمی تونستن به این خوبی بپرن.»

«الان دارین با من شوخی می کنین دیگه، نه!»

رفیق از خانه بیرون آمد و خبر داد که ثروت، دختر کوچک هارونی که با کارخانه داری بسیار ثروتمند ازدواج کرده و در کراچی زندگی می کند، پشت خط است. هارونی به خانه رفت، بی هیچ عجله ای راه می رفت و حسنا روی یکی از صندلی هایی نشست که در ایوان برای مراجعینی گذاشته بودند که هر روز صبح می آمدند و برای ادارات دولتی یا کار در مزرعه هایش از او نامه می خواستند.

رفیق آرام و ساکت کنار حسنا ایستاد و به تاریکی شب چشم دوخت. بعد، به پای برهنۀ او نگاه کرد اما حرفی نزد.

پس از چند لحظه، گفت: «خب، بی بی حسنا، اون آدم های خوبی که تو خونۀ خانم ارباب هستن، چطورن؟ عمو لطیف چطوره؟»

عمو لطیف در خانۀ همسر متارکه کردۀ هارونی شغلی معادل او یعنی سرپیشخدمتی داشت و رفیق روابط دوستانه و صمیمی اش را با او حفظ می کرد. آنها از روی نزاکت، همیشه یکدیگر را از شایعات و اراجیف خانۀ خود باخبر می کردند. با درک این اشارۀ غیرمستقیم به این حقیقت که عمو لطیف هم با تعارف مختصری، درست همین طور با او رفتار می کند، با حالت دلنشینی جواب داد: «خوبه، عمو جان، ممنون.»

همین طور که حسنا روی صندلی عقب ماشین بزرگ اما قدیمی هارونی نشسته و به سمت خانه می رفت و به پشت سر خیلی بزرگ راننده نگاه می کرد، افکار درهم برهم اش متوجۀ موضوعات متعددی می شد. او که به دوره های کسالت کوبنده و بی روح و دقایق پُرتَنشِ پس از نزدیک شدن به حالت جنون عادت داشت، همیشه معتقد بود که از افسردگی و دلگیری خانۀ پدرومادرش فرار می کند. از پله های لخت بتنی آن فرار می کند که لایه ای خاک روی آنها نشسته و به اتاق هایی بی پنجره با دیوارهای روشن براق شان راه دارد، انگار این اتاق ها برای افسردگی تزیین شده اند؛ و تلویزیونی که با پارچه ای گلدوزی پوشیده شده است. او با خیالبافی خودش را ضایع کرده بود تا آنجا که پدرومادرش نگران وضعیت روحی و روانی او شدند.

حسنا به خاطر اینکه پدر­ومادرش زیادی در گذشته زندگی می کردند و مدام در حال بازگویی داستان های زمین و پول پدربزرگ ها و مادربزرگ هایش بودند، از آنها متنفر بود؛ با این حال، به طور هم زمان، خود را برای پیوستن به آن دنیا و زندگی محق می دانست و به خاطر محرومیت از آن غمگین و آزرده بود. خدمت در جایگاهی مبهم برای بانو هارونی بزرگ ترین امتیازی بود که تا آن زمان برای رسیدن به آرزوهای متوسطش به آن دست یافته بود و دستیابی به این امتیاز، عزم و ارادۀ او برای پیشرفت را قوی تر ساخته بود، هرچند هنوز نمی دانست چطور از عهدۀ آن بربیاید.

حسنا می دانست که هرگز نمی تواند به ازدواج یا حتی جلب نظر جوانی از خانواده های ریشه دار و ثروتمند امیدوار باشد. با لباس هایی کم و بیش بهتر از لباس های یک ندیمه، همراه با بانو هارونی در عروسی های چنین خانواده هایی شرکت می کرد و از دور جوان ها را می دید. در آن زمان، یعنی در دهۀ ١٩٨٠، بارون های قدیمی هنوز بر دولت تسلط داشتند و نخست وزیر زمیندار بزرگی بود. پسران آنها، دست کم پسران واقعی و فرزندخوانده هایشان در سی سالگی، بی برو و برگرد، وزیر می شدند، در میهمانی های کسل کننده پر و بال می گرفتند و خود را به شکل بزرگ ترها درمی آوردند، همان طور که به چشم شان آشنا بود، در مسیرشان به جایی دیگر، به اتاق های خنکی که در آنها یخ و الکل روی میز برق می زد و در همان اتاق ها قراردادها بسته می شد. حسنا آنها را تصور کرد که در فرودگاه های خارجی آرام آرام راه می رفتند و در شهرهای اروپایی که درباره شان چیزهایی خوانده بود، به راحتی و آسودگی می رسیدند. او حتی دنبال جایگاهی بین خواننده ها و هنرپیشه های مشکوک بود، بین آن موجودات پر زرق و برق و شاد و خطرناک با پیشینه ‌هایی اندک؛ اما حسنا نه استعداد داشت، نه زیبایی. فقط اراده، زیرکی و حیله گری او را متمایز می کرد؛ ویژگی هایی نادیدنی.

راننده که بدون گفتن حسنا می دانست او دوست ندارد وقتی شب ها دیروقت با ماشین پیرمرد به خانه می آید کسی او را ببیند، حسنا را درست داخل دروازۀ خانه در خیابان مشهور و مد روزِ گلبرگ پیاده کرد. هارونی این خانه را زمانی که سرانجام و برخلاف همیشه تصمیم قاطعی گرفت و به همسرش گفت باید جدا شوند، به او داد. بانو هارونی که دیگر نمی توانست محبت و توجه هارونی را جلب کند و به ندرت از انزوا خارج می شد، به جادو و جنبل و طلسم عشق و سحر و افسون متوسل شد- هارونی به شوخی به دوستانش می گفت، آخر سر، کار او به جایی می کشد که مرا به طور اتفاقی مسموم می کند. اما یک روز، بانو هارونی به ایوان اتاق شوهرش پا گذاشت و دید که هارونی با خانمی از دوستان، در آنجا نشسته و چای می خورد و بی خبر از دنیا با کارت های بازی رامی سرگرم است. بانو هارونی پشت اش را قوز کرده و با عصبانیت تمام به زبان پنجابی فریاد زد: «از خونۀ من برو بیرون، دست از سر شوهرم بردار، جادوگر!» دوست هارونی که زنی از طبقۀ ممتاز و تحصیل کردۀ مدرسۀ مذهبی بود و به ندرت به زبان پنجابی حرف می زد و کاملاً مطمئن نبود که این خانم چه کسی می تواند باشد، تندتند می پرسید: «اما هارونی، این داره چی می گه؟ من باید برم؟»   درهرصورت، هارونی همسرش را طلاق نداد، تصمیم ازدواج مجدد هم نداشت، دلش نمی خواست او را تحقیر و خجالت زده کند. پس از آن، بانو هارونی سالخورده در حالت تعادلِ معلق زندگی می کرد و همیشه امیدوار بود از طرف شوهرش احضار شده و به زندگی عادی برگردد.

حسنا با احتیاط قدم به راه ورودی مستقیم و طولانی خانه گذاشت که دو طرف آن گل کاغذی و یاسمن کاشته بودند. به حیاط خلوت پشت خانه رفت که خدمتکارها آنجا زیر پتو خوابیده بودند و آهسته از درِ باز ساختمان وارد آشپزخانۀ کثیف شد که بوی سیر و کاری می داد و از آنجا به اتاق غذاخوری رفت که کف آن کاملاً با فرش پوشیده شده بود. در آیینۀ بالای شومینه که چندین سال بود روشن نمی شد، چهرۀ خودش را دید. ناهمخوانی اجزای صورت، موهای لَخت و خشک و دهان کوچکش، همگی باعث شدند از ته دل ناراحت بشود و ناگهان خود را آسیب پذیر و ضعیف حس کند. او عظمت آشنایی و برخوردش با هارونی را حس می کرد. وقتی آرام و آهسته وارد شد، بانوی سالخورده از خواب بیدار نشد، اما درست قبل از سپیده دم، حسنا را صدا کرد و گفت نمی تواند بخوابد و به دختر جوان گفت پاهایش را ماساژ بدهد.

حسنا درس تایپ اش را ادامه داد و در هفته های اول سه بار با هارونی قدم زد و بعد هارونی او را با ماشین به خانه فرستاد. او سعی کرد این برخوردها را محدود کند، می ترسید بانو هارونی به این ارتباط رو به افزایش پی ببرد و او را بیرون کند و نزد پدر و مادرش برگرداند.

در روزهایی که حسنا به خودش اجازۀ دیدن هارونی را می داد، بعد از رفتن منشی در دفتر می ماند و از پنجره ای که مشرف به باغی بود که هارونی در آن قدم می زد، بیرون را نگاه می کرد. حسنا چیزی نمی خواند، اما پشت میزتحریر که با کتاب هایی به زبان انگلیسی و اردو احاطه شده بود می نشست و چانه اش را روی دست هایش می گذاشت. حتی تصمیمی نمی گرفت یا برنامه ریزی نمی کرد، فقط در دنیای تصوراتش غرق می شد.

هروقت دختری به سن خودش را می دید که در بازار لیبرتی از ماشین نو و بزرگی پیاده می شد و بین فروشگاه های گران قیمت قدم می زد یا در عروسی با یک جفت نگین الماس برق می زد، فکرش به این سمبل های ثروت کلید می کرد و تا چندین ساعت از فکر آنها بیرون نمی آمد. احساس می کرد اگر به هارونی نزدیک شود، از راه او به تمام این چیزها می رسد. در شهر قدیمی لاهور که آنجا بزرگ شده بود، تمام محله، زنانی از خانواده هایی را که کمتر قابل احترام بودند و افراد ثروتمند و تجار، آنها را برای خودشان نگه می داشتند، انگشت نما می کردند. وقتی آنها سوار تُنگاها٣ می شدند و دست نخورده از خیابان های تاریکی که فاضلاب در آنها جاری بود بیرون می آمدند، نگاه این موجودات روی جمعیت می لغزید- چشمگیرترین و بارزترین اهداف، در پوششی از براق ترین ابریشم سرخ، رژ لب و طلا. مادر حسنا با آزردگی تمام، بهای حرف هایی را که می شنید، پرداخت: قطع رابطه با بستگان، پیریِ بی سروسامان.

ترس دختر جوان از هارونی از بین رفته بود و کاری می کرد که دقیق، ایرادگیر، حاضرجواب، باهوش، احساساتی و کمی رک و بی ادب جلوه کند. هارونی نه تنها با وجود پیچیدگی اش، بلکه در واقع به خاطر همین پیچیدگی، رفتار حسنا را خوشایند و دلچسب می دید. رفتار یا صحبت کردن حسنا مثل زنانی که او معمولاً می دید نبود، چون همیشه در فضا و محیطی نامحدود و مبهم زندگی کرده بود، نه ثروتمند بود و نه فقیر، نه خدمتکار بود و نه بانوی خانه؛ در شهری که هنوز هم هر مفهومی در زندگی طبقۀ متوسط تنها در چند خانواده متجلی می شد، یعنی خانوادۀ مدیران بانک ها و شرکت های صنعتی بزرگ که در کار شکر، صنایع نساجی و فولاد بودند. حسنا اولین رویارویی های هارونی با دوران بلوغ و جوانی اش را در او زنده کرد.

شش هفته بعد از اولین پیاده رویِ حسنا با هارونی، بانو هارونی اعلام کرد که برای انجام مناسک حج عمره، به مکۀ مکرمه می رود. حسنا قصد داشت خبر عزیمت قریب الوقوع بانو هارونی را آن روز بعدازظهر در صحبت هایش بگنجاند، پیش از ورود میهمانان و قطع صحبت آنها.

وقتی رفیق چای بعدازظهر را به اتاق نشیمن برد، هارونی همراه با صداهای دیگر، صدای تق تق ماشین تحریر را شنید. صدا قطع شد و چند لحظه بعد، حسنا در زد. در اتاق را باز کرد و بدون اینکه وارد شود، فقط سرش را جلو آورد.

«بیا تو، عزیز من، بیا.»

رفاقت حسنا با سرپیشخدمت رفیق به اندازه ای پیشرفت کرده بود که او بدون گفتن هارونی، روی میزِ چرخ دارِ چای، فنجانی اضافی برای حسنا می گذاشت. حسنا خودش را به طرف بساط چای جلو کشید و چای را همان طور که هارونی دوست داشت برایش درست کرد. پسربچه ای یک بشقاب بیسکوییت آورد، درحالی که رفیق حاضر به خدمت پشت در ایستاده بود.

حسنا گفت: «وقتی من اینجام، همه چیز خیلی خوبه، همه خیلی دوست داشتنی هستن. این بیسکوییت ها، چای. شاه خان حسابی تلاش می کنه تایپ کردن رو به من یاد بده، بااینکه فکر کنم نمی تونم یاد بگیرم.» دست هایش را بالا گرفت و انگشت هایش را جلوی او باز کرد، مثل گربه ای که بدنش را کش و قوس می دهد. «دست های من خیلی کوچیکن، نمی تونم دکمه ها رو یاد بگیرم. البته همه جام کوچیک و ریزه پیزه اس.»

حسنا کورتایی درست قالب بدنش پوشیده بود که تا حدودی اندام او را نشان می داد. نگاه شان با هم تلاقی کرد؛ هر دو متوجۀ شوخی این حرف شدند و هارونی با دهان بسته خندید، حالت آرام و خونسرد همیشگی او، حالا مشتاق و بچگانه شد.

حسنا با صدای آهسته گفت: «این همون چیزیه که می خواستم درباره ات بگم. من همین لبخند کروکودیلیِ تو رو دوست دارم.»

بعد از مکثی کوتاه، حسنا نگاهش را پایین آورد و با صدایی آرام و با حالتی مظلومانه گفت: «اما به همین زودی ها دیگه نمی تونم اینجا بیام. بانو هارونی داره می ره عمره، برای همین هم مسئولیت خونه به

گردن من می افته.»

هارونی گفت: «بازم عمره؟ نه! این دیگه براش یه عادت شده. اما مسخره بازی در نیار. اگه اون خونه نباشه که تو حتی مرتب تر می تونی بیای اینجا.»

«وقتی بانو هارونی خونه نیست، آشپز اصلاً یه غذای درست و حسابی نمی پزه، فقط غذای خدمتکارها. من بعضی وقت ها می رم بیرون توی بازار غذا می خورم. خانم ارباب دوست نداره من برق هم مصرف کنم.»

هارونی گفت: «طفلکی، تو که خواستۀ زیادی نداری.»

چشم های حسنا خیس شد. «دیروز وقتی به خونه رسیدم، خانم ارباب بیرون رفته بود و تمام درها رو قفل کرده و کلیدها رو با خودش برده بود. من سه ساعت زیر درخت های جلوی خونه وایستادم. اگه از یخچال چیزی بخورم عصبانی می شه. اما وقتی اون می ره عمره، خدمتکارها آزادن؛ برای هم لطیفه تعریف می کنن،  شوخی می کنن و از من می خوان پیش شون بشینم. اون اصلاً به من پول نمی ده.» با شال اش چشم هایش را پاک کرد. سرش را پایین انداخته بود. «وقتی خانم ارباب خشن و سخت گیره، من چی کار می تونم بکنم؟»

هارونی گفت: «حالا گریه نکن.» دستش را نزدیک خودش روی کاناپه زد و گفت: «بیا اینجا بشین ببینم.» او هر طور شده از برخورد بد و کشمکش خودداری می کرد، چون در دنیایی زندگی می کرد که به اندازۀ دنیای سان کینگ٤ در وِرسای سنجیده و شکیل بود. دوست نداشت گریۀ او را ببیند، چون ناراحتش می کرد. حسنا آنجا نشست، هنوز گریه می کرد اما صورتش را با لباسش پوشانده بود.

هارونی گفت: «خیله خب، بسه، دیگه گریه نکن. چرا وقتی خانم می ره عمره، نمیای اینجا بمونی؟ می دم سوییت رو مرتب کنن.»

حسنا بدون اینکه سرش را زیاد بالا بیاورد، به او نگاه کرد و لبخند ملایمی زد و گفت: «وای خیلی دوست دارم بیام اینجا. اون وقت می تونم وقتی تنها هستین پیش شما باشم، براتون چای درست کنم. برای مدت طولانی، هر روز تمرین تایپ کنم. برای امتحان فوق لیسانس درس بخونم.»

برای هارونی اصلاً مهم نبود که همسرش یا خدمتکارها دربارۀ این کار چه فکری کنند. دستور داد ساختمان فرعی را که سوییتی چنداتاقه بالای گاراژ‌های گوشۀ انتهاییِ محوطه بود، آماده کنند. این اتاق ها چندین سال پیش برای میهمانان مهمی که برای اقامت طولانی از هند می آمدند بازسازی شده بود و به این ترتیب، حسنا در مکانی بهتر از هر جای دیگری که تا به حال دیده بود، زندگی می کرد؛ همراه با مقدار پایان ناپذیر غذای خوب، خدمتکارهایی که کم و بیش خواسته هایش را انجام می دادند و استفادۀ گاه و بی گاه از ماشین. این وضعیت برای حسنا حسی از اثبات، اعتباربخشی و تا اندازه ای شبیه به انتقام داشت؛ با این حال، تلخیِ پیروزیِ پس از سرافکندگی را نیز در خود داشت.

حسنا به راحتی از خانۀ خیابان گلبرگ ناپدید شد. بانو هارونی این خبر را هنگام عزیمت از خدمتکارها شنید. بانوی پیر با خشم برای دیدن شوهرش یورش برد، اما او را در برابر خشم و برآشفتگی اش سرسخت و نفوذناپذیر یافت.

خانم هارونی گفت: «من هیچ وقت اون موجود بی ارزشو به خونه ام برنمی گردونم. مجسم کن! من اونو از توی کثافت ها جمع کردم، از هیچی به اینجا رسوندم، سیرش کردم، بهش لباس پوشوندم.»

هارونی با خونسردی جواب داد: «عزیزم، این تأثیر خوبی روی تو می گذاره.»

حسنا وسایل درب و داغان اش را به خانۀ خیابان آیکمان آورد، چمدانی قهوه ای و قلنبه سلنبه که با بند بسته شده بود. او که غیر از لباس و کفش چیز دیگری نداشت، با ریکشا از راه رسیده بود- اطلاعات خیلی زود توسط جمعی از ظرفشورها، راننده ها، نظافتچی ها و خدمتکارهای داخل خانه، پوزخندزنان و تمسخرکنان، به همه رسید. بعد از رفتن بانو هارونی به زیارت، حسنا از هارونی خواست که با ماشین به خانۀ بانوی پیر برگردد. اول عمو لطیف سرپیشخدمت، او را راه نمی داد، بعد حسنا صدایش را بلند کرد و بددهن شد و این خدمتکار که شست اش خبردار شد شاید بعدها حسنا در موقعیتی قرار بگیرد که بتواند تلافی کند و او را آزار بدهد، اجازه داد هر کاری می خواهد بکند. تمام کمدها قفل شده بود، اما حسنا چندتایی از وسایلش را پیدا کرد- یک کپه مجلۀ سینمایی هندی و بشقاب کوچکی با تصویر برج ایفل که پدربزرگش آن را از توری اروپایی در دهۀ ١٩٢٠ آورده بود. وقتی حسنا از خانه بیرون آمد، متوجه شد رانندۀ هارونی دارد با عمو لطیف صحبت می کند.

وقتی در خیابان گلف به خانه برمی گشتند و ماشین زیر سایۀ درختان پیچْ اناری می رفت و بیرون می آمد، حسنا از راننده پرسید: «عمو لطیف چی می گه؟» سمندر خان گفت: «هیچی، خانم.»

حسنا با لهجۀ غلیظ پنجابی جواب داد: «هیچی؟ یعنی اصلاً هیچیِ هیچی؟» و بعد به پشتی صندلی تکیه داد و اضافه کرد: «شما راننده ها همیشه آدم های باهوش و زرنگی هستین.»

یک روز، هارونی برای ناهار میهمان داشت، یک دوست قدیمی از کارمندان دولت، رئیس بانک ایالتی و پسرعمویش، ژنرال کریم بازنشسته همراه با همسران شان. ناهار را در اتاقی صرف کردند که به “ایوان سپید” معروف بود و سایۀ یک درخت انجیرِ معابد روی آن می افتاد و مشرف به باغ کناری بود. از همین زمان، یعنی اوایل ماه آوریل، پنکه های سقفی دیگر اتاق را خنک نمی کردند. حسنا در سوییت ماند و سعی کرد تاریخ جنگ قومیِ سیک ها را که بد چاپ شده و کسل کننده بود، بخواند؛ در این جنگ ها، اجداد هارونی هم شرکت کرده بودند. با اینکه دلش می خواست خودش را برای پیرمرد جالب توجه جلوه دهد و کتاب های جدی می خواند، هیچ وقت کتابی را که شروع می کرد به پایان نمی رساند، به جای آن خیالبافی می کرد یا مجله هایی قدیمی را می خواند که از دکۀ کتاب و مجلات دست دوم خریده بود. پسربچۀ خدمتکاری برای او یک سینی غذا آورد، از همان غذایی که آشپز برای هارونی و میهمانانش پخته بود.

حسنا از جایگاه بلندش در اتاق های بالای گاراژ، بیرون رفتن میهمانان از رواق و همین طور، پیش از سوار شدن آنها و دور شدن ماشین، ادامۀ صحبت های سرپایی شان با هارونی را تماشا کرد. تقریباً درست پس از رفتن آنها، خدمتکاری آمد و از حسنا خواست که اگر مایل است برای صرف چای سبز در باغ به هارونی ملحق شود. حسنا راه افتاد و از اتاق ناهارخوری میهمانان و راهرویی گذشت که پرتره هایی تیره رنگ از اجداد هارونی در آن آویزان بود. حسنا با این خانه احساس صمیمیت و نزدیکی می کرد، با وجود حال و هوای سنگین و گرفته اش که با رفتار راحت و بی خیال هارونی در تضاد بود؛ و حسنا به خاطر اشیاء عجیبی که در همه جای این خانه پراکنده بود، تقریباً بهت زده و گیج می شد، غلاف شمشیری چینی که از جنس عاج بود، مبل دونفرۀ چوب گردوی منبت کاری از کشمیر و تعداد زیادی مجسمۀ کوچک برنجی و مسی از خدایان هندو. این خانه بوی قالی های خاک گرفته و مادۀ ضدعفونی و روغن جلا می داد.

هارونی روی صندلی ریل داری زیر درخت نشسته بود؛ با دو فنجان چای سبز روی میز.

او گفت: «سلام، دختر.» از دیدن حسنا خوشحال بود؛ سیر و شاد و سرحال. «چقدر هوا عالیه.» دورتادور زمین چمن، درخت های پیر پراکنده بودند و جا به جا سایه هایی فراهم می کردند که چمن در آنها رشد نمی کرد. در انتهای باغ، یک ردیف درخت شاه توت که میوۀ آنها تازه رسیده بود، زنبورهای عسل را به­خود جذب می کردند و آنها شهد توت های ارغوانی را می مکیدند که از شاخه ها آویزان یا روی زمین ریخته بودند. در آسمان که به سفیدی می زد، بادبادک ها و کرکس ها در ارتفاع بسیار زیادی در گرمای بعدازظهر چرخ می زدند، انگار خود آسمان هم آرام آرام می چرخید.

چایش را سرکشید و گفت: «خیلی خوبه، عزیز من، حالا موقع استراحت منه.»

حسنا پیشنهاد کرد: «بذارین یه کم پاهاتونو ماساژ بدم، عمو جان.» و سرخ شد. با وجود اینکه بلندپروازی او انگار همیشه در پس زمینه با صدای ناقوس اعلام وجود می کرد، از صمیم قلب برای هارونی احترام قائل بود، به خاطر لطف و انصاف خالی از تصنع اش، شور­ونشاطش، درستی و روراستی اش؛ در دنیای حسنا، او مانند فلزی ساده، سبک و ارزشمند بود. می خواست در این معامله و قول و قرار سهم خودش را داشته باشد و تنها چیزی که در اختیار داشت، خودش بود. زیادی حقیر و ناچیز بودن، عذابش می‌داد؛ تصور می کرد که جسم و حسن و مزایایش تقریباً هیچ اهمیتی ندارند. با این حال، به ابراز عشق و وصال هارونی پاسخ مثبت داد و پس از آن که دقیقاً به خواستۀ او عمل کرد، در چشمانش نگاهی داشت که هارونی آن را تعجب و شرم تلقی کرد و بعدها به عنوان خلق و خویی که بیشتر به جنون شبیه بود- توالیِ گیجی و تمرکز در چشمان حسنا و ابراز خشم و جنونی پنهان برای دستیابی به هر چه می خواست. حسنا انتظار داشت این کار به راحتی و سادگیِ امضای یک چک یا پرداخت بانکی باشد. اما این طور نبود، در یک لحظه، این دختر رمانتیک از خواب بیدار شد، همین دختری که باید مرد دیگری را می پذیرفت، مردی هم سن و سال خودش، از جایگاه و موقعیت خودش.

وداع با زندگی ای که هرگز از آن برخوردار نبود؛ زندگی ای که از آن بیزار بود، یک زندگی صرفه جویانه که قرار نبود هرگز در جایگاه همسر یک کارمند در شهر قدیم لاهور، هنگام آشپزی و خانه داری در پیش بگیرد؛ احتمالاً برای یکی از پسرهایی که ممکن بود او را بپذیرند. شاید آنها از آنجا دور شوند، شاید به محل جدیدی از حومۀ لاهور نقل مکان کنند- به یکی از آن محله ها که نزدیک فرودگاه هستند، شبکۀ خیابان هایی که در مزارع گندم یا باغ های رهاشده کشیده می شوند و هنوز هیچ خانه ای در آنها ساخته نشده است. لحظه ای که در کنار هارونی گذراند، برای او اهمیت بسیار زیادی داشت اما نه به حالتی که هارونی درک می کرد- که حسنا بی آنکه برای چیزی ارزش قائل باشد، خود را به طور کامل به او تفویض کرده بود. بعدها می توانست وانمود کند که تا به حال هیچ رابطه ای نداشته یا با کسی ازدواج کند که وضعیت او را بداند. همیشه ممکن بود ازدواجی سنتی پیش بیاید، این همیشه فقط قول و قرار بود؛ یک معامله. اما در آن صورت، می دانست که مرد دیگری نصیب او نمی شود، چون بعد از این هر کسی سر راه او قرار می گرفت، باید سازش می کرد و تسلیم می شد؛ با مردی حقوق بگیر.

وقتی هارونی میهمان نداشت، ناهار را با حسنا می خورد. رفیق بادقت غذا را سرو می کرد و ظرف ها را از سمت چپ تعارف می کرد و بشقاب ها را از سمت راست بر می داشت، دستمال سفره ها را آهار می زد و به شکل بادبزن کنار بشقاب ها می گذاشت. از ماه می، دوباره دستگاه تهویۀ مطبوع روشن شده بود. در این اتاق که خنک ترین اتاق خانه بود، حسنا بیشتر از هر جای دیگری احساس صمیمیت و راحتی می کرد. در یک طرفِ میز ناهارخوری هجده نفره، در سمت راست هارونی می نشست و کم صحبت می کرد. در ماه گذشته یاد گرفته بود از کدام وسایل و ظرف ها استفاده کند، اما هنوز آنها را مؤدبانه و باوقار به کار نمی گرفت. هارونی پیش از فرو بردن هر لقمه، به طور دقیق ده بار آن را می جوید.

یک روز بعدازظهر، هنگامی که رفیق برای هارونی سوفلۀ پنیر آورد، ماشینی از دروازه گذشت و وارد خانه شد. پشت هارونی به پنجره بود اما برنگشت. صدای جیرجیرِ درِ بادبزنیِ منبت کاری را شنیدند که از خانۀ آباواجدادی هارونی در شهر قدیم لاهور آورده بودند، زنی میانسال باشتاب وارد اتاق غذاخوری شد.

زن گفت: «سلام، بابا. اینجا دیگه دنج و خودمونی نیست!» خنده ای کرد که صدایش طنین انداز شد و در عین حال که اصلاً صمیمی به نظر نمی رسید، باعث می شد شنونده با درک موسیقایی اش پاسخ بلندتری به او بدهد، مانند یک نقاشی که بیننده می داند زیباست، هرچند کنار آن بی حرکت می ماند.

هارونی از جا بلند شد. ناگهان پیر و ضعیف به نظر آمد. پیشانی کوچک ترین دخترش را بوسید.

«سلام، عزیز دلم. کِی رسیدی؟»

«همین الان، با پرواز ساعت یازده اومدم. به خاطر دختر پینکی که داره یواشکی نامزد می کنه اومدم. هیچی نپرسین.»

نشستند، همراه با حسنا که او هم از جا بلند شده بود.

هارونی گفت: «این حسناست. دختر جناب نصیرالدین.»

ثروت موذیانه گفت: «بله، بله، می شناسم.» به صورت حسنا نگاه نمی کرد، به ظاهر و سر و وضعش نگاه می کرد. «تو خونۀ مامان دیدمش.»

رفیق برای ثروت زیرانداز آورد و جایش را درست کرد. ثروت گفت: «وای خدای من، رفیق! چاق تر شدی که!» و کارد و چنگالش را مرتب کرد.

ثروت‌ روی صندلی اش نشست و تکیه داد. ساری برنزی رنگ لطیف و ساده‌ای به تن داشت، ساعت طلا، چندین انگشتر غیرعادی- ستاره ای کبودرنگ و یاقوت سرخ برمه ای. موهای جوگندمی اش را به شکل  شینیونی بلند، بالای سرش درست کرده بود که صورت زیبایش را کشیده تر نشان می داد و اندامش باریک و بلند و آراسته بود و خبر از لوسیون ها و صابون­ های گران بها، آرایشگر و ماساژور خصوصی، بیکاری، آرامش و آسایش می داد. به طورکلی او خوش اندام و شیک به نظر می رسید. حتی در پنجاه سالگی هم مورد تحسین قرار می گرفت و دیگر به صورت یک قرارداد یا رسم در آمده بود که در هر جمعی وادار می شد دربارۀ چشمان خاکستری زیبایش صحبت کند.

حسنا گفت: «از دیدن تون خیلی خوشحالم. دربارۀ شما زیاد شنیدم.»

ثروت با لبخندی پر از حرص و عصبانیت به دختر نگاه کرد و با این لبخند و نگاه، تقریباً حرفش را به حسنا گفت؛ سپس رو به پدر کرد و گفت: «بابا، سرحال به نظر می رسین.»

هارونی که به خوردن ادامه می داد، با دهان پر چنگالش را بلند کرد، انگار می گفت، خودت داری می بینی.

«بگین ببینم، دربارۀ پسر تالپور، پسر بلقیس تالپور چی می دونین؟ ممتاز فرار کرده و با اون نامزد کرده، و پینکی هم مطمئناً عصبانی و ناراحته. برای همین منو خبر کرد که بیام اینجا. من فقط می تونم یه دقیقه بمونم، بهش گفتم درست بعد از ناهار می رم خونه اش.»

از آنجایی که این مسائل برای هارونی بسیار جدی بود، چنگالش را زمین گذاشت. «وقتی توی لیا خدمت می کردم، یه مدت با بابابزرگش بودم. پیرمرد کمی بداخلاق بود و البته دربارۀ پدرش که می دونی. تو باید با ولی صحبت کنی، این پسر توی اَچیسِن با اون بود، یه سال قبلش یا یه سال بعدش.»

حسنا حرف او را قطع کرد: «اون خیلی خوش تیپه.»

ثروت با تعجب به حسنا نگاه کرد، انگار اسباب و اثاثیۀ خانه صحبت کرده بودند. به پدرش گفت: «از زمین چه خبر؟»

«زمین خوبیه، کنار رودخونه اس. این خانواده همیشه نزدیک شهر یه تیکه زمین نگه می داشتن اما اون زمین بی نهایت گرون قیمت بود.» به ثروت  نگاه کرد و ابروهایش را با حالت هشداردهنده ای بالا برد. «اما اون وقت اونها می گن که جانو تو سی سال آخر عمرش داشت اونو بالا می کشید.»

با تمام شدن غذا، آنها برای نوشیدن چای سبز به اتاق نشیمن رفتند.

وقتی هنوز سر پا ایستاده بودند، ثروت به حسنا گفت: «اگه ممکنه می خوام با پدرم تنها بمونم، لطفاً.»

هارونی دنبال ثروت به اتاق نشیمن رفت. ثروت روی کاناپه نشست، پاهایش را زیرش جمع کرد و به کوسن بزرگی تکیه داد. شروع به صحبت کرد: «واقعاً که، بابا! می تونم تصور کنم که این دخترو دور و بر خودتون نگه داشتین، اما اینکه بشینین با اون ناهار بخورین، دیگه خیلی زیادیه. دارین عجیب غریب می شین، شما واقعاً عجیب غریب شدین !»

هارونی گفت: «اون توی یه خانوادۀ خوب بزرگ شده. پدربزرگش بیشتر از تو زمین داره. فقط با چند تا پیچِ سرنوشت، این دختر می تونست جای تو باشه، و ما شاید الان تو شهر قدیمی لاهور زندگی می کردیم.»

ثروت گفت: «اما اونجا زندگی نمی کنیم، مسئله اینه، ما اونجا نیستیم.» از در دیگری وارد شد. «اما شما اصلاً چه حرفی دارین که به اون بگین؟ شهرزاد به من گفت چند روز پیش برای صرف چای اینجا آمده و این موجود بدبخت کوچولو بدون یه کلمه حرف اینجا نشسته، فقط گوش می داده، مثل یه قورباغه گوشۀ اتاق. این عاقلانه نیست.»

«این دختر هم آرزو داشته امتیازات و امکانات تو رو داشته باشه، عزیز دلم، مدرسه های تو، لباس ها و دوست ها و دارایی تو رو.»

«خواهش می کنم، بابا. من دیگه دارم شک می کنم که نکنه این یک مأموریت انسان دوستانه اس.»

«اما منم تنها هستم، ثروت. تو که کراچی هستی، کامیلا نیویورکه، ریحانه هم دَه سال یه بار به زور با من حرف می زنه. دوستام یکی یکی دارن می میرن یا دیگه از خونه بیرون نمیان. این دختر همدم من شده. اگه دوست داری بدونی بهت می گم، اون خیلی باهوش نیست، اما می تونه کارت بازی کنه و کارهای دیگه انجام بده. چرا تو بیشتر به لاهور نمیای و اینجا نمی مونی؟ شما که یه خونۀ خیلی قشنگ اینجا دارین، دوستاتون هم اینجا هستن. من خیلی بیشتر ترجیح می دم تو رو ببینم تا اون دختره رو، اما تو در دسترس نیستی.»

«رفعت یا یکی از دوستان قدیمی دیگه تون چی؟ چرا یه نفر مثل اینو انتخاب کردین، آخه این نه خوشگله، نه دل چسب و خوش تیپه.»

«چیزی که توی این سن من بهش احتیاج دارم، یه همدم و مونسه، و حسنا همین کارو برای من می کنه. رفعت فقط می تونه برای چای خوردن اینجا بیاد یا فقط چند ساعت بمونه، اما هروقت من احتیاج دارم،  حسنا اینجا هست.»

آنها در سکوت نشستند، هیچ یک از دیگری راضی نبود. بعد از چند دقیقه، ثروت فنجانش را زمین گذاشت. «بابا، من باید برم. امشب برمی‌گردم. خواهش می کنم، دست کم به این دختره بگو وقتی من اینجا هستم، سر و کله اش پیدا نشه.»

آن روز بعدازظهر، وقتی حسنا که از سوییت بالای گاراژ احضار شده بود، وارد اتاق شد، هارونی احساس شرم می کرد. به طور مقاومت ناپذیری به سمت موضوعی کشیده می شد که از صمیم قلب دلش می خواست از آن دوری کند: «دیدن ثروت خیلی عالیه. امیدوارم شما بتونین همدیگرو خوب بشناسین.» هارونی که لبة تخت نشسته بود، غلتی زد و خودش را زیر ملافه کشاند و چشم بند سیاهی را روی چشم هایش گذاشت تا جلوی نور را بگیرد.

حسنا که دندان قروچه می کرد و صورتش آشفته شده بود، از عصبانیت منفجر شد. «اون پست و وقیحه. با من مثل آشغال رفتار می کنه. چرا بهش نمی گی بیاد تو سوییت بالای گاراژ زندگی کنه و با تو کارت­ بازی کنه و برات چای درست کنه؟»

هارونی چشم بند را از روی صورتش برداشت و گفت: «من نمی تونم تحمل کنم که تو این جوری صحبت کنی.» صورتش تکیده و متعجب شده بود. «داری منو ناراحت می کنی.» او با صدای متینی صحبت می کرد. «تو واقعاً منو ناراحت می کنی.»

حسنا که جلوی تختخواب ایستاده و از بالا به هارونی نگاه می کرد، گفت: «من از این خونه می رم. هر چی داشتم به تو دادم، اما تو درعوض به من هیچی ندادی. منم احساس دارم، منم انسانم. اون کاری می کنه که من احساس کنم آشغال هستم و تو بهش هیچی نمی گی.» به طور جنون آمیزی شروع به گریه کرد و وقتی هارونی بلند شد و سعی کرد دستش را بگیرد، حسنا جیغ کشید و عقب رفت. «حتی خدمتکارهای اینجا هم طوری با من رفتار می کنن که انگار هیچی نیستم. وقتی از اونها یه چیزی می خوام، به من می گن وقت ندارن. من باید حتی جلوی اونها مثل مورچه راه برم. دیروز حسن به من فحش داد.»

هارونی گفت: «من با اون صحبت می کنم. الان بس کن. سفارش دکترها رو می دونی. می خوای دوباره سکته کنم؟»

حسنا متوجه شد که جسارت کرده و زیادی به او فشار آورده و به همین دلیل، کم کم آرام شد. روی تخت دراز کشید، اما ملافه را روی خودش نکشید.

وقتی هارونی از خواب بیدار شد، حسنا به او گفت: «همین الان با حسن صحبت کن. من دیگه نمی تونم رفتار خدمتکارها رو تحمل کنم.» حسنا که می دانست نمی تواند در نبرد بزرگ تر با ثروت برنده شود، می خواست دست کم دستاوردهای کوچک تری را تثبیت کند. اصرار کرد که هارونی در حضور خود او با حسن صحبت کند، با اینکه هارونی همیشه ترجیح می داد این خدمتکار پیر را تحقیر نکند.

آشپزِ مو جوگندمی که کفش هایش را درآورده و دم در گذاشته بود و کلاه پوست برّه اش را در دستش مچاله کرده بود، آنجا ایستاد. به زمین نگاه می کرد و به پاهای برهنه اش که کمی از هم باز بود و روی پارکت چوب صندل سرخ صیقلی قرار داشت. رفیق کنار در منتظر بود.

«بی بی می گه دیروز بهش فحش دادی.»

حسنا برای یک رنجش واقعی خودش را آماده کرده بود، چون وقتی حسن با آن رفتار زشت و ناپسند همیشگی اش، زیرلبی او را هرزه نامید، یکه خورده و از جا پریده بود.

آشپز پیر گفت: «بله آقا، منظوری نداشتیم.»

«خوب، حسن، این کارو کردی یا نکردی؟»

«نه آقا.»

حسنا جیغ کشید. «من ازش خواستم توی املت فلفل نریزه و اون به من فحش داد. از نظافتچی بپرسین، اون شنیده.»

حسن مستقیم در چشم های حسنا نگاه کرد. «تو و اون نظافتچی.»

هارونی گفت: «تو می تونی بری.» صدایش را بلند نکرد.

وقتی حسنا از اتاق بیرون رفت، هارونی به رفیق که با خونسردی این نمایش را تماشا می کرد، گفت: «حواست باشه دیگه همچین اتفاقی نیفته.»

با اینکه حسنا می دانست از این به بعد خدمتکارهای پیر خانه با هم بر علیه او متحد می شوند، احساس کرد دیگر می تواند این رفتار نحس آنها را تحمل کند، چون موقعیت اش روز به روز در این خانه مستحکم تر می شد. پس از آنکه رفیق صحبت ارباب را به خدمتکارها رساند، طرز برخورد آنها تغییر کرد. تنها چندتایی، یعنی پیرترها، اهانت شان را با بی نزاکتیِ سرد و خشکی پنهان کردند، در حالی که جوان ترها یا نوکرصفت شدند یا برای به دست آوردن آزادی های بیشتر رفتار دوستانه ای در پیش گرفتند و فکر کردند از این راه مورد لطف و توجه حسنا قرار می گیرند.

حسنا کم کم از امتیازات موقعیت جدیدش لذت می برد. حساب ­و کتاب های خانه در دست شاه خان، منشی

هارونی، بود. او تمام هزینه ها را با سیستم دفترداریِ دوقبضه و پیچیده ای یادداشت می کرد؛ در حقیقت، آن قدر پیچیده که خود هارونی هم نمی توانست این کار را انجام دهد، اما برای درک آن دچار مشکل هم نمی شد. سال های سال، این دفترها با هزینه های اضافی پر شده بود. راننده ها، حسن آشپز، و رفیق با دست و دلبازی صورت حساب هایی را که باید به شاه خان تحویل می دادند، پر می کردند. پس از آنکه حسنا چند بار از نداشتن پول، پوشیدن لباس های پاره و کفش های پاشنه شکسته گلایه کرد، هارونی دستور داد که او باید مقرری مختصری دریافت کند. در دوران سال خوردگی، خسیس شده بود؛ با اینکه افراد خانواده پول ها را حیف و میل می کردند. او دو سه هزار روپیه در ماه خرج می کرد، بدون آنکه بداند برای چه چیزی خرج شده است. شاه خان خیلی زود حسنا را در سیستم خود ثبت نام کرد، چون نمی خواست او شروع به بازخواست کند. به این ترتیب، مقرری او هر ماه بیشتر و بیشتر می شد- به شیوه هایی ابتکاری و متفاوت.

حسنا حق استفاده از ماشین را داشت، برای خودش لباس خرید، حتی چند تکه طلا ­و جواهر کوچک. ابتدا در اتاقش یک چمدان فلزی قفل دار و سپس دو چمدان نگه داشت که آنها را با هر چیزی، از ابریشم خام گرفته تا ساندویچ ساز برقی، پر می کرد. با تقاضای خاصی پیش هارونی می آمد و از او چیزی می خواست تا برایش بخرد و هارونی بالاخره موافقت می کرد. حسنا چرب زبانی می کرد، خودش را برای او لوس می کرد، به او بی مهری می کرد و آخر سر مهربان می شد. هارونی پس از تسلیم شدن، دیگر نمی توانست در چشمان حسنا نگاه کند. حسنا خیلی راحت به او می گفت: «مردها مثل بچه ها هستن.»

چند نفر از دوستان نجیب زاده و سالخوردۀ هارونی، زمیندارانی آرام و متین، با رفتار و خلق و خوی مؤدبانۀ پنجابی، به این نتیجه رسیدند که هیچ دلیلی وجود ندارد که این دختر جوان را منزوی و تنها بگذارند. او را «دختر» صدا می کردند و منتظر همراهی پرشور و نشاط و عشوه­گرانۀ او می شدند. بین این گروه، که در سالخوردگی نزدیک ترین دوستان هارونی را تشکیل می دادند، خود او همیشه تندروترین و حساس ترین فرد بود؛ همین طور ورزشکار و یک عاشق. آنها به هارونی برای داشتن حسنا حسادت می کردند، با اینکه در عین حال، بعد از چند ساعت همراهی با او، زمانی که به خانه های غم انگیز خود بر می گشتند، کمی احساس آرامش می کردند. تلاش و تقلای زیادیِ حسنا آنها را خسته می کرد. بیخودی از آنها تعریف می کرد، دربارۀ برنامه های بی ضرر و زیان شان پرس و جو می کرد- اتحادیۀ زمینداران پنجابی، انجمنی خیالی برای اصلاح قوانین شِبهِ جُرم - و به این ترتیب، از حضور در جمع و گروهی برخوردار می شد که خودش در مرکز آن قرار داشت. حسنا آنها را دست می انداخت؛ موقع بازی، کنار هارونی می نشست و سعی می کرد دزدکی دست حریف های او را نگاه کند. در بازی رامی، با هر کسی که در بازی های دیگر کودن بود، با پولِ وسطِ کم، بازی و تقلب می کرد و وقتی گیر می افتاد، می خندید و حاشا می کرد.

دستگاه تهویه مطبوع سوییت بالای گاراژ درست کار نمی کرد و حسنا به این بهانه وسایلش را به اتاق مطالعۀ کنار اتاق خواب اصلی عمارت که با درِ میانی به هم راه داشتند برد و آنجا ساکن شد. با اینکه دیگر همه موقعیت آنها را می دانستند، حسنا تمام شب را پیش هارونی نمی ماند، می گفت وول زدن و غلت های هارونی او را اذیت می کند؛ به اتاق خود می رفت و قرص خواب آور می خورد، گاهی دو تا قرص- بازی ای که خودش سر خودش در می آورد و به خواب کاملاً عمیقی فرو می رفت. صبح ها، گاهی اوقات که دُز بالاتری مصرف کرده بود، جواب در زدن خدمتکار را هم نمی داد و بعد هارونی خودش می آمد و او را تکان می داد؛ در حالی که لباس خواب و رب دوشامبر ابریشمی قدیمی اش را به تن داشت. به چهرۀ حسنا که خواب آلود بود نگاه می کرد، در آرامش و به دور از همۀ بلندپروازی ها، نگرانی ها، بدخواهی ها و کینه ها؛ خصلت هایی که حسنا را به خاطر آنها می بخشید چون حس می کرد شرایطی که تحت تأثیر آنها او را وارد زندگیش کرد باعث به وجود آمدن این خصلت ها شده بود. گاهی اوقات، با تماشای او فکر می کرد عاشق اوست، با شور و شادابی و سرزندگی اش؛ در این سال های آخر عمرش که این همه تنها شده بود. ژنرال هدایت الله پیر، سرپزشک سازمانی بازنشستة ارتش به او گفته بود که هر لحظه ممکن است قلبش دیگر او را تحمل نکند. هارونی با هراس یک انسان کاملاً عاقل و منطقی از مرگ می ترسید، مانند کسی که در دین هیچ مایۀ آرامشی نمی یافت و مرگ را پایان کامل خود می دانست. خیلی دلش می خواست زندگی کند!

حسنا کم کم از خواب بیدار می شد.

وقتی حسنا داشت جرعه جرعه چای می نوشید، در حالی که در رختخواب دراز کشیده و صورتی بی رنگ و رو و بی احساس داشت، هارونی از او می پرسید: «می تونی تصور کنی نصفه شب یه اتفاقی برای من بیفته؟» حسنا که در آن لحظه در زیباترین حالت خود به نظر می رسید، از خوابِ تحت تأثیرِ دارو بیدار می شد؛ ذهن اش خالی بود.

حسنا فریاد می کشید و از او می خواست تا دیگر چنین حرف هایی نزند و در چنین لحظاتی هارونی حس می کرد حسنا از ته دل عاشق اوست، مسئله ای که بیشتر اوقات دربارۀ آن تردید داشت؛ با وجود تخصص های او در عشق. هارونی به حضور او نیاز وافر داشت.

در ماه آگِست، باد و باران های موسمی آغاز شدند. باران از سمت هند می آمد و هیمالیا را می شست و رودخانه های پنجاب را پر می کرد و آب آنها در هندوکوش روی جلگه ای که از خیبر تا کراچی گسترده بود، می ریخت. در باغ های بیرون از اتاق هارونی، کلاغ های ژولیده و آشفته لا به لای شاخه های درختان پیر حیاط که قطره قطره آب باران از آنها می چکید، می نشستند و چمنزارها پر از آب بودند.

یک شب، زنگ اقامتگاه خدمتکارها به صدا درآمد و رفیق از جا بلند شد، لباس پوشید و باعجله به اتاق هارونی رفت. ارباب در رختخواب، زیر نور شدید تنها چراغ اتاق نشسته بود.

ارباب گفت: «یه مشکلی دارم. نبض ام تند می زنه. حسنا رو بیدار کن.»

حسنا در حال پاک کردن صورت و صاف و مرتب کردن لباس هایش وارد اتاق شد.

«چی شده، عمو؟»

«به ژنرال هدایت الله زنگ بزن، قفسۀ سینه ام درد می کنه.»

هارونی هراسان در رختخوابش نشست؛ چهره اش آب رفته و خسته بود و خودش را با شوخی های

بی معنا و طرز صحبت حسنا مشغول کرده بود که برای آنها تبدیل به زبان اختصاصی شان شده بود.

«خب، بی بی، یه مدت تو نمی تونی تو بازی رامی منو شکست بدی. مگر اینکه به من استراحت بدن، اون وقت می تونیم حتی بیشتر از قبل بازی کنیم و تو هم به همین زودی ها یه جهاز تپل مپل از اینجا در می بری.» در گذشته، این نوع شوخی را برخورنده می دانست. اما کم کم شروع به دست انداختن او کرده بود و می گفت حسنا دنبال شوهر جوان می گردد- و او را ترک می کند- و تقریباً خودش را متقاعد کرده بود که حسنا حتماً این کار را می کند. در حقیقت، زمانی که هارونی ادای رفتار خشن و جلف و زبان و کلمات لاتی او را در می آورد و به شوخی حرفی را می زد که رک و راست نمی توانست بگوید، حسنا با ملایمت او را به زمین خود می کشاند که بتواند درگیر شود و او را بسیار مؤثرتر کنترل کند.

شاید بیست خدمتکار در راهروی بیرون اتاق جمع شده بودند، با پای برهنه و در حال پچ پچ کردن؛ و آنهایی که متوجه می شدند اتفاقی برای ارباب شان افتاده، یکی یکی یا دوتا دوتا وارد خانه می شدند.

ژنرال، افسری قدبلند و انگلیسی مآب، به سرعت وارد شد، سبیل مرتب و آراسته و برش سادۀ لباس هایش نشان از عزم و ارادۀ او داشت. رفیق که ژنرال را خوب می شناخت، برایش چهارپایه آورد. بعد از گرفتن نوار قلبی با دستگاه پرتابل، ژنرال نوار را جلوی نور گرفت و گفت: «همین الان به بیمارستان مایو می ریم. بگذارینش روی صندلی.» درِ دستگاه را با سروصدا بست و نوار را در جیب جلیقه اش چپاند.

یک لحظه، حسنا و هارونی به هم نگاه کردند، چهرۀ هارونی پرچین و چروک و جدی و چهرۀ حسنا از خواب پف کرده بود. هارونی برای اولین بار، به حسنا به عنوان فردی بزرگسال و یک زن فکر کرد؛ و برای اولین بار، حسنا به او به عنوان یک عاشق، بیمار و احتمالاً در حال احتضار، فکر کرد.

تمام خدمتکارها، باغبان ها، راننده ها و کارکنان جزء که حتی فقط هارونی را از دور می دیدند، دل شان می خواست در حمل صندلی از راهروهای خانه که تنها چند لامپ در آنها روشن بود و سایه های بزرگی به وجود آورده بودند، کمک کنند. هارونی بی حس روی صندلی نشسته بود، او را که بالای سر جمعیت گرفته

بودند، زمانِ رسیدن به درها پایین می آوردند؛ مثل پادشاهی بدقلق و ناجور، پادشاهی روی صحنه.

وقتی حسنا آماده شد تا سوار ماشین شود، ژنرال جلوی او را گرفت. «تو باید اینجا بمونی. مردم میان تا احوال اونو بپرسن. احتمال داره حالش خوب بشه، اما باید به ثروت و بقیه زنگ بزنی و خبر بدی. کامیلا باید از نیویورک برگرده. به اونها بگو به ریحانه هم خبر بدن.» وقتی هارونی از زنش جدا شد، ریحانه، دختر وسطی، کاملاً با او قطع رابطه کرد. حسنا زد زیر گریه، می لرزید و ژنرال عقب ایستاد و زیرکانه به او نگاه کرد. «گریه نکن، این کار تو نیست. حالا خودتو آماده کن. یادت باشه کی هستی.»

تا قبل از ظهر، مردم کم کم در خانه جمع شدند تا خبر بگیرند، چون در لاهور، خبرها به سرعت پخش می شوند. حسنا که در اتاق نشیمن نشسته بود، از آنها استقبال می کرد. او لباس میهمانی پوشیده بود؛ کورتای مشکی گلدوزی شده. تعداد زیادی از میهمانان سراغ ثروت را می گرفتند.

ثروت دستور داده بود یک ماشین حتماً در فرودگاه منتظر بماند و راننده تمام پروازهایی را که از کراچی وارد می شدند، کنترل کند، چون او با اولین پروازی که یک جای خالی داشت، خودش را می رساند. درست قبل از ناهار او از راه رسید و وارد اتاق نشیمن شد و چشمانش را باریک کرد. زوج سالخورده ای که با حسنا نشسته بودند، از جا بلند شدند.

ثروت از حسنا پرسید: «چی شده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ بابا کجاس؟»

وقتی حسنا شروع به توضیح کرد، زوج پیر به سرعت اجازۀ مرخصی گرفتند.

ثروت گفت: «خواهش می کنم، الان همه چیز مربوط به خانواده اس. از دخترعمو بلقیس خواستم بیاد و پذیرای مهمون ها باشه. برو به اتاقت و همون جا بمون.»

حسنا جرئت نکرد به ثروت بگوید که چند وقتی است در اتاق کنار اتاق خواب اصلی ساکن شده. خدمتکاری دستگاه تهویۀ مطبوع سوییت را روشن کرد و حسنا تمام روز آنجا ماند و از پنجره افرادی را که برای احوالپرسی وارد خانه می شدند و بعد بیرون می رفتند، تماشا کرد. حسن مقداری غذا برای او فرستاد، اما او دست به غذا نزد. فهمیده بود که اجازه ندارد برای دیدن هارونی به بیمارستان برود.

نیمه های شب خوابش برد، هنوز کنار پنجره روی صندلی نشسته بود. صبح از خواب بیدار شد و بیرون را نگاه کرد، راه ورودی از ماشین بند آمده بود. بدون این که حتی شال اش را روی سر بیندازد، دوان دوان به قسمت مخصوص خدمتکارها رفت. رفیق روی صندلی نشسته و به طرزی غیرعادی هق هق گریه می کرد، انگار گرفتار سرفة شدیدی شده بود، سرش را در دست هایش گرفته و آرنج هایش را روی زانوها گذاشته بود. سر برهنۀ پیرمرد را به وضوح می دید که به سمت پایین خم شده بود؛ موهای کم پشت جوگندمی، پوست سرش. حسنا فهمید که صددرصد هارونی مرده است. دو خدمتکار دیگر، جوان ترها که تازه به عمارت آمده بودند، با حالت بلاتکلیفی، همان نزدیکی روی زمین نشسته بودند. با کنجکاوی به حسنا نگاه کردند، اما حرفی نزدند. حسنا از آنها رو برگرداند چشمانش پر از اشک شد و به سوییت بالای گاراژ برگشت. روی تخت دراز کشید، عواطف و  احساساتش در صف مقدم ذهن اش متمرکز شده بودند، مثل نقطه ای سیاه و بی اندازه بزرگ، نامحدود و غیرقابل درک.

جنازه باید در اسرع وقت و پیش از فرا رسیدن شب، دفن می شد. وقتی حسنا از اتاق خوابش بیرون آمد و دوباره به راه ورودی خانه نگاه کرد، دید که برای نشستن آقایان پیش از انجام مراسم کفن و دفن، چادر بزرگی بر پا کرده اند. خانم ها در ساختمان اصلی، کنار جنازه می ماندند. یکی از چمدان های بزرگش را باز کرد و یکی از لباس هایش را برداشت که با خودش به عمارت آورده بود؛ کورتا و شلواری ارزان قیمت با شال سفید ساده. حسنا با این لباس ها وارد اتاق نشیمن عمارت شد. جنازۀ هارونی روی زمین بود و با پارچه ای سفید پوشانده شده بود، چانه اش را با پارچۀ باریک سفیدی بسته و نزدیک یک گوشش گره زده بودند. دندان های مصنوعی اش را درآورده بودند، به همین دلیل لپ هایش فرو رفته بود. بدن آب رفته اش روی گلبرگ هایی قرار داشت که خدمتکارها آنجا ریخته بودند. ثروت که بالای سر جنازه نشسته بود، از جا بلند شد، دو دستش را به سر حسنا کشید، اما حرفی نزد. حسنا به گوشه ای از اتاق رفت که تا حد ممکن از همسر پیر هارونی دور باشد؛ او باحالتی بهت زده، تسبیح می انداخت و دعا می خواند. همه جور زنی به عمارت آمده بود- زنانی از همۀ دوره های زندگی هارونی- و تعداد بیشتری هم یکسره وارد می شدند، صدای پاشنۀ بلند کفش شان در دهلیز می پیچید و آنها به اتاق های دیگر هم راهنمایی می شدند. همان طور که رسم بود، از جاهای مختلف، صدای هق هق های آرام یا بلندی شروع و پس از مدت کوتاهی خاموش می شد. دو زن از طبقة اعیان و اشراف با ناراحتی کنار حسنا روی زمین نشسته بودند و یکسره پچ پچ و غیبت می کردند و حسنا شنید که یکی از آنها به زبان انگلیسی به دیگری گفت: «وای، این اصلاً خوشمزه نیست.»

حسنا که جلوی آنها گریه نمی کرد، با خودش فکر کرد، معلومه که برای شما مهم نیست. حس می کرد  مرگ هارونی فقط برای او اهمیت دارد و اوست که بیشتر از همۀ آدم های دیگر این مجلس ضرر کرده است.

اما حسنا هنوز دلش می خواست مثل آنها باشد؛ مثل آنها بودن، همان چیزی بود که از دست داده بود.

در دو روز بعدی، حسنا در سوییت بالای گاراژ ماند، بدون اینکه یک بار هم پایش را بیرون بگذارد. روز و شب، مردم برای تسلیت گفتن به ثروت و کامیلا می آمدند. ریحانه، دختر سوم و قهرکردۀ خانواده، از پاریس آمد- او در پاریس فرم خاصی از مطالعات اسلامی زنان را تدریس می کرد- اما عمداً به جای ماندن در خانۀ هارونی، پیش مادرش ماند. حسنا فکر می کرد آنها او را فراموش کرده اند، خودش هم دلش می خواست فراموش شود و تنهایی همین جا، در این اتاق ها بماند؛ با زیراندازهای حصیری کف آنها، اسباب و اثاثیۀ خارج از رده و دستگاه تهویۀ مطبوعی که تقریباً این‌ آپارتمان را خنک نگه می داشت و یکسره قطره قطره آب روی پیاده رُوی پایین اش می ریخت. اول صبح روز سوم، پیش از ورود هر میهمانی، خدمتکاری آمد تا بگوید که خواهرها می خواهند با او صحبت کنند. آنها در اتاق نشیمن منتظر حسنا بودند، هر سه نفرشان ساری پوشیده بودند و آرام به نظر می رسیدند؛ کامیلا روی کاناپه نشسته و پاهایش را زیرش جمع کرده بود، ریحانه و ثروت روی صندلی های پشت بلند نشسته بودند.

بدون مقدمه سر اصل مطلب رفتند؛ کامیلا، بزرگ ترین خواهر، صحبت می کرد. «پدرم به تو اجازه داد تو این خونه زندگی کنی. اما به هرحال، نمی خواسته اینجا بمونی. فردا بعدازظهر ماشین در اختیارته که تو رو هر جا می خوای ببره. فکر کنم میری خونۀ بابات دیگه.» وقتی به این صورت موضوع را به پایان رساند، تکیه داد.

نگاه حسنا که وسط این گفت و گوی تک نفره روی صندلی نشسته بود- با اینکه کسی به او تعارف نکرد- به زمین دوخته شده بود. اشک از چشمانش سرازیر شد.

«عمو هیچی در مورد من نگفت، قبل از... قبل از...؟»

ثروت حرف او را قطع کرد و با قاطعیت گفت: «نخیر. نه چیزی برای تو بوده و نه هست.»

حسنا گفت: «منظورم این نبود.»

کامیلا با ملایمت گفت: «ببین، هر چیزی بین تو و پدرم بوده، الان تموم شده. اگه ماه های آخر ازش مراقبت کردی، پاداش هم گرفتی. تو جوونی، موردهای دیگه پیدا می کنی. الان فکر می کنی هیچ وقت تسلی پیدا نمی کنی، دوباره آروم نمی شی، اما خیلی زودتر از اون که فکر می کنی، خوب می شی.»

حرف به اینجا که رسید، حسنا بلند شد و ایستاد. طاقتش تمام شده بود. غرورش اجازه نمی داد حرفی بزند و احساس می کرد واقعاً می خواهد باوقار و محترم باشد و این سرنوشت را بپذیرد.

درست وقتی حسنا به در نزدیک شد، ریحانه گفت: «راستی، یه چیز دیگه، می گن توی اتاقت چند تا چمدون داری. نمی پرسیم توشون چی داری. اگه دلت خواست اونها رو با خودت ببر. فقط همین ها، دیگه هیچی.»

حسنا به سوییت که رسید، یک طرف تخت نشست و صورتش را در دست هایش گرفت. امیدوار بود، ریحانه، یعنی آن دختر خارج رفته و آزرده، طرف او را بگیرد- اما همین دختر دردناک ترین کلمات را به زبان آورد. در نهایت، بیگانگی و بیزاری آنها به مراتب از تحقیر و توهین شان کمتر بود. علیه او متحد شده بودند-خانواده، خون. سعی کرد خودش را قانع کند که بدون هیچ امیدی پیش این خواهرها رفته بود، بی هیچ امیدی و فقط با غم مرگ پدر آنها که اتفاقاً این پدر عاشق او شده بود. باید حرف سرد و بی احساسی می گفت، باید این پیشنهاد و لطف توهین آمیز آخرشان را رد می کرد.

باید به خاطر هارونی به آنها می گفت: «من دست خالی اومدم، دست خالی هم می رم. حتی همۀ لباس ها­مو همین جا می ذارم. وقتی شما از اینجا دور بودین، من به پدرتون خدمت کردم. خجالت بکشین.»

اما حسنا حتی نتوانست ژست این کار را هم بگیرد. روز بعد، دو نفر چمدان ها را بار درشکه ای کردند که اسبی آن را می کشید و آنها را به شهر قدیم لاهور بردند.  ■


---------------------

◄ پانوشت:

1. kurta، پیراهنی تا زیر زانو، آستین بلند و بی یقه که هم مردان و هم زنان جنوب آسیا می پوشند که با توجه به مناسبت خاص یا توان مالی آنها، ساده یا پرزرق و ­برق و زری دوزی است.

2. rickshaw، در جنوب آسیا، نوعی وسیلۀ نقلیۀ گاری مانند دو یا سه چرخ است که توسط انسان و برای حمل یک یا دو نفر حرکت می کند و جزء وسایل نقلیۀ بسیار ارزان قیمت به شمار می رود و به همین دلیل، افراد طبقۀ کم درآمد از آن استفاده می کنند.

3. tonga، درشکه ای تک اسبه که بیشتر برای مسافرکشی استفاده می شود.

4. Sun King، سازندۀ کاخ ورسای فرانسه که به شدت به نظم و ترتیب توجه داشت و این کاخ را نیز با نظم هندسی فوق العاده ای ساخت.



Daniyal Mueenuddin ، دانیال معین الدین، نویسنده، روزنامه نگار، وکیل و تاجر امریکاییِ پاکستانی تبار، در ماه آوریل سال ١٩٦٣ در لس انجلس ایالات متحده به دنیا آمد. پدرش از دولتمردان پاکستان به شمار می رفت که با یک امریکاییِ نروژی تبار ازدواج کرد. دانیال ١٣ ساله بود که پدرومادرش از هم جدا شدند و او همراه مادر و برادرش به امریکا رفت. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، او برای رسیدگی و مراقبت از پدر سالخورده اش به پاکستان بازگشت. معین الدین از این دوران به عنوان «زندگی طاقت فرسا در تنهایی» یاد می کند که تنها دلخوشی او کتابخانه ای می شود که مادر از خود به یادگار گذاشته است و او که صبح ها شعر می سرود و شب ها کتاب می خواند، نویسنده شدنش را مدیون مادرش و کتاب های او می داند. معین الدین در سال ١٩٩٣ برای ادامۀ تحصیل به امریکا می رود و سه سال در دانشکدۀ حقوق دانشگاه یِیل درس می خواند و هم زمان، سردبیری مجلۀ حقوق بین الملل یِیل و سرپرستی کلینیک بین المللی حقوق بشر الارد ک. لوئِنشتاین را به عهده می گیرد. اولین داستان او، «بانوی پاریسی ما» در سال ٢٠٠٦ در مجلۀ داستان زویتِروپ و سه داستان دیگرش در گرانتا و نیویورکر منتشر شدند و مجموعه داستان «در اتاق های دیگر، شگفتی های دیگر» در سال ٢٠٠٩ به چاپ رسید.

هشت داستان به هم پیوستۀ این مجموعه که «در اتاق های دیگر، شگفتی های دیگر» یکی از آن هاست، جامعۀ رنگارنگی را آشکار می سازند که موقعیت های اجتماعی و توقعات مردم آن بدون توجیه، شناخته و درک می شوند؛ و در این جامعه، سیستم طبقه بندی اجتماعی و فقر برای تأثیرگذاری بر هر انتخابی نشان داده می شود که در لحظۀ بحرانی زندگی شخصیت هایش انجام می گیرد؛ در دنیایی که هیچ کس برنده نیست. به نظر منتقدین، داستان های معین الدین حال و هوایی از «دوبلینی ها»ی جیمز جویس و «خاطرات یک شکارچی» ایوان تورگنیف را دارند و نثر او را به چخوف، سلینجر و فیلیپ راث - زمانی که داستان کوتاه می نویسند - نزدیک می دانند.

برخلاف دیگر نویسندگان امریکاییِ آسیایی تبار که تمرکزشان بر مهاجرت و پیامدهای آن در جوامع بسیار متفاوت اروپا و امریکاست، ویژگی داستان های معین الدین کشمکش های طبقاتیِ درونِ جامعۀ پاکستان است. او که به گفتۀ خود، دربارۀ داستان هایش تحقیق نمی کند و آنچه می نویسد برخاسته از تجربه های شخصی اوست، صدای پاکستان از درونِ پاکستان به شمار می رود.

معین الدین در سال ٢٠١٠ از آکادمی امریکایی آرتز اند لِتِرز، «جایزۀ بنیاد خانوادۀ رزنتال»، در سال ٢٠٠٩ «جایزۀ داستان» و در سال ٢٠١٠ «جایزۀ نویسندگان کشورهای مشترک المنافع» برای بهترین کتاب اول در اروپا و جنوب آسیا را دریافت کرد. همچنین مجموعه داستان او، یکی از چهار فینالیست «جوایز ملی کتاب» سال ٢٠٠٩، یکی از سه فینالیست «جایزۀ پولیتزر» سال ٢٠١٠ و در همین سال، فینالیست «جایزۀ اولین داستان لس انجلس تایمز» و «جایزۀ اونداتیه» بود و از سوی نشریات و سایت های معتبر به عنوان بهترین کتاب سال و یکی از ده کتاب برتر انتخاب شد.




◄   مترجم: فریده اشرفی

CLOAKING

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: